استراتژی سیاسی یا همدلی عرفانی

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری

ژانویه ٢٠١٦

برخلاف ناسیونالیسم عربی و ایرانی، که روشنفکران بزرگی به تدوین و تئوریزه کردن آن در پیوند با تاریخ و سنت خویش برآمدمد، ناسیونالیسم مدرن کوردی در خلاء فکری و تئوریک، از سویی محدود به عمل سیاسی و از سوی دیگر در پیوند با عرفان، استراتژیهای سیاسی را نه در راستای تأسیس دولت کوردی بلکه متأثر از مبنای عرفانی، به سمت دوستی با ملتهای مسلط بر خود در قالب خودمختاری و فدرالیسم کنفدرالیسم کشاند. مبنای عرفانی سیاست، که اساسا سیاست مدرن کوردی از دل تکایا و اندیشه عرفانی متولد شد، امکان تدوین مفهومی دولت کوردی را نداشت. در خلاء اندیشه و آغشته شدن سیاست با عرفان، استراتژی نه از فلسفه آنچه باید بلکه تسلیم در برابر آنچه هست و همدلیهای عارفانه بنیاد گذاشته شد. عرفان و فلسفه هردو در پی اتحاد فرد و کل هستند هردو در پی لقاالله هستند، هردو در پی نفی تقابل جزیی و کلی هستند، با این تفاوت که عرفان، فرد و جزئی را هضم در کلیت و به سمت بالا سوق می دهد و فلسفه سعی در پایین اوردن کلیت و تقلیل ان به فرد و جزئی است. عرفان با سوق به بالا و هضم فرد در کل، به امتناع سیاست می انجامد. فلسفه سعی در تحقق مفاهیم کلان اخلاقی چون عدالت و ازادی در نظم سیاسی/زمینی دارد ، عرفان فرد را هضم در مفاهیم کلی تبلور یافته در ذات الهی دارد. عرفان همیشه با شکست دورانهای پرهیاهوی فلسفی سر در می اورد نمونه کامل ان شکست دستگاه فلسفی افلاطون وارسطو در غرب و ظهور رواقیون و شکست فلاسفه توسط غزالی و گسترش عرفان اسلامی. در واقع عرفان، شکست فلسفه است. عرفان شکست فلسفه در تحقق اتحاد جزو و کل، البته با تحقق کل در جز و پایین اوردن کل به سوی جز است اما عرفان، سعی در هضم جز در کل دارد یعنی اندیشه کوردی به جای تحقق مفاهیم کلی دولت در درون خود، به هضم خود در کلیت ایرانی، عربی و ترکی در قالب خودمختاری، فدرال و کنفدرال اندیشیده است. کل فلسفه هگل بازگرداندن کلیت خدا/روح به سوژه فردی و تحقق کلیت در دولت دنیوی است. با شکست مدینه فاضله فلسفی فارابی، عرفان غزالی ظهور می کند و به جای تحقق کلیات در زمین، یعنی تحقق مفاهیم اخلاقی و عدالت در سیاست و جامعه، به هضم فرد در مفاهیم کلی در قالب خدا می پردازد. شکست فلسفه، یعنی شکست تحقق کلیات در زمین به تحقیر زمین و گرایش به سمت ملکوت اعلی می شود که ملکوت اعلی عرفان سیاسی یا سیاست عرفانی کرد، دولت ایرانی و... است که، به انفعال کنش سیاسی و اعتزال عقلانی و جایگزینی گدایی سیاسی در بارگاه ملکوت ایرانی می شود.راز ونیاز به درگاه الهی جای خود را به مذاکره و نیاز به درگاه ایرانی در وین داد. بعد از شکست اخرین شورش کوردی،خرمدینان، با شکست کٌنش سیاسی و مبارزه چریکی، عرفان و تصوف فضای حاکم بر کوردستان شد و گدایی سیاسی از بارگاه جایگزین کنش سیاسی عملی شد. فکر نتیجه نقص عمل است اما افسوس در کورد به جای تفکر فلسفی و حتی ادبی، ذهنیت عرفانی جای عمل سیاسی را گرفت. در نقص عمل سیاسی، ذهنیت عرفانی شکوفا شد که به جای تحقق ارمان در دنیای واقعی با کنش سیاسی، به هضم خویش در کلیات، با راز و نیایش به درگاه دیگری خدا روی اوردند و کوردستان مهد عرفان و تصوف شد. با ظهور ناسیونالیسم مدرن کوردی، عمل سیاسی احیا و روح جدیدی در آن دمیده شد اما نه با بازگشت به مبانی فکری نظم کوردی، بلکه بر مبنای همان عرفان حاکم به همین دلیل ناسیونالیسم و جنبشهای ناسیونالیستی مدرن کوردی _ به قول اولسن_ از دل تکایا زاده شد.با تاسیس ناسیونالیسم کوردی بر مبنای اندیشه عرفانی، پناه بردن به درگاه دیگری ایرانی و عربی، در قالب فدرال و کنفدرال، جایگزین پناه بردن به درگاه دیگری خدا شد. در سیاست مدرن تحت تاثیر جو ناسیونالیسم مدرن، بدون پرسش از کنش سیاسی کورد، سیاست به فضای جامعه کوردستان بازگشت اما این بازگشت سیاست، بدون مبنای فکری کوردی در بستر اندیشه عرفانی قرار گرفت و اندیشه عرفانی و همدلیهای عارفانه به جای استراتژی سیاسی به اشتباه گرفته شد. چون جو ناسیونالیسم هیچ پیوندی با کنش سیاسی تدوین شده کوردی نیافت یا در خلا فکری به عمل سیاسی محدود شد یا بر مبنای ناخوداگاه سرخورده عرفانی استقرار یافت. عرفانی که خود ناشی از امتناع اندیشه سیاسی است. پیوند ناسیونالیسم مبارز استقلال خواه با ناخوداگاه عرفانی تسلیم، پارادوکسی در فضای سیاست معاصر کوردی رقم زد که نتیجه این پارادوکس تلف شدن فرزند تازه متولد شده عمل سیاسی در پای رویاهای کودکانه و همدلیهای عارفانه بود و چرخه عصیان/تسلیم های مکرر کوردی را باعث شد. سیاست عملی بر مبنای اندیشه عرفانی یا به انفعال سیاسی مدرن کمپ نشینی منجر می شود یا عمل مبارزه را فدای توهمات و همدلیهای عارفانه با دیگری در قالب کنفدرال و فدرال و برادری با دیگری می کند. عرفان کوردی اصل اندیشه سیاسی، که امر سیاسی ما/دیگری است را، نادیده و در ناامیدی از با دیگری بودن، ارزوهای براورده نشدن رویاهای عارفانه را بر سر خودی تخلیه می کند. اندیشه عرفانی همدلانه، در قالب برادری جهانی کمونیستی، برادری ایرانی، برادری کنفدرالی، مانع از تکوین اندیشه سیاسی و مفهوم سازی نظم کوردی شده است.عمل سیاسی در خلا اندیشه سیاسی که ناشی از هضم در رویای عرفانی است، مبارزات عملی را عقیم و بی نتیجه گذاشته است. به جای تراوش استراتژی از اندیشه سیاسی که مبنی یر درک ما/دیگری امر سیاسی و از فلسفه ایده ال سرچشمه می گیرد، استراتژی عرفانی نه تنها در راستای عمل سیاسی کوردی نبود، بلکه عقیم کننده آن بود و با هدر دادن خون هزاران کورد بر پایه همدلی و دوستی با دیگری دشمن پردازش شد. بعد دلیل شکست را امپریالیسم و مظلومیت کوردی می نامیم انگار نه انگار اتاتورک در جو مخالفت قدرتهای بزرک با استفاده از سیاست عرفانی کورد، و ایران در گرداب اشغال قدرتهای بزرگ سردراورد.

کنفدرالیسم دموکراتیک نه نظریه سیاسی بلکه سیاست عرفانی، که به جای تأمل در دولت و استقلال کوردی به همدلی با دیگری می اندیشد. دوستی با دیگری بر مبنای رئالیسم با قدرت برابر ظهور خواهد کرد. اساس دوستی در سیاست بر پایه موازنه قوا است پس دوستی ما از چه سنخی است جز همدلی عارفانه. کورد تا استقلال و قدرت برابر را به دست نیاورد، دوستی نخواهد داشت که دست دوستی دراز می کند. اینکه ناسیونالیسم مدرن از دل تکایا زاده شد پیام مهمی دارد معنایی از بی معنایی است. ناسیونالیسم بر مبنای عرفان، باعث فسخ خود ناسیونالیسم شده است. امتناع مفهومی دولت ریشه در امتناع عرفان از پی ریزی اندیشه دولت کوردی است عرفان همدلی، در قالب استراتژی دوستی و اشتی خواهی فدرال و کنفدرال، بازتولید شد.

عرفان، قابلیت تدوین اندیشه سیاسی را ندارد، اصل در سیاست ما و دیگری یا همان دوست و دشمن است. تمامی ادیان و ایدئولوژیها نیز برای توجیه ستیز ما و دیگری ظهور یافته اند. مارکسیم توجیه تقابل مای کارگر بر ضد دیگری سرمایه دار. ناسیونالیسم توجیه مای ملت در تقابل با دیگر ملت. اسلام توجیه مای عرب/قریش در تقابل با دیگری غیر عرب، زرتشت توجیه مای فارس در تقابل با غیرفارس، تقابلهای خیر/شر دین، زشت /زیبای اخلاق و علم/ایدئولوژی مارکسیم، همگی در توجیه تقابلهای دوگانه امر سیاسی بوده و است. هیچ قومی به اندازه کورد در درازنای تاریخ شورش نکرده و چون امر واقع به عصیان در برابر نظم نمادین نپرداخته است. اما هیچ قومی هم به اندازه کوردها به راحتی با وجود شورش اولیه، تسلیم نشده است. تحلیلها از شورش اولیه و تسلیم بعدی معطوف به خدمت وخیانت، چه از خودی و چه از دیگری است. اما این عصیانهای مکرر و تسلیمهای پیاپی، نه در خدمت و خیانت، در تضاد عمل تراژیک با تئوری عرفانی کوردی است. عمل کرد تراژیک در پی نابودی کل است اما ذهن عرفانی وی در پی هضم شدن در کل است. عمل تراژیک برای اثبات ماهیت درونی خویش با منطق دنیای بیرون می جنگد اما ذهنیت عرفانی سعی در هضم شدن در دنیای بیرون(ایران و اسلام) در قالب همدلی است. پارادوکس عمل و نظر، نه با پرد ازش تئوری مناسب نظر برای عمل، بلکه با تسلیم عمل در برابر ذهن عرفان به امتناع کنش سیاسی انجامید. امتناعی که اسم آن را حق خواهی و مظلومیت و دموکراسی خواهی نامیدیم و همدلی عرفانی را با پلورالیسم سیاسی به اشتباه گرفتیم.