تاریخ و طبیعت

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

محمد حقمرادی

 «هدف زبان ستم دیدگان دگرگونی و هدف زبان ستمگران جاودانگی است» -رولان بارت


مقدمه

منطقه خاورمیانه از دیرباز مرکز همنشینی و همزیستی ملت های مختلفی بوده است. این مجاورت غالباً با حسن همجواری قرین نبوده و با نزاع و درگیری های بزرگ و کوچک در سطح منطقه ای یا محلی همراه بوده است؛ که باعث شده تعدادی از اقوام و زبانها فقط آثار یا نامی ازآنها باقی بماند. در این گستره جغرافیایی، منظقه بین النهرین قرار داردکه مرکز پیدایش تمدن کشاورزی، اختراع خط و الفبا و تمدنهای کهن بوده است اما نزاع های خونین، مداوم و درازمدتی نیز در آن رخ داده است که هم این تحولات تمدنی و هم بخش بزرگی از این نزاع ها در سرزمین کردستان رخ داده است و تاریخ و زندگی اجتماعی آن را متأثر ساخته است. از روزگاران کهن در این منطقه پر تلاطم، ملت های کرد، عرب و فارس و ترک می زیسته اند که تاریخ فرهنگی، معنوی، اجتماعی و سیاسی آنها بسیار متأثر از همدیگر بوده است، که البته نوع و چگونگی این تأثیرگذاری متفاوت بوده است. اکنون این چهار قوم و تعداد دیگری از اقوام مانند بلوچ، گیلک، لر، ترکمن و… در کشور ایران زیست می کنند. همه اين اقوام جدا از اينکه داراي خصيصه هاي فرهنگي خاص و متمايزي هستند ميزان دسترسي آنها به منابع قدرت، ثروت و توليد فرهنگي بصورت نابرابري توزيع شده است و عموماً تا زمان رضاه شاه و اقدامات او در خصوص ایجاد دولت مدرن و ساخت دولت- ملت تنش و نزاعی بین این اقوام که ناشی از مسئله قومی باشد وجود نداشته است یا اینکه جنگ ها علیه هویت و فرهنگ قوم دیگر و نابودی آن نبوده است؛ اما در دوران جدید رضاه شاه برای ساخت یک ملت و یک دولت با تسلط بخشیدن به زبان فارسی و فرهنگ و هویت فارسی دست به تخطئه و سرکوب زبان و هویت های قومی دیگر زد. این سیاست در سالهای بعد نیز به اشکال مختلف ادامه پیدا کرد.

رضا شاه متأثر از ناسیونالیسم کلاسیک که مبتنی بر ساخت و تشکیل دولت بر مبنای یک ملت است، ایدئولوژی ناسیونالیستی ای را در تار و پود فرهنگ، تاریخ و قوانین کشور ایران قرار داد، که با تاریخ سازی، برجسته ساختن شخصیت های تاریخ(بویژه ایران باستان از زمان هخامنشیان به بعد و حذف و نادیده گرفتن امپراتوری مادها) و تکیه انحصاری بر زبان و هویت فارسی، باعث ایجاد رویه های سیستماتیک ستم ملی بر ملت های غیر فارس شد. ایدئولوژی ناسیونالیستی در کشورهای چند ملیتی چون بر پایه رسمیت یخشیدن، برجسته ساختن و قدرت بخشیدن به یک قوم و نادیده گرفتن، به حاشیه راندن، تحمیل زندگی در سایه و بی قدرت ساختن سایر اقوام است؛ باعث از درون تهی و بی معنا ساختن هویت و فرهنگ ملت ها و اقوام غیر حاکم می شود. این به ایجاد نوعی رابطه پدرسالارانه می انجامد که اقوام غیر حاکم را در کودکی و عدم بلوغ باقی می گذارد و اراده و شجاعت بودن و شدن را از آنها می گیرد.

اتفاق جدیدی که در تاریخ ایران از زمان رضاه شاه به بعد در رابطه با اقوام در ایران(در ترکیه بعد از مصطفی کمال آتاتورک و عراق بعد از پیدایش یعث) افتاد و در تاریخ پیش از آن علی رغم کشاکش ها و جنگ های خونین ناشناخته و بی سابقه است؛ این است که پیاده سازی این نوع ناسیونالیسم و دولت مبتنی بر آن، باعث پیدایش شکل های جدید سلطه و استیلا می شود که مبتنی بر هژمونی و ایدئولوژی است که هویت دیگری و فرهنگ و زبان آنها را نشانه می گیرد و تضادها، تبعیض ها و ستم های بعدی را به دنبال دارد که به جنگ و حذف فیزیکی نیز مشروعیت می بخشد.

این مقاله ابتدا به شرح دو رویکرد نظری برای بنیاد نهادن پایه نقد این روابط قومی در ایران می پردازد و سپس سعی در بکار بستن این دو نظریه برای تحلیل شرایط تاریخی پیش آمده در ایران و روابط قدرت و قومیت در ایران می پردازد.



رویکرد نظری

ریچارد دایر( Richard Dyer)جامعه شناس و منتقد فیلم در کتاب «سفید» با بحث درباره رویت پذیری/ رویت ناپذیری( invisibility/visibility) در واقع پایه نقدی در خصوص اقلیت ها و روابط فرادستی و فرودستی میان گروههای مختلف نژادی، هویت های قومی، هویت های جنسی و زبانی فراهم می کند. دایر بیان می کند که سفید پوستان خود را به گونه ای بازنمایی کرده اند که آنان نه به مثابه سفید پوست بلکه به منزله انسان و یک وضعیت هنجار و طبیعی انسان پیش فرض گرفته می شوند که در نتیجه هیچ وقت مورد پرسش قرار نمی گیرند و مورد تحقیق و سوال قرار نمی گیرند.

نگاه انتقادی و مفهوم پردازی دایر توان و قابلیت اعمال آن برای تحلیل و نقد موقعیت ها و شرایطی را بوجود می آورد که مفهوم دبگری ( Other) وجود داشته باشد. بنابراین گفتمان «غرب» در مقابل گفتمان « اسلام» گفتمان «ایرانی» در مقابل گفتمان «اسلامی»، « اقلیت» های قومی و مذهبی در مقابل « اکثریت، « زنان» در مقابل « مردان» و بسیاری از طبقه بندی‌های موجود در جامعه را می‌توان بر اساس نظریه رویت‌پذیری/ رویت‌ناپذیری ریچارد دایر تحلیل کرد. دیدگاه دایر در مورد جوامع و ساخت های اجتماعی متعددی در سطوح خرد، میانه و کلان و در رابطه با گروه های طبقاتی، جنسی، سنی، نژادی، قومیتی، دینی، فرهنگی و به طور کلی حوزه های اجتماعی و فرهنگی کاربرد دارد.

دایر در کتاب خود می نویسد: تحقیق – در کتاب ها، موزه ها، روزنامه ها، تبلیغات، فیلم ها، تلویزیون، نرم افزار ها – به کرات نشان داده است که در بازنمایی های غربی سفید پوستان به طرز چشمگیر و به میزان نامناسبی بارز اند… دقیقا به همین دلیل و به خاطر جایگاه بهنجارشان به نظر می رسد که آنان نه به مثابه سفید پوست، بلکه به منزله ی انسان به خودشان نشان داده می شوند…. در سطح بازنمایی نژادی … سفید پوست ها یک نژاد خاص نیستند، آنها نژاد برحق بشری اند. از یک سو، در کشورهایی همچون ایالات متحده، بریتانیا، آلمان و دانمارک سفید پوست ها بیش از حد پیدا و قابل مشاهده اند. در ایالات متحده اگر به اداره، بیمارستان، یا رستورانی بروید این سفید پوست ها هستند که در کسوت مدیر، پزشک، پرستار و خدمتکار- به چشم می خورند؛ غیرسفید پوست ها نیز حضور دارند اما غالباً به چشم نمی آیند؛ آنان نقش پادو، خدمتکارآشپزخانه و دربان را ایفا می کنند. از سوی دیگر، سفید پوست بودن لزوماً به چشم نمی آید. انسان های سفید پوست قابل مشاهده اند، اما سفید پوست بودن به مثابه مبنای فرهنگ و هویت نژادی غالباً غیر قابل مشاهده است. نژاد یا «رنگ پوست» به غیر سفید پوست ها مربوط می شود. سیاهان، آسیایی ها،آمریکای لاتینی ها و بومیان آمریکا، نژادهای متمایزی هستند. سفید ورای نژاد تلقی می شود. به این معنی که بسیاری از ما یا بسیاری از سفید پوستان، سفیدپوست بودن را چیزی شبیه به « سیاه » یا «زرد » یا «سرخ » بودن، به منزله ی نژادی متفاوت که به فرهنگ و تاریخ مشخصی مربوط می شود، نمی دانند. در عوض، سفید پوست بودن غالباً، به خصوص در نظر سفید پوست ها، « بی رنگ » تلقی می شود. سفید پوست ها «نژاد بر حق» یا انسان های بر حق اند. کشورهای مانند آمریکا، سوئد یا ایتالیا حول یک دوگانه انگاری سازمان یافته اند: سفید ها انسان های واقعی اند و غیر سفید ها نژاد های خاصی هستند. این یکی از نمونه های مشاهده ناپذیری سفید پوستی است. نژاد زدایی کردن از سفید پوستی برخورداری آن از یک تاریخ مشخص و بیانگر موضع اجتماعی خاصی بودن را پنهان می کند.

به نظر دایر سفید بودن به سادگی فرض گرفته می شود به گونه ای که گویی همواره انسان های سفید وجود داشتند یا سفید بودن وضعیت طبیعی بشر است. اخیراً مورخان تردیدهای در این باره مطرح کرده اند. سفید پوست بودن به اندازه سیاه یا آفریقایی بودن پدیده ای تاریخی است. ممکن است این سخن به نظر بعضی ها عجیب باشد، اما همواره انسان های سفید پوست یا انسانی که سفید تلقی شود، به گونه ای که مشخصاً به گروه اجتماعی سفید پوست ها متعلق باشد، وجود نداشته است.

سفید بودن امتیاز بوده است. این امتیاز تا حدودی آشکار است و همین قابل مشاهده بودن سفید پوستها نشانه منزلت برتر آن است. سفیدها کرسی های قدرت را در دولت، رسانه ها، ارتش، مدارس، شرکت ها و جزآن اشغال کرده اند. سفید ها در بسیاری از کشورهای غربی بر نهاد ها حکم می رانند. سفید پوست ها به وضوح دیده شده اند. این قابل مشاهده بودن سفید ها به منزله رئیس، مدیر عامل، مقام رسمی، رهبر نظامی و جز آن است که ممتاز بودن سفید پوستی را با صدای رسا اعلام می کند.اما بخشی از امتیاز سفید پوستی غیر قابل مشاهده بودن آن به منزله گروه و فرهنگی خاص است . سفید ها ادعا می کنند که از جانب تمامی انسان ها سخن می گویند، نه از سوی نژادی خاص. ادعا می شود که علائق و ارزشهای سفید پوست ها تا حدود زیادی بیانگر دغدغه های بشری است. به این معنا، سفید پوستی به زبان خرد سخن می گوید؛ سفید پوستی به منزله ی معیار و مبنای آن چیزی است که طبیعی و بهنجار تلقی می شود. همان گونه که منتقد فرهنگ و متخصص مطالعات فیلم، ریچارد دایر می گوید:

سفید پوست ها صاحب قدرت اند و باور دارند که مانند و برای تمامی انسان ها فکر، احساس و عمل می کنند؛ سفید ها قادر نیستند خاص بودن خود را دریابند، آنان نمی توانند دیگران را به حساب آورند؛ سفید پوست ها تصویر مسلطی از جهان به وجود می آورند و نمی دانند که جهان را بر صورت خویش ساخته اند؛ سفید پوست ها معیارهای انسانیت را تنظیم می کنند که مقید بودن به آنها موجب موفقیت سفید ها و عدم توفیق دیگران می شود. بیشتر این اعمال دلبخواه و با سوء نیت انجام نمی شود؛ … قدرت سفید پوست ها خودش را بدون توجه به قصد و نیت آنها بازتولید می کند … به این دلیل که آنها نه سفید پوست، بلکه به هنجار تلقی می شوند. سفید پوستان باید بیاموزند که خود را نه به عنوان انسانهای بهنجار بلکه سفید پوست ببینند، آنها باید متوجه خاص بودن خودشان باشند.

مطالعات سفید پوستی با توجه به خصلت نژاد و قومیت، بر نکته نظری مهمی تأکید می گذارد. نژاد و قومیت بر مبنای عمل طرد یا تقابل و مخالفت، مرزهایی را برقرار می سازد. سفید بودن تنها در متن تقابل با غیر سفید ها، به منزله روشی برای تمایز گونه های انسانی است که شکل می گیرد. سفید ها تنها به این دلیل وجود دارند که دسته هایی از انسان هایی که سفید نیستند وجود دارند. هویت های نژادی به منزله جزیی از سلسله مراتب نژادی در حال استقرار به وجود می آیند؛ آنها همواره سیاسی اند. سفید، سیاه، سرخ یا بومی آمریکایی و آسیایی تنها هویت های نژادی متفاوت نیستند، بلکه رابطه نابرابری میانشان وجود دارد. سفید بودن تنها هویت نژادی خاصی نیست، بلکه امتیاز است.

حاکمیت سفید به گونه ای ساخته شده که تقریباً طبیعی و مورد انتظار به نظر برسد: بلاخره این سفید پوست ها و تنها آنان بودند که از منافع و جهان بینی های تنگ نظرانه یک گروه نژادی خاص فراتر رفتند، این سفید پوست ها هستند که به آنچه به نفع یا مصلحت تمامی انسان هاست، دست یافته اند. سفید پوستی واجد نوعی سزاواری برای حاکمیت است. سفید پوستی امتیاز اجتماعی تامین یافته ای را اعطا می کند. هرکس بتواند با موفقیت مدعی سفید پوست بودن شود، قادر خواهد بود که چیزی از منافع و امتیازات اجتماعی آن را طلب کند. این امتیازات عبارتند از برخورداری از فرصت، حق انتخاب، حق ابراز عقیده و احترام.

پیش فرض اصلی مطالعات سفیدپوستی عبارت است از اینکه سفید بودن نه یک امر طبیعی بلکه بخشی از سیستم نژادی است که به صورت اجتماعی شکل گرفته است؛ گفته شده که سفید بودن به زندگی سفیدپوست ها و غیر سفید پوست ها، هر دو ساختار می بخشد. روت فرانکنبرگ جمع بندی سودمندی ارائه کرده است: « اول آنکه سفید پوست بودن موضعی است که امتیازات ساختاری مواهب نژادی به آن تعلق می گیرد. دوم منظری است که سفیدها از آن به خود، دیگران و جامعه نظر می کنند. سوم، سفید بودن به مجموعه ای از اعمال فرهنگی اشاره دارد که معمولاً بی نام و نشان اند». هدف مطالعات سفید پوستی آشکار کردن منشأ اجتماعی سفید پوست بودن و به چالش کشیدن منزلت ممتاز آن است. ریچارد دیر می نویسد: « منظور از لفظ سفید پوست ها عبارت است از بیرون راندن آنها/ ما از قدرت، به همراه تمام بی عدالتی ها، ظلم ها، امتیازات و آسیب هایی که جزیی از آن است، بیرون راندن آنها/ما بوسیله تضعیف اقتداری که از طریق آن آنها/ ما درباره جهان سخن می گوییم و در آن عمل می کنیم».

رولان بارت منتقد اجتماعی ساختارگرای فرانسوی خیلی پیش تر از ریچارد دایر در بحث خود درباره اسطوره سازی نظریه مشابهی را طرح کرده است و عنوان می کند که پدیده هایی مانند طبقه، قشربندی اجتماعی، سرمایه داری و… واقعیت هایی هستند تاریخی که در بستر تاریخ بوجود آمده اند اما سرمایه داری با اسطوره ساختن آنها این مسائل را به مثابه اموری طبیعی که همواره وجود داشته و وجود خواهند داشت مطرح می سازند. طیق این رویکرد اینگو.نه بازنمایی می شود که انسانهای فارس یا فرد ایرانی که فارس تلقی می شوند به گونه ای که مشخصاً به گروه اجتماعی یا قومیت فارس تعلق داشته باشد وجود ندارد.

انديشه بارت در باب نقد ايدئولوژيکي و رويکرد انتقادي در زمانه ما حائز اهميت فراوان است رولان بارت(Roland Barthes)منتقد فرانسوي است.از درخشان ترين آثار او در اين زمينه مقاله اي است که در سال ۱۹۵۶ تحت عنوان اسطوره در زمانه حاضر به نگارش درآورده است. اين اثر از مباني تحقيقات فرهنگي نوين بشمار مي رودکه درآن رولان بارت با استفاده از نظام نشانه شناختي فردينان دوسوسور(Sausssure ) اسطوره شناسي خود را بنا نهاده است. اسطوره از نظر بارت نوعي گفتار است و هر چيزي مي تواند اسطوره باشد به شرط آنکه گفتماني(Discourse ) آن را انتقال دهد. اسطوره با توجه به موضوع پيام آن مشخص و معين نمي شود بلکه به شيوه اي مشخص ومعين مي شودکه با آن اين پيام را بيان مي کند .اسطوره به قلمرو علمي کلي تعلق دارد که به وسعت زبانشناسي است و نام آن نشانه شناسي(semiology )است. مفهوم اسطوره در تلقي بارت از مفاهيم اسطوره ها وافسانه هاي تاريخي کاملاً به دور است. بطورکلي اسطوره پيامي است مخدوش در مورد پديده هايي که در زمان و مکان خاص( يعني يک امر تاريخي) بوجود آمده اند و دليلي براي بقاي آن در آينده وجود ندارد؛ اما اسطوره پيدايش وتداوم آن را نه يک امر تاريخي بلکه امري طبيعي، اجتناب ناپذير و جاودان مي داند. بارت مي‌نويسد اسطوره هيچ چيز را مخفي نمي‌كند؛ نقش اسطوره ايجاد اختلال در صورت است نه ناپديد كردن آن.

اسطوره توجيهي طبيعي از امري تاريخي بدست مي‌دهد و امر محتمل را به امري جاودان بدل مي‌سازد و اين كاري است كه ايدئولوژي ها انجام مي‌دهند از نظر بارت اسطوره را بايد برحسب نقشي كه در تغيير هر آنچه از نظر اجتماعي خاص است(منافع طبقه بورژوا) و از نظر تاريخي مشخص است(ساختار جوامع سرمايه‌داري) به آنچه طبيعي و غيرقابل اجتناب است و دربارة آن هيچ كاري نمي‌توان كرد چون هميشه همينطور بوده است درك كرد. اسطوره ملت نيز خاص گرايي مبتني بر تسلط يك قوم خاص را مي‌پوشاند و با محسوب كردن همه بعنوان شهروند(البته بصورت سلسله مراتب شهروندي) تفاوتها و تمايزات و ستم هاي قومي را منكر مي‌شود. ايدئولوژي نظام ناعادلانه و نابرابري كه انواع ستم هاي قومي، مذهبي، اقتصادي، جنسيتي و … در آن وجود دارد تحت نام ملت جمع مي کند تا به اين تودة ناهمگن يكساني عطا كند و نابرابري نهفته در بطن وگستره اين ساختار را پنهان سازد و يا کمرنگ جلوه دهد.

بارت اسطوره را پيامي مي‌داند كه معنايي براي عامه دارد و اسطوره شناس مي خواهد اين معنا را واژگون كند.اسطوره شناس با توجه به اين اصل كه آدمي در جامعه بورژوايي در هر پيچ‌و‌خمي به طبيعتي كاذب در مي‌غلتد مي كوشد تا باز در پس خنثي بودن و معصوم بودن مفروض ساده‌ترين و غيرپيچيده‌ترين روابط، بيگانگي ژرف و عميقي را بيابد كه اين خنثي بودن و معصوميت براي عامه دارد و اسطوره‌شناس مي‌خواهد آن را به آدمي بقبولاند. وظيفه نشانه‌شناسي اين است كه از معناي صريح فراتر برود و به معناي ضمني نشانه ها برسد روشهاي نشانه‌شناسي، ايدئولوژي نهفته در اسطوره‌هاي فرهنگي را آشكار مي‌كند.نشانه شناسي در برنامه و وظايف خود، روش اساسي نقد ايدئولوژيكي است. اسطوره‌شناس بايد از نشانه شناسي به ايدئولوژي گذر كند يعني اسطوره را در متن تاريخي خود قرائت كند.

ايدئولوژيها براي استقرار واستمرار روابط سلطه از شگردها وراهبردهاي فراواني بهره مي گيرند.اولين شگرد مشروعيت است و از راهبردهاي آن عقلاني(منطقي) جلوه دادن است. در اين راهبرد توليدكننده صورت نمادين زنجيره‌اي از ادله و براهين را در طلب دفاع يا توجيه مجموعه‌اي از روابط و نهادهاي اجتماعي مي سازد و بدين ترتيب مخاطب را متقاعد مي سازد که روابط ونهادهاي مذکور شايان حمايت است. راهبرد ديگر جهان شمول كردن است. بوسيله اين راهبرد توافقها و ترتيبات نهادي كه در خدمت منافع بعضي از افراد است به عنوان آنچه كه در خدمت منافع همگان است ارائه مي‌گردد. مثلاٌ يک گروه، قوم، طبقه يا حزب حاکم منافع خويش را بعنوان منافع همه گروهها، همه اقوام، همه طبقات يا همه احزاب معرفي مي کند و همه تشکيلات و توان ايدئولوژيکي خود را براي قبولاندن و مشروعيت بخشيدن به آن بکار مي بندد.

دومين شگرد ايدئولوژي رياكاري است. روابط سلطه مي‌توانند از راه پنهانكاري، انكار يا ابهام و نامفهوم‌سازي يا از طريق باز نمودن به شيوه‌اي كه توجه را از روابط يا فرآيندهاي موجود منحرف كرده يا آنها را تغيير و تفسير كند، استقرار و استمرار يابند. يكي از راهبردهاي اين شگرد خوش‌آيند كردن است. كنش‌ها، نهاد يا روابط اجتماعي به عباراتي توصيف يا بازتوصيف مي‌شوند كه ارزش‌گذاري مثبتي را طلب كنند. مثلاً نابرابريهاي نهادينه شده مبتني برجدايهاي قومي را توسعه جداگانه مي خوانند. ايدئولوژي به عنوان ريا مي‌تواند از طريق راهبرد يا مجموعه اي از راهبردهاي ديگر كه تحت عنوان مجاز بيان مي شوند. از جمله رايج‌ترين اشكال مجاز اشاره به جزء به جاي كل يا برعكس و كنايه و استعاره‌اند كه همه اينها مي‌توانند براي تزوير در روابط استيلا بكار روند.

سومين شگرد ايدئولوژي ايجاد وحدت است. روابط سلطه مي‌تواند يا بناكردن شكلي از وحدت در سطح نمادين كه دربرگيرندة افراد در هويتي جمعي، فارغ از تفاوتها واختلافهاي جداگانه آنهاست، استقرار و استمرار يابد. يك راهبرد نوعي كه شيوة اخير به واسطه آن در صور نمادين بيان مي‌شود راهبرد استاندارد كردن است. اين راهبردي است كه مثلاً قدتمندان حكومت در جستجوي تكوين يك زبان ملي در يافت گروههاي گوناگون و مجزا از نظر زبان دنبال مي‌كنند. استقرار يك زبان ملي مي‌تواند آفرينندة يك هويت جمعي در ميان گروهها و نوعي سلسله مراتب مشروع در ميان زبانها و لهجه‌هاي موجود در درون مرزهاي يك ملت – حكومت باشد. راهبرد ديگر نمادين كردن وحدت است. اين راهبرد شامل ساخت نمادين وحدت، هويت جمعي و يكسان انگاري است كه در ميان يك گروه يا جمعي از گروهها اشاعه مي‌يابد. ساخت يا طرح بنايي نمادهاي اتحاد ملي مثل انواع و اقسام پرچم، سرود ملي، نشانه، آرم ها و نقش نوشته ها، مثالهاي روشني از اين راهبردند. گهگاه براي آفرينش احساس تعلق به يك جامعه و يا به تاريخي كه تجربه تعارض، اختلاف و تفرقه را از سر مي گذرانند سنتها را اختراع مي‌كنند. شيوة چهارمي كه ايدئولوژي از طريق آن مي‌تواند عمل كند چند پارگي است. روابط مسلط نه تنها به واسطة متحدكردن افراد در يك جمع يا وضعيت اشتراكي بلكه از راه چند پاره كردن آن افراد و گروههايي كه ممكن است توانايي برانگيختن چالشي مؤثر در برابر گروههاي مسلط را داشته باشنديا از راه هدايت نيروهاي بالقوه مخالف (اپوزسيون) به سوي مقصدي كه شر، مضر يا تهديدكننده معرفي شده است نيز مي تواند حفظ شود. در اينجا يك راهبرد نوعي ساخت نمادين، ايجاد افتراق يعني تأكيد بر تمايزها، تفاوتها و چند دستگي‌ها در ميان افراد و گروهها است. خصوصياتي كه آنها را فاقد اتحاد كرده و از برپايي چالشي مؤثر در برابر روابط موجود يا شركت مؤثر در اعمال بازي دارد. مثلاٌ براي آنکه يگانگي وآرمانهاي مشترک يک اقليت را از بين ببرند افتراقها وانقطاعهاي جزئي وکم دامنه را برجسته ساخته و به آن دامن مي زنند. شگرد پنجم ايدئولوژي، چيزوارگي يا مادي كردن است. روابط سلطه مي تواند از طريق جلوه‌دادن يك وضع موقت تاريخي بصورت يك وضع دائمي و خارج از محدوده زمان استقرار يابد. فرايندها به مثابه چيزها يا رويدادهاي طبيعي مجسم مي‌شوند. بطوريكه منش اجتماعي و تاريخي آنها تحت الشعاع قرار گرفته يا فراموش مي‌شود. پس ايدئولوژي به عنوان چيزوارگي متضمن حذف، پيچيده كردن منش اجتماعي و تاريخي پديده‌هاي اجتماعي و تاريخي است. به عبارت ديگر متضمن استقرار مجدد گستردة جامعة بدون تاريخ درست در قلب جامعه تاريخي است. راهبرد ديگر در اين شگرد جاودانه‌سازي است. پديده‌هاي اجتماعي و تاريخی بواسطة تصويرشدن به مثابه پديده‌هاي دائمي بلاتغيير و هميشگي از منش تاريخي خود محروم مي‌مانند. آداب و رسوم، سنتها و نهادهايي كه گويي تا بي‌نهايت در گذشته امتداد يافته‌اند -آنچنان كه گويي هرگونه‌ اثري از مبدأ آنها مفقود گشته و هر پرسشي در باب پايان آنها غيرقابل تصور است. نقد ایدئولوژی قومی و روابط قدرت مبتنی بر آن

وضعیت توصیف شده در کتاب دایر در خصوص رویت پذبری/رویت ناپذیری سفید پوستان، در جامعه ایران که یک کشوری با تنوع فرهنگی است دقیقاً در مورد قوم فارس و ارتباط آن با سایر اقوام ایرانی صادق است. در اینجا از بحث های دایر در مورد سفیدها صرف نظر می کنم و بطور مصداقی نطریه او را در مورد جامعه ایران اعمال می کنیم.

در ایران فارس ها از یک بعد بسیار قابل مشاهده اند و از یک بعد دیگر کاملاً رویت ناپذیر. در بسیاری ازجایگاههای اجتماعی، سیاسی، علمی و… فارس ها قرار دارند و این مشاهده پذیری آنها در کرسی های قدرت در زمینه های مختلف نشانه منزلت برتر آنهاست و با زبان بی زبانی اعلان برتریشان است. در اکثر سریال های تلوزیونی و برنامه های نمایشی این فارس ها هستند که رئیس، مدیر، پزشک، فرمانده، بازرس، مقام رسمی، مدیر عامل، رئیس کارخانه و… هستند و لرها یا ترک و کردها دربان، نگهبان، راننده، خدمتکار، مسئول پذیرش و… هستند. شخصیت های جدی و مدرن فارس هستند و شخصیت های کمیک، ساده، دهاتی، سنتی، ابتدایی، عشیره ای و با بلاهت، غیر فارس هستند.که صحبت کردن آنها به زبان فارسی موجب خندیدن می شود که گاهاً وجود یک بازیگر در یک فیلم کمیک صرفاً بواسطه خنده دار بودن لهجه فارسی اوست.

از سوی دیگر فارس به چشم نمی آید. در واقع علی رغم حضور همه جایی و مهم انسانهای فارس زبان در جایگاهها و مسند های مختلف اجتماعی، آنها به عنوان اینکه فردی با زبان و هویت فارسی هستند بازنمایی نمی شوند و اینگونه برساخت نمی شوند و در واقع رویت پذیر نیستند. پرسش از هویت زبانی و قومی مربوط است به غیر فارسها. در یک محفل ناآشنا از یک فارس نمی پرسند که فارس هستی؟ بلکه می پرسند کرد یا ترک یا….؟. در افکار عمومی و رسانه ها هیچ وقت در معرفی یک فرد نمی گویند روزنامه نگار فارس، اندیشمند فارس، ورزشکار فارس زبان، هنرمند برجسته فارس، جنایتکار فارس و… اما اگر یک فرد ایرانی غیر فارس به نحوی مشهور شود قومیت او در معرفی اش ذکر می شود. فارس بودن ورای قوم یا خرده فرهنگ است؛ بلکه نماد ایران و ایرانی، انسان معیار و هویت معیار و طبیعی و بهنجار محسوب می شود و یا به عبارتی دیگرخود را بی قومیت یا ورای قوم جعل می کند. فارس یودن یا از قبل فرض گرفته می شود یا از آن قوم زدایی می شود.

به هر تقدیر آنچه جاافتاده، این است که گویی فارسها بیش از بقیه اقوام، ایرانی اند. فارسها در پیش فرض، ایرانی تصور می شوند. البته این موضوع ریشه در رسمی کردن زبان فارسی در زمان پهلوی ها دارد. به عنوان مثال کسی برای توصیفِ یک اصفهانی یا شیرازی نمی گوید او «فارس است»، در حالیکه در مورد یکی از اهالی زاهدان می گوید او «بلوچ است». گویی فارس بودن پیش فرض است. در هیچ جایی ما نمی شنویم از عبارت «هموطنان فارسی زبان» استفاده شود؛ در حالی که عبارت «هموطنان آذری زبان» بارها و بارها از رادیو و تلویزیون شنیده می شود.

دایر در کتاب سفید با مفهوم پردازی رویت پذیری/ رویت نا پذیری در واقع از برتری های یک گروه و امتیازات آنها در برابر گروهای دیگر، روابط نژادی، هویت های قومی و نابرابری که در یک جامعه وجود دارد بحث می کند. به نظر دایر سفید پوستان به گونه ای خود را بازنمایی می کنند که به عنوان یک گروه یا نژاد به چشم نمی آیند و سفید پوست بودن امری طبیعی و بهنجار می باشد و هیچ وقت به عنوان یک نژاد مورد پرسش قرار نمی گیرند در واقع آنان نه به مثابه سفید پوست بلکه به مثابه انسان در نظر گرفته می شوند و این یک امر مسلم پنداشته شده است. در جامعه ایران نیز همین مسئله وجود دارد، اما نه در مورد نژاد بلکه در مورد قومیت ها، زیرا کشور ایران دارای تنوع قومی و فرهنگی است و مسئله رویت پذیری/ رویت ناپذیری در مورد قوم فارس و زبان فارسی کاملاً مشخص و اعمال شده است. در کتابها، صدا و سیما، انیمیشن ها، فیلم ها و انواع کالاهای فرهنگی، زندگی فارسها در ویلاها و خانه های بسیار بزرگ و مجلل نشان داده می شود که در بهترین جای شمال شهرزندگی می کنند و زندگی قومیت ها که معمولاً از شهرستانها به امید کار مهاجرت کرده اند در جنوب شهر و در خانه های قدیمی و با کمترین امکانات نشان داده می شود و معمولا ًافراد این گروها بدون تحصیلات و بسیار با لهجه صحبت می کنند که گاهی فقط به خاطر خندیدن بینندگان در فیلم از آنها استفاده می شود .حتی در تبلیغاتی که در میان برنامه ها پخش می شود همیشه از قومیت ها استفاده می شود که نمی دانند از تکنولوژی های جدید استفاده کنند و نیازمند آموزش از سوی یک مهندس یا یک انسان باسواد فرهیخته که فارس است، می باشند و آموزش فقط برای آنهاست. کسی که مقررات راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی کند، کسی که شیوه درست استفاده از وسایل برقی و گاز سوز را نمی داند از غیر فارس هاست و آموزشگر او که انسانی آگاه، نیکوکار و خیرخواه است یک فارس است. از طرف دیگر فارس ها قابل روئیت نیستند و به چشم نمی آیند؛ زیرا بر خلاف حضور فراگیر آنها در مراکز مهم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، علمی به عنوان قوم فارس یا فارس زبان به چشم نمی آیند در واقع بازنمایی نمی شوند و هیچ وقت هویت قومی یا زبانی آنها مورد پرسش قرار نمی گیرد.

یکی از پدیده های ناخوشایند جامعه ایران، رواج و گسترش جوک های قومیتی است؛ اما نکته جالبی که وجود دارد این است که برای فارس ها به عنوان فارس جوک ساخته نمی شود. جوک به نام شیرازی یا اصفهانی یا قزوینی درست می شود اما نه به مثابه یک فارس بلکه ارجاع آن به شهر است و به هیج وجه فارس بودن آنها به ذهن متبادر نمی شود. البته تنها فارس ها نیست که برای ترک ها، لرها، کردها و عربها جوک می سازند بلکه این اقوام برای یکدیگر و حتی برای خود جوک می سازند.ذهنیتی که باعث شده است اینگونه پنداشته شود که فارس ها چیزی برای خندیدن و استهزاء ندارند خود ناشی از استیلا و قدرت است.

در ایران فارس ها خود را یک قوم نمی دانند و به عنوان یک قوم مانند سایر اقوام ایرانی خود را معرفی یا بازنمایی نکرده اند بلکه خود را به مثابه ملت، ایرانی معیار و نماد ایرانی و ایرانی بودن بازنمایی کرده اند و سایر هویت های قومی و زبانی را به مثابه اقوام، خرده فرهنگ و فرهنگ های محلی رویت پذیر ساخته اند. آیا فارس و فارسی مساوی با ملت و ملت ایران است؟. کشور حول یک دوگانه انگاری فارس و اقوام سامان یافته است و ملت های غیر فارس، دیگری فارس ها محسوب می شوند. البته در این میان خوب و بد هم وجود دارد، آنکه در چارچوب همین رویه و ایدئولوژی نهفته در بطن آن حرکت کند و بر آن صحه بگذارد و در تعمیق آن بکوشد خوب و ایرانی میهن پرست معرفی می شود و در غیر اینصورت اگر بخواهد این وضعیت و رابطه را به پرسش بکشد بد و با عناوینی مانند خائن، مزدور و… منکوب می شود.

سرکوب قومیت های غیر فارس در ایران به دلیل غیر ایرانی بودن نیست که مورد ستم ملی قرار می گیرند بلکه از آن روی است که به اندازه کافی با قوم بهنجار و معیار همانند نشده اند و هنوز تمایز قابل توجهی با آن دارند و به همین خاطر است که سیاست های همانند سازی از زمان رضاه شاه به این سو دنبال گردیده است و هژمونی فرهنگی به شیوه های رسمی و غیر رسمی مانند آموزش و پرورش، رسانه و کالاهای فرهنگی اعمال می شود. از آنجا که قوم، زبان و فرهنگ فارس، معیارین و حالت طبیعی و خوب تلقی می شود؛ همانندی با آن نیز خوب است و مورد تشویق قرار می گیرد.

اما جدا از اینکه مشاهده پذیری برای قوم فارس دربردارنده امتیاز است، از مشاهده ناپذیری نیزامتیاز می برند. فارس در ایران ادعا می کند که از جانب منافع ملی کشور و به نفع همه و از زبان همه ملت حرف می زند. دغدغه ها و آمال های او بیانگر دغدغه های کل کشور است و اوست که منافع همه ملت را تشخیص می دهد. به قول دایر آنها خاص بودن خویشتن را نمی بینند و نمی پذیرند. فارس خود را حافظ و وارث فرهنگ ایران و مدافع امنیت و یکپارچگی می دانند و به همین دلیل هرکس و هر اندیشه ای که در این اندیشه اسطوره ای شبهه بیفکند و آن را به پرسش بکشد باید مجازات و متنبه گردد؛ حتی اگر منادی اندیشه های انسانی و واژگان غایی حقیقت، آزادی، برابری و عدالت نیز باشند.

تحقیقات مردم شناختی، تاریخی و جامعه شناختی درباره اقوام ایرانی غیر فارس از گذشته تاکنون انجام می شود و زبان، فرهنگ، کوچ، شیوه زندگی، زندگی قبیله ای آیین و آداب و رسوم مربوط به عروسی و عزا و… کردها، بختیاری ها، لرها و… صورت گرفته است اما در مورد فارس ها پژوهش هایی از این دست بسیار کم انجام شده است. فارس ها یا سازندگان امپراتوریهای بزرگ هخامنشی و ساسانی هستند یا مردمی متجدد و مدرن اما سایر اقوام فقط بقایای قابل احترام سنت و جهان کهن به شمار می روند نه بیشتر.

رسانه ها و مطبوعات ایران در سطح ملي بيشتر به دنبال ترويج عناصر فرهنگ فارسي(تهراني) مي باشند و هويت هاي و فرهنگ ملت های غیر فارس ایران از سوي رسانه هاي گروهی كمتر قابل مشاهده است. در واقع قوميت برتر(فارس) مبناي عمل طرد يا تقابل و مخالفت با ديگر قوميت ها قرارمي گیرد. این امر در حوزه فرهنگ و زندگی روزمره مبنای عمل مردم و در عرصه برنامه ریزیهای فرهنگی و آموزشی کلان مبنای عمل و تصمیم دولتمردان قرار می گیرد.

در واقع اين امتيازات و شرایط مفروض گرفته معیارین، طبيعي و بهنجار برای قوم فارس باعث خلق قدرت و سلطه هژمونیک برای آن در همه عرصه های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیکی و به تبع بوجود آمدن شرایط استعمارگونگی، استثمار و تحت انقیاد بودن اقوام غیرفارس و پیدایش شرایط فرادستی و فرودستی بین آنها می شود.

همانگونه که دایر می گوید هیچوقت درمورد روزنامه نگار یا نویسنده سفید پوست نمی گویند ، روزنامه نگار یا نویسنده سفید پوست، در ایران نیز چنین است هیچ وقت گفته نمی شود نویسنده فارس، روزنامه نگار فارس، ورزشکار فارس، هنرمند فارس و … بلکه درمورد قومیت ها است که تخصص یا کار آنها با قومیت شان مطرح می شود بنابراین در ایران فارس بودن امر طبیعی و بهنجار محسوب می شود در واقع فارس بودن قومیت در نظر گرفته نمی شود بلکه به عنوان یک ملت مطرح می شوند و در واقع با صاحب ایران بودن و نماد ایرانی بودن و زبان ایرانی بودن خود را بازنمایی و تعریف کرده اند.

وضعیت در مورد افغان هایی که در ایران زندگی می کنند نیز چنین است. هنگامی که ساختمانهای بزرگِ در حال ساختن را می بینید، مهندسِ ساختمان، استادکار و راننده ماشین آلات ایرانی هستند. ایرانی هایی که انتظار دارید فارسی زبان و شیعه باشند. در حالی که کارگران ژولیده و بیل به دست افغانی خطاب می شوند. چند سال پیش دو افغانی به یک دختر ایرانی تجاوز کرده بودند. همه روزنامه ها تیترشان این بود؛ «تجاوز دو افغانی به یک دختر». در حالی که در حادثه دلخراش خمینی شهر و حادثه های بسیار دلخراش تر که در همان روزها برای مدتی خود را عیان می کردند، هیچ روزنامه ای در تیتر خود هیچ اشاره ای به ملیت یا مذهب متجاوزان نکرد. این در حالی است که بسیاری از دختران و زنان افغانی بدین علت که اغلب در محله های ناایمن زندگی می کنند، در معرض آزار مردان ایرانی هستند.

اقوام ، زبان و لهجه های آنها به عنوان یک خرده فرهنگ محلی و کم اهمیت از فارس ها و زبان فارسی در نظر گرفته شده اند و همین امر باعث تلقین احساس حقارت در بین بسیاری از افراد این قومیت ها شده است و فارسی صحبت کردن در بین آنها به یک ارزش تبدیل شده و این امرسبب شده در بعضی از خانواده ها از بچگی با بچه هایشان به زبان فارسی صحبت کنند و اگر افراد این قومیت ها خواستار آموزش زبان خود در مدارس باشند با آنها مقابله می شود و به عنوان تجزیه طلب و اخلالگر معرفی می شوند. چون قوم فارس برتر و در واقع ملت ایران معرفی شده و زبان آنها نیز زبان رسمی و بهترین زبان معرفی شده است که با وجود آن نیازی به زبان خودشان نیست.

روابط موجود بین قوم فارس و دیگر اقوام در ایران در یک شرایط تاریخی صورت گرفته و علل تاریخی و جامعه شناختی دارد. اما در دوران جدید است که این پدیده تجلی و نمود دراماتیکی پیدا کرده است. فارسی صحبت کردن با فارس بودن معادل گشته است که حاکی از برخورداری فرهنگی، ارزشی، منشی و کرداری خاصی است. در پرتو چنین وضعیتی ما شاهد سلطه ی هژمونیک زبان فارسی در تعاملات اجتماعی می باشیم. در فارس بودن ارزش هایی چون شهروند اصیل، باادب، واجد منزلت و دارای اصالت مستتتر است و امتیازات اجتماعی را نیز به دنبال می آورد. در رسانه ها و تعاملات اجتماعی، تنها نظام معنایی، گفتمانی و دال های مرکزی زبان فارسی قابل فهم و طبیعی می باشد. زبان فارسی خود را با دیگر زبان ها و لهجه ها مرزبندی کرده و آن ها را به عنوان درجه دو یا حاشیه ای به حساب می آورد. یعنی به طور کلی نشانه ها و دال های زبان فارسی نقش محوری و کانونی دارند، در نتیجه قابل رویت هستند. از طرف دیگر چون چنین وضعیتی عادی، بهنجار وبدیهی انگاشته می شود، قابل رویت نیست. در جامعه ایران قومیت فارس قومیت حاکم (چه به لحاظ سیاسی و چه فرهنگی) می باشد. در چنین وضعیتی، رسانه های جمعی(فیلم، تلویزیون و …) تنها به بازنمایی های پوششی، منشی، گفتاری، رفتاری و سبک زندگی انسان فارس می پردازند و با برجسته ساختن نظام معنايي خودي (در اینجا فارس بودن)به حاشيه راندن نظام معنايي ديگري مي پردازند. در حقیقت فارس بودن با بیشتر در معرض مشاهده و رویت پذیر بودن در پیوند می باشد. از طرف دیگر، نظامات معنایی، گفتمانی و به طور کلی نشانه های هویتی قومیت های دیگر نقش دیگری و حاشیه ای داشته و رویت ناپذیرند و اساسا جهت شناسایی باید خود را به فارس بودن متشبه و نزدیک سازند.

در ایران تمام مسائل قومی یا به موضوعات مردم شناختی تقلیل داده می شوند که به عنوان موضوع علمی و ابژه مورد مطالعه و پژوهش قرار گیرند یا دعوی و مطالبات هویتی آنها را به مسائل اقتصادی و نابرابری در دستیابی به امکانات فرو می کاهند و به عنوان یک کلیت که دعوی هویت دارد با آن برخورد نمی شود؛ در هر دو صورت نگاه از منظر قدرت است و در این دو زمینه نیز حتی اقدامات انجام شده متناسب با نیاز و وضعیت آنها نیست.هنگامی که به فرهنگ پرداخته می شود آنها را به عنوان فرهنگهای سنتی و بقایای سنت معرفی می کنند. در معرفی فرهنگ نیز نه به فرهنگ مدرن آنها، بلکه به فرهنگ قبیله ای و روستایی آن می پردازند و یا بخش و بعدی از فرهنگ اقوام ایرانی را برجسته ساخته و مورد توجه قرار می دهند. مثلاً فرهنگ کردی را در موسیقی(از نوع نازل آن) خلاصه می کنند و به جای پرداختن به فرهنگ و آثار تمدنی چند هزار ساله مردم کرد یا هنر و ادبیات مدرن و معاصر کرد، زندگی روزانه یک زن را به نمایش می گذارند.


جمع بندی

فارس ها، کردها، عرب ها و ترکها از ملت های بزرگ خاورمیانه محسوب می شوند که علی رغم وجود تشابهات فرهنگی، باورهای دینی و اجتماعی و درهم آمیختگی اجزاء فرهنگی آنها(مانند موسیقی و ادبیات) دارای تجربه های یکسانی در تحولات تاریخی خود نبوده اند و تجربه مدرنیته آنها نیز مانند هم نبوده است. آنچه در تجربه معاصر آنها پدیدار گشت، ظهور ناسیونالیسم دولتی، پیدایش استیلا و روابط قدرت بین آنهاست.

دایر با طرح رویت پذیری/ رویت ناپذیری و بارت با طرح اسطوره امروز با رویکردی انتقادی به فرایندها و سازوکارهای سلطه و روابط ستمگرانه و به زبان بوردیویی خشونت نمادین پرداخته اند. در واقع در بطن این شگردهای اسطوره سازی و رویت پذیری/رویت ناپذیری نقد ایدئولوژیهایی وجود دارد که سعی در پنهان ساختن روابط سلطه و نابرایهای اجتماعی دارند. مستولی شدن یک قوم و زبان مانند فارس و فارسی در ایران یک مولود اجتماعی، تاریخی و سیاسی است نه پدیده ای مورد انتظار، طبیعی و بهنجار. همانطور که وضعیت سایر اقوام یک پدیده تاریخی و سیاسی است.

این سیاست نانوشته پیامدهای جدی دارد مانند: عدم آموزش زبانهای غیر فارسی و لهجه و گویش دانستن آنها در حالیکه غنای واژگانی، ساختار دستور زبانی و زیبایی و سرزندگی آنها(بویژه زبان کردی) از زیان فارسی قدرتمند تر است. همچنین اثر خود را در گفتمان روشنفکران و سیاستمدران و … بر جای می گذارد و تحقق عینی هم می یابد. مثلاً آقای علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در نطق خود در مجلس جهت اخذ رأی اعتماد، ایران را سرزمین پارسه خواند و از برنامه های خود برای دعوت از فارسی زبانان دنیا برای تقویت زبان فارسی خبر داد.آقای دکتر روحانی هم درسخنان خودگفت ایران یک کشور کثیرالمله نیست و فقط یک ملت وجود دارد که آن ایران است.

در جامعه هژمونيک بخاطر کارکرد ابزارها ودستگاههاي ايدئولوژيک گروهها، اقوام و طبقات زير سلطه با گفتمان حاکم در مورد خود مي انديشند وگفتگو مي کنند و منشأ ستمها و نابرابريها را درنمي يابند و به جاي کشف علل مشکلات خويش مسائل حاشيه اي وجزئي را مي بينند و مشکلات و راهکارهاي واقعي و زير بنايي را در نمي يابند. دستورکار نانوشته منبعث از قدرت و گفتمان به دنبال صامت ساختن هویت های غیر، مانند اقوام است و می خواهد فقط زمانی به سخن بیایند که او آنها را مصوت سازد و باید از چیزی سخن بگویند و به گونه ای بگویند که او دوست دارد.

عدم تصدیق ملت های غیر فارس ایران و اجازه ندادن به رشد همه جانبه زبان و فرهنگ آنها به بهانه های تضعیف هویت ملی، دلایل امنیتی و سیاسی و …مصداق خشونت نمادین ، نسل کشی آرام و نسل کشی فرهنگی است. این نگرش ها و دستورکار برخاسته از آن باعث می شود برابری واقعی میان مردم و ملل ساکن در ایران به وقوع نپیوندد. آنگاه که اقوام از سریر قدرت پایین بیایند و در یک وضعیت برابر و آزاد و خارج از روابط قدرت با هم به گفتگو بنشینند، می توان به آزادی همگان اندیشید.

این نوشتار در پی آن است که نشان دهد، علی رغم اینکه همیشه اقوام را به اندیشه های ناسیونالیستی و قوم گرایانه متهم ساخته اند، اما اتفاقاً فکر و ایدئولوژی ناسیونالیستی و قوم گرایانه در تاریخ معاصر ایران، از سوی فارس ها مورد اقبال واقع شد و در عمل پیاده گردید و در ذهنیت و سیاست فارس ها تنیده شده است.به عبارت دیگر پهلوی ها(بویژه رضا شاه) و روشنفکران و نخبگان پیرامون آنها ناسیونالیسم را در ایران پی ریزی کردند و ساختار سیاسی مبتنی بر آن یعنی دولت- ملت را بنیاد نهادند در واقع به شیوه و شگرد خاصی جای متهم و اتهام زننده عوض شده است و به سرزنش قربانی تبدیل شده است. مقاومت ها و مبارزات هویت خواهانه اقوام جدا از اینکه برخاسته از حق سرشتی آنهاست، همچنین واکنشی به ناسیونالیسم ساختار یافته در بافت دولت و آغشته شدن تمام ذهن و زبان، قانون و گفتمانهای فکری ایرانی به ناسیونالیسم فارس است و تمام مسئله همین است که این با بدیهی و طبیعی معرفی کردن خویشتن را پنهان ساخته است.

این مقاله خظابه ای انتقادی و جامعه شناختی علیه نگاه ایدئولوژیکی است که به مثابه هژمونی در راستای بسط و تقویت استیلا و نابرابری قومی است؛ چیزی که کسی آن را به پرسش نمی گیرد و همچنین مبارزه ای علیه جاودانگی واژگان، آگاهی ها و ناآگاهی ها و توهم یکسانی بداهت با حقیقت است تا بدین شیوه گسست ها، طردها، سرکوب ها و ایدئولوژیها را بشناسیم و به آن تأمل کنیم.


منابع

– اباذري، يوسف(۱۳۸۰ ) رولان بارت و اسطوره مطالعات فرهنگي ، فصلنامه ارغنونه شماره ۱۸

– استريناتي، دومينيك (۱۳۸۰) مقدمه‌اي بر نظريه‌هاي فرهنگ عامه ، ترجمه ثريا پاك‌نظر ، نشر گام‌نو

– بارت، رولان(۱۳۸۰ ) اسطوره در زمانه حاضر ، ترجمه يوسف اباذري ، فصلنامه ارغنون شماره ۱۸

– بشيريه، حسين (۱۳۷۹) نظريه‌هاي فرهنگ در قرن بيستم ، مؤسسه فرهنگي آينده پويان تهران

– پلامناتس، جان (۱۳۷۳) ايدئولوژي، ترجمه عزت‌الله فولادوند، شركت انتشارات علمي و فرهنگي

– تامپسون، جان (۱۳۷۸) ايدئولوژي و فرهنگ مدرن، ترجمه مسعود اوحدي مؤسسه فرهنگي آينده پويان تهران، چاپ اول

– سیدمن، استیون(۱۳۸۸)کشاکش آرا در جامعه‌شناسی، ترجمه هادی جلیلی، تهران، نی، چاپ دوم

– مجتهدزاده، پیروز( ۱۳۸۷) دموکراسی و هویت ایرانی،انتشارات کویر، تهران، چاپ دوم

– میلر، پیتر(۱۳۸۴) سوژه، استیلا و قدرت، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، تهران، چاپ دوم

– وبر،ماکس(۱۳۹۰) روش شناسی علوم اجتماعی، ترجمه حسن چاوشیان، تهران، نشر مرکز،چاپ چهارم

– Richard Dyer(,With, London, Routledge,1997

– David Roediger Withness and Ethnicity in the History of With Ethnics in the United States, in Philomena essed and David Theo Goldberg eds Race Critical Theories, MA. Blackwell,2006

– Brettschneider,Marla, The Family Flamboyant ,Race Politics, Queer Families, Jewish Lives, State University of New York Press,2006 -Theories (Malden MA: Blackwell 2002)

این مقاله بسیار وامدار بحث های کلاس دوره دکتری نقد نظریه های جامعه شناسی دکتر محمد جواد زاهدی مازندارانی و نقطه نظرات و دست نوشته های دوستان خوبم دانشجویان دکترای جامعه شناسی: حمید رضا غریبی، ابراهیم میرزایی، فائزه محمدی، محمد حسن شربتیان و عباس شکیبا است