بت سازی از سید قطب تا بوکچین

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری


کنفدرالیسم دموکراتیک اوجالان، انقلاب فکری یا سرگردانی ناشی از خلاء فکری

بت سازی از سید قطب تا بوکچین


ابراهیم اوجالان با شکستن بتی، بت دیگری را علم می کند و سرگردانی فکری ناشی از نداشتن تئوری و ایده ی کوردی را هربار انقلاب فکری می خواند. اوجالان که مدتی متاثر از حقوق خلقهای استالین/لنین، نه پردازش ایده ای از دولت کوردی، مانند انچه ایرانیها انجام دادند، طرح دولت کردی و کردستان بزرگ را نه به عنوان مفهومی تئوریزه بلکه سیاست عملی گنجاند، با فروکش کردن مارکسیسم لنینیسم و استالین، طرح دولت کردی نیز به کنفدرالیسم محدود و لازمه مشارکت سیاسی، دست شستن از نظم و دولت کردی شد. کوردستان بزرگ پ.ک.ک، در فقدان ایده دولت کوردی، با فاعل شناخت کوردی، در چهارچوبِ تئوری مارکسیست بی دولت، از آغاز محکوم به شکست و نتیجه ای جز دست دست شستن از دولت و گذار به مدینه فاضله ی شاخه جدید مارکسیستی، بوکچین، از آن انتظار نمی رفت. چون از اغاز در بن بست ایدئولوژیک گرفتار مانده بود. از سویی، ایدئولوژی مارکسیست_لنینیستی پشتوانه فکری آن بود که شعار نابودی امپریالیزم را داشت که هیج ربطی به نظم/دولت کوردی ندارد و از سوی دیگر، در تئوری مارکسیستی، تضاد نه قومی بلکه طبقاتی و مدینه فاضله، نبودن دولت است که نتیجه گذار از استالینیسم دولت گرا به بوکچین بی دولت، گذار از کوردستان بزرک به کنفدرال بی دولت شد. ایده دولت(دیکتاتوری پرولتاریا)، در مارکسیسم بی دولت، فقط موقتی است که کوردستان بزرگ پ.ک.ک، هم موقتی و کنفدرالیسم امروزی نتیجه امتناع مفهومی مارکسیسم/ لنینیسم پ.ک.ک، از طرح دولت کوردی است. امتناع مفهومی و نبود ایده و غایت از دولت کوردی، عمل سیاسی را در جهت ضد کوردی و دست کشیدن از ایده دولت کوردی کشاند. گذار از کوردستان بزرگ به کنفدرالیسم دموکراتیک، نه انقلابی فکری و تکامل بلکه بن بست ایدئولوژیک و تضاد تئوری مارکسیسم _ لنینیسم با عمل کوردستان بزرگ بود که امتناع تئوریک نظم/دولت کوردی،به امتناع سیاسی آن و هضم و تقلیل عمل درست در نظر منحط چپ پسامدرن، در قالبِ کنفدرالیسم بی دولت برای جامعه پیشامدرن کوردی شد. ایدة بوکچین، با زیربنای نظری مارکسیسم بی دولت، مربوط به دوران پساتأسیس و در بافت سیاسی آمریکا معنی می دهد که فرایند دولت سازی کامل شده است بعد از کامل شدن، طبیعی است که نظریه های فرادولتی و بی دولتی برای فراروی از نظم موجود مطرح شوند. اما کورد، در دوران پیشاتاسیس است و لازمه هرطرحی، حتی بی دولتی، خود دولت است. نظریه بوکچین، از یک سو، ناشی از ناامیدی از کمونیست استالینی شوروری بود و از سوی دیگر، ناامیدی از انقلاب کمونیستی در غرب بود. مارکسیسم از ارتدکس تا بوکچین، در ذات خود چپی/طبقاتی است، نه ملی/قومی. بحثی نظری ناشی از تجربه غرب/شرق است، ربطی به معادلات خاورمیانه که لباس دولت را بر امپرتوریهای قدیم پوشانده و دولتهای تک قومیتی حاکم هستند، ندارد. این در حالی است که مسئله خاورمیانه قومی/ملی است و قوم مسلط طبقه برتر و قوم مغلوب کورد در هر سه کشور طبقه تحتانی لاجرم مبارزه طبقاتی در راستای مبارزه قومی است نه در اولویت نسبت به آن. این نظریه در نهایت تکرار تاریخ کومله در ایران است. اگرچه هنوز عمل سیاسی به طور کامل در نظریه هضم نشده است و عمل به درستی تسلیم نشده و مبارزه ای کوردی است، اما در صورت پردازش نشدن تئوری درست با عمل، عمل در نظر منحط هضم و به جای تاریخ سازی، تاریخ تکرار می شود. نظریه بوکچین پساکمونیستی است چه ارتباطی با جامعه پیشا کوردی دارد.کل نظریه های انارشیستی به پرودون باز می گردد که مربوط به دوران پساتاسیس دولت ملی/سرمایه داری است. این نظریه ها وحی منزل نیستند بلکه زاده شرایط سیاسی جامعه خود آن اندیشمندان هستند . نظریه کوردی، باید همانند نظریه های مارکسیستی/آنارشیستی، نسبت به جامعه غرب، باید از دل جامعه کوردی/خاورمیانه ای دربیاید. این سرگردانی از مارکسیسم به آنارشیسم، نه خلاقیت فکری و انقلاب کوردی بلکه سرگردانی ناشی از نداشتن پای در تاریخ است. همگام شدن با جو زمانه است که همانند لننیسم/استالنیسم، عمر کوتاهی خواهد داشت. اما این عمر کوتاه، تراژدیهای بزرگی برای ملت بدبخت کورد رقم خواهد زد. مگر طبقه، سئوال اصلی ماست به جامعه بی طبقه بوکچین و مارکس پناه می بریم؟ تا سئوال اصلی و درست کورد را مطرح نکرده و کشف نکنیم، به جواب درست و مناسب، دست نخواهیم یافت. در خلا فکری، منجی گرایی عرفان، هربار چون «جمشید خانی مامم» ما را به بادکنک امام زمان، مارکس و پرودون و بوکچین خواهد انداخت. ما به روش شناسی و طرح پرسش مارکس از تاریخ ، البته تاریخ خودی، نیازمندیم نه به جوابهای مارکس. اگر دولت_ ملی و سرمایه داری شکل نمی گرفت نه مارکسی به دنیا می آمد و نه پرودونی، اگر کمونیسم_ لنینیسم، شکست نمی خورد، بوکچینی زاده نمی شد. نظریه ناشی از نقص عمل است و این نظریه ها مربوط به جوامع پساتاسیس هستند. مای کورد، به نظریه های پیشاتاسیس نیازمندیم. در نبود تئوری، در سردرگمی تاریخی، تقلید از نظریه های پساتاسیسی را انقلاب فکری می نامیم و در نبود خارپشت ایده کورد، چون شغال از مانده ی دیگری تغذیه و خود را ارضا می کنیم.حتی مارکس نیز جامعه بی دولت خود را مستلزم دوره ای از دیکتاتوری می دانست یعنی به درستی بر نظریه پساتاسیس و دوران پیشاتاسیس اگاهی داشت. اما، ما عملا در دوران پیشاتاسیس هستیم و نظریه های پساتاسیسی می دهیم بعد در نگرفتن نتیجه، با گفتن مظلومیت خودی و ظلم دیگری، ضعف استراتژی خود را توجیه می کنیم. بوکچین، استالنینستی بود که، بعدا به تروتسکیم پیوست. ایده وی ناشی از شکست انقلاب کارگری در امریکا و اروپا و تجدید نظری در مارکسیسم بود که، تضاد کار و سرمایه به انقلاب منجر نشد. به همین دلیل تضاد سرمایه داری و کلان شهرها، با طبیعت را اصل تضاد سرمایه داری، برای هدایت به سمت نابودی آن دانست. به راستی باید از مارکس و مارکسیستهایی چون بوکچین، درس گرفت که در پی شناسایی تضادهای و بحرانهای جامعه خویش بوده و برای آن راه حل ارائه می دهند. اما متاسفانه ما به جای یادگیری متد، به راه حلهای انها پناه می بریم که هیچ ربطی به تضادهای جامعه کوردی/خاورمیانه ای ندارد. تضاد خاورمیانه، تضاد قومی و تضاد قومهای صاحب دولت با کورد بی دولت است نه طبیعت و سرمایه داری.در سرگردانی فکری به راحتی بوکچین را با استالین و در اینده می توانیم با ماکوزه هم عوض کنیم. نظریه بوکچین، نه تنها پسامارکسیستی است بلکه مفهوم اکولوژی وی، پساسرمایه داری است در حالی که ما نه تنها سرمایه داری سئوال اصلی ما نیست بلکه پیشاسرمایه داری هستیم. نظریه پساسرمایه داری و پساشهرنشینی بوکچین در خاورمیانه چیزی شبیه کمونیسم استالین در شوروی و استراتژی کومله در پشت کردن به کوردیت است. نقد ما به این معنی نیست که کنفدرالیسم و اکولوژی آنارشیسم، ناهنجار هستند، برعکس بسیار ایده ال و زیبا هستند. بحث بر سر این است این مفاهیم و طرحها، مربوط به دوران پساتاسیس است نه پیشاتاسیس. سئوال اصلی کورد چگونگی ایجاد نظم کوردی و رهایی از سلطه دیگری است حال محتوای آن فدرال و کنفدرال و اکوانارشیسم باشد. بحث بر سر آن است که زیباترین گل دنیا در درون فاضلاب نه به زیبایی و خوشبویی فاضلاب بلکه به بدبویی و زشت شدن گل منجر می شود. در فاضلاب سلطه فاشیستی ترک و فارس و عرب، گُلِ اکولوژی و انارشیسم، توجیه و ایدئولوژی فاضلاب فاشیسم قومی می شود. این مفاهیم، نه طرح و استراتژی برای واقعیت سیاسی بلکه بیشتر روان پریشی ناشی از ناامیدی برای تغییر واقعیت و بازگشت از فلسفه و کنش سیاسی به عرفان سیاسی و ارائه مدینه فاضله است. مدینه فاضله از افلاطون و فارابی تا مور و مارکس و بوکچین، بسیار دوست داشتنی هستند اما سیاست جای دوست داشتنیها نیست جای گسستن از دلبخواهیها و دوستیهاست مگر اینکه این طرحها به عنوان افقی برای اصلاح امروزی باشد نه استراتژی سیاسی. سیاست ادامه جنگ است. مدینه فاضله، شکست عمل و شکست فلسفه ی باید، در تغییر واقعیت است درست پس از شکست اوجالان از تغییر عملی با زندانی شدن وی، کنفدرالیسم دموکراتیک زاده می شود. این تغییر مداوم تفکر و استراتژی، بدون تغییر خاصی در واقعیت سیاسی، نه ناشی از انقلاب فکری، بلکه ناشی از سرگردانی ناشی از خلا فکری است. پرواز کردن از نورسی و سید قطب به هوبرمان و مارکس و لنین و سپس بوکچین، ناشی از نداشتن پای در واقعیت تاریخ و سیاست است. این مفاهیم و طرحها برگرفته از کلان روایتهای غرب/شرق و تهی از هرگونه تجربه کوردی است. بنابراین، نه درجهت عمل سیاسی کورد بلکه به مسخ و تهی کردن عمل منجر می شود. موفقیت قابل تحسین روژآوا نه بر مبنای سوبژکتیو کوردی بلکه بر مبنای تقدیر مدرن است و صاحب تقدیر دوام یا نبود آن را در دست دارد نه سوژه کورد. سرگردانی از چپ کلاسیک به چپ مدرن، انقلاب برعلیه کاپیتالیسم، اما ایدئولوگ مرزهای کاپیتالیسم،سایکس/پیکو، نشان از نبود ایده و غایت کوردی در ذهن وی، و فدا کردن عمل سیاسی در پای غایت دیگریهاست. ما بی تاریخیم، ما بی خاطره از گذشته و بدون زیستن در زمان حال به آینده پرواز کرده ایم. بی تاریخی ما را به به جای راه حل به خوردن مسکنهایی چون کمونیسم و سوسیالیزم و انارشیسم و... برای تسکین موقت درد کشانده است. نبود ارتباط طرح و تئوری با واقعیت نه تنها ناشی از پارادوکس عمل و نظر، بلکه پ.ک.ک و اوجالان را دچار پارادوکسی دیگر کرده است در زمانی که شرایط سیاسی مهیا نبود سوژه محض پ.ک.ک، بدون ارتباط با واقعیت شعار کوردستان بزرگ را می داد اما امروز که شرایط سیاسی آن مهیاتر است و عمل، امکان تحقق آن را دارد، نظر در گسست از عمل، ندای نخواستن آن و هضم در دیگری را دارد.با زوال مارکسیسم و زندانی شدن و خطاب جناب به جای آپو، نظر را از لنینیسم به انارشیسم عوض کردن، نه استراتژی واقعی ناشی از انچه باید و کنش سیاسی، بلکه واکنش و تسلیم در برابر واقعیت و گریز از آن به سمت عرفان همدلانه سیاسی است.مگر مدرنیته کاپیتالیستی مسئله ماست که الترناتیو آن را ارائه می دهیم؟ براحتی با تغییر موضع سیاسی، مارکس مخالف کاپیتالیسم به «ایدئولوژی آن، سرمایه داری،» تبدیل می شود. این نشان می دهد نه در دوران مارکسیست بودن، مارکس را درک کرده است و نه اکنون که مخالف ومنتقد آن شده است. ادعای بت شکنی چون ابراهیم، مانند خود ابراهیم بت سازی جدید می کند.ندای فرار از رئال سوسیالیزم، ندای فرار از رئال_ پولیتکال است. شکست خود در رفتن به زندان را شکست پروژه دولت ملت سازی و گذار از دولت سازی را رهایی از کاپیتالیسم خواندن، نشان از اسارت فکری در همان کاپیتالیسم را می دهد چون فرار از کاپیتالیسم نشان از اسارت و ترس از ان است که بازمانده ترس کمونیسم استالنیستی از آن و بی دولتی تغییر چهره بی دولتی مارکس با گذار به شاخه انارشیستی همان مارکس یعنی بوکچین است. پس جایگاه تجربه کوردی، جایگاه عمل سیاسی که با رهبری اپو هزازان کشته داد، کجاست؟ عدم شناخت درست دیگری و دیگری را کاپیتال معرفی کردن، ناشی از عدم شناخت درست خودی و به جای منظر کوردی/خاورمیانه ای، منظر، هنوز استالینی مارکسی است.در باتلاق دیگری کاپیتالیستی، خودی همان مارکسیسم طبقاتی و سرگردانی از چپ و راست مارکسی را انقلاب فکری خواندن، سرگردانی از نبود پایه کوردی در تئوریست. احساس کوردایتی، سرگردانِ تئوری چپ و راستی و تهی از درک کوردیست. دولت گرایی گذشته همان حقوق خلقهای استالینیستی و انارشیسم هم، بوکچین پرورده امریکاست، پس تجربه کوردی کجاست؟ اگر احساس «کوردستان بزرگ و باکو، یاشور، روژهه لات یک خبات یک ولات»، به جای ایدئولوژی لنین،استالین، نظری کوردی می یافت در بن بست ناشی از تضاد عمل و نظر، به شاخه دیگر چپ پرواز نمی کرد و به جای گذار از دولت به بی دولت، تئوری دولت کوردی را پردازش می کرد. کاپیتالیستی خواندن دولت/ ملت و نفرت وی از کاپیتالیسم و گذار به انارشیسم، بازمانده نفرت استالینی از کاپیتالیسم و شکست دولت استالینی شوروی به دست شستن از دولت کوردی می انجامد. اگر دیگری از زاویه کوردی بود نه از زاویه چپ استالین، دیگری نه کاپیتال بلکه دیگری واقعی خاورمیانه بود. و زوال استالینیسم تغییری در ایدئولوژی وی می داد نه در نظریه و اصل دولت کوردی. اما چون نظریه بی توجه به عمل و تجربه کوردی پردازش شده بود، تغییر آن نیز بی ربط با تجربه کوردی و ناشی از تجربه غرب/شرق است. بنابراین، انارشیسم وی همانند کوردستان بزرگ، نه نظریه بلکه ایدئولوژی که چون استالنینیسم وی عمر کوتاهی خواهد داشت.سوار بر موج افکار شدن نه ناشی از انقلاب فکری بلکه از خلا فکری است. از مطلقیت سید قطب به مارکس و استالین و بوکچین، مطلقیت و بت سازی است نه نقد و بازسازی. مطلقیتِ ساختار اندیشه، با وجود نرمش محتوای آن، به پروراندن سلفیهای مطلق آپویی منجر شده است.نورسیده ای که با هرسازی می رقصد، ناشی از نبود بنیه و تفکر مخصوص به خود است نه تکامل فکری. بت ساز حرفه ای، بت سازیهای مکرر را بت شکنی می نامد. تغییر مداوم فکری ناشی از خلا فکری را تکامل فکری می داند.اسیر مارکسیسم ماندن به توهم خلق اپو/ مارکس منجر می شود که به جای رهایی از عرب و ترک و فارس، همچون مارکس که «متافیزیک هگل را به ماتریالیسم متحول ساخت وی نیز مدرنیته کاپیتالیستی را به مدرنیته دموکراتیک متحول می سازد». اسیر در کاپیتالیسم و ایدئولوژی کاپیتالیسم، دموکراسی، شعار تغییر آن را می دهد. سرانگشت دموکراتیکهای غربی نیست ادعای مدرنیته دموکراتیک و تغییر کاپیتالیسم به دموکراسی را می دهد. اسیر در مقابل مرزهای مصنوعی کاپیتالیسم،سایکس پیکو، ادعای نابودی کل ان را در قالب کنفدرالیسم دموکراتیک و سوسیالیزم دموکراتیک دارند. غرش شجاعانه در برابر کاپیتالیسم به نرمش قهرمانانه در برابر مرز ترک و عرب و فارس می انجامد. انقلاب در برابر کاپیتالیسم به اصلاح و سوسیال در خاورمیانه می انجامد. تمامی این سرگردانیها و گذار از غایت چپ کلاسیک به چپ مدرن، ناشی از نبود ایده و غایت کوردی در ذهن آپو است. عمل، چون ماده شتر نابینا، بدون چشم نظریه و ایده ی کوردی، از زاویه چپ طبقاتی تضادها را نگریستن، دیگری را به جای دیگری واقعی کورد، کاپیتالیسم و عمل را اسیر نظر منحط می کند. شعار انقلاب بر علیه کاپیتالیسم می دهد اما در برابر مرزهای برساخته کاپیتالیسم که کورد را پاره پاره کرده است، ندای اصلاح طلبی و چون «مارکس ایدئولوگ کاپیتالیسم»، به ایدئولوگِ سایکس پیکوی کاپیتالیسم تبدیل می شود. ادعای «با مدنی کردن جامعه دولت را وادار به حل کردن خواهیم کرد» بازمانده همان مارکسی است که امروز ندای «ایدئولوگ بودن وی» را دارد. همه چیز در آپو حل شده است. آپو با زندانی شدن در نرسیدن به دولت، از کل پروژه دولت دست می کشد. خود را چون «موسی و عیسی و محمد که از نمرودها در فرار است» وی را به سیاستمداری کلاسیک با اندیشه های نو تبدیل کرده است که ساختار ذهنی بت سازی وی، از اندیشه های نو مدام در حال بت سازی از سید قطب تا بوکچین است. با اندیشه های نو بتهای دینی کلاسیک می سازد و در مقابل بت دیگری، پیامبری بت ساز و بدن چون و چرا می شود.سیاستمدار کلاسیک با اندیشه های مدرن، حاوی نکته مثبتی بود ان جدا کردن اخلاق فردی از اخلاق سیاسی است برعلیه نمرودها، به درستی باشعارهای ضد نمرود از منطق خود نمرود استفاده می کرد. چون محمد شعارهای زیبا اما عمل سیاسی به کار می برد این شایسته تقدیر و به راستی انقلابی در جنبش کوردی است اما به شرطی که عمل سیاسی کوردی باشد نه ضد کورد یعنی دیگری ترک و ایران باشد نه احزاب کوردی و در نهایت ای کاش از این همه تغییر اندیشمند، سری هم به احمدخانی می زد و اندیشه های خانی را با بوکچین و مارکس و لنین پرورده می کرد. اما نکته ای که نباید فراموش کرد عمل پ.ک.ک. است که به درستی هنوز اسیر توهمات تئوری خود نشده است با وجود امکان مشارکت در چارچوب به درستی نه تنها اسلحه را کنار نگذاشت بلکه از کوه به شهر اورد و به جای هضم در کلیت در مبارزه با کلیت است اما ترسم این است که در خلا تئوری مناسب با عمل، همانند کوردستان بزرگ، عمل، هضم در تئوری نامناسب مشارکت دموکراتیک شود.