جنبش چپ و مسئله ملی, از رمانتیسیسم تا رئالیسم

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

جنبش چپ و مسئله ملی؛ از رمانتیسیسم تا رئالیسم (با تاکید بر سازمان کومله)

صباح مفیدی

«برای اینکه سوسیال دموکرات‌های انترناسیونالیست باشیم باید نه تنها به ملت خود فکر کنیم بلکه باید منافع مجموع ملت‌ها را، آزادی و برابری حقوق همه آنها را ماورای آن قرار دهیم. از نظر تئوری همگی بر سر این مسئله توافق دارند اما در عمل یک لاقیدی که ویژه الحاق‌گران است تظاهر می‌یابد. ریشه‌ی درد همین‌جا است.» لنین


چکیده:

نوشته حاضر نگاهی رئالیستی- پراگماتیستی به «مسئله ملی» در اندیشه چپ و به تبع آن جنبش چپ دارد. و بر آن تاکید دارد که در طول تاریخ این جنبش، خوانش‌‌های ملی‌گرایانه در اندیشه چپ، با وجود تاکید ظاهری بر شعارهای انترناسیونالیستی، مارکسیسم را در اختیار منافع ناسیونالیستی قرار داد. بطوریکه کشورهای سوسیالیستی‌ قطب هم به این سمت گرایش یافتند و نظریه‌پردازان و رهبران عملگرای مارکسیست هر کشوری طبق مقتضیات متفاوت و اولویت‌ها، تفسیر خاصی از مارکسیسم داشتند. این در حالی است که در برخی کشورهای جهان سومی، هر گونه تمایلات ملی‌گرایانه ملل تحت ستم از سوی احزاب و سازمان‌های چپ ملل حاکم، برای کمرنگ نشان دادن مسئله ملی، محکوم به انحراف از مارکسیسم شده است. تحت تاثیر این فضا در ابتدا برخی احزاب چپ کردستان از شعارهای رمانتیستی و ایده¬آلی چپ¬گراهای مللی که مشکل ملی نداشتند پیروی کردند و بعد از سال¬ها باآگاهی از اشتباهات نظری و سیاسی خویش تا حدی از آن فاصله گرفتند و به رئالیسم روی آوردند. اینکه چرا در ابتدا چنین بوده است و بعدا این تغییرات صورت گرفته و چه تاثیرات سیاسی در کردستان داشته است؟ سوال¬هایی هستند که این نوشتار در پی پاسخ به آنها است. در همین راستا، این نوشتار در بخش‌های مختلف، به بررسی اهمیت دادن به مسئله ملی و ملی‌گرایی در نظریات مارکسیستی، جنبش چپ در ایران و کردستان به طور کلی، و «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان» (کومله) به عنوان یک سازمان چپ رادیکال، به‌طور اخص پرداخته است.


مقدمه:

برابری که شرط تحقق دموکراسی است، مسئله عمده خیلی از مکاتب و جنبش‌ها بخصوص اندیشه و جنبش چپ بوده است. آنچه تفکیک چپ و راست را چه در حوزه سیاسی مبتنی بر احزاب و چه در حوزه فکری سیاسی وسیعتر معنی‌دار نگه داشته است اعتقاد چپ‌ها به توسعه برابری است. راست‌ها با نابرابری راحت‌تر برخورد می‌کنند و در این مسئله تردید دارند که حکومت بتواند یا باید آن را محدود کند و نابرابری را ناشی از ذات طبیعت می‌دانند. اما به قول نوربرتو بابیو: «فکر برابری همیشه یک ستاره قطبی بوده است که جنبش چپ را هدایت کرده است.» به همین جهت متعهد به بسط دموکراسی در حوزه‌های مختلف زندگی بوده است. از این زاویه و با این نگاه به اندیشه چپ باید گفت که برابری ضرورتاً برابری اقتصادی نیست و اساساً امکان چنین برابری در شرایط کنونی بسیار دور از ذهن می‌رسد و شاید در وضعیت مارکسیستی آن اینک قابل تحقق نباشد. لذا دموکراسی عمدتاً نیاز به برابری سیاسی دارد و با مفهوم آن پیوند دارد. در راستای همین نظر برابری‌خواهانه چپ، اساساً حوزه کاربرد عدالت یا بیشتر برابری‌های مهم سیاسی و اجتماعی باید به درون روابط اجتماعی- سیاسی بین افراد و سایر افراد، گروه‌ها و سایر گروه‌ها، یا ملت‌ها با هم گسترش یابد. برابری بخشی از کیفیت زندگی است. برابری تنوع را ممکن می‌سازد و این کاملاً متفاوت از ایده انتزاعی توتالیتاریسم از برابری است به این معنی که «کسانی که همسان نیستند باید حذف شوند.» به گفته بابیو، مفهوم برابری مفهومی نسبی حد‌اقل نسبت به سه متغیر است و هر زمان که تمایل و اشتیاق به برابری یا قابلیت اجرای آن مورد بحث قرار می‌گیرد باید مورد توجه واقع شود. این متغیرها عبارتند از: الف) افراد یا گروه¬هایی که باید این مزایا و تعهدات در بین آنها تقسیم گردد. ب) مزایا و تعهداتی که باید تقسیم گردد. ج) معیارهایی که باید بر آن اساس این تقسیمات صورت گیرد. به عبارت دیگر، وقتی که اصل برابری مورد قبول واقع شد هر طرحی برای توزیع مجدد باید به این سه سئوال پاسخ دهد. توزیع بین چه کسانی یا گروه¬هایی، چقدر و چه چیزی، و براساس چه معیاری صورت گیرد؟ بنابراین در راستای مفهوم برابری، توزیع نیز تنها اقتصادی نیست و توزیع قدرت سیاسی خود یکی از مهمترین اوامر توزیعی است. در همین راستا آنچه جای سئوال است اینکه در جهانی که برابری سیاسی و به تبع آن برابری ملی ممکن نباشد و در حالی که در مورد، منطقه یا جامعه‌ای نگاه امنیتی وجود داشته باشد، چطور برابری اقتصادی و به تبع آن برابری طبقاتی ممکن می‌باشد. به لحاظ حقوق سیاسی حداقل ملت‌ها می‌توانند برابر باشند اما برابری اقتصادی نوعی آرمانگرایی و نیز رمانتیسیسم است. به همین دلیل در جنبش چپ نیز بنا به شرایط مختلف به مسئله ملی‌گرایی توجه کافی وجود داشته است. براساس همین فکر برابری در این نوشتار به مسئله ملی در نظریات مارکسیستی و تجدیدنظر‌هایی که در آنها در جهت تطبیق با جوامع و نیز ملی‌گرایی کشورهای مختلف، گاهاً در راستای برابری ملل و گاهاً برعکس در راستای سلطه یک ملت صورت گرفته است، می‌پردازیم. از همین زاویه هم به کردستان به عنوان جامعه‌ای سنتی، غیرصنعتی و دارای جنبش قوی و عظیم ملی نگاهی داریم تا ببینیم وضعیت جنبش چپ در آنجا چگونه بوده است و چه کوشش‌هایی در تطبیق نظرات مارکسیستی صورت گرفته است. جنبش جدید آزادیخواهی ملت کرد عمدتاً با توجه به ظرفیت‌های ویژه جنبش چپ، بخصوص مبارزه طلبی و دفاعی که از حق ملل تحت ستم دارد به سوی این جنبش گرایش یافته و تحت تاثیر آن بوده است. به همین دلیل احزاب و سازمانهای مختلف چپ‌گرای زیادی شامل میانه¬رو و رادیکال در کردستان پدید آمدند که برخی از آنها راه خویش را از جنبش چپ کشورهایی که در آن بوده‌اند جدا و یا به موازات آنها حرکت کرده و در تطبیق اندیشه‌های چپ با شرایط کردستان تا حدودی موفق بوده‌اند و برخی نیز گاهاً در این کار ناتوان مانده و در عمل هژمونی چپ‌های کشورهای مربوطه را پذیرفته‌اند. در کردستان ایران هرچند هر یک از احزاب، سازمان‌ها و جریانات سیاسی از سه نوع ستم ملی، مذهبی و طبقاتی صحبت کره‌اند اما در عمل یکی از سه نوع ستم اهمیت بیشتر داشته و در نظراتشان هم هژمونی یافته است. به عنوان مثال در حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا) ستم ملی، در کومله ستم طبقاتی و در جریان مکتب قرآن ستم مذهبی اولویت داشته‌اند. درمورد اول مشخصاً مسئله ملی در اولویت بوده است، اما در مورد دوم و سوم هژمونی ایدئولوژی باعث شده این مسئله کمرنگ جلوه کند و در نهایت به ضرر حل مسئله ملی و برابری ملت کرد با دیگر ملل که در هر دو ایدئولوژی کمونیستی و اسلامی بر آن تاکید دارند، تمام شود. در صورتیکه این ایدئولوژی‌ها، در صورت هژمونی نداشتن و نیز درک اهمیت مسئله ملی در رفع نابرابری از سوی پیروان آنها، می‌توانستند به نفع حل این مسئله باشند.

در این نوشته از سه جریان عمده سیاسی فوق‌الذکر، براساس محدودیت موضوعی آن که ایدئولوژی‌های دیگر را دربرنمی‌گیرد و نیز به دلیل واضح بودن اهمیت مسئله ملی در نزد حدکا، به صورت موردی بر سازمان (کومله) به عنوان یکی از سازمان‌های عمده چپ رادیکال در کردستان شرقی تمرکز می‌شود. به همین جهت در بخش نظری هم به دلیل مارکسیست- لنـینـیستی بودن این سازمان، مختصراً به اهمیت مسئله ملی در نظرات نظریه¬پردازان برجسته مارکسیسم و نیز تجدیدنظر‌های مختلف در جهت ملی‌گرایی، می‌پردازیم. بنابراین ما در این نوشتار به دنبال آن هستیم که بدانیم مساله ملی در مارکسیسم چه اولولیتی داشته است؟ از نگاه سیاسی و در عمل، روند حرکت از رمانتیسم مارکسیستی و آرمانگرایی به سوی درک واقعیات سیاسی و گرایش به کمونیسم ملی چگونه بوده است؟ و در نهایت بازتاب این رمانتیسیسم در کردستان چطور بوده و چه تاثیری بر جنبش آزادیخواهی ملت کرد داشته است؟ و در بخش‌های مختلف که شامل: ملی‌گرایی در مارکسیسم و واقعیت ضرورت توجه به مسئله ملی، رویکرد جنبش چپ ایران نسبت به کردستان، نگاهی کوتاه به جنبش چپ در کردستان، سازمان کومله و مسئله ملی در کردستان می‌باشد، در پی پاسخ به این سئوالات برمی‌آییم.


ملی‌گرایی در مارکسیسم و واقعیت توجه به مسئله ملی

در تشریح «مساله ملی» رزا اسماگیلوا از پژوهشگران اتحاد جماهیر شوروی سابق چنین گفته است: «لغو ستم ملی(در همه اشکال) و نابرابری قومی، آزادی ملل تحت ستم از یـوغ امپریالیسم، ایجاد برابری واقعی و دوستانه و همکاری برادرانه بین همه مردم، آزادی و توسعه همه‌جانبه و غیره.» به باور وی تشریح علمی مساله ملی اولین بار توسط کارل مارکس و فردریش انگلس صورت پذیرفت. در «مانیفست حزب کمونیست» در این باره آمده که: «استثمار یک فرد به وسیله دیگران و استثمار یک ملت بوسیله دیگر ملل باید پایان یابد. همچنان که ضدیت بین طبقات در بین یک ملت و خصومت بین یک ملت با دیگر ملل، باید محو شود و پایان یابد.» معمولاً سعی شده که مفاهیم اصلی درباره مساله ملی در نگرش مارکسیستی را، در یک جهت و به شکل زیر فرموله و خلاصه کنند: - ملت‌ها محصول توسعه تاریخی جامعه در برهه‌ای از ظهور سرمایه‌داری‌اند. - در هر ملتی، مخالفت‌های شدید بین طبقات بورژوازی و پرولتاریا، استثمارگر و استثمارشونده وجود دارد. وحدت منافع طبقاتی با بورژوازی، چیزی جز ریاکاری و دروغ نیست. نابرابری و خصومت ملی بین ملل و ستم ملی، نتیجه تضادهای اجتماعی سرمایه‌داری و سلطه بوژوازی است. ناسیونالیسم و شووینسیم سیاست و ایدئولوژی مساله ملی می¬باشد. - پرولتاریا به واسطه سرشت طبقاتی خود بین¬المللی است. پرولتاریا خصومت و تضاد اجتناب ناپذیری با ملی گرایی بورژوایی و همه اشکال ستم و نابرابری نژادی و ملی و نیز با نیهلیسم ملی به عنوان یک موضوع تغییر قیافه داده شده از همان ایدیولوژی ناسیونالسیتی بورژوازی دارد. انترناسیونالیسم پرولتری سیاست و ایدئوژی پرولتاریا در قبال مساله ملی است. - پرولتاریا باید بدون قید و شرط با همه انواع ستم ملی نبرد نماید.- با الغای سرمایه داری ،تضادهای ملی، مثل همه تضادهای دیگر اجتماعی از بین خواهد رفت. اما اندرون نظرات مارکسیستی، و توجه به مسئله ملی بخصوص برای ملل تحت ستم نزد نظریه‌پردازان و رهبران مارکسیست و نیز ملی‌گرایی در جنبش چپ گویای چه روندی است. آیا دیدگاهها ثابت بوده یا در نظریات مختلف براساس مقتضیات زمانی و مکانی تحولاتی داشته است و اولویتها متفاوت بوده است؟ در اینجاست که نگاهی اجماعی به مارکسیسم از زاویه ملی¬گرایی و توجه به مسئله ملی ضرورت می‌یابد. مارکسیسم و نحله‌های گوناگون آن به حدی گسترده‌اند که در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست اما برای اینکه تا حدودی دیدی واضح از تحولات مارکسیسم در نظر و عمل به‌خصوص تجدیدنظرهایی که در زمینه گرایش به ناسیونالیسم و توجه به مسئله ملی صورت گرفته، بدست آید به طور مختصر نگاهی داریم به نظرات خود مارکس و شناخته شده‌ترین نظریه‌پردازان و رهبران عملگرای مارکسیت یعنی لنین و مائو که الگوهایی برای جنبش‌های رهایی‌بخش کشورهای جهان سومی و ملل تحت ستم بخصوص چپ تندرو در کردستان به عنوان گروههای مارکسیست- لنـینیـست یا مائوئیست بوده‌اند.

مارکس و مارکسیسم:

کارل ماکس (1883- 1818) فیلسوفت، اقتصاددان و اندیشمند سیاسی آلمانی که معمولاً او را پدر کمونیسم قرن بیستم می‌دانند، فلسفه‌اش ترکیبی از فلسفه هگل، اقتصاد سیاسی بریتانیا و سوسیالیسم فرانسوی بود. محور اصلی اندیشه او، انتقاد از کاپیتالیسم بود که نابرابری و بی‌ثباتی منظم آن، روشنگر هویت انتقالی آن است. مارکس پذیرای یک نظریه غایت‌شناسی تاریخ شد که معتقد بود تحول اجتماعی خواه و ناخواه به کمونیسم منجر خواهد شد. مارکس در هر جامعه دو بخش تمییز می‌دهد که ماهیت آنها متفاوت است: از یک سو، بخش اقتصادی که مکان «تولید هستی انسانها» و وسایل زیست آنهاست، یعنی «مجموعه روابط تولیدی و نیروهای مولد» و پدیده‌های اقتصادی، از سوی دیگر، بخش روبنایی، که شامل تظاهرات غیر اقتصادی جامعه است. میان این دو بخش دو نوع رابطه‌ی اولویت وجود دارد. نخست، بخش اقتصادی دارای اولویت وجودی نسبت به بخش دیگر است. بخش اقتصادی پایه و زیربنایی را تشکیل می‌دهد که روی آن روبنای حقوقی، سیاسی، مذهبی، و غیره پی افکنده شده است. بی این زیربنا، وجود آن روبنا درک‌پذیر نیست. اما پایه‌ی اقتصادی، همچنین یک اولویت علًی نسبت به روبناها دارد: آنها را مشروط و معین می‌سازد، پس این زیربنا عنصر اصلی و عامل تعیین‌کننده‌ِ‌ی جامعه است. مارکس روبنا را اغلب با عنوان «ایدئولوژیک» توصیف می‌کرد تا نشان دهد از نظر علیت و تعیین‌کنندگی مؤثر نیست. هر چند نظریه آرمانی مارکس را می‌توان در«زندگی سوسیالیستی و اولویت اقتصاد»، خلاصه کرد، که قدرت اقتصادی و سیاسی را یکسان نمی‌دید و چهارچوب نظری خود را در قالب زندگی کمونیستی و جدایی قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی طرح کرد ، اما مارکس نیز براساس «مقتضیات متفاوت» و بنا به شرایطی که در آن بوده و بیشتر در آن برهه زمانی و در جوامع صنعتی غرب، قدرت اقتصادی را تاثیر‌گذار دانسته و بخصوص اینکه خود مارکس در بیرون از قدرت سیاسی بود، در نظر کلی‌اش اولویت را به این مسئله داده است و در نهایت از این زاویه، هم به تاریخ نگریست و هم به آینده. براین اساس اگرچه در نگاه کلی مشغله فکری مارکس انترناسیونالیستی است و برای مارکس مسئله، چیزی غیر مسئله ملی بوده است. اما طبیعتاً برای افراد جامعه و ملل مختلف با مقتضیات متفاوت، در چهارچوب نظریه کلی مارکس بنا به ضرورت، اولویت علّی متفاوت است. و علی‌رغم این در بطن برخی نظریات مارکس نیز، بخصوص بحث دمکراسی، توجه به برابری سیاسی و در این راستا حل مسئله‌ ملی و تغییر اولویت‌ها در شرایط استثنایی در راستای فراهم نمودن زمینه‌ای برای ایجاد جامعه سوسیالیستی دیده می‌شود و یا می‌توان چنین خوانشی از اندیشه‌ عملی مارکس داشت. لذا همچنان‌که اشاره خواهد شد بعد از او تفاسیر و تجدید نظرهای زیادی بنابر شرایط مختلف ملل در نظرات او پدید آمد. و تا حدودی اولویت¬ها تغییر یافته است و بنا به ضرورت هر جامعه‌ای عامل تعیین‌کننده‌ متفاوت بوده است.

به هرحال جدای از نظر کلی فوق توجه به برخی مسائل دیگر (روبنایی) در نظرات مارکس دیده می‌شود. ازجمله اینکه مارکس، انگلیس و بعداً لنین اصل دولت ملی یا«یک ملت، یک دولت» در نظریه ناسیونالیسم را در شکل حق تعیین سرنوشت ملی مطلوب می‌دانستند . برای مارکس‌گذار به وضعیت مطلوب جز از طریق «دموکراسی» ممکن نبود؛ مشروط به اینکه دموکراسی وضعیتی در خود و برای خود باشد. در چنین دموکراسی مردم به عنوان متن در بستر دولت حضور دارند و قادرند بهترین وضعیت تعامل خود را با سایر ارکان دولت در سپهر نظر و عرصه عمل به هم پیوند دهند. به نظر مارکس دموکراسی، به عنوان یک نظم سیاسی، یگانه «وحدت حقیقی فراگیر» برای دستیابی به وضع مطلوب است . دموکراسی واقعی هم دربرگیرنده تمام افراد، گروه¬ها و ملل است و به هیچ کدام از اینها تقلیل داده نمی‌شود. بنابراین جنبش‌های آزادی‌خواه ملل تحت ستم در راستای دموکراسی است و مخالفتی با نظر مارکس ندارد. مارکس جامعه کمونیستی را وضعیتی متعادل و واقعگرایانه می‌دانست. چنین جامعه‌ای براساس عدالت و آزادی کمون‌ها تشکیل می‌شود. روشن است که منظور از عدالت، در نظریه مارکس به هیچ وجه ترسیم یک وضع مساوی برای توزیع عادلانه نیست، بلکه رعایت حقوق مساوی در شرایط مساوی، امری ضروری است. به عبارت دیگر، جامعه‌ی کمونیستی مارکس پیشنهاد می‌کند که برای امر واحد، حکم واحد صادر شود و تبعیضی در میان نباشد. لکن در جایی که مقتضیات متفاوتی وجود دارد باید احکام متفاوتی جاری ساخت . بر این اساس، برای انجام هر تحلیلی هم لازم است آنرا همزمان در شرایط محلی آن و در چشم‌انداز جهانی مد نظر قرار داد . از سوی دیگر، در جامعه مدنی مارکس هر کس به اندازه استعداد خود در گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی و سیاسی مشارکت دارد. بنابراین، اعمال سیاست، درونی و برخاسته از متن جامعه سیاسی است و از این رو پیوند بین اخلاق و سیاست بادوام‌تر و مطمئن‌تر است . بر اساس این نظر نیز و با اندکی گسترش و تعمیم آن، تا مسئله ملی حل نشود هر کسی که وابسته به ملتی تحت ستم باشد، مشارکتی واقعی نخواهد داشت. در راستای چنین مقتضیات متفاوت بود، که بعداً تجدید نظرهای زیادی در مارکسیم پدید می‌آید.

تجدید نظرطلبی و تغییر اولویت‌ها برحسب شرایط مختلف در مارکسیسم سنتی رایج بوده است و ریشه‌ی آن به خود مارکس و انگلس می‌رسد. در حقیقت تجدید نظرطلبی در خود اصطلاح نهفته است. هرجا تجدید نظری در قسمتی از تئوری یا عمل مارکسیسم وجود دارد، هروقت تغییری در اصل برنامه‌ی یک حزب مارکسیست یا در درک فلسفی و جامعه‌شناختی آن، یا در تاکتیک و سازمان آن، و حتی در طرز تبلیغ و تهییج آن، که در راستای تطابق مارکسیسم با شرایط جدید باشد، روی می‌دهد، با تجدیدنظرطلبی روبرو هستیم و تاریخ مارکسیسم سرشار از آن بوده است. کائوستکی اعتراف می‌کند که خود «مارکس و انگلس همواره سرگرم تجدیدنظر در تئوری‌های خویش بوده‌اند و کتابهای سرمایه و آنتی دورینگ تحت تأثیر اندیشه‌ها و آزمایشهایی که تاکتیکی نور الهام می‌بخشیدند مدون شده‌اند».

بنابراین، «مارکسیسم» بیشتر مجموعه‌ای مدون از تفکرات است که پس از مرگ مارکس در 1883، پا به عالم وجود گذاشت. مارکسیسم محصول تلاش، به ویژه انگلس همکار مادام‌العمر وی، کارل کائوستکی رهبر سوسیالیست‌های آلمان و گیورگی پلخانف (Georgi Plekhanov) (1918-1856) نظریه‌پرداز روسی در راستای فشرده کردن عقاید و نظریه‌های مارکس در یک جهان‌بینی نظام‌مند و جامع و متناسب با نیازهای جنبش سوسیالیسم روبه رشد بود . بدین‌سان در طی قرن بیستم انواع گوناگونی از مارکسیسم پدید آمد که در بیشتر موارد حتی از حدود مقصود خود مارکس نیز فراتر رفت. طبعاً از آنجا که نمی‌توان انواع گوناگون و متعارض مارکسیسم را حاصل‌جمع اندیشه‌های مارکس به‌شمار آورد، بنابراین مارکسیسم بسیار گسترده‌تر از اندیشه‌‌های مارکس است. درواقع، مهمترین مکتب‌های مارکسیستی قرن بیستم حاصل ترکیب وجوهی از اندیشه‌های مارکس و وجوهی از اندیشه‌ی اندیشمندان دیگر است. از جمله باید از ترکیب اندیشه‌های مارکس با نظریه‌های داروین، اسپینوزا، هگل، کانت و فروید نام برد. برای مثال مارکسیسم- لینینیسم به‌عنوان برداشت خاصی از اندیشه‌های مارکس که شناخت آن بدون توجه به تأثیرات تعیین‌کننده ملاحظات قدرت بر آن دشوار خواهد بود، به تعبیری تلفیق اندیشه‌های مارکس و «بلانکی» بوده است . که در اینجا به آن می‌پردازیم.

لنین و لنینیسم:

ولادیمیر ایلیچ (الیانف) لنین (1924-1870) انقلابی مارکسیست روسی، مفسر رادیکال مارکسیسم و از رهبران عمده‌ی جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی روسیه، رهبر جناح بلشویکی و انقلاب 1917 در روسیه و بنیانگذار دولت کمونیستی در آن کشور بود. او بانفوذترین نظریه‌پرداز مارکسیسم در قرن بیستم بود و علاقه اصلی او بر حول مسائل سازمان و انقلاب دور می‌زد . او اثر فکری و عملی گسترده‌ای بر اندیشه‌ مارکسیستی قرن بیستم و بر جنبش کمونیستی و کارگری برجای گذاشت. مهمترین ویژگی اندیشه و عمل لنین را باید در توانایی او در زمینه تطبیق واقعیات و نهادهای سیاسی با تعبیر خودش از مارکسیسم و نیز از سوی دیگر تطبیق مارکسیسم با واقعیات و بحران‌های قرن بیستم دید. میراث عمده اندیشه و عملکرد لنین، سوسیالیسم دولتی و حزبی اقتدارطلب بود که در روسیه و برخی جوامع عقب‌مانده دهقانی مانند چین، کوبا و یوگسلاوی به‌عنوان راه توسعه اقتصادی که بر طبق نظریه مارکسیسم ارتدکس هیچگونه مناسبتی با تحقق سوسیالیسم نداشتند، ایجاد گردید. با این همه، بطور کلی اندیشه‌های لنین بیشتر برای شرایط بحران و تحول انقلابی به‌عنوان استراتژی تناسب و جذابیت داشته است تا به عنوان شیوه حکومت در شرایط ثبات. از همین رو در شرایط بحران سیاسی و اجتماعی بازگشت به اندیشه‌های لنین افزایش یافته است . در راستای این نظرات بلشویکها برنامه کاملاً متفاوتی پیشنهاد کردند. آنها مثل همه سوسیال – دمکراتها براین باور بودند که اولین وظیفه طبقه رنجبران دستیابی به قدرت سیاسی است. وقتی قدرت سیاسی تثبیت شد مبارزه برای کسب قدرت اقتصادی آغاز گردید .

لنین، برخلاف مارکسیست‌های ارتدکس، در عمل چندان اهمیتی به نظریه اولویت اقتصاد بر سیاست و نظریه زیربنا و روبنا نمی‌داد. این گفته به‌ویژه درباره آثار متأخر او صادق است. بنابراین، افکار او نیز تجدید نظری نسبت به اندیشه عملی مارکس به‌شمار می‌رفت. به نظر او سوسیالیسم به عنوان نتیجه خودجوش عمل طبقاتی حاصل نمی‌شود. آگاهی سیاسی و طبقاتی، محصول خودبخودی قوانین تکامل تاریخی و اقتصادی نیست. آگاهی سیاسی طبقاتی را تنها می‌توان با تزریق نظریه‌ای انقلابی توسط سازمانی انقلابی در توده‌ها ایجاد کرد. همچنین، سرمایه‌داری هیچگاه به‌خودی خود از هم فرو نمی‌پاشد و یا قدرت خودبخود به دامان سوسیالیست‌ها نمی‌افتد. فقر و بحران اجتماعی در سرمایه‌داری، به‌خودی خود جنبش سوسیالیستی را تقویت نمی‌کند. هیچ چیز به صورت خودبخودی اتفاق نمی‌افتد. بدون اراده انقلابی و سازماندهی، تاریخ به حرکت درنمی‌آید . اما جدای از این تجدیدنظرها، توجه به مسئله ملی در نگاه لنین رنگ و بویی دیگر داشت. لنین زمانی چنین گفته بود که «بدون اجرای کامل دموکراسی، پیروزی سوسیالیسم امکانپذیر نیست.» در همین راستا، در نوشته¬های خود با عنوان «یادداشت‌های انتقادی در مورد مساله ملی» و «درباره حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت» اهداف و برنامه‌های نظری حزب را در مورد مساله ملی، مطرح کرد. وی با طرح دکترین توسعه حقوق ملت‌ها و روابط ملی و نیز طرق حفظ و نگهداری آن، شرایط برابری ملل و حقوق اقلیت‌های ملی و حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت، مشتمل بر تجزیه¬طلبی و خودموختاری براساس زبان، کسب موقعیت برابر، فرهنگ ملی و رضایت طبقاتی را مورد نظر قرار داد. دیدگاههای لنین درخصوص مساله ملی و تاسیس فدرالیسم سوسیالیستی که حقوق اقلیت‌های ملی را مورد توجه قرار دهد، در برنامه‌‌های حزب کمونیست شوروی و دولت تازه تاسیس این کشور، منعکس گردید. هرچند بیشتر از این مورد، فدرالیسم شوروی بر محور ایدئولوژی بود و بعداً نیز به توتالیتاریسم و سلطه ملت روس انجامید.

بنابراین لنین به ناسیونالیسم ملت یا کشور زیر سلطه توجه می‌کند و از آن دفاع می‌کند. انتقادات لنین از اکثر مارکسیست‌ها و سوسیال دموکرات‌ها درمورد مسئله ملی، در دو بند خلاصه شده است:1) آنان درک درستی از ماهیت بورژوا ناسیونالیسم ملل ستمکش نداشته و جنبش‌های ملی را صرفاً در راستای مطامع بورژوازی ارزیابی نمودند که به تضعیف جبهه پرولتاریا کمک می‌رساند. به باور لنین کسانی چون رزا لوکزامبورگ، مضمون دموکراتیک عمومی و ضد ستمگرانه مبارزه ملل تحت ستم را درک نمی‌نمایند. در این چهارچوب، لنین قائل به تفاوت میان ناسیونالیسم کشور زیر سلطه و کشور سلطه‌گر بود، وی در حالی که ناسیونالیسم استعمارگر را منفور و محکوم می‌دانست، از ناسیونالیسم ملل تحت سلطه دفاع می‌کرد. 2) کسانی چون کارل رنر، اتوبائروکائوتسکی و... نگرش محدودی از«حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت» به عنوان شاه‌کلید حل مساله ملی دارند. مهمترین وجه حق تعیین سرنوشت، آزادی جدایی‌طلبی و برپا کردن دولت ملی است که این افراد را به وحشت واداشته است، چرا که به باور این افراد، شناسایی حق جدا شدن، خطر از هم پاشیدگی کشور را افزایش می‌دهد. در این باره لنین می نویسد: «مارکسیست‌ها نمی¬توانند عوامل نیرومند اقتصادی را که کوشش برای تشکیل دولت ملی را به وجود می‌آورد، از نظر دور کنند. معنای این امر آن است که حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در برنامه مارکسیست‌ها از نقطه‌نظر تاریخی و اقتصادی، نمی‌تواند معنای دیگر جز حق تعیین سرنوشت سیاسی، استقلال دولتی و تشکیل دولت ملی داشته باشد.» لنین با ایجاد ارتباط دوسویه میان انترناسیونالیسم و حق تعیین سرنوشت، بر این نکته تأکید کرد که اولاً: فقط آزادی جدایی‌طلبی است که اتحاد و همکاری آزادانه و داوطلبانه را ممکن می‌سازد و در درازمدت سبب درهم آمیختن ملت‌ها می‌شود. ثانیاً فقط اگر جنبش کارگری ملت ستمگر، حقوق ملت ستم‌دیده را برای تعیین سرنوشت ملی به رسمیت بشناسد، امکان از میان رفتن خصومت و سوء‌ظن ملت تحت ستم، و در نتیجه اتحاد پرولتاریای دو ملت به عنوان دو همرزم در مبارزه بین‌المللی علیه بورژوازی، پدید می‌آید. به‌علاوه در این مبارزه توده‌های ملل تحت ستم، می‌توانند هم‌پیمانان پرولتاریا باشند .

به هرحال، همچنانکه اشاره شد لنین از «حق ملل در تعیین سرنوشت» تا حد آزادی جدا‌شدن دفاع کرد و با سیاست «الحاق» به مقابله برخاست. البته ضمن اینها به منافع تنگ‌نظرانه ملی‌گرایی که منافع پرولتاریای بین‌المللی را در نظر نداشته به جدال پرداخت. او این دید چپ را که هرگونه «دفاع از میهن» را ضدیت با انترناسیونالیسم تلقی می‌کرد، مردود می‌شمارد. این اهمیت به مسئله ملی در گفته‌های لنین بهتر آشکار می¬گردد که می‌‌گوید: ... ما تاکید کرده بودیم که اجرا نکردن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در رژیم سوسیالیستی خیانت به سوسیالیسم می‌باشد... درمورد یوغ ملی، در اینجا برای چه مطرح می‌شود، در حالیکه بحث بر سر یکی از اشکال یوغ سیاسی است، یعنی نگهداری قهری یک ملت در مرزهای حکومتی یک ملت دیگر؟ خیلی ساده این یک تلاش برای طفره رفتن از زیر مسائل سیاسی است. نکته مورد اختلاف دقیقاً همین‌جاست. [بارزالوکزامبورگ در آلمان و سوسیال دموکراتهای لهستان، هلند و...] تنها نکته‌ای که مشخصاً مورد بحث قرار می‌گیرد، یعنی جداشدن آزادانه، که مخالفین ما سعی دارند از زیر آن طفره بروند. جای خنده داشت چنانچه تا این حد غم‌انگیز نبود!... در اولین تزمان آمده است که در زمینه سیاسی آزادی ملل تحت ستم قبل از هر چیز یک تغییر مضاعف نیازمند است: 1) برابری مطلق بین ملل. بحث بر سر این مساله در کار نیست و به مسائل درونی دولت مربوط می‌شود. 2) آزادی جداشدن سیاسی؛ این مساله به تعیین مرزهای دولتی مربوط است. مخالفان نمی‌خواهند بر این مساله فکر کنند. این نوعی «اکونومیسم امپریالیستی» مشابه با «اکونومیسم» قدیمی سالهای 1902- 1894 می‌باشد. که اینچنین استدلال می‌نمود: «سرمایه داری فائق‌شده، بنابراین رسیدگی به امور سیاسی دیگر موردی ندارد!» اینچنین تئوری سیاست‌زدا اساساً ضد مارکسیستی است... اکونومیستهای قدیمی مارکسیسم را به شکل کاریکاتوری درآورده و به کارگران می‌آموختند که «فقط اقتصاد» برای مارکسیست‌‌ها حائز اهمیت می‌باشد..و در واقع این مرزها از طریق دموکراتیک تعیین خواهند شد یعنی در انطباق با اراده و «علائق» جمعیت... پرولتاریا با تغییر سرمایه‌داری به سوسیالیسم الغا کامل ستم ملی را ممکن می‌سازد. ولی تبدیل این امکان به واقعیت «فقط و فقط» از طریق برقراری کامل دموکراسی در کلیه زمینه‌ها، ازجمله مرزبندی کشورها برحسب «علایق» ساکنین آن و قبول آزادی کامل جداشدن برای آنها عملی است... برای اینکه سوسیال دموکرات‌های انترناسیونالیست باشیم باید نه تنها به ملت خود فکر کنیم بلکه باید منافع مجموع ملت‌ها را، آزادی و برابری حقوق آنها را ماورای آن قرار دهیم. از نظر «تئوری» همگی بر سر این مسئله توافق دارند اما در عمل یک لاقیدی که ویژه الحاق‌گران است تظاهر ‌می‌یابد. ریشه درد همین‌جاست... برخلاف حکم غلطی که سوسیال- دمکرات‌های لهستانی صادر کرده‌اند، خواست حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در تبلیغات حزبی ما دارای نقشی بهمان اندازه مهم است که مثلاً شعارهای تسلیح خلق، جدائی کلیسا از دولت، انتخاب کارمندان بوسیله مردم؛ و سایر نکاتی که کند ذهن‌ها «تخیلی» توصیف می‌کردند.

علاوه بر نظرات لنین درمورد مسئله ملی و دفاع از حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم، سه مرحله کم ‌و بیش مشخص برای اندیشه لنین به لحاظ نگاه او به ناسیونالیسم روسی در نظر گرفته شده است: 1) مرحله اولیه که در طی آن از نقطه‌نظر اندیشه‌های مارکسیستی به روسیه می نگریست و در نتیجه بر ضرورت تحقق انقلاب بورژوا- دموکراتیک در آن کشور و عدم امکان دستیابی به سوسیالیسم تاکید می‌کرد. 2) مرحله نوسان کامل در دوره میانه حیات فکری خود که در طی آن به گونه‌ای دوپهلو و ابهام‌آمیز از ترکیب انقلاب بورژووایی و انقلاب سوسیالیستی سخن می‌گفت. 3) سرانجام مرحله پایانی به‌ویژه پس از قبضه کردن قدرت از 1917 که در طی آن از نقطه نظر وضعیت و علائق خاص روسیه به مارکسیسم می‌نگریست و از همین جا بود که تجدیدنظر‌هایی در مارکسیسم به عمل آورد. در جمع‌بندی‌ نهایی از مواضع و نقطه‌نظرات لنین درباره «مساله ملی» و«ستیزه¬های ملی و قومی» موارد زیر شناسایی و استخراج شده است: 1) ستیزه‌های ملی و قومی نسبت به مبارزه طبقاتی، در درجه دوم اهمیت قرار دارد اما این به معنی نپرداختن به مسأله ملی و مبارزه برای احقاق حقوق ملل تحت ستم نیست. 2) حق تعیین سرنوشت، منافاتی با مارکسیسم ندارد؛ اگرچه در قالب تنگ و محدود خودموختاری و فدرالیسم نمی‌گنجد. 3) مبارزات اقوام و ملل تحت ستم در کشورهای سرمایه‌داری، مضمونی دموکراتیک دارد. 4) جنبش ناسیونالیستی تا زمانی که در کنار طبقه کارگر بر علیه نظام‌های سرمایه‌داری به مبارزه می‌پردازد، مورد ارج و اقبال مارکسیست‌ها قرار دارد. در غیر این‌صورت است که این جنبش مساوی با ناسیونالیسم بورژوازی و خرده بورژوازی و نهایتاً گامی به عقب تعبیر می‌گردد. اما «لنینیسم» یا «مارکسیسم- لنینسم» که به عنوان ایدئولوژی سیاسی، پس از مرگ لنین پدید آمد، در مقایسه با اندیشه‌های لنین که در بالا بررسی کردیم، دربرگیرنده افزوده‌ها، جاانداختگی‌ها، گزینشها و دستکاری¬های گوناگون بوده است. به عبارت دیگر «لنینیسم» مجموعه‌ای از نوشته‌های دست‌چین شده لنین بود که برحسب مقتضیات زمان و شرایط سیاسی و امیال جانشینان او، همراه با تجدیدنظرهای مستمر به عنوان اندیشه‌های لنین عرضه می‌شد. میزان وفاداری «لنینیسم» نه تنها به اندیشه‌های مارکس، بلکه به اندیشه‌های خود لنین، بعدها یکی از موضوعات مورد مشاجره میان مارکسیستها شد. تنظیم مارکسیسم- لنینیسم روسی کار اصلی استالین بود که معروفترین نظریه‌اش، نظریه «سوسیالیسم در یک کشور» بود . او در این تفسیر از لنینیسم که در سال 1924 اعلام شد، بیان داشت که اتحاد شوروی بدون نیاز به انقلاب جهانی، قادر به ایجاد سوسیالیسم در شوروی است ، که به منظور توجیه سیاست صنعتی کردن سریع و اشتراکی کردن کشاورزی تفسیر مسلط در دوران استالین بود. او لنینیسم را به عنوان «مارکسیسم عصر امپریالیسم» تعریف می‌کرد. سرانجام استالین در فوریه 1931 به طور رسمی طی یک سخنرانی از نظریه سوسیالیسم در یک کشور، میهن‌پرستی روسی و خودکفایی اقتصادی دفاع کرد. بنابراین استالین به جنبه ناسیونالیستی بیشتر توجه می‌کرد بطوریکه لنینیسم قبل از هر چیزی مارکسیسم روسی بود. مارکسیسم روسی که براساس تفسیر اندیشه‌های لنین پدیدار شد و خود بار ناسیونالیستی دربر داشت، کل مارکسیسم را از نظر تجربه روسیه می‌نگریست و از اینجا بود که جابجایی موضوعی و مفهومی اساسی در «مارکسیسم» ایجاد شد. و حتی برخی از نظریات لنین درباره حلقه ضعیف سرمایه‌داری، امپریالیسم و جز آن، که نظراتی مقطعی بود و برای توجیه تحولات سیاسی ضرورت داشت ، در قالب کمونیسم گسترش می‌یافت. بطوریکه علی‌رغم اینکه کاربرد کلمه «کمونیسم» به مدتها پیش یعنی حدود سال 1830 در فرانسه و بعداً نظرات مارکس برمی‌‌گشت، معمولاً فرمول «مارکسیسم- لنینیسم» معادل کلمه «کمونیسم» پذیرفته شده بود.

به طور کلی در مقایسه تفکر خود مارکس با مارکسیسم- لنینیسم باید گفت که مشغله فکری عمده مارکس این بود که چگونه فرآیند صنعتی‌شدن در زیربنای تولیدی نظام سرمایه‌داری اثر می‌گذارد و از طریق دگرگون ساختن آن، روبناهای سیاسی و ایدئولوژیک را تغییر می‌دهد و در نتیجه سوسیالیسم رخ می‌نماید، در حالی که کاربرد اصلی مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی در لنینیسم، این بود که چگونه می‌توان کشوری عقب‌مانده را به راه صنعتی شدن کشاند. به این ترتیب، به قول بشیریه در عمل سوءفهمی اساسی از مارکسیسم و به عبارت دیگر، تعبیری مقطعی، موقتی و وارونه از مارکسیسم در شرایط خاص تاریخی بود. مارکسیسم، در لنینیسم به صورت ایدئولوژی توسعه و نوسازی درآمد و از این رو در نزد ملل عقب مانده‌تر از نظر صنعتی جاذبه‌ای خاص پیدا کرد، حال آنکه مسائل مورد نظر مارکسیسم اصولاً می‌بایست خاطر ‌جوامع پیشرفته‌تر را به خود مشغول می‌کرد . بنابراین، با این تحول عظیم در مبحث اساسی مارکسیسم، در واقع لنینیسم عملاً به سوی اولویت دادن به سیاست و یا قدرت و به تبع آن تمایلات ملی‌گرایانه ملت حاکم، حتی برخلاف نظر لنین در توجه به منافع سایر ملل و دفاع از ملل تحت ستم، گرایش یافت. چنانچه عملا شعارهای انترناسیونالیستی را کنار گذاشته و به سوی اهمیت دادن به کشورها می¬رود و صحبت از سوسیالیسم در یک کشور و یا توسعه اقتصادی یک کشور و... پیش می‌آید، که در ذات خویش دارای بار ناسیونالیستی‌اند. و این چیزی جز گام نهادن در وادی درک واقعیات سیاسی نیست که خود ناشی از نگاه از درون قدرت سیاسی به مسائل است. هرچند شعارهای انترناسیونالیستی به‌ظاهر مثبت‌اند و کشورهای سوسیالیستی هم باز به دلایل سیاسی، سعی در حفظ و نگهداری آنها داشته‌اند. این تحولات و بخصوص گرایشات ملی‌گرایانه در دیگر مکاتب مارکسیستی نیز ادامه می‌یابد و بخصوص در مائوئیسم آشکارا اولویت می‌یابد.

مائو و مائوئیسم:

مائوتسه تونگ (دون) (متوفی 1976) در چین در سایه نظرات اصلی لنین تفسیری «جهان سومی» از مارکسیسم ارائه کرد که محتوای اصلی آن ناسیونالیسم، تضادهای فراطبقاتی بین‌المللی و ضدیت با امپریالیسم بود. او با شدت تمام می‌کوشید به مارکسیسم رنگ و بوی چینی بدهد. به نظر مائو، دولت¬های چین پس از انقلاب مشروطیت 1911 و طبقات اجتماعی حامی آن دولتها، وابسته به امپریالیسم بودند و از همین رو وی به جای تاکید بر مبارزه طبقاتی در درون، بر منازعه میان ملت‌های تحت سلطه و کشورهای مسلط تاکید کرد. بدین‌سان، مارکسیسم مائو از آغاز مارکسیسمی غیرطبقاتی و «ناسیونالیستی» بود. او به عنوان شهروند چینی در هفتمین کنگره حزب خود(1945) خواستار «یک چین مستقل، آزاد، دموکراتیک، متحد، غنی و مقتدر» شد. مائو استدلال می‌کرد که الگوی انقلاب روسیه در مورد چین کاربرد ندارد. وی در ضرورت تطبیق مارکسیسم با شرایط خاص چین استدلال می‌کرد: مارکسیسم دورافتاده از شرایط چین، مارکسیستی انتزاعی و میان‌تهی است. کاربرد مارکسیسم در پرتو شرایط خاص چین مهمترین مسئله‌ای است که پیش روی حزب قرار دارد». مائو همچنین بر اولویت عناصر روبنایی در شرایط استثنایی تاکید می‌کرد: «وقتی نیروهای تولیدی نمی‌توانند بدون تغییر در روابط تولید تکامل یابند، در آن صورت تغییر در روابط تولید نقش اصلی و تعیین‌کننده‌ پیدا می‌کند». او حتی در حوزه توسعه اقتصادی هم بر تأثیر تعیین‌کننده روبناها انگشت می‌گذارد. به‌نظر او، انقلاب در حوزه عقاید و ارزشها، خود می‌تواند به توسعه اقتصادی مدد برساند. تحول در حوزه روبنا نه‌تنها می‌تواند بطور موازی با تحول در حوزه زیربنا پیش رود، بلکه ممکن است از آن پیشی بگیرد و بر تحول آن نیز تأثیر بگذارد. از همین رو، مائو در شعار معروف خود همواره تأکید می‌کرد که «سیاست در مقام فرماندهی است» . هنگامی‌که روبنای سیاسی، فرهنگی و غیره مانع نمو بنیاد اقتصادی می‌شود، دگرگونی سیاسی و فرهنگی ضرورت اساسی و قطعی می‌یابد. مائو معنای «ماتریالیسم تاریخی» را بدین صورت ارائه کرد. مطابق تفسیر او که با تعبیر کلاسیک «ماتریالیسم تاریخی» تضاد آشکار دارد رابطه میان بنیاد اقتصادی و روبنا و نیز رابطه میان نیروهای مولد و روابط تولیدی یک جهته نیست بلکه دو جهته است، هریک از این عناصر به نوبه خود نقش قطعی و تعیین‌کننده را بازی می‌کنند. اما هنگامی که این روابط مانع نمو نیروهای مولد می‌شوند، تغییر این روابط تولیدی عنصر قطعی و تعیین‌کننده می‌گردد. بدون این تغییر، نیروهای مولد محکوم به وقفه، ویرانی و بی‌اثری‌اند. بدیهی است که این تغییر نمی‌تواند در نتیجه تأثیر نیروهای مولد پدید آید؛ پس ناشی از عوامل غیراقتصادی مانند عوامل سیاسی، نظامی، ایدئولوژیکی خواهد بود. خلاصه اینکه، ماهیت عنصر تعیین‌کننده برحسب شرایط اجتماعی تغییر می‌کند. در دوران تحول آرام، ساختار اقتصادی و نیروهای مولد عنصر تعیین‌کننده است. در دوران انقلاب، برعکس، عوامل غیراقتصادی تعیین‌کننده هستند و با دگرگون ساختن روابط تولیدی راه را برای نمو آزاد نیروهای مولد باز می‌کنند. در همین راستا دو اصل مهم اندیشه سیاسی مائو؛ انقلاب دهقانی و جنگ بعنوان عالی‌ترین شکل انقلاب بودند. او، به‌ویژه پس از 1927، در پی تطبیق مارکسیسم بعنوان ایدئولوژی انقلاب با شرایط خاص تاریخی چین برآمد. از همین رو، برخلاف لنین که دهقانان را تنها بعنوان یکی از نیروهای حامی انقلاب پرولتاریایی تلقی کرده بود و بر ضرورت اتحاد دهقانان و کارگران تأکید می‌کرد و بر خلاف نارودنیکها که از تمایلات سوسیالیستی دهقانان سخن می‌گفتند، بر آن بود که دهقانان تنها دارای گرایش خرده بورژوازیی هستند و آنان در مبارزه با سلطه زمینداران فئودال به منظور بدست آوردن مالکیت زمین، تنها می‌توانستند گرایشهای خرده سرمایه‌دارانه پیدا کنند، مائو استدلال می‌کرد که در شرایط خاص چین، طبقه دهقان انقلاب را رهبری خواهد کرد. مائو حتی بر آن بود که حزب کمونیست بعنوان رهبر انقلاب می‌تواند از درون طبقه دهقان پدید آید. بنابراین مائویسم کلاً خصلتی دهقانی و غیر پرولتاریایی یافت . از دیدگاه او همه چیز از سال 1917 شروع نشده بود و طبقه کشاورز که علناً یک طبقه کمک کار شوروی‌ها بود نزد مائو هم‌سطح طبقه کارگری جلوه می‌کرد . به هر حال دکترین وی مبارزه مسلحانه مردمی و محاصره شهرها از طریق دهات را توصیه می¬کرد. همراه با این نظرات در مورد اولویت روبنا و نقش عمدة دهقانان، به نظر مائو می‌بایست موضع طبقات داخلی را از لحاظ حمایت از امپریالیسم یا مخالفت با آن ارزیابی کرد. بخشهای ضد امپریالیست بورژوازی، جزئی از نیروهای انقلاب محسوب می‌شوند. بنابراین انقلاب در چین اساساً طبقاتی نیست بلکه «ملی» است. این دیدگاه مبتنی بر نظریه انترناسیونال سوم بود که انقلاب در کشورهای تحت سلطه را اساساً ضد امپریالستی می‌دانست و همه طبقات اجتماعی را جزء نیروهای انقلابی به‌شمار می‌آورد. بر اساس نظریه مائو، انقلاب اجتماعی تنها از طریق رهائی ملی از استثمار بین‌المللی ممکن بود. در همین راستا، او به همه طبقات بعنوان همدستان بالقوه طبقه کارگر می‌نگریست. از چنان دیدگاهی، دشمن اصلی امپریالیست بود نه فئودالیسم یا سرمایه‌داری، بنابراین نیروهای انقلابی متشکل از اتحاد ناسیونالیستی همه طبقات است. بدین‌سان کشورهای امپریالیستی شامل طبقات کارگری در آنها دشمن اصلی همه طبقات اجتماعی در کشورهای وابسته و مستعمره تلقی می‌شوند. بنابراین مائوئیسم به‌طور کلی خصلتی ناسیونالیستی دارد و در آن «توده‌ها» جای طبقات اجتماعی را می‌گیرند . بدین صورت در چین مائوئیسم یکی از آیین‌های بزرگ فلسفی وحدت عقاید و حد واسط بین مارکسیم ـ لنینیسم گردید که دائم مورد تأکید بود و جوهر اولیه غیرقابل بحث چینی به‌شمار می‌آمد. بنابراین به قول کریستیان‌گرا مأخذ و مبدأ مائوئیسم در چند کلمه یعنی: جهش، اعتماد به‌نفس و تنش دائمی.

مارکسیسم همچون ابزاری سیاسی:

همچون کشورهای فوق¬الذکر، در دیگر کشورها هم چنین فرایندی یعنی گرایش به ملی‌گرایی و پذیرش برخی اصول برخلاف مارکسیسم کلاسیک برمبنای مقتضیات متفاوت و در زمان¬های حساس در همین راستا دیده شده است. برای مثال در آمریکای لاتین، مسئله ملی مفهوم ضد سرمایه‌داری دارد. به نحوی که در کوبا نیز جنبش کاستروئیسم به قول کریستیان گرا: «در اصل بسیار ملی‌گرا و لیبرال و در یک کلمه بورژوا بود.» بدین¬گونه، در نظریات مارکسیستی تجدید نظرهای عمده حتی در سطح اساسی‌ترین اصل مارکسیستی یعنی روبنا و زیربنا، در اهمیت و اولویت دادن به مسائل حقوقی و سیاسی و ... به‌عنوان مسائل روبنایی و بر طبق مقتضیات متفاوت زمانی و مکانی در جهت تطبیق این نظریه با جوامع گوناگون و اهداف جنبشهای مختلف پدید آمد. و همچنین به مسئله ملی و ملی‌گرایی در مارکسیسم با درجات مختلف توجه می‌شد و در نهایت مارکسیسم بیش از هر چیز در خدمت ناسیونالیسم ملت حاکم در کشورهائی که همچون ملل تحت ستم مسئله ملی نداشتند، قرار گرفت. با نگاهی سیاسی می‌توان گفت هر جنبشی براساس نوع اولویتی که برای مسائل مختلف قائل بوده بصورت ابزاری از مارکسیسم استفاده نموده و بدون توجه به مسائل روبنایی و زیربنایی آنچه را که مصلحت جنبش یا کشورشان بوده انجام داده‌اند و اولویتها در جنبشهای مختلف تغییر یافته است. مقابله با امپریالیسم به خاطر رهایی کشور یا ملتی از یوغ آن، برابری طبقات در یک کشور، توسعه اقتصادی یک کشور، ارتقای یک ملت، کسب قدرت سیاسی، رهایی از ستم ملی و... مواردی بوده‌اند که مارکسیسم در راه آنها همچون ابزاری مورد استفاده بوده‌است و عملاً از شعارهای انترناسیونالیستی فاصله گرفته است و کشورهای مدعی هیچ وقت آرمان ملت یا کشورشان را فدای اهداف ایده‌آلیستی و رمانتیستی مارکسیسم نکردند، بلکه برعکس مارکسیسم هم وسیله‌ای برای مبارزه در راه برابری سیاسی ملتها و هم وسیله‌ای برای استحکام بیشتر ناسیونالیسم ملت حاکم بوده‌است.اما آنچه پیداست اینکه در بیشتر کشورها حالت دومی مسلط بوده است. دلیل اینهم اینکه در خود جوامع کمونیستی هم رابطه میان ملت¬ها بر پایه برابری و تساوی حقوق پایه‌گذاری نشد. درنتیجه جنبشهای ملی در اغلب جهان کمونیستی مقیاسی وسیعی داشتند. یکی از نمودهای آن هم قوه گریز از مرکز است که از یک سو میان کشورهای اقمار و مرکز کمونیستی و از دیگر سو در درون هر یک از کشورهای کمونیستی، میان ملل مختلف آن مشهود بود و شوونیسم ملت حاکم در جوامع کمونیستی از حمایت بی‌دریغ دولت، ارتش و پلیس مخفی بهره‌مند بوده است.

در ابتدا این جمله پیشتازان بزرگ کمونیسم یعنی «رنجبران وطن ندارند» موجب شده بود که احساسات ملی‌گرایی به سرعت تضعیف گردد و بی‌ارزش جلوه کند. این پند تعجب‌انگیز به راحتی تکرار و تحمیل می‌شد و مدتهای مدید واقعیت ثبات و قوت و قدرت احساس ملی‌گرایی را در پس پرده مکتوم می‌کرد. که در موارد مورد نیاز به سرعت مقامش را در کارگاه تئوری کمونیسم حکومتی باز می‌یافت. همچنانکه استالین در لحظات خطرهای بزرگ به وطن‌پرستی روس متوسل می‌شد. به هر حال در مارکسیسم نظری و عملی کشورهای سوسیالیسم، نگاه به ملی‌گرایی براساس مقتضیات متفاوت توسط نظریه‌پردازان و رهبران عملگرای مارکسیست، متحول می‌شد. در نظرات مختلف اولویتها تغییر یافت و در واقع برخلاف جنبشهایی که هنوز در رمانتیسیسم مارکسیستی به‌سر می‌برند، کمونیسم ملی و ملی‌گرایی بیشتر اهمیت داشته است و عملاً از شعارهای انترناسیونالیستی فاصله گرفته شد. اما گذار از رمانتیسیسم به رئالیسم، بصورت پدیده‌ای تجلی کرد که برخی آن را با دقت مخفی می‌کردند و گروهی دیگر آنرا تحت عنوان «تغییر ماهیت ترمیدوری» و با استناد به «ترمیدور» سال 1794 به شدت افشا می‌نمودند. اما برعکس ناسیونالیسم ملت حاکم، که در نهایت هژمونی ایدوئولوژی مارکسیستی باز به نفع‌شان بود، مسئله برای ملل تحت ستم مثل کردها کاملاً متفاوت بوده است. چرا که مشکل هنوز در بنیان نهادن قدرت سیاسی است و هرگونه هژمونی ایدئولوژیکی که به تضعیف ناسیونالیسم منجر می¬شود، سبب تضعیف و تحلیل نیرو و احساسات ملی‌گرایی و در نهایت شرایط بدتر برای آن ملت و حفظ نابرابری سیاسی می¬شود. در این رابطه، با درنظر گرفتن مواردی که در این بخش در مورد نگاه به مسئله ملی و گرایش به ملی‌گرایی در مارکسیسم اشاره شد، در بخشهای بعدی این نوشتار نگاهی داریم به جنبش چپ و عملکرد آن نسبت به ملی‌گرایی و مسئله ملی در ایران و کردستان تا مشخص شود که اندیشه چپ چه تأثیراتی بر مسئله ملی در کردستان داشته است. و آیا به لحاظ سیاسی جنبش چپ کردستان درک درست و واقع‌بینانه‌ای از مارکسیسم و تجدید‌نظرهای آن در راستای جنبش کلی ملت کرد داشته است یا نه؟


رویکرد جنبش چپ ایران نسبت به کردستان

سیاست حزبی احزاب ملت مسلط با احزاب یک ملت تحت ستم در یک کشور باهم فرق دارد. احزاب نوع اول معمولاً بعد از کسب قدرت بطور اشکار در راستای منافع ملت حاکم سیاستهایشان را تغییر می‌دهند. اما برای احزاب نوع دوم از همان ابتدا مسئله ملی دارای اهمیت می‌باشد. مثلاً حزب کمونیست چین که در راستای منافع ملی از اواخر دهه 1960 ایجاد رابطه دیپلماتیک با جهان غیر‌کمونیستی را درپیش گرفت. به‌قول ایرج کشکولی از رهبران و فعالین جنبش چپ ایران: «این سیاستی بود که همه احزاب به قدرت رسیده در کشورهای سوسیالیستی پیش می‌گرفتند. منافع ملی آنها بالاتر از انترناسیونالیسم پرولتری بود. انترناسیونالیسم پرولتری فقط حرف بود.» در ایران نیز هرچند چپ هرگز به قدرت نرسید اما سیاست احزاب چپ چنین بود که تا زمانی که از سوی مرکز در خطر بودند، از حقوق تمامی خلقهای ایران صحبت کرده‌اند اما در غیر اینصورت به بهانه‌ی تجزیه‌طلبی که خود در واقع نوعی حق تعیین سرنوشت مورد تأیید مارکسیسم- لنینیسم هم هست، در برابر آنها به مخالفت و دفاع از ناسیونالیسم ایرانی یا درواقع ملت حاکم برخواسته‌اند. برخی سازمانهای چپ مثل حزب توده و سازمان چریکهای فدائی خلق به‌ظاهر تاحدودی حقوق ملیت‌های ایران را به رسمیت می‌شناختند. اما در عمل چنان نبود و تا زمانی که در ساختار قدرت بودند به طور جدی این حقوق را پیگیری نکردند. به عنوان مثال، حزب توده در موارد گوناگون در طول تاریخ خود به کثیرالملله بودن ایران اشاره می‌کرد و از ستم ملی و اقلیت‌های ملی در ایران و حل مسئله ملی بر پایه تأمین حقوق خلقهای ایران در تعیین سرنوشت خود صحبت می‌کرد اما عملکرد آن زمان سرکوب جمهوری کردستان و آذربایجان که سه وزیر در کابینه داشت یا بعد از انقلاب تا سال 1361 و پاکسازی¬اش، که تا حدودی در قدرت سیاسی نفوذ کرده بود، خلاف ادعاهای قبلی¬اش بود. در این رابطه می‌توان به کوشش آنها در ایجاد شکاف در حزب دمکرات کردستان اشاره کرد. در این باره شیخ عزالدین حسینی چنین می‌گوید: «متأسفانه آن بخش از حزب دمکرات، که عنوان حزب دمکرات داشتند و اصولاً توده‌ای بودند، صباغیان را وادار کردند که بر سر میز مذاکره به بهانه اینکه با چریک و کومله مذاکره نمی‌کنم هیئت را به هم زند. از طرفی توده کراتها حالا می‌گویند، می‌نویسند که فلان کس که نام چریک و کومله را آورده، نگذاشت دولت حقمان را بدهد و بهمش زد. اما خود کیانوری در خاطراتش می‌نویسد که آن طرح (طرح خودگردانی) را ما طرح کرده بودیم... اما کیانوری می‌گوید قاسملو و حزبش سفارش شده بودند که این طرح را قبول نکنند و بهمش بزنند. او قاسملو را مقصر می‌داند و توده کراتها هم من را، که هیچکدام درست نیستند. دولت نمی‌خواست مذاکره کند، در همه جا در مقابل پیشمرگها و تظاهرات مردم شکست خورده بود و می‌خواست استراحتی کند و خود را بازسازی کند». سازمان چریکها هم در اوایل انقلاب 57 به‌ قول خودشان «در برنامه حداقل خود اجرای مفاد زیر را که منطبق با طرح 8 ماده‌ای خلق کرد است از دولت موقت طلب کرده بود: تأمین و به رسمیت شناختن آزادیهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و قومی همه خلقهای ایران. آنها باید آزاد باشند خود شیوه زندگی خصوصی خود را انتخاب کنند. هرگونه تبعیضی در این زمینه باید منسوخ گردد. در ایران آزاد و دمکرات مردم باید آزاد باشند با مذهب خود، با زبان خود و با فرهنگ ملی با شیوه اقتصادی و سیاسی خود زندگی کنند». همچنین این سازمان انجمنی به نام «شورای خلق‌های ایران» تشکیل داد که طی قطعنامه‌ای از نظام فدرال حمایت کرد. اما ضمن اینها چریک‌ها که شاخه کردستانی تاسیس کرده بودند در عمل به قول نوشیروان مصطفی امین: «حل مساله کرد برایشان مهم نبود؛ بلکه می‌خواست از کردستان به عنوان پایگاهی برای فعالیت‌های خودش و از مساله کرد برای فشار بر دستگاه حکومتی در مرکز استفاده کنند.» چرا که می‌توانست به جای تشکیل شاخه کردستانی و ایجاد شکاف جدید در میان نیروهای کردستانی، از احزاب کردستان حمایت کند. در همین رابطه باید به کشتن «حامد بیگ» جوانرود توسط چریکها، به اتهام خیانت به ایران و همکاری با بعث عراق اشاره کرد، که بدون توجه به مخالفت برخی گروه¬ها به خصوص کومله، انجام گرفت. عبدالله مهتدی، از رهبران کومله، چنین درباره مرگ حامد بیگ و رابطه چریکها با مرکز می‌گوید: «ما با دستگیری حامد بیگ مخالف بودیم و چه با نامه و چه با صحبت به چریکها سفارش کردیم و خواستیم که آزادش کنند. چریک فدایی نه تنها چنین کاری را نکرد، بلکه خواسته ما را تبدیل به ابزاری برای افشاگری بر علیه کومله و صدور اعلامیه بر علیه ما کرد. قابل توجه است که اینها در حالی است که چریکها بیشتر و بیشتر به طرف سیاست پشتیبانی از جمهوری اسلامی ایران می‌رفتند و در سیاست داخلی کردستان هم به مخالفت با ما پرداخته بودند و به حزب دمکرات نزدیک می‌شدند و بیانیه مشترک را برای همکاری صادر کرده بودند.»

اما به طور کلی موضع‌گیری جنبش چپ ایران در قبال مساله کردستان در عمل چندان تفاوتی با سیاست حکومت مرکزی در قبل و بعد از انقلاب 57 نداشت و در نهایت در راستای ناسیونالیسم ملت حاکم حرکت می‌کردند. به نوعی می‌توان گفت که از انحرافات آنها از مارکسیسم- لنینیسم در راستای ناسیونالیسم انتزاعی مورد نظر خویش، عدم توجه به حق تعیین سرنوشت ملل مختلف ایران و اصولاً عدم اعتقاد به مساله ملی آنها بود که با توجه به برخی نظرات مارکسیستی کلاسیک و عدم توسعه اقتصادی برابر، وجود جنبش‌های ملی در مناطق مختلف ایران را توجیه می‌کردند. رفتار سازمان انقلابی حزب توده که اعضای آن با کردستان آشنایی داشتند و بیشتر از دیگر گروه‌های چپ ایرانی در این مورد ادعا داشت بهتر ادعای فوق را تایید می¬کند. در حدود سالهای 1347 و قیام مسلحانه کردستان، سازمان انقلابی حزب توده با برقراری ارتباط با کمیته انقلابی حزب دموکرات در صدد پیاده کردن استراتژی خود در کردستان برآمد. در آن موقع تحلیلی از کردستان داشت که به موجب آن جامعه کردستان به عنوان جامعه‌ای نیمه فئودال- نیمه مستعمره اعلام شد و بپا کردن جنگ چریکی دهقانی استراتژی گروه قرار گرفت، که می‌بایست عملیات به صورت پایگاه توده‌ای آغاز شود و به جنگ توده‌‌ای بیانجامد. که با پایان یافتن این قیام برنامه‌شان متوقف گردید. در بعد از انقلاب 57 همین سازمان در حزب رنجبران در قبال مساله کردستان و حمله به آنجا موضعی نگرفت. با این وجود با پیدایش اختلاف میان حزب رنجبران و حکومت مرکزی، این سازمان دوباره یکی از مناطقی را که برای شروع مبارزه مسلحانه انتخاب کردند کردستان بود. کوروش لاشایی که به گفته خویش از همان آغاز خیلی ناسیونالیست بوده است، از اعضای این سازمان بود که به قول او معتقد بودند جامعه ایران جامعه‌ای است نیمه فئودال و نیمه مستعمره و تنها راه گذار به جامعه آرمانی کمونیستی در گرو تحقق انقلاب دموکراتیک و خلقی است که دستیابی بدان از راه انقلاب قهرآمیز میسر خواهد بود. یعنی در واقع چپ ایران به دنبال سوسیالیسم برای ایران بود و گرایشات ملی‌گرایانه داشت، هرچند در نهایت با شکست مواجه شد.

به طور کلی شکست مارکسیسم در ایران به واسطه فروپاشی سرچشمه ایدئولوژیک آن نبود. علت شکست را باید در ناتوانی مارکسیست‌ها در درک و سازگاری با پویشهای درونی جامعه ایران جستجو کرد. در این میان عوامل مختلفی مؤثر بودند که از آن جمله عوامل کلی‌ای مانند ویژگی‌های سیاسی، اجتماعی- اقتصادی ایران به خصوص چندگانه بودن جامعه ایرانی است که بر همه گروههای مارکسیست در ایران تاثیر می‌گذاشت. اما در عین حال به این ویژگی¬ها توجه‌ای نمی‌شد و اعتقاد واقعی به حل مساله ملیت‌های ایران حداقل در حد خودموختاری و فدرالیسم همچون برخی کشورهای سوسیالیستی وجود نداشت. برای مشخص شدن نگاه چپ ایران به مساله ملی کردها و ادعاهای بالا اعتراف برخی از افراد عمده جنبش ایران از سازمان انقلابی حزب توده به نظر کافی می‌آید: نخست، مهدی خان‌بابا تهرانی در ارزیابی رفتار سازمان‌های چپ ایرانی با جنبش کردستان و اینکه آنها از دریچه منافع گروهی به این جنبش نگریسته‌اند می‌گوید: نظر به اینکه سازمان‌های سیاسی ایرانی اکثراً از یک نظام ایدئولوژی بسته حرکت کرده‌اند، مساله محوری‌شان هم همیشه کسب هژمونی در مبارزات بوده است. ماشاالله هرکدام خود را حزب طبقه می‌داند و در نتیجه در مقابل یک جنبش منطقه‌ای، چون جنبش کردستان، فقط در فکر اعمال هژمونی هستند. اما وقتی متوجه می‌شوند که اعمال هژمونی بر چنین جنبشی عملی نیست ناگهان مارکسیسمشان گل می‌کند. آنگاه بهانه‌های تئوریک می‌گیرند که جنبش کردستان ولایت‌گرایانه است و یا اصل خودموختاری اصولاً بورژوازی بوده و حزب دموکرات دارای سیاستی رفرمیستی‌ست. دلیل هم اینکه حزب دموکرات اگر ضروروی بداند با دشمن هم وارد مذاکره خواهد شد و مذاکره را هم به نوعی مبارزه سیاسی می‌داند... این سازمان‌ها بنابر کوتاهی قدشان همیشه سعی کرده‌اند روی پشت بام منزل همسایه قرار گیرند تا جلوه‌ای داشته باشند. به همین جهت کردستان برایشان وسیله بود و من این وضعیت را پس از انقلاب و سفرهایی که به کردستان داشتن مشاهده کردم... نیروهای عظیم و گردان‌های پرولتاریایی ایران که عظیم‌ترین گروهشان به صد نفر هم نمی‌رسید با استفاده از جنبش کردستان همگی به عنوان بوتیک در آنجا حضور یافته بودند.

دوم، ایرج کشکولی درمورد نادیده گرفتن حقوق مردم کردستان در هنگام حمله حکومت مرکزی به کردستان و تغییر جبهه دادن آنها در قالب حزب رنجبران چنین می‌گوید: ما خود در گذشته پیرامون حقوق مردم کرد مقالات مفصلی نوشته بودیم. یک دعوای بزرگ من، می‌خواهم بگویم یک دعوای شخصی من با سایر رهبران سازمان بر سر همین مساله بود. اینجا حتی مساله از اصول مارکسیسم و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش نیز فراتر می‌رفت. ما برخلاف دیگر گروههای چپ، سالها با مردم کرد زندگی کرده بودیم. تجربه مبارزات مشترک داشتیم و آنها نیز از ما انتظار دیگری داشتند. کار به آنجا کشید که وقتی مجبور شدیم به کردستان پناه ببریم، برخی از نیروهای کرد چون کومله، مارا به کردستان راه نمی‌دادند و می‌گفتند: «شما در آن طرف خط هستید.» نظر رهبری سازمان و بعدها حزب رنجبران این بود که انقلاب در خطر است، کردها جدایی‌طلب شده‌اند و روی برخی نکات منفی آنها که نادرست هم نبود انگشت می‌گذاشتند و مسئله منتفی می‌شد. . . بعد از انقلاب حرف‌ها این بود که دولت از هر سو تحت فشار قرار گرفته‌است و هر عاملی که باعث تضعیف آنها شود، به نفع امپریالیست‌ها خواهد بود. این ارزیابی محرک اصلی آنها در حمایت از جمهوری اسلامی بود. همین تئوری باعث شد تا مسائل دیگر فراموش شود. . . بخاطر تبعیت از این تئوری، حتی نسبت به مسئله کردستان که از قدیم به آن آشنا بودیم نیز موضع درستی اتخاذ نکردیم. با توجه به این دیدگاه‌هایی که جنبش چپ ایران نسبت به مسئله کرد داشته است، به جنبش چپ کردستان می‌پردازیم.


نگاهی کوتاه به جنبش چپ در کردستان

بررسی جنبش جدید ملی در کردستان بدون بررسی رابطه آن با جنبش چپ عملاً ناقص خواهد بود. درواقع اکثر احزاب و سازمان‌های جدید از درون‌مایه اندیشه چپ آبشخور داشته‌اند، هرچند اغلب از نگاه تضاد ملی به جنبش چپ نگریسته‌اند و اساساً مبارزه ملت کرد بعنوان ملتی تحت ستم وجود احزابی با سیاست حزبی «اهمیت به مسئله ملی» را می‌طلبد. جنبش چپ زمینه نسبتاً خوب و جدیدی را برای جنبش آزادیخواهی ملت کرد فراهم نمود تا به کمک آن در راه مبارزه برای برابری ملل به تجدید حیات خویش بپردازد و از حس انقلابی و رادیکالی آن بیشترین بهره را ببرد که چنین حالاتی در برابر سیاست همانند‌سازی و. . . ملل غالب، گاهاً برای ملل درحال مبارزه لازم می‌نمود. اما آنچه مهم و درعین حال برای جنبش‌ها مضر می‌باشد، عدم توانایی و ضعف برخی گروه‌ها و سازمان‌های مختلف در تطبیق نظریات چپ در کردستان بوده‌است که گاهاً نتواسته‌اند فاصله خویش را با احزاب چپ ملل مسلط در کشورهای مربوطه حفظ کنند و به دلیل ضعف تئوریک و نهایتاً تحت تاثیر افراد و گروه‌های چپ ملت مسلط قرارگرفتن که مسئله ملی نداشته‌اند، از توجه به مسئله ملی خویش از یک دید واقع‌گرایانه غافل مانده‌اند. درصورتیکه در کردستان مبارزات مردم همیشه از کانال ملی گذشته است و در مبارزات طبقاتی و ضداستعماری و استبدادی مردم، عنصر ملی نقش تشکل‌بخش داشته و دارد. اگر وجود نیروهای چپ در این مبارزات برجسته بوده و یا حتی در رأس مبارزه قرار گرفته‌اند، علتش حمایت و یا صحبت‌ کردن از مسئله ملی بوده است. در همین راستا در کردستان احزاب P.K.K (حزب کارگران کردستان ترکیه) در شمال، حدکا (حزب دمکرات کردستان ایران) در شرق و PUK (اتحادیه میهنی کردستان) در جنوب از جمله سازمان‌هایی هستند که ضمن دارا بودن ایدئولوژی چپ، تلاش کرده¬اند مسئله ملی را قربانی رمانتسیسم مارکسیستی نکرده و برعکس تا حدودی تفسیر قابل قبولی از نظرات چپ را که در آن اولویت با حل مسئله ملی است، بپذیرند. در این میان P.K.K به عنوان یک سازمان چپ تندرو در شمال کردستان بیشتر از هر گروهی در تطبیق نظرات چپ موفق بود تا جایی که توانست تا حدودی اصول: مبارزه مسلحانه، توده‌ای کردن جنبش در سطح شهرها، اتحاد طبقات مختلف، نقش دهقانان و . . . را برای حل مسئله کرد و در راه مبارزه آزادیخواهانه این ملت بکار گیرد. چنانچه قبل از هرچیزی راه خویش را از سوسیالیسم ترکیه جدا کرد و حتی آنها را تحت تأثیر قرار داد. حدکا نیز به عنوان یک حزب چپ میانه‌رو اصولاً مبارزاتش برای حل مسئله ملی بود و به همین دلیل هم ایجاد شد، به طوری که مؤسسان حزب دمکرات در سال 1324، هیچ یک دارای سوابق کمونیستی نبودند و شبکه‌ای از حزب توده هم در آن زمان در کردستان وجود نداشت. و بعداً نیز که بنا به مقتضیات سیاسی درواقع به جنبش چپ پیوست، سوسیالیسم را برای آینده کردستان می‌خواست. واقع‌گرایی این حزب سبب شده بود که از نفوذ و هژمونی نظراتی که درواقع حافظ منافع ناسیونالیسم ملت حاکم بود در امان بماند. چنانکه قاسملو رهبری آن حزب زمانی (1968) نگرانی خود را از نفوذ گروه‌های چپ رادیکال ایرانی مانند سازمان انقلابی حزب توده در کردستان و انحراف جوانان کرد، ابراز نموده بود. این حزب پس از انقلاب 57 با سیاست‌های شدیداً ملی‌گرایانه وارد صحنه شد. حزب دمکرات هیچگاه مدعی نشده است که یک سازمان مارکسیست-لنینیستی است، اما عضو اینترناسیونال سوسیالیست است. در جنوب کردستان نیز بزرگترین حزب چپ‌گرا یعنی p.u.k هیچ وقت از مرز ملی‌گرایی عبور نکرد و با واقع‌بینی هرچه بیشتر و چرخشهای سیاسی رهبری آن با توجه به درک شرایط بین‌المللی، تا حل مسئله کرد در عراق، به موازات و همراه حزب دمکرات پیش رفته است. از دیگر سازمان‌های عمده چپ رادیکال در کردستان، «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان» (کومله) می‌باشد که شاید بتوان آن را تنها سازمان چپ عمده در کردستان دانست که نسبت به مسئله ملی مراحل گوناگون و مستثنی از دیگر احزاب عمده کردستانی را داشته است و در مقایسه با احزاب بالا موضع‌گیریش نسبت به این مسئله در مراحل مختلف، متفاوت و گاهاً منفی بوده‌است و به نوعی در رفت و برگشت میان رمانتیسیسم و درک واقعیات سیاسی ـ اجتماعی بوده است. بخاطر این ویژگی‌های متمایز کننده و نیز به دلیل محوریت موضوعی این نوشتار که مربوط به سازمانهای چپ در کردستان ایران می‌باشد، بطور اختصاصی به سازمان «کومه‌له» بعنوان یکی از احزاب عمده در شرق کردستان و مسئله ملی از نگاه این سازمان می‌پردازیم.


سازمان «کومه‌له» و نگاه به مسئله ملی در کردستان

«سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران» (سازکا) که بعداً به «کومه‌له» مشهور گردید، به طور رسمی در حول و حوش انقلاب 57 ملتهای ایران، تأسیس و آغاز به فعالیت کرد. این سازمان در طی یک پروسه تشکیل شد که ریشه آن به فعالیت¬های مخفی و محفلی جمعی از دانشجویان (تهران و تبریز) و روشنفکران مارکسیست کرد برمی‌گردد که از پاییز سال 1348 شمسی شروع گردید. در سال 1350 در جزوه¬ای تحت عنوان "چرا پراکنده¬ایم و چگونه متحد شویم؟" مواضع خود را اعلام کردند که بویژه جامعه ایران را نیمه مستعمره-نیمه فئودال و نیز شوروی را سوسیال امپریالیسم دانسته بودند. این سازمان در سال 1357 و بعد از آزادی کاک فواد از زندان بعد از 4 سال اولین جلسه مهم خود، مشهور به کنگره اول، را تشکیل و فعالیت¬های خود را گسترش داد و در 26 بهمن 1357 خود را آشکار ساخت. و در نهایت در سال 1358 تقریبا پروسه کومله تمام و بصورت سازمانی منسجم تحت نام کومله درمی‌آید. از سال 48 تا حدود سال 57 هرچند تحت نام مشخصی با برنامه نوشتاری و سازمانی فعالیت نداشتند اما به‌تدریج در همان حالت گروهی بر سازماندهی و گسترش فعالیت خویش افزودند . از افراد این گروه و درواقع مؤسسان اولیه کومله کسانی چون فؤاد مصطفی سلطانی، محمد حسین کریمی، عبدالله مهتدی، فاتح شیخ‌الاسلامی، مسلح شیخ‌الاسلامی، یدالله بیگلری و ساعد وطن‌دوست، طیب روح¬الهی عباسی، ابراهیم علیزاده، ایرج فرزاد، حسین مرادبیگی، عمر ایلخانی¬زاده، محسن رحیمی و... را می‌توان نام برد. از رهبران کاریزما، برجسته و مشهور کومله می‌توان به مهندس فؤاد مصطفی سلطانی (1358-1327) مشهور به "کاک فواد" اشاره کرد که از چهره‌های محبوب و انقلابی جنبش کمونیستی ایران و کردستان بود که بعد از زندان تنها یازده ماه در حال حیات بودند و در همین دوران نقش مهمی در پایه‌گذاری یک تشکیلات وسیع و توده‌ای و قدرت سیاسی کومله ایفا نمود. وی سال 1358 در مسیر مریوان-بانه نزدیک روستای "بسام" در درگیری با نیروهای حکومت مرکزی در طی جنگ سه ماهه در 9 شهریور 1358 کشته شدند. صلاح مهتدی هم که به قول جلال طالبانی «عقل کل کومله بود و از پشت آنها را رهبری می‌کرد» و از 1965 به بعد رسماً عضو هیچ حزبی نبود، به گفته خویش با تشکیل این گروه از همان آغاز فعالیت پنهانی از آنها حمایت کرده است. به گفته کاک فواد این سازمان خواهان تشکیل جمهوری دمکراتیک ملی به رهبری طبقه کارگر بود . در به اصطلاح کنگره اول فوق¬الذکر، آنها خود را در ادامه دیگر جنبش¬های کردستان دانسته و بر کردستانی کردن واقعی تشکیلات تاکید داشتند . اگرچه تحلیلاتشان درباره وضع کردستان از نگاه مارکسیستی بود و به وضع اقتصادی و طبقه کارگر و دهقان محدود می¬شود به نحوی که در حدود 50 صفحه بحث عمومی در مورد کردستان هیچ مسئله¬ی سیاسی، فرهنگی، زبانی و ملی مطرح نمی¬شود. ضمن اینکه بر عدم وجود پرولتاریای صنعتی در کردستان اذعان داشتند . از فعالیتهای مخفی افراد فوق¬الذکر در دوره قبل از فعالیت آشکار می‌توان به کوشش آنها برای ارتباط با جنبش کُرد در کردستان عراق و دیگر گروه‌های مارکسیست-لنینیستی کردستان اشاره کرد. این ارتباط نخست توسط کاک سعید (خانه) معینی ایجاد گردید. بعدا ساعد وطن‌دوست و دکتر عزیز (جعفر شفیعی) برای ارتباط و آشنایی با «کومه‌له» مارکسیست-لنینیستی (ره‌نجده‌ران) بعد از 1975 به اردوگاه‌های اتحاد میهنی در کردستان عراق می‌روند. و در کنگره نخست در پاییز 1357 هم بر همکاری و رابطه نزدیک با اتحادیه میهنی توافق شد. براساس چنین ارتباطی برخی بر این نظرند که: «در 80-1979 کومله دوم یک سازمان کردی ایرانی بود و بیشتر از دامن «کومله رنجد‌ران» آن طرف مرز ظهور کرد و میانه‌اش با کومله رنجدران و اتحادیه میهنی از سازمانهای ایرانی بهتر و گرم‌تر بود». از سالهای قبل از انقلاب 57 در ادبیات کومله به دوره کار مخفی در رژیم شاه یاد می‌شود. در جریان انقلاب 1357 گروه‌های اولیه تشکیل‌دهنده کومله که هنوز نام مشخصی نداشتند به خاطر سرتیتر اعلامیه‌هایشان که با «هم‌میهنان مبارز» شروع می‌شد در میان مردم به این نام مشهور بودند . بعد از انقلاب کادرهای سازکا و گروه¬های اولیه تشکیل دهنده¬ی آن براساس مصوبه جلسه (کنگره نخست) پاییز 1357 «سازمان چتر» را با نامهای مجزا تشکیل دادند و به بهانه اینکه کادرهایش علنی نشوند به جای آنکه سازمانی سراسری به اسم خودش در تمام شهرهای کردستان ایجاد نماید، در هر شهری با اسمی مجزا تشکیلاتی ایجاد کرد که با تشکیلات شهرهای دیگر در ارتباط بود. از این تشکیلات می‌توان به موارد زیر اشاره نمود: 1- جمعیت دفاع از حقوق ملت کرد، در ارومیه 2- جمعیت دفاع از حقوق زحمتکشان و حقوق ملی خلق کرد، در سقز 3- جمعیت مبارزه برای آزادی و حقوق ملی خلق کرد، در بوکان 4- جمعیت دفاع از آزادی و حقوق زحمتکشان، در نقده 5- جمعیت راه رهایی زحمتکشان در کردستان ایران، در مهاباد 6- جمعیت دفاع از آزادی و انقلاب، در سنندج 7- اتحادیه دهقانان، در مریوان 8- کومه‌له‌ی یه‌کسانی و.... و بعداً با گسترش فعالیت¬ها که به تشکل نسبی رسیدند «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران» را بنیان نهادند. به قول نوشیروان مصطفی امین: «در آخرین مراحل انقلاب ایران و هنگام قیام که هنوز در کردستان خلاء سیاسی و سازمانی وجود داشت و کادرهای حدکا هنوز در عراق و اروپا بودند، سازکا تعداد اندکی کادر داشت، نمی‌خواست خود را آشکار کند و برخی نظرات عجیب داشتند درباره کار جمعی و سیاسی و سازمانی.» نسبت به دیگر گروه¬های چپ ایرانی مانند سازمانهای چریک فدائی، حزب توده، سازمان مجاهدین، پیکار و وحدت کمونیست، این سازمان کادرهای بهتر و شناخته‌ شده‌تری در کردستان داشت که در ایران مانده بودند و هسته‌ای کوچک سازمانی داشتند. لذا زمینه‌ی گسترش اینان از همه آنها مناسبتر بود، هرچند به دلیل نوع تفکر و شیوه کارشان نتوانستند تبدیل به بزرگترین نیروی کردستان شوند.

در اوایل انقلاب به علت نوپایی تشکل چندان نفوذی نداشتند و در اکثر کمیته¬ها و هیئت‌هایی که به نمایندگی مردم تشکیل می‌شد سهم¬شان پایین بود به طوری که تعداد اعضای چریکهای فدائی با آنها برابری می‌کرد. در هیئت نمایندگی مردم کرد که به رهبری شیخ عزالدین حسینی بود، 4 عضو حدکا، 2 عضو سازک و 2 عضو چریکها شرکت داشتند. در سنندج که بعداً پایگاه اصلی آنها شد در جریان تشکیل کمیته موقت انتخابات شورای شهر سنندج دو نفر نماینده چپ‌ها (از 5 نفر که دو نفر نماینده اسلام‌گرا‌ها و یک نفر بی‌طرف که دکتر مظفر پرتوماه بودند) یعنی سعید شیخ‌الاسلامی و یوسف اردلان از سوی دفتر هواداران چریکهای فدائی خلق و «جمعیت دفاع از آزادی و انقلاب» برگزیده شدند. با وجود این در این مدت کوتاه فعالیت¬های زیادی داشتند. در هیئت‌های نمایندگی مردم کرد نقش فعالی داشتند. با برنامه‌ای مشخص از کانالهای مختلف به عنوان مثال شورای موقت انقلابی در سنندج برای علنی کردن خود استفاده کردند. همچنین جزو اولین گروه انقلابیون مسلح بودند که از شهرهای کردستان در 28/12/57 برای کمک به مردم سنندج به آنجا روی آوردند . با گسترش فعالیتها، طولی نکشید که کومله در سراسر منطقه جنوب کردستان ایران به صورت نیروی برتر ظاهر شد. «سازکا» همراه تشکیلاتش در شهرهای مختلف و با ادغام آنها در هنگام حمله به کردستان کم‌کم خودش را آشکار کرد و از قالب جمعیت‌ها خارج می‌شد و تقریباً بعد از جنگ سه‌ ماهه در کردستان بصورت منسجم، متحد شده و از آن موقع به بعد تحت عنوان نام کلی «کومله شورشگیری زه‌حمه‌تکیشانی کوردستان» یا بطور خلاصه «کومه‌له» که درواقع همان «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان» بود، از خود نام می‌برد و در میان مردم هم به این نام (کومله) شهرت می‌یابد. نیروهای مسلح کومله هم از همان آغاز جنگ همراه نیروهای حزب دمکرات در برابر حملات مرکز به کردستان ایستادگی کردند. کومله در اوایل انقلاب شمار زیادی از روشنفکران و جوانان کرد را جذب و حتی از این لحاظ در برخی مناطق مانند سنه (سنندج)، کامیاران و مریوان از حدکا جلوتر بود، هرچند اکثریت جمعیت مردم کردستان با حدکا بودند. در این دوره ارگان رسمی کومله نشریه «پیشرو» بود. لازم به ذکر است که کومله بعداً 26 بهمن 1357، روز کشته شدن محمدحسین کریمی از مؤسسان آن را «روز کومله» اعلام نمود.

به لحاظ ایدئولوژی از کومله به عنوان سازمانی مارکسیست-لنینیستی با طرز فکر مائوئیستی یاد شده است. هرچند به وضوح نمی‌توان گفت که مشخصاً از چه طرز فکری پیروی کرده‌اند چرا که در طول تاریخ خود دچار چرخشها و تناقضاتی با نظرات مائو و حتی لنین شده‌اند. از همان اوایل و به خصوص در میان گروه‌های اولیه تشکیل دهنده کومله ترکیبی از این نظرات دیده می‌شود. چنانچه نادر انتصار آورده که: «گروهی از دانشجویان کرد در تهران و تبریز از اهداف: ارتقاء آگاهی طبقاتی و تفکر و اندیشه‌های انقلابی مارکسیستی در میان تمام کارگران ایرانی، الهام گرفته بودند، کومله را بعنوان محرک پرولتاریایی ایران و یا برای طبقه کارگری ایرانی و کردستان در سال 1969 سازماندهی و تشکیل دادند. ساختارهای رهبری و سازمانی کومله تا اوایل سال 1980 غیر رسمی بود.» و در متون نوشتاری اخیر کومله هم اشاراتی به تلاش برای تشکیل حزب طبقه کارگر و حزب کمونیست در دوره کار مخفی در رژیم شاه شده است. همچنین شیوه کار آنها بیشتر به طرز فکر مائوئیستی نزدیک بود و هرچند در شهرها هم فعالیت داشتند و به تشکل نسبی رسیده بودند، اما بیشتر به روستائیان و دهقانان توجه داشتند و اساسا محل فعالیت آنها ده بود. بعد از انقلاب، کومله برخلاف دیگر احزاب و گروه¬های کرد که سعی در تقویت و استحکام ملیّت کرد، از طریق ارتباط‌های روانشناختی با تاریخ و مبارزات گذشته داشتند، تلاش می‌کرد که از طریق توجه خاص به آموزش سیاسی از راه تدریس یا آموزش اصول جنگ طبقاتی و چریکی به پسران و دختران روستائی، حمایت مردم کرد را به خود جلب کند. چنانچه در مورد آنها اشاره شده که: «خط مائوتسه دون و شیوه انقلابی چین را الگوبرداری می‌کردند و با دیدی که داشتند در میان روستا به فعالیتهائی می‌پرداختند و در اندیشه تشکل روستائیان برآمدند.» بنابراین از لحاظ فکری در قالب ایدئولوژی مارکسیستی طرز فکر مشخصی در کومله دیده نمی‌شد که خود نشان دهنده نوعی ضعف تئوریک در آنها بود که نه تنها نتوانستند تفسیر مناسب شرایط کردستان از مارکسیسم داشته باشند بلکه بعداً آنها را به سوی گروه‌های مارکسیست غیرکرد و نهایتاً هژمونی برخی نظرات مارکسیسم کلاسیک و پرولتری بر این سازمان و کمرنگ شدن توجه به مسئله ملی در آن کشاند. چنانچه از گروه‌های مارکسیست- لنینیستی کرد مثل کومله «ره‌نجده‌ران» کردستان عراق هم که مسئله ملی برایش اهمیت داشت فاصله گرفته بود و حتی اتحادیه میهنی را بعنوان یک سازمان ملی غیرمارکسیستی و برخی اوقات «پوپولیست» قلمداد می‌کرد. اگرچه مثل سایر سازمان‌ها و احزاب کردستانی، پیش از هر چیزی تاثیر ستم ملی در پیدایش اولیه سازمان کومله آشکار است اما خط‌مشی سیاسی-ایدئولوژیکی آن متفاوت و رادیکال‌تر از دیگر احزاب بود و می‌توان از همان آغاز دو گرایش را در کومله تشخیص داد: گرایش مارکسیست¬های متمایل به ناسیونالیسم و گرایش مارکسیست¬های مخالف هرگونه ملی‌گرایی. براین اساس تاریخ فعالیت کومله از تأسیس آن تا به حال تغییرات عمده‌ای را نشان می‌دهد که گاهاً از هدف اصلی خویش گریزهایی داشته است و یا به لحاظ نظری و عملی دچار اشتباهات عمده‌ای شده است. از زاویه نگاه به مسئله ملی، تاریخ رسمی کومله را می‌توان به سه مرحله متفاوت تقسیم کرد: مرحله اول، از سال 1357 تا 1361 (استقلال عمل)؛ مرحله دوم، کار در چهارچوب حزب کمونیست ایران از سال 1361 تا 1379؛ مرحله سوم، از سال 1379 به بعد که حزب کمونیست تقسیم شد و برخی انشعابات آن کومله را بازسازی و به اصول اولیه و استقلال عمل دوباره بازگشتند. در ادامه به این سه مرحله خواهیم پرداخت.

مرحله اول: از سال 1357 تا 1361

در این مرحله و دوره زمانی، به دلیل احساسات ناسیونالیستی مردم و شرایط کردستان معمولا موضع‌گیری¬های کومله در عمل از کانال تضاد ملی و اولویت به مسئله ملی می‌گذشت. و تقریباً تفکر مارکسیست¬های متمایل به ناسیونالیسم در کومله هژمونی دارد و به عنوان سازمانی کردستانی عمل می‌کند. هرچند گاهاً دچار اشتباهاتی می‌شد. موسسان کومله همه جوان و بدون تجربه سیاسی کافی بودند و به دنبال پاسخ به این سوال بودند که چه کار کنند؟ همزمان برای آنها مسئله¬ی ملی کُرد مطرح بود. تمام موسسان آنها کُرد بودند. قیام کردستان عراق و حرکت مسلحانه¬ی کمیته¬ی انقلابی حزب دمکرات کردستان ایران بویژه شهادت شخصیت¬هایی چون اسماعیل شریف¬زاده و سلیمان معینی بر موضع موسسان کومله تاثیر زیادی داشت. چنانکه در سال 1357 به یاد اسماعیل شریف¬زاده و دوستان شهیدش بر سر مزار وی در سنندج مراسمی برپا کردند. ضمن تسلط دیدگاه فوق، رگه‌هایی از تفکر مارکسیست¬های مخالف ملی‌گرایی که به مرور درحال رشد بود، در آن وجود داشت. که عمدتاً از دید انقلاب مارکسیستی در ایران به مسئله کرد می‌نگریستند. این سازمان جزو نیروهایی بود که قصد داشتند مسئله کردستان را از راه الگوی انقلابی خاصی که فرا گرفته بودند حل کنند. به نحوی که اولین برخورد با نیروهای ارتش ایران در کردستان از سوی نیروهای کومله در سنه (سنندج) آغاز شد. در این مرحله گسترش پایگاه اجتماعی کومله نه به خاطر ایدئولوژی خاص آن، بلکه به خاطر موضع¬گیری و تاکتیک مناسب دوره فعالیت¬های پنهانی مبتنی بر همکاری و اتحاد با گروه¬های غیرمارکسیستی و عناصر منفرد و مترقی ملی-مذهبی ، توجه به مسئله کرد و قشر ستمدیده کرد بود. در همین رابطه، به قول ایرج کشکولی: «بخشی از قدرت کومله، مدیون تبلیغاتی بود که شیخ عزالدین برای آن تشکیلات کرد.» و این حمایت هم به دلیل کردستانی بودن سازمان بود، همچنانکه بعداً شیخ عزالدین حسینی از ورود آنها به حزب کمونیست انتقاد می‌کند. در گفته‌های شیخ هژمونی ملی‌گرایی در کومله که خود سبب حمایت ایشان بود به‌خوبی پیداست. وی می‌گویند: من بعنوان یک روحانی روشنفکر، طرفدار آزادی و همکاری همه نیروهای سیاسی و ملی بودم. با مرحوم عبدالرحمن قاسملو بعنوان رهبر حزب دمکرات و زنده‌یاد مهندس فؤاد مصطفی سلطانی بعنوان رهبر کومله در یک مسئله مشترک اتفاق نظر داشتیم: دفاع از دمکراسی و آزادی و رسیدن به حق مشروع ملی ملت کرد و برای همین مسئله با همدیگر هماهنگی و تمایل به همکاری داشته‌ایم . . . آن موقع کومله یک سازمان کردستانی بود و به نام سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان کار می‌کرد و مسئله ملت کرد مطرح بود. هنگامی که می‌خواستند حزب کمونیست ایران را تشکیل دهند، به آنها اخطار دادم و اعتراض خودم را نوشتم و اشتباهات آنها را گوشزد کردم. زیرا ما تجربه ناخوشایند همکاری و مبارزه را در زیر چتر نیروهای دیگر چشیده بودیم و اساساً من به کمونیست اعتقاد ندارم... کومله در سنندج و مناطق جنوب از نفوذ زیادی برخوردار بود و یک سازمان مقاوم و انقلابی بود. کومله را هم یک نیروی مترقی و انقلابی در صف مبارزات خلق کرد می‌دانستم و مانند احزاب دیگر کردستان که فعال بودند، از او هم حمایت کردم. ما در کردستان برای حقوق ملی کرد مبارزه می‌کنیم و هر نیرو و جریانی سهیم و شریک باشد، مورد تأیید ماست.

در مصاحبه¬ای دیگر می‌گویند: خیال می‌کردم اگر کومله رشد بکند بهتر است، سازمانی تازه است و اگر رشد بکند از حزب دمکرات بهتر است، من اینطور فکر کردم... چون من و "مام جلال" و افراد روشنفکر کردستان، آنهایی که مصلحت کردستان را می‌خواستند خیال می‌کردیم ضمن اینکه کومله جوان است اما خیلی هم به آن امید داشتیم و خیال می‌کردیم به یک قدرت بزرگ و مستقل تبدیل می‌شود و ملی‌گرایی کردی را حفظ می‌کند! به همین دلیل خیلی حمایتش کردیم. در زمان مذاکرات حکومت مرکزی و کردها، اعضای کومله هم در هیئت نمایندگان کرد حضور داشتند و طرح 8 ماده‌ای مهاباد خواسته آنها نیز بود. در زمینه خودمختاری و حل مسئله کرد، کومله در اوایل حتی تندروتر از حزب دمکرات بود و آنان را به «سازشکار» محکوم می‌کرد. اگرچه خود قبل از نیروهای دیگر در مریوان به مذاکره و سازش پرداخته بودند و از زاویه دیگر هم این تندروی بیشتر به دلیل تضاد ایدئولوژیک با حکومت دینی بود نه مسئله ملت کرد. به گفته نوشیروان مصطفی امین: «سازکا به اینکه با گفتگو با حکومت دینی ایران به هیچ راه حل مسالمت‌آمیز برای مسئله کرد برسند، اعتقاد نداشتند. بلکه آنها می‌گفتند که در گفتگوها مشارکت می‌کنند برای «افشاگری» یعنی برای رسوا کردن رژیم. نیروهای تندرو هرنوع نرمشی را از سوی حدکا «سازشکاری» قلمداد می‌کردند و به ابزاری برای تبلیغات بر علیه او تبدیل می‌کردند». در جریان پیوستن حزب دمکرات به شورای ملی مقاومت نیز حزب را مورد انتقاد قرار داد و معترض بود که «متن بسیار مهم» در مورد خودمختاری کردستان را پذیرفته است که در آینده ممکن است تعبیرات مختلفی از آن به عمل آید و فاقد هرگونه تضمین می‌باشد. سند شورای ملی مقاومت از استعمال «ملت کرد» امتناع می‌کند. همچنین کومله نمی‌توانست پیمان حزب دمکرات با بنی‌صدر اولین رئیس جمهور اسلامی ایران را بپذیرد که نقش بسیار فعالی را در جنگ علیه کردها به عهده گرفت. او در تثبیت رژیم نقش تعیین‌کننده داشت و حضورش در شورای ملی مقاومت برای کومله و متحد او، شیخ عزالدین حسینی غیرقابل قبول بود.

از دیگر مواردی که اهمیت مسئله کردستان را در سازمان کومله نشان می‌دهد، واکنش این سازمان نسبت به سیاست حزب رنجبران در قبال دولت مرکزی و مسئله کردستان و حمله به آنجا بود. کومله هیچ‌وقت حاضر نشد با آنها ارتباط برقرار کند. حزب رنجبران که یکی از هسته‌های اصلی آن سازمان انقلابی حزب توده ایران بود بعد از انقلاب تغییر جبهه داده بودند و با وجود آشنایی آنان با مبارزات مردم کردستان، از دولت مرکزی حمایت کرده و در برابر حمله به کردستان واکنشی نشان نداده بودند. اما بعد از ایجاد اختلاف میان آنها و مرکز دوباره به کردستان برمی‌گردند. کومله در این موقع با وجود اشتراک ایدئولوژی به دلیل اهمیت مسئله کردستان و نیز انحراف از اصول مارکسیستی و به قول خودشان «در آن طرف خط بودن» این حزب و نزدیکی به جمهوری اسلامی از هر گونه ارتباط با آنها خودداری می‌کند. اما ضمن اهمیت به مسئله ملی در این مرحله، کومله باز دچار اشتباهاتی ناشی از ضعف در نظر و عمل شده بود که به برخی از آنها می‌پردازیم:

1- بی¬توجهی به منافع تمام ملت کرد: برخلاف دیگر احزاب کردی، کومله به دلیل ضعف در ملی‌گرایی در قبال دیگر بخش‌های کردستان سیاستی کلی در راستای منافع ملت کرد را دنبال نمی‌کرد که این خود برای یک حزب کردستانی ضعف عمده‌ای بود که هر آن می‌توانست آن را با احزاب دیگر بخش‌های کردستان به رویارویی بکشاند. در همین راستا یکی از اشتباهات کومله در این مرحله پیشنهاد و اصرار برای نوشتن بند 8 از طرح 8 ماده‌ای مهاباد بود که به نحوی از اولین موضع‌گیری‌هایشان در برابر نیروهای کرد و در راستای ایجاد شکاف در جنبش کرد و در نهایت به نفع حکومت مرکزی بود. اگرچه قیاده موقت حزب دمکرات کردستان عراق دچار اشتباهاتی هم شده باشند اما آوردن این ماده به هر دلیلی نشان از عدم درک موقعیت حساس سیاسی کردها و کردستان از یک سو و عدم شناخت کافی از سیاست حکومت‌های مرکزی از سوی دیگر بود. در این ماده آمده است که: «از آنجا که ملا مصطفی بارزانی و گروه قیاده‌ی موقت عمال سازمان سیای آمریکا و ساواک ایران و «میت» ترکیه بوده‌اند و می‌باشند و مورد نفرت تمام خلق کرد هستند لذا از دولت انقلابی می‌خواهیم هر نوع ارتباط و تماس با این دارودسته قطع گردد و رهبران خائن آنها از ایران خارج شوند و بدون آنکه این سیاست به وضعیت خانواده‌های پناهنده بی‌بضاعت لطمه‌ای وارد آورد.» به گفته صلاح مهتدی این ماده پیشنهاد مهندس فواد مصطفی سلطانی بوده است که در آن زمان به عنوان یکی از نمایندگان شورای شهر مریوان در جلسه شورای شهرهای کردستان در مهاباد همراه دیگر رهبران سیاسی کردستان شرکت کرده بود که نتیجه¬ این جلسه قطعنامه¬ی 8 ماده¬ای بود. و دلیلش این بود که: «قیاده‌ی موقت به خان‌ها و فئودال‌های منطقه مریوان کمک می‌کرد‌ند برای ضدیت با "اتحادیه‌ی دهقانان" به همین دلیل کاک فواد این پیشنهاد را ارائه کرد. [که] قیاده موقت به دلیل اینکه از کشور خویش بیرون آمده و در اینجا هستند، مسلح هستند و راه‌گذری هم ندارند، خیلی طبیعی است که آلات دست دولت شوند. دولت آنها را بر علیه حرکت کردهای ایران به‌کار بگیرد. [لذا ما باید] ما خواهان اخراجشان باشیم.» رویارویی پیشمرگ¬های اتحادیه دهقانان به رهبری کاک فواد با قیاده موقت و گفته¬ها و موضع¬گیری¬های خود وی بر ضد این حزب موید این مطلب است. این در حالی است که ملا مصطفی بارزانی در میان کردها جایگاه خاصی داشت. در ثانی روابط احزاب مختلف با کشورهای دیگر در قالب روابط سیاسی و در واقع اجباری بود و برای مردم و احزاب کردستان چنین درخواستی از حکومتهای مرکزی بر علیه یک حزب کرد اصولاً غیر قابل قبول بود و از طرف دیگر ناشی از عدم شناخت کافی از سیاست کشورهای مربوطه در قبال مسئله کرد و وضع نیروهای سیاسی کُرد بود. کومله خود بعداً با شروع جنگ و با رفتن به خاک کردستان عراق از ارائه چنین ماده‌ای پشیمان می‌گردند. صلاح مهتدی ضمن تائید حزب دموکرات کردستان عراق و عملکرد بعدی آنها در مقابل کردهای شرق کردستان چنین پشیمانی خود را ابراز می‌دارد که: «متاسفانه این ماده اختلافات ر ا عمیق¬تر کرد، اما کاری است که در تاریخ انجام شده، چه کسی می تواند تاریخ را انکار کند؟» توجیهات اشاره شده فوق¬الذکر برای این ماده قابل قبول نبودند بلکه در کنار آنها نوعی تضاد ایدئولوژیک با پارتی وجود داشت که کومله آنها را ناسیونالیست بورژوا و طرفدار فئودال¬ها می¬دانست. در واقع این موضع¬گیری کومله به نوعی تحت تاثیر ارتباط با اتحادیه میهنی کردستان عراق بود که با پارتی تضادی شدید داشت و این تضاد بر روابط کومله با پارتی و هم احزاب کردستان ایران به ویژه حدکا نیز موثر بود.

علاوه بر این مورد، موضع‌گیری‌های تند کومله از همان ابتدا در برابر سایر نیروهای کرد و رهبران آنها در کردستان ایران شامل جریانات اسلامی مانند مکتب قرآن و نیز حدکا به ویژه از سوی رهبری کومله از دیگر اشتباهات سیاسی به ضرر سیاست کلی جنبش کرد بود. به عنوان مثال هرچند این دید کومله که مذاکره با حکومت مرکزی در مورد حل مسئله کرد به نتیجه نمی‌رسد، پیش‌بینی درستی بود اما استفاده از آن برعلیه سایر نیروهای کرد خود به طور مستقیم در راستای اهداف حکومت مرکزی بود. از دیگر موارد می‌توان به مخالفت کومله با ایجاد یک حزب کردستانی فرا‌گیر اشاره کرد. هنگامی که به پیشنهاد جلال طالبانی قرار شد یک حزب کردستانی فرا‌گیر توسط عبدالرحمن ذبیحی و به رهبری شیخ‌ عزالدین در دفتر ایشان از تمام قشرها و طبقات برای کردستان تشکیل شود، کومله به تندی مخالفت می‌کند. که این خود مخالفت با اصول مائوئیستی نیز بود.

2- ضعف تئوریک: از جهت‌‌گیری ایدئولوژیکی کومله در این سالها بیشتر تحت عنوان مارکسیسم- لنینیسم عمدتاً مائوئیستی یاد می‌شود. اما گاهاً از برخی لحاظ هم با نظریات لنین و هم با مائو عملاً در تضاد و تناقض بوده‌اند، که چنین ضعف‌هایی در دیگر مراحل تاریخ کومله نیز به انواع مختلف تکرار می‌شود. به گفته مازیار بهروز: «کومله از همان ابتدا یک سازمان مائوئیستی بود که به وضوح از ضعف ایدئولوژیک رنج می‌برد و برای راهنمایی تئوریک به سازمان‌های ایرانی غیرکرد نظیر «پیکار» متکی بود. با وجود اینکه کردستان یک منطقه‌ی روستایی و کشاورزی بود، کومله خود را پیشاهنگ پرولتاریای کردستان می‌دانست و حزب دموکرات را نماینده بورژوازی به حساب می‌آورد.» این در حالی بود که اولاً مائوئیسم نقش اصلی را به دهقانان می‌دهد و مارکسیسم پرولتری نقش اصلی را به طبقه کارگر می‌دهد. اما برخلاف اینها کومله ضمن اینکه تکیه بر نیروی دهقانان دارد و عملاً در میان روستائیان و دهقانان بیشترین نفوذ را داشت و بخصوص در آن زمان که عملاً در کردستان پرولتاریایی به معنی پرولتاریای جوامع صنعتی وجود نداشت، شعارهای پرولتاریایی سر می‌دهد که به تعبیر لنینی از دهقانان، این موضع‌گیری‌های ضد بورژوازی، دهقانان را هم شامل می‌شد. در صورتیکه به قول امیر حسن‌پور: «اگر کومله ژ.ک، فقط در حرف از استثمار دهقانان صحبت می‌کرد، «کومله انقلابی» در عمل از آنها دفاع می‌کرد.» که شاخص اصلی آن فعالیت¬های اتحادیه دهقانان بود. و ثانیاً از یک سو بر طرز تفکر مائوئیستی آنها نیز ایرادهایی وارد است چرا که این طرز تفکر تنها در ارتباط با دهقانان و روستائیان و ایجاد اتحادیه دهقانی و آموزش سیاسی و آموزش اصول جنگ طبقاتی و چریکی خلاصه نمی‌شود، بلکه می‌بایستی بر اتحاد طبقات در جهت ناسیونالیسم کرد تاکید می‌کرد و از هر گونه شعار برضد بورژوازی آنهم بوژوازی ملل تحت ستم و در این مرحله حساس و در حالی که اصولاً چنین طبقاتی در کردستان شکل نگرفته بود، پرهیز می‌کرد و از سوی دیگر مخالفت با بورژوا ناسیونالیسم ملل ستم‌کش، مخالف نظرات لنین می‌باشد. در مورد اتحاد طبقات نیز لنین اتحاد کارگران با دهقانان را با وجود دارابودن تمایلات بورژوازی در موقع انقلاب لازم می‌دانست. همچنین برخلاف نظر مائو و حرکت از روستا به سوی شهر، در جریان اعتراضات شهر مریوان در سال 1358، باوجود ادعای تسلط بر شهر، نهایتا در جریان مذاکرات شورای شهر مریوان با حکومت، با موافقت¬نامه¬ی 4 ماده¬ای به نفع حکومت توافق شد که شهر به ارتش سپرده شود و براساس برخی وعده¬ها و قول-های واهی نیروهای کومله از شهر خارج شدند. لذا می¬توان گفت کومله عملاً دچار نوعی «تضاد و تناقض تئوریک» شده بود. بنابراین ضمن اینکه کومله به ظاهر در این مرحله سازمانی مارکسیست- لنینیستی با طرز تفکر مائوئیستی بود اما به دلیل ضعف تئوریک و وابسته بودن به جنبش چپ ایران بوضوح تحت تاثیر شعارهای مارکسیسم پرولتاریایی و حرکت مسلط جنبش چپ ایران بود و این عملاً در موضع‌گیری‌های مختلف کومله دیده می‌شود:

1- برخلاف مواضع دوره فعالیت پنهانی و تصمیمات کنگره نخست که بر همکاری با گروه¬های غیرمارکسیست تاکید می¬شد، در این مرحله کومله به عنوان یک سازمان مارکسیست- لنینیست، به همان اندازه که از جمهوری اسلامی انتقاد می‌کرد از مردم و بورژوازی کردستان نیز انتقاد می‌کرد. در کردستان تحت تاثیر چپ ایران، هر حرکت و سازمانی که بویی از ملی‌گرایی داشت از طرف چپ‌های رادیکال برچسب بورژوازی، فئودالی و... می خورد. این در حالی بود که به گفته جلال طالبانی که به مزاح به رهبران کومله می‌گفته است: «فئودالهای کردستان، حزب کمونیست کردستان را تشکیل داده‌ا‌ند.»

2- هنوز یک هفته از پیروزی انقلاب 57 نگذشته بود که کومله جنگ طبقاتی راه می‌اندازد. مانند جنگ میان اتحادیه دهقانان و فئودال‌ها در مریوان که قبلاً به آن اشاره شد. مثلا طبق گفته¬های خود کاک فواد در این مورد می¬توان به جنگ با فئودال¬ها در روستای خانگای جوجو در مریوان که منجر به کشته شدن دو نفر از نیروهای فئودال شد، اشاره کرد. یا جنگ کومله با به اصطلاح فئودال¬های منطقه دیواندره و سقز که باعث کشته و زخمی شدن چند نفر از دو طرف شد و اسلحه، تجهیزات کشاورزی مثل کمباین و تراکتور و غیره توسط کومله مصادره شد. همچنین فاروق کیخسروی به چند مورد کوشش کومله برای شعله‌ور شدن جنگ میان فئودال و دهقانان اشاره می کند که خود آنها را خنثی نموده است. این در حالی بود که به قول صلاح مهتدی در آن زمان عملاً «در کردستان فئودال به معنای واقعی نمانده بود.» و اساساً گسترش چنین تضادهایی به نفع حل مسئله کرد نبود. کاک فواد خود بعدا تاحدی متوجه این اشتباهات سیاسی-اجتماعی شده و گاه به توجیه آن پرداخته که کشته شدنش فرصت اصلاح را به وی نداد. به نحوی که شعار علیه سرمایه¬داری که بیشتر متوجه بازاریان بود را اشتباه دانست و به فکر جذب بازاریان افتاد. همچنین ضمن اشاره به اینکه خیلی از پیشمرگ¬های دهقان نه به خاطر شعارهای آنها بلکه به دلیل کسب حقوق ملت کُرد به آنها پیوسته¬اند، می¬گوید که: "در مریوان برای (مثال) مسئله دهقانان مسئله نیست چراکه تقریبا حدود 10 روستا وجود دارد که مالکان زمین زیادی برای پس گرفتن دارند." همچنین می¬گوید: "اصلا نمی¬توان این شعار را در مریوان و اورامان سرداد چون زمینی وجود ندارد همه کوه است." و مشکل اصلی را بیکاری کشاورزان و مهاجرت فصلی آنها و رفاه و بیمه می¬داند. لذا عملا حرکت خود را زیر سوال می¬برد چراکه نیازی به آن همه شعار و تضاد و جنگ به اصطلاح طبقاتی نبود بلکه می¬بایستی تلاش وی متوجه آگاهی دهقانان و اتحاد آنها با دیگر طبقات و توده مردم کردستان برای کسب حقوق-شان در برابر حکومت می¬شد. اما با وجود این می¬توان گفت که جدای از اشتباهات سیاسی- ایدئولوژیک مقطعی که برای هیچ حزب و سازمانی به خصوص سازمان¬های نوپا بعید نیست، کومله در این مرحله سازمانی کردستانی با پایگاه اجتماعی نسبتاً خوبی بود که تحت تاثیر شرایط آن زمان کردستان و احساسات ناسیونالیستی مردم به مسئله ملی اهمیت می‌داد و حتی نسبت به دیگر احزاب کردستانی گاهاً سیاستهایش نسبت به مسئله کرد رادیکال‌تر بود. اما به دلیل ضعف‌هایی که تا حدودی به آنها اشاره گردید، این روند دوام چندانی نداشت و در مرحله بعد و در قالب حزب کمونیست ایران عملاً دیدگاهشان نسبت به مسئله¬ی ملی کُرد با چالش مواجهه می‌شود.

مرحله دوم: کومله در چهارچوب حزب کمونیست ایران (79- 1361)

برخی معتقدند که کومله از همان آغاز برخلاف حزب دموکرات کردستان، از زاویه یک انقلاب مارکسیستی در ایران به مبارزه کردستان می¬نگریست. و همچنان که اشاره شد رگه‌ها‌یی از این تفکر از ابتدا وجود داشت و اکثراً زیر لوای شعارهای انترناسیونالیستی پیگیری می‌شد. چنانکه ساعد وطن‌دوست از بنیانگذاران کومله و حزب کمونیست و از جناح اقلیت در بقایای فعلی حزب کمونیست در جواب سئوالی در مورد اینکه فکر آنها کردستانی نیست می‌گوید: «فکر کردستانی به این معنی که تنها منفعت ملت کرد را در نظر بگیریم، نه... فکر ما در اصل انترناسیونالیستی است.» از اینرو این جریان به کومله به عنوان سازمانی که بر محدوده‌های قومی غلبه نموده است، می نگریست. این ویژگی کومله را از دیگر گروه‌های چپگرا یا گروه‌های مارکسیست کرد متمایز می¬کرد. این تفکر طیف مارکسیست‌های مخالف هرگونه ملی گرایی به مرور تحت تاثیر جنبش چپ ایران در کومله رشد کرد تا بالاخره موفق شد بر تفکر اولویت دادن به مسئله ملی فائق آید و در نهایت کومله را به سمتی ببرد که قبول کند در سال 1361 با تعدادی گروه¬ها و هسته‌های کوچک چپ¬گرای غیرکرد ایرانی مثل جناح اقلیت سازمان فدائیان، سهند، پیکار و... متحد شد و «حزب کمونیست ایران» را به وجود آورد. البته قبلا هم کاک فواد احتمال تشکیل چنین حزبی را داده بود و اشاره کرده بود که اگرچه با توجه به اصول مارکسیسم یک ملت حق جدایی و داشتن حزب جدا را دارد اما اگر تحولات ایران به سوی وحدت برود لازمه¬ی آن تشکیل "حزب کمونیست ایران" است. قبل از تشکیل حزب کمونیست میان کومله و دیگر گروه‌¬های کوچک چپ برای تشکیل چنین حزبی بحث‌هایی صورت می¬گیرد. در میان این گروه¬های کوچک، "اتحاد مبارزان کمونیست" (سهند) شاخص بود که در عمل به جای «پیکار» راهنمای ایدئولوژیک کومله شد. به همین جهت پلنوم مشترکی بین کمیته مرکزی «کومله» و «اتحاد مبارزان کمونیست» به منظور تلاش در تشکیل چنین حزبی برگزار ‌گردید. برنامه‌ریزی تشکیل حزب کمونیست ایران شبیه وحدت فرقه دموکرات آذربایجان و حزب توده ایران در دهه 1330 بود. کومله پایگاه توده‌ای و توان تشکیلاتی را داشت و گروه‌های کوچکتر شالودة تئوریک حزب جدید را مهیا می‌کردند. هنگامی که کومله احزاب کمونیست ارتدکس را الگو و سرمشق خود قرار داد و تبدیل به شاخه کردستانی یا جناح کرد حزب تازه تاسیس کمونیست ایران شد و تغییرات عمده‌ای را ایجاد کرد، اعلام نمود که کنگره موسسان حزب تغییرات را تصویب نموده است و جشنی برای اعلام رسمی بنیانگذاری حزب کمونیست ایران در روستای «گاوشان» در جاده سنندج- کامیاران برگزار می‌کند. از موسسان حزب کمونیست ایران می¬توان به منصور حکمت (ژوبین رازانی)، عبدالله مهتدی، ابراهیم علیزاده، حمید تقوایی، ایرج آذری و جمعی دیگر از هر دو جریان بالا اشاره کرد. که عبدالله مهتدی و ابراهیم علیزاده به عنوان دبیران کل و شاخه کردستانی حزب انتخاب می‌شوند. این حزب پس از تاسیس، نشریه‌ای به نام «کمونیست» را منتشر کرد.

با توجه به مطالب فوق می‌توان گفت که کومله به حزب کمونیست تغییر نام داد، چون عملاً به جز تعدادی از آن سازمان¬های کوچک بقیه کادرها همگی از کومله بودند. به گفته «کومله زحمتکشان» فعلی (بعد از انشعابات، از سال 2000): «حزب کمونیست ایران خود در یک مقطع تاریخی معین از حیات چپ ایران و اساساً با اتکاء به کومله و جایگاه آن در کردستان و محبوبیت آن در میان چپ ایران تشکیل شد.» در جایی دیگر اشاره می‌کنند که: «ما سازمانی به اسم حزب کمونیست ایران را تاسیس کردیم که نیروهای تشکیل‌دهنده‌اش، جدای از کومله، در خارج از کردستان دارای هیچ پایگاه اجتماعی نبودند، نماینده هیچ بخشی از طبقه کارگر و هیچ جنبش اجتماعی‌ای نبودند و به لحاظ سیاسی و اجتماعی هیچ شناخته شده نبودند و حتی از بخش مهمی از چپ رادیکال سوسیالیستی آن زمان هم دورافتاده بودند.» اما به هر حال حزب کمونیست ایران تشکیل شد و کومله شاخه کردستانی آن حزب در کردستان شد. در حالی که در خارج از کردستان نفوذ چندانی نداشت، کومله به‌ظاهر رهبری جداگانه، سلسله فرماندهی و نشریه خود را حفظ کرد و این حق را یافت که مستقل از رهبری حزب جدید، تصمیم بگیرد. باوجود این، در واقع چنین نبود و چنانچه بعداً به مواردی اشاره خواهد شد، مارکسیسم کلاسیک و برنامه حزب کمونیست بر جنبه ملی‌گرایی قبل از 1361 کومله مسلط می‌شود. کومله برخلاف حزب دموکرات که ضمن میانه‌روی، هیچ‌وقت اجازه نداد چند نفر از هر حزبی که به کردستان بیایند همه کاره شوند و هژمونی خود را حفظ نمود، به دلیل بی‌تجربگی و ضعف تئوریک در این مرحله و عملاً از 62 به بعد هژمونی خود را به گروه¬های کوچک چند نفره غیره کرد بخشید و از این زمان به بعد تفکرات مارکسیستی چپ ایران به صورت هژمون درآمد و کومله در واقع پیاده‌نظام این حزب شد. و به مرور هم، حزب کمونیست جهت‌گیری ایدئولوژیکی کومله در سالهای قبل را، به عنوان اینکه برای شرایط کردستان مناسب نیست، رد کرد. کومله عملاً بعد از سال 1362 با وجود اینکه بنیاد و پایگاه اجتماعی‌شان ناشی از پیگیری مسئله کرد بود، طرح واضحی برای این مسئله نداشتند و عملاً آن را تحت لوای مسائل دیگر پنهان می‌کردند. برخلاف اغلب گروه¬های چپ و اغلب احزاب کمونیست کشورهای دیگر بخصوص در جوامع چند ملیتی که اکثراً طرح¬های مشخصی برای حل مساله ملیّت¬ها دارند و خواستار «حق تعیین سرنوشت» برای ملل مختلف در قالب خودموختاری یا فدرالیسم بوده‌اند مثلاً حزب کمونیست بلژیک که از فدرالیسم سه منطقه (فلاندر، والونی و بروکسل) حمایت کرد. چنانچه به مرور «برنامه خودموختاری» برای کردستان که در یکی از کنگره‌ها به آن رای داده شده بود به فراموشی سپرده می‌شود و این در گفته‌های بعدی رهبران حزب کمونیست آشکار می‌شود. بارزان حسن‌پور از رهبران فعلی بقایای حزب کمونیست ایران (بعد از 2000) ضمن اشاره به اینکه «در پیشینه برنامه آنها مطرح کردن حق تعیین سرنوشت از جدایی تا حق برابری شهروندی وجود داشته» در نقد فدرالیسم «کومله زحمتکشان» و خودموختاری می‌گوید: «در فرصت¬هایی دیگری ما نشان داده‌ایم که طرح‌های اینگونه نه تنها مسئله ملی را حل نمی‌کند، بلکه تنها مسئله را بغرنج‌تر می¬کنند...» و عملاً در راستای ناسیونالیسم ایرانی حق تعیین سرنوشت را به حق شهروندی تقلیل می‌دهد. از این زمان به بعد کومله از قالب یک حزب کردستانی خارج شده بود. تا جایی که منافع ملی کُردی را فدای منافع ایدئولوژیک می‌کرد. چنانکه عبدالله مهتدی در بحث "سه ضلع مثلث" خود (جمهوری اسلامی، حزب دمکرات و کومله) جنگ با حزب دمکرات را در اولویت قرار داده بود. جنگ داخلی میان حزب دموکرات و کومله تا حدی از نتایج این تحولات در کومله بود، هرچند هر دو طرف مقصر و دچار اشتباهاتی شده بودند. در این باره عبدالله مهتدی، منصور حکمت را مقصر اصلی می¬داند و می¬گوید: «منصور حکمت جنگ با دموکرات را بر ما تحمیل کرد.» گفته‌های خود منصور حکمت نیز موید این نکته است که می گوید: «اگر جلوی حزب [دموکرات] را نگیریم نمی‌گذارد تبلیغات کمونیستی کنیم.» بنابراین رهبران حزب کمونیست طبیعتاً توجهی به مسئله ملیت نداشتند و توسط ادبیات خاص و شعارهای کلی مارکسیستی مثل «سرنگونی رژیم سرمایه‌داری و برپایی حکومت کارگری، لغو کار مزدی، مالکیت خصوصی، رسیدن به یک جامعه انسانی آزاد و برابر کمونیستی و...» بر همه چیز سرپوش گذاشتند.

هسته تئوریک حزب کمونیست یعنی گروه‌های چپ ایرانی، همچنان که اشاره شد به دنبال هژمونی تفکر مارکسیسم کلاسیک و پرولتاریایی به نفع ملی‌گرایی ایرانی بودند و عملاً تمایلات ملی¬گرایی (کردی) کومله را که هم‌اکنون به عنوان شاخه‌ای از آن بود به بهانه شعارهای رمانتیستی و ایده‌آلیستی و نیز حقوق کارگران کل کشور ایران، سرکوب نموده بود. یعنی عملاً در راستای اهداف ملی‌گرایانه خودشان از برخی اصول مارکسیست- لنینیستی (حق تعیین سرنوشت) سرباز زدند و فقط از پرولتاریای ایرانی صحبت می¬کردند که در واقع کردستان را شامل نمی‌شد و برای سرپوش گذاشتن به مسئله ملی در کردستان، با برچسپ زدن به کسانی که تمایلات ناسیونالیستی کردی داشتند سعی در تحمیل ایده خود داشتند. به گفته ناصر حسامی از اعضای سابق کومله: «حزب کمونیست در تاریخ چنانچه کسانی یا گروهی از «مسئله کرد» صحبت کرد به او برچسب: طرفدار شیخ محمود، هرکسی و گروهی از آنها جدا شد به طرفدار حزب دموکرات، تشویق شده‌های اتحادیه‌ی میهنی، طرفدار خاتمی، طرفدار حجاریان، نفوذی پ.ک.ک، همکار اطلاعات و طرفدار گرایشات امپریالیستی زدند.» در این راستا طیف قدیمی درون کومله هم که چنین گرایشاتی داشتند و تحت تاثیر چپ ایرانی بودند زمینه بیشتری را برای تحمیل این ایده فراهم نموده بود. چنانکه ساعد وطن‌‌دوست می‌گوید: «نگهداشتن و حفظ چپ برای کمونیستها در کردستان هدف ما بود... اگر اختلافات ما در حزب کمونیست به جنبش چپ و کمونیستی در کردستان و ایران خدمت نکند دیگر از اهداف خویش فاصله گرفته است.» وی در جواب سوالی درباره¬ی وجود یا عدم وجود موسسان غیر کُرد کومله، می‌گویند: «از موسسانش هم یادم نمی‌آید که کسی در آن بوده باشد اما این در هیچ زمانی به عنوان یک شرط نبوده است چون که فکر کومله فکری ملی نیست، اینطور نیست که خود را در چهارچوب یک ملت محدود کند. ما حالا کادر داریم که احتمالاً سی سال هم با کومله بوده، مسئله این نیست که کرد است یا غیر کرد، مسئله این است که چطور برای تفکر کومله تلاش می‌کند.» هرچند چنین تفکری را نمی‌توان به کل رهبران اولیه کومله تعمیم داد چرا که هرچند تفکراتی انترناسیونالیستی داشتند اما به موازات آن چندان هم غیرواقع‌بین نبودند که به آرمان‌های ملت کرد که خود از آن برخاسته بودند توجه نکنند. همچنانکه برخی موضع‌گیری‌های آنها در مرحله اول این‌ را نشان داد و به آن اشاره شد. به هر حال، چنین تفکراتی خواسته یا ناخواسته در جهت ناسیونالیسم ملیّت حاکم در ایران یا در واقع ناسیونالیسم انتزاعی ایرانی بود.

در اوایل دهه 1990 هرچند حزب کمونیست اعتراف داشت که کردستان نسبت به تهران و خوزستان و دیگر مراکز صنعتی ایران توسعه نیافته باقی مانده است و موسسات صنعتی اندکی و پرولتاریا یا طبقه کارگر کوچکتری در کردستان وجود دارد، اما معتقد بود که ترکیب غالب و عمده روستایی منطقه از اواسط سالهای 1960 تغییر یافته است و اکثر نیروی کار کردستان در خارج از بخش کشاورزی مشغول به کارند. و نیز با این تحلیل که روند شهرنشینی در میان اقتصاد توسعه‌نیافته منطقه ناشی از عواملی همچون اصلاحات ارضی محمد رضا شاه، پیروزی انقلاب، درگیری بین جمهوری اسلامی و پیشمرگه‌ها و نیز جنگ ایران و عراق، ساختارهای اقتصادی- اجتماعی کردستان را به‌گونه غم‌انگیزی تغییر داده و دگرگون ساخته است؛ بر آن بودند که دیگر نمی توان به این منطقه به عنوان جامعه‌ی روستایی، با تسلط روابط قدیمی و با پیوند‌های کهن عشیره‌¬ای غالب و شیوه زندگی دهقانی سنتی، نگریست. بنابراین تحلیل، این روند تا آنجا افزایش یافته است که در اوایل دهه 1990 ساختار طبقاتی در کردستان، وجود دو طبقه مجزا را نشان می‌دهد که عبارتند از: یک پرولتاریای عظیم مزد‌بگیر و یک طبقه کوچک سرمایه‌دار. به دلیل ظهور این ساختار جدید طبقاتی، تحلیل مائوئیستی قبلی را هنگام پرداختن به وضعیت کردستان ایران، بی‌ارزش و زاید قلمداد کردند. بنابر چنین تحلیلاتی بود که کومله طرز فکر مائوئیستی قبل را رد کرد.

درباره¬ی تحلیل فوق ملاحظه¬ی دو نکته لازم می‌نماید. اولاً بعد از اصلاحات ارضی در ایران سال 1342 خرده گروه¬های چپ زیادی در ایران ظهور می‌کنند اما آنها هم مثل سلف خویش (حزب توده) بیشتر بر مبارزه در شهرها و پرولتاریای شهرهای بزرگ صنعتی متکی بودند. چراکه براساس برخی نظرات، روستاها در ایران عملاً به لحاظ سیاسی منفعل بوده‌اند و اصولاً چون اصلاحات با تمایلات کمونیستی در تضاد بود و سبب ایجاد مالکیت خصوصی بیشتر اما کوچکتر می‌شد بر جنبش چپ در ایران تاثیر منفی داشت و حتی می¬تـوان آن را سیاست شاه در قبال چپ‌ها دانست که به شدت با آنها مخالف بود. بر خلاف این، در کردستان عملاً به دلیل کنترل شهرها توسط نیروهای امنیتی حکومت و نیز غیرصنعتی بودن آنها، روستاها اغلب نقش فعالی در حمایت از جنبش‌ها داشته‌اند، هرچند طبعاً رهبران جنبش‌های جدید اکثراً شهری بوده‌اند. تقسیمات ارضی برعکس به نفع کشاورزان و به ضرر فئودالهایی تمام شد که کومله خود برعلیه آنها شعار می‌داد و وضع دهقانان کردستان قبل از اصلاحات بهتر از بعد اصلاحات، نبود. برخی برآن نظرند که اصلاحات باعث تقسیم زمینها و کم‌درآمدی آنها و در نهایت فروش و مهاجرت به شهر شد. اما برعکس سبب ایجاد مالکیت خصوصی دهقانان و درآمد بیشتر آنان شد درحالی که قبل از آن سود اصلی را زمینداران بزرگ می¬بردند. لذا عملاً اصلاحات در راستای همان تمایلات خرده بورژوازی دهقانان بود. بعد از اصلاحات دهقانان ضمن کار بر زمین به نحوی آزادی عمل بیشتری داشتند. در فصول بی‌کاری کشاورزی هم که در آن زمان به دلیل فقدان مکانیزاسیون کشاورزی و کم‌آبی و یکبار کشت کردن پدید می‌آمد، به شهرها می‌رفتند و به خصوص در کردستان عملاً مهاجرت، مهاجرت فصلی بود آنهم به شهرهای صنعتی خارج از کردستان. لذا روستاییان نسبت به گذشته که تحت امر فئودال‌ها بودند زندگی بهتری داشتند، و در کردستان این امر به وضوح دیده می‌شد. و حتی تا حدودی مهاجرت به شهرها که از قبل شروع شده بود را کند نمود.

ثانیاً حزب کمونیست این را در نظر نگرفته بود که بعد از جنگ نیز عملاً حکومت مرکزی به دلایل سیاسی و امنیتی کردن منطقه کردستان و نیز به دلایل تمایلات جدایی‌طلبی به زعم حکومت مرکزی حاضر به سرمایه گذاری عمده چنانچه بتواند به تشکیل دو طبقه عمده کمک کند، نبوده است. سرمایه‌داران نیز به تبع آن از سرمایه‌گذاری خودداری می‌کردند. در نتیجه الان هم صحبت کردن از چنین طبقات مجزایی و البته در اثر صنعتی‌شدن دشوار است و این خود نشان از وجود مسئله و مشکل ملی در کردستان و اهمیت مسئله سیاسی به عنوان بخشی از روبنای مارکس است، که بدون حل آن توسعه اقتصادی- اجتماعی و دیگر مشکلات خیلی کند و عملاً ممکن نیست. لذا هر تحلیلی بدون توجه به این مسئله عملاً مرده به دنیا خواهد آمد. بعد از جنگ نیز پدیدآمدن نوعی رفاه نسبی و رشد جمعیت و افزایش توقعات و وجود زمینهای درجه 2 و 3 کشاورزی بخصوص در مناطق کوهستانی کردستان طبعاً از عوامل مهاجرت به شهرها و افزایش طبقه کارگر بوده‌اند و بنابراین نمی‌توان گفت پیدایش طبقه پرولتر تنها ناشی از تقسیمات ارضی و جنگ بوده است. و این کارگران غیرصنعتی و روزمزد در شهرهای کردستان برخلاف کارگران صنعتی که ابزارهایی مثل: اعتصاب و... برای فشار بر حکومت و فلج کردن اقتصاد یک کشور دارند و نیز در قالب اتحادیه‌های کارگری تا حدودی انسجام سیاسی دارند، عملاً منفعل هستند و بر سیاست¬های دولتی نمی‌توانند موثر باشند لذا نسبت به کارگران صنعتی به دلیل عدم آگاهی سیاسی و ترس از مشکلات اجتماعی-اقتصادی ناشی از فعالیت سیاسی و... نیز حتی نسبت به دهقانان که نوعی استقلال مالی دارند، نمی‌توانند تحرک سیاسی آنچنانی داشته باشند.

بنابراین هژمونی تفکرات مارکسیسم پرولتاریایی ایرانی با تحلیل‌های نه چندان درست خویش در حزب کمونیست ایران سبب رد نظرات قبلی و بیشتر مائوئیستی در کومله شد که حداقل در صورت تفسیر و درک صحیح آن و کوشش در بومی کردن آن می‌توانست به نفع حل مسئله ملی باشد. در مرحله اول، تحت تاثیر طیف ملی‌گرا و شرایط آن زمان کومله تا حدودی جنبه ملی‌گرایی قوی داشت. در واقع نوعی کمونیسم ملی داشتند و در چهارچوب خواست¬های ملت کرد هر ایده‌ای می‌توانست وجود داشته باشد و کومله همچون سازمانی مائوئیستی می‌توانست بار ناسیونالیسم کردی داشته باشد. اما حزب کمونیست، هر چند در اسنادشان به دلیل وجود شاخه کردستانی که عملاً بدنه حزب بود، به حقوق مردم کرد اشاره می‌شد در عمل اعتقادی به وجود مسئله ملی نداشتند و به قول لنین در عمل دچار «لاقیدی» بودند. یعنی عملاً رویکرد کومله در این مرحله نسبت به مسئله ملی نه لنینیستی بود و نه مائوئیستی. و به دنبال تضعیف احساسات ناسیونالیستی کومله و مردم کردستان بودند که تاثیر منفی شدیدی بر جنبش آزادیخواهی ملت کرد داشت.

هژمونی تفکرات مارکسیسم پرولتاریایی ایرانی در حزب کمونیست را می¬توان در تاثیر ائتلاف تاکتیکی آن با حزب دموکرات شاخه رهبری انقلابی به عنوان یک جریان ناسیونالیستی، بعد از جنگ با هم (حدوداً از سال 1987 به بعد) بر وضع درونی این حزب به خوبی مشاهده کرد. ابراهیم علیزاده حفظ این ارتباط را به این مشروط کرده بود که آنها به موضع حزب کمونیست در دفاع از حقوق کارگران در سراسر کشور اعتراض نکنند. این ائتلاف شکافی را درون حزب کمونیست ایجاد کرد که در خلال پلنوم شانزدهم کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران، در نوامبر 1989، به نقطه بحرانی رسید. در این گردهمایی برخی اعضای کمیته مرکزی به گرایش‌های «راستگرایانه و انحرافی و ناسیونالیستی» که درون کومله رشد یافته، حمله کرده و خواستار شدند کسانی که مسئول چنین گسترش و رشدی هستند از مقام‌ها و پست‌هایشان برکنار شوند. پلنوم شانزدهم در تاریخ حزب کمونیست ایران، به نقطه عطفی مبدل شد، که منجر به پاکسازی و تصفیه عناصر به زعم خویش «نامطلوب» از کومله شد و یگانگی و وحدت ایدئولوژیکی را به رهبری بازگرداند. پیداست که این موضع‌گیری تنها بر علیه رشد ناسیونالیسم کردی در آن حزب بود نه ناسیونالیسم ایرانی چونکه عملاً فارسها مشکل و مسئله ملی نداشتند و در واقع به طور غیرمستقیم هم در راستای ناسیونالیسم ایرانی-فارسی کار می‌کردند. از دیگر عملکردهای منفی حزب کمونیست که در خلاف جنبش کلی در کردستان بود، علاوه بر موارد فوق، باید به ضدیت این حزب با مذهب بدون توجه به نقش مذهب در چنین جامعه سنتی¬ای اشاره کرد. جامعه ایران به طور کلی و جامعه کردستان جزء جوامع سنتی می‌باشند که هنوز مذهب نقش اصلی را در آنها بازی می‌کند و به رفتارهای مردم شکل می‌دهد و اکثر جریانات سیاسی- اجتماعی هم تحت تأثیر آن هستند. در چنین جوامعی سیاست عملی یک حزب سیاسی باید از رویارویی آشکار با مذهب اجتناب کند. و این برای یک حزب ایدئولوژیک هم کار آسانی نیست. بنابراین می‌تواند باعث تنش¬هایی در جامعه شده و شکاف عمیقی را ایجاد نماید. به همین دلیل مباحث به اصطلاح کنگره اول کومله (پاییز 1357) نشان می¬دهد که موسسان اولیه کومله نخواسته¬اند با اعتقادات مذهبی مردم روبرو شوند. و گاه از ایام و اماکن مذهبی هم استفاده کرده¬اند و حتی روحانیون را به خاطر مخالفت با دولت در آن زمان، در طرف خویش دانسته¬اند. اما برعکس، باوجود اینکه در کردستان شرایط متفاوت بود و برخلاف مناطق شیعه¬نشین روحانیون و مذهبی¬ها هنوز مانند قبل از انقلاب اپوزیسیون بودند، حزب کمونیست با عملکرد خود هم در جنبش کرد شکاف ایجاد نمود و هم توده مردم را بیشتر در برابر خود قرار داد که اکثراً همان کارگران و دهقانانی بودند که خود از حقوق آنها دفاع می‌کرد چرا که طبیعتاً، به خصوص در کردستان در این قشرها مذهب هنوز پایگاه خویش را حفظ کرده بود. این درحالی بود که در اوایل انقلاب و در مرحله اول کومله پایگاه اجتماعی‌اش به خاطر حمایت برخی افراد مذهبی مثل شیخ عزالدین حسینی بود. هرچند در این دوره هم تضاد دو ایدئولوژی چپ و اسلام منجر به برخوردهایی شد. اما در دوره بعد حزب کمونیست اکثر توده مردم را در مقابل خویش قرار داد نه فقط یک جریان اسلامی را. به‌طور کلی چنین اقداماتی تنها به نفع حکومت مرکزی تمام شد و از این تضادها به نفع خود برای بسیج مردم برعلیه نیروهای کرد و عملاً در راه جهادی که برعلیه کفار اعلام کرده بود و جدا ساختن مردم از احزاب استفاده کرد. لذا از این لحاظ هم، بر جنبش کرد و حل مسئله ملی ضربه شدیدی را وارد ساخت. لازم به ذکر است که شدیدتر شدن چنین موضع‌گیرهایی در مرحله دوم بیشتر ناشی از وجود طیفی در حزب کمونیست بود که بعداً با نام «کمونیست کارگری» (حکمتیست¬ها) تحت رهبری منصور حکمت در سال 70-1369 از حزب کمونیست جدا شدند و هنوز بر این ادبیات ضد مذهبی خویش تأکید دارند.

بعد از جدایی جریان کمونیست کارگری، این بار کومله تقریبا تنها تشکیلات درون حزب کمونیست ایران بود و اکثر شالوده تئوریک قبلی آن و کادرهای غیرکرد در آن باقی نماندند. لذا فقط دو طیف قدیمی کومله اول یعنی طیفی که جنبه ملی‌گرایی داشتند و طیفی که اعتقادی به آن ندارند، باقی می‌مانند که بعداً هم این دو طیف از هم جدا می‌شوند. به گفته وطن‌دوست «آنچه به نام حزب کمونیست در ایران از آن نام می‌برند همان کومله است. حزب کمونیست ایران به‌عنوان تشکیلات فقط کومله را دارد. تمام کادرهایش هم همانهای کومله هستند.» اما باز با وجود اینکه عملاً در دیگر جاهای ایران نفوذی نداشتند، تحت لوای حزب کمونیست ایران باقی ماندند و از برنامه و شعارهای آن پیروی کردند. بنابراین، به طورکلی می‌توان این دوره را، دوره هژمونی تمایلات مارکسیسم پرولتاریایی چپ ایران بر کومله و کوشش در سرکوب تمایلات ناسیونالیستی آن دانست که از نگاه مسئله کردستان به مسئله ملی بی‌توجهی داشت. و در واقع سیاست¬های حزب کمونیست شاید به ظاهر برعلیه حکومت مرکزی بود اما به دلیل ویژگی‌های خاص خود که در برابر دیگر نیروهای کردستانی و احساسات مردمی قرار می‌گرفت، به نفع حکومت مرکزی و عملاً در راستای ناسیونالیسم ایرانی بود. و از لحاظ نظری تحلیل‌های مربوط به مناطق صنعتی ایران را بدون توجه به مهمترین مسئله کردستان یعنی برابری سیاسی و ملی و حل مسئله ملی، و نیز دیدگاه منفی حکومت مرکزی درباره¬ی کردستان، به کردستان تعمیم می‌داد. و در واقع بدین صورت حزب کمونیست با تحت هژمون قرار دادن کومله و تضاد با حزب دمکرات اهرم کنترلی شده بود برعلیه دو نیروی عمده کردستان، و شکاف بین نیروهای کرد را چنان عمیق کرد که عملاً آنها را از اتحادی که می‌بایست می‌داشتند، به نفع مرکز کاملاً از هم دور ساخت. درحالی که حل مسئله ملی شاه کلید حل مسائل بعدی کردستان بود. اما در نهایت به دلیل خط مشی حزب کمونیست که جناح‌های مختلف داخل آن را تحت فشار قرار می‌داد و حتی بعدها نیز به نحوی دیگر به گفته جعفر امین‌زاده و ساعد وطن‌‌دوست از اعضاء حزب کمونیست در بقایای آن حزب ادامه داشته است. با وجود حدود دو دهه فعالیت حزب کمونیست و کوشش در سرکوب احساسات ناسیونالیستی برخی طیف‌های کومله، رهبران کومله با آگاهی از ضعف‌های حزب کمونیست و اینکه کومله از اول سازمانی کردستانی بوده است و نیز تحت تاثیر تحولات دهه 1990 در کردستان عراق و با اذعان به اشتباه خویش در تشکیل حزب کمونیست و اهمیت حل مسئله ملی برای کردستان به تدریج با برجسته‌شدن اختلافاتشان به سوی جدایی گرایش یافتند.

مرحله سوم: جدایی از حزب کمونیست و بازسازی کومله

از دو طیف اولیه کومله (ملی‌گرا و دیگری ضد آن) که بعد از جدایی کمونیست کارگری همچنان به عنوان حزب کمونیست فعالیت داشتند، طیف اول که می‌توان گفت با همان تفکرات مسلط در کومله اول هستند، سرانجام با همان نام قدیمی «کۆمەلەی شۆڕشگێڕی زەحمەتکێشانی کوردستان» (سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان) از بدنه حزب کمونیست جدا می‌شود. همچنان که اشاره شد با گسترش اختلافات داخلی در درون حزب کمونیست که بخش عمده آن به گرایشات ناسیونالیستی کردها مربوط می‌شد و برای حزب کمونیست قابل تحمل نبود و دیگر توان انجام رسالتشان که در این مدت در واقع محدود نگاهداشتن این تمایلات بود را نداشت، سبب شد که تحت تاثیر تغییرات نظام بین‌الملل و تحولات کردستان عراق یعنی تقریباً همان جو ناسیونالیستی که در اوایل انقلاب 1357 ایران هم سبب هژمونی ملی‌گرایی در کومله بود، دو طیف از هم جدا و کومله به رهبری عبدالله مهتدی در شهریور 1379 تحت عنوان قبلی خویش یعنی کومله- سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران به طور رسمی از حزب کمونیست جدا شد و شروع به تجدید و بازسازی خویش به عنوان سازمانی کردستانی برای فعالیت در صحنه سیاسی کردستان کرد و بار دیگر طبق مقتضیات کردستان، اولویت به مسئله ملی در برنامه این حزب قرار گرفت. از این سازمان نیز بعدا گروهی به رهبری عمر ایلخانی¬زاده و تقریبا با همان اهداف و افکار جدا شدند و حزب "کومله زحمتکشان کردستان" را در سال 1386 (2007) تشکیل دادند.

لازم به ذکر است، همچنان که اشاره شد قبلاً یعنی حدود 10 سال پیش از این جدایی، یک شاخه دیگر تحت عنوان «کمونیست کارگری» (حکمتیست‌ها) نیز از حزب جدا شده بودند. بنابراین عملاً چهار سازمان از حزب کمونیست به وجود می‌آید که دو سازمان؛ کمونیست کارگری و بقایای حزب کمونیست با همان نام، و با گرایشات ضد ناسیونالیستی و عدم توجه به مسئله ملی ملیت‌های ایران، اغلب در خارج از کشور و با ادبیاتی منسوخ فعالیت می‌کنند. که عملاً در میان توده بخصوص در مناطق دیگر ایران ناشناخته باقی مانده‌اند، باوجود اینکه خود در واقع دارای گرایشات ناسیونالیسم ایرانی‌اند. و دو سازمان کردستانی کومله در کردستان و با توجه کردن به حل مسئله ملی کرد در صحنه سیاسی کردستان به فعالیت می‌پردازند. در کنفرانس بازسازی کومله در 16 مرداد 1379 ضمن اینکه کومله به عنوان سازمان سیاسی سوسیالیستی کارگران ادعا می‌کند که باید مبارزه کارگران را رهبری کند به همان شیوه هم ادعا می¬کند که باید مبارزه ملت کرد در راه حق تعیین سرنوشت را نیز رهبری کند. لذا برخی موارد گزارشات به کنگره هشتم حزب کمونیست در تیر 1374 را به دلیل اینکه از نگاه مارکسیستی درست نمی‌دانند و نیز اینکه امتیازات زیادی به «بورژوا ناسیونالیستی» در جنبش کردستان داده و آنها را در حاشیه قرار داده یا در واقع آنها را از جنبش کردستان جدا کرده است، رد کرده و تصحیح نموده‌اند که کومله در تاریخ خویش نقش مهمی در جنبش کردستان داشته و: «حقیقت این است که کومله، به عنوان جریان سوسیالیستی رادیکال جامعه و به عنوان طرفدار کارگران و زحمتکشان کردستان و، از همین دیدگاه هم، با جنبش کردستان ارتباط محکمی داشته و این هم یکی از منابع مهم نفوذ اجتماعی کومله بوده است.» در همین رابطه و در ارتباط با توجه به مسئله ملی در اساسنامه کومله زحمتکشان (فصل اول، ماده اول) چنین آمده است که: «کومله پرچم¬دار مبارزه در راه گسترش دموکراسی و حقوق دموکراتیک مردم و آزادی‌های سیاسی، مبارزه در راه رهائی زنان از ستم‌کشی و رهائی توده‌های مردم کردستان از ستم ملی و پرچم‌دار مبارزه علیه ... و هرگونه ارتجاع و استبداد و بی‌حقوقی می‌باشد و... کومله به مثابه حزب پیشرو و رهبری‌ کننده کارگران کردستان، جنبش آزادی بخش خلق کرد برای کسب حق تعیین سرنوشت و تامین حاکمیت مردم کردستان بر سرزمین خود را در عرصه‌های گوناگون آن سازماندهی و رهبری کرده و برای به ثمر رساندن و پیروزی آن مبارزه می‌کند.»

بعد از یک سال از فعالیت مستقل کومله، این سازمان چنین از برگشت به صحنه سیاسی کردستان می‌گوید: «استقبال وسیع‌ توده‌های مردم در شهرها و روستاهای کردستان در چنین فاصله زمانی کوتاهی موجب شد که کومله یکبار دیگر خود را در وسط صحنه سیاسی کردستان ایران بیابد و نشان داد که احیای فعالیت‌ مستقل کومله و ترک قالب تشکیلاتی حزب کمونیست ایران نه تنها به تضعیف کومله نینجامید بلکه یک اقدام سیاسی بر مبنای درک و پاسخگویی به یک ضرورت سیاسی با در نظر گرفتن مصالح جنبش انقلابی در کردستان و در راستای مصالح کل جریان سوسیالیستی در کردستان و ایران بود... و می توان با اطمینان از موفقیت پروژه بازسازی کومله سخن به میان آورد.» در همین راستا در کنفرانس هشتم کومله در تیرماه 1382 در مورد «دموکراسی در ایران» در ماده 8 پلاتفرمی 8 ماده‌ای که پیشنهاد گردآمدن نیروهای خواستار آزادی واقعی و دموکراسی حول آن را دارد، آمده است که: «با توجه به پیشینه و مختصات تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی مردم ساکن ایران و کثیرالمله بودن ایران، رفع ستم ملی از خلق‌های ساکن کشور و همه گروه¬های قومی در ایران، یکی از پایه‌های اصلی استقرار دموکراسی در ایران می‌باشد. مناسبترین شیوه اداره حکومت در ایران، اداره غیرمتمرکز براساس سیستم فدرالی می‌باشد. از این طریق حق حاکمیت همه خلقها را در کشور برای امور داخلی سرزمین تاریخی‌شان به رسمیت شناخته شده، مشارکت این خلقها در اداره دولت مرکزی تضمین‌شده و مفهوم نوین و دموکراتیک شهروند ایرانی که بر اساس اتحاد آزادانه و برادرانه همه ملیت¬ها در ایران حاصل شده است، متحقق خواهد گردید.» به دنبال آن هم، کومله زحمتکشان در کنگره دهم خود که به مدت 5 روز در نیمه اول مرداد 1383 (اوایل آگوست 2004) برگزار گردید از ساختار فدرالی در ایران حمایت کرد و با موضع‌گیری مشخص در مورد مسئله ملی به عنوان یکی از سازمان‌های مهم کردستانی مستقر در خارج از کشور به فعالیت در عرصه سیاسی کردستان ادامه داده است و عضو کنگره ملیت‌های فدرال ایران نیز می‌باشد.

به هر حال بعد از جدایی کومله، ضدیت و بی‌اعتقادی به حل مسئله کرد در حزب کمونیست و کار برای سرکوب تمایلات ملی‌گرایی کردی بیش از پیش آشکار می‌شود. تضاد درونی حزب کمونیست و رشد اختلافاتش با کومله نیز بر سر مسئله ملی در گفته‌ها و نوشته‌های اعضاء آنها در ارگانهای این دو سازمان جداشده بهتر آشکار می‌‌شود که قبلاً به برخی از آنها اشاره شد. لذا بتدریج با جدایی کومله ذات حزب کمونیست هویدا می‌شود. ناصر حسامی از اعضای سابق کومله و قبلاً حزب کمونیست چنین این مسئله را بیان می‌کند: «ملت ستم‌دیده کرد هم خیلی وقت است که در ادبیات حزب کمونیست با «شهروندان ایرانی ساکن در کردستان» جایگزین شده است و به تمام تاریخ مبارزه کومله برای احقاق حقوق ملی «ملت ستم‌دیده کرد» برچسپ «قوم‌پرستی» می‌زنند.» در این رابطه، بهرام رحمانی یکی از رهبران بقایای حزب کمونیست در سال 2004 چنین در مورد کومله می‌گوید: «گروه ناسیونالیستی موسوم به «زحمتکشان کرد» به سرپرستی عبدالله مهتدی که چند سال پیش از کومله جدا شدند، به سرعت به سوی گرایشات ناسیونالیستی و امپریالیستی خیز برداشتند.» که موید گفته‌های ناصر حسامی و تفکر ضد ناسیونالیستی کردی حزب کمونیست است. این نشان می¬دهد که در واقع کومله همان نقدی را که خود از حزب دموکرات برای وارد شدن به شورای ملی مقاومت و عدم بکارگیری «ملت کرد» داشت در مورد خودشان در حزب کمونیست نیز صدق می‌کرد که بالاخره با جدایی از آن، اهداف ناسیونالیستی ایرانی حزب کمونیست را آشکار می‌کنند. لذا عملاً با فاصله گرفتن حزب کمونیست از اهداف اولیه کومله و بی‌توجهی به خواست¬های بدنه تشکیلاتی کردِ آن یعنی کومله، اکثر اعضاء با‌سابقه کومله «طیف ملی‌گرا» کم‌کم از اشتباهاتشان پشیمان شده و با جدائی از حزب کمونیست، از بودن با حزب کمونیست اظهار ندامت می‌کنند. در همین رابطه ناصر حسامی چنین می‌گوید: «من به سوی حزب کمونیست نرفتم. این حزب کمونیست بود که مثل بخت سیاه به سوی من و صدها انقلابی دیگر کردستان آمد. من پیشمرگ کومله بودم و آن را انتخاب کرده بودم پیش از اینکه حزب کمونیستی متولد شده باشد... کاش حزب کمونیست هیچ‌وقت سر راه کومله پیداش نمی‌شد. این حزب بود که فداکاری و کوشش صدها انسان انقلابی را بالا کشید و گمشان کرد.»

با وجود اینها کومله باز برخی اشتباهات را که به نحوی ناشی از رسوبات باقی‌مانده تفکر مارکسیسم پرولتری حزب کمونیست است بدون توجه به جنبش کلی ملت کرد، تکرار می‌کند. به عنوان مثال هنوز برخی شعارها و اصطلاحات مثل «بورژوا ناسیونالیسم و...» را که گفتن آنها که برای این مرحله گذار در جنبش کرد به نفع این ملت نیستند تکرار می‌کنند. در صورتیکه پرهیز از آنها خود در راستای انترناسیونالیسم است و به قول لنین «ناسیونالیسم ملل تحت ستم» مخالفتی با مارکسیسم ندارد و نباید جنبش‌های ملی را صرفاً در راستای مطامع بورژوازی ارزیابی کرد و به قول مائو هم اتحاد طبقات (بورژوازی، دهقان و...) در راستای ناسیونالیسم برای مبارزه با امپریالیسم ضروری است. لذا چنین اصطلاحاتی که فقط از آنها برای نشان دادن ماهیت مارکسیستی و جدایی از دیگر احزاب استفاده می‌شود درواقع فقط در راستای سیاست حزبی بوده است، برخلاف احزاب کمونیست ملل دیگر که سیاست حزبی واقعی‌شان در راستای ملی‌‌گرایی بوده است و معمولاً در اوج قدرت چنین شعارهایی را سر می‌دادند و مقتضیات زمانی و مکانی را در نظر گرفته¬اند. اما بطور کلی در این مرحله، سیاستهای کومله واقع‌بینانه‌تر و عملگرایانه‌تر می‌شود و با آگاهی از این مسئله که در اصل سازمانی کردستانی است، حالا با هر ایدئولوژی‌ای که داشته باشد، و وابسته بودن به احزاب ایرانی فقط باعث به حاشیه راندن آنها در عرصه سیاسی کردستان می‌شود و از طرف دیگر در دیگر نقاط ایران هم نفوذ ندارند، توجه به مسئله ملی و مبارزه آزادیخواهانه ملت کرد را در اولویت قرار می‌دهد و تقریباً مثل احزاب کمونیست دیگر ملل جهان ضمن حفظ ایدئولوژی و اصول مارکسیستی و دفاع از آن، به عنوان سازمانی عملگرا‌تر ظاهر می‌شود و مسائل واقعی جامعه‌ای که از آن برخاسته و برای آن مبارزه می‌کند را در نظر می‌گیرد.

لازم به ذکر است که کومله و حزب کمونیست در سالهای اخیر هر کدام دارای شبکه‌‌های ماهواره‌ای خاص خویش شده‌اند که تحلیل محتوای برنامه‌های آنها تا حدودی میزان توجه به مسئله ملی را در آنها نشان می‌دهد. حزب کمونیست در شبکه خودش komala TV بر فعالیت‌ پرولتاریایی نقاط مختلف ایران و سرپوش گذاشتن به فعالیت‌های مربوط به مسائل ملیتهای ایرانی، تمرکز دارد و برعکس آن کومله در شبکه‌اش «رۆژهەڵات» Rojhelat TV بر روی مسائل مربوط به کردستان و ملیت¬های ایران تمرکز بیشتری دارد، برای مثال درباره¬ی مراسم روز دانشجو (16 آذر1385) Rojhelat TVو برخی دیگر از خبرگزاری‌ها از سه طیف اصلی و مشخص:1) کردها، 2) دفتر تحکیم وحدت و 3) چپ‌ها، و نیز فعالیت دانشجویان کرد در قالب «جنبش دانشجویی کردی» و تبدیل شدنشان به یکی از طیفهای اصلی جنبش دانشجویی کلی در ایران، صحبت می‌کردند. درحالی که شبکه komala TV اشاره‌ای به فعالیت‌ این دانشجویان نکرد. که این خود به نحوی در راستای سیاست برجسته ‌نکردن مسئله ملیت‌ها در ایران است که برخی از دیگر گروه¬های اُپوزیسیون نیز آن را دنبال می¬کنند.


تحلیلی بر تاریخی پر از فراز و نشیب

بنابراین با توجه به آنچه که در نگاه به‌ سیر تاریخ کومله به آن اشاره شد، این سازمان تاریخ پرفراز و نشیبی طی کرده است، گاه در گرداب رمانتیسیسم برای حفظ موجودیتش در تلاش بوده و گاه تحت فشار برای جهش از واقعیات. کومله هرچند به دلایل مختلف بخصوص ضعف تئوریک و عدم وجود نگاهی عملگرایانه، نتوانست مارکسیسم را با شرایط کردستان تطبیق دهد، اما با جلب حمایت برخی شخصیتها و اولویت به مسئله کرد و با الهام گرفتن از برخی نظرات که بیشتر با شرایط کردستان یا حداقل مناطق تحت نفوذ کومله (اغلب روستاها) سازگار بود، توانست در مرحله اول تاریخ فعالیت خود رشد خوب و قابل توجهی داشته باشد، هرچند اشتباهاتی را هم داشت. در این مرحله با اولویت دادن به مسئله ملی و حقوق سیاسی ملت کرد یعنی در واقع اولویت به برخی عناصر روبنای در مارکسیسم به عنوان دومین سازمان عمده کردستانی در آن موقع ایفای نقش می‌نمود. اما در مرحله دوم و با تشکیل دادن حزب کمونیست ایران در چهارچوب آن تحت تاثیر برخی گروه¬های کوچک چپ ایرانی و تحلیل‌های آنها بویژه براساس وجود دو طبقه مجزای بورژوا و پرولتاریا بدون توجه به اینکه در کردستان چنین طبقاتی به معنای واقعی موجود نبود و بورژوازی ضعیف و کارگرهای روزمزد هم بدون تشکل و عملاً منفعل بودند، از اندک خط‌مشی مائوئیستی نیز بیشتر فاصله گرفتند، بدون توجه به اینکه برعکس جنبش چپ ایران که متکی بر پرولتاریای مناطق صنعتی بود، اتکاء کومله در کردستان بیشتر بر روستائیان و دهقانان بود که این خود ناشی از منفعل بودن کارگران روزمزد حاشیه شهرها و نیز منع فعالیت کومله در شهرها بود. و نیز بدون توجه به اینکه جنبش چپ ایران در عمل لاقیدی دارد و به حق «تعیین سرنوشت ملل» اعتقادی ندارند و کمونیسم ملی (ایرانی) را دنبال می‌کند و جز در مواقع نیاز به کردستان، در هنگام احساس قدرت و نزدیکی به مراکز قدرت حکومت مرکزی آن را به فراموشی می‌سپرد، و بدون توجه به ضرورت اتحاد طبقات و نیروهای مختلف کردستانی، با تشدید تضادهای اجتماعی مختلف مثل: مقابله با بورژوازی کرد، مذهبیون کرد و... که عملاً در راستای هرچه بیشتر کردن شکاف¬ها در کردستان بودند، تحت هژمونی هسته تئوریک غیرکرد این حزب قرار گرفتند. لذا در این مرحله، حزب کمونیست به سرکوب تمایلات ناسیونالیستی کردی و عملاً کوشش در به بیراهه کشاندن جنبش انقلابی کردستان تمایل داشت. اما مسئله گرایشات ملی‌گرایانه به عنوان تضاد درونی در حزب باقی‌ ماند تا زمانی که دیگر تحمل چنین وضعی با افزایش تضادها برای هر دو طرف کومله و حزب کمونیست ممکن نبود و حزب کمونیست دیگر قادر به کنترل وضع و نگهداشتن برخی گروه¬های عمده¬ی مهم کرد در راستای اهداف خویش نبود و نهایتاً آنها تحت تاثیر تحولات نظام بین‌المللی و نیز کردستان عراق اقدام به جدایی و بازسازی کومله کرد، اگرچه هنوز این حزب شاخه کردستانی را تحت عنوان سازمان کومله حفظ کرده است. به هرحال کومله¬ی مستقل دوباره همچون سازمانی کردستانی به صحنه سیاسی کردستان برگشته و فعالیت¬های خود را بر توجه به حل مسئله ملی متمرکز کرده است، ضمن اینکه اهداف سوسیالیستی خویش را دنبال می‌کند.

آنچه که پیداست اینکه هرچند در شرایطی متفاوت و بهتر از شرایط ظهور دیگر جنبش‌های کردی قبل از انقلاب 1357 قرار داشت اما به لحاظ عملگرایی سیاسی کومله دچار اشتباهاتی در تاریخ خود شد که قبلاً نیز در دیگر جنبش‌های کردی تکرار شده بود و آنها چندان توجهی به آنها نداشتند. بیژن جزنی قبل از انقلاب 57 در تحلیلی از ویژگیها و کمبودهای اساسی جنبش مسلحانه 1347 کمیته انقلابی حزب دموکرات به سه مورد اشاره می¬کند که به نحوی در کومله به آنها بی‌توجهی شد. هرچند از برخی جهات شرایط کردستان تغییر کرد اما این تحلیل به خصوص از نگاه مسئله ملی قابل توجه است:

1- اشتباه در تحلیل موقعیت کردستان چه از نظر اجتماعی و اقتصادی و چه از نظر سیاسی، در کردستان بورژوازی از رشد اندکی برخوردار است و بقایای زندگی شبانی از نظر اقتصادی به چشم می‌خورد و از نظر فرهنگی ریشه اساسی دارد. این بقایا بصورت زندگی و همبستگی‌های عشایری و ایلاتی تجسم می‌یابد. بنابراین در کردستان شیوه تولید شبانی و بورژوازی ضعیف شهر در کنار هم وجود دارد. 2- عمده‌ترین تضاد کردستان، تضاد خلق کرد با رژیم مرکزی ایران است ستم ملی و ستم مذهبی در کردستان حتی تضاد طبقاتی را تحت‌الشعاع خود قرار داده است. به این ترتیب هر حرکت سیاسی و نظامی باید با توجه به این شناخت آغاز شده و تضاد طبقاتی از کانال تضاد ملی عمل خواهد کرد. نشانه‌های بارز این امر در جنبش کرد و تاریخچه آن بخوبی هویدا است... جنبش ضدامپریالیستی ایران در کردستان رنگ دیگری دارد. جنبش در آنجا می‌تواند مستقیماً بر ضد رژیم و دستگاه اداری آن و زیر شعار خودموختاری خلق کرد، انجام‌پذیر می‌باشد. انقلاب توده‌ای در کردستان بدون تضمین این هدف نمی‌تواند قوام بگیرد. 3- در کردستان مسئله عشایری و همبستگی‌های خونی نقش مهمی ایفا می‌کند که دست به دست تضاد ملی می‌دهد. مادامی که این عوامل اقتصادی و اجتماعی در کردستان عمل می‌کند بی‌توجهی به آن می‌تواند فاجعه‌انگیز باشد. اعدام خوانین کرد از جانب گروه نشانه بی‌توجهی کامل به این دو عامل اساسی است. شناخت گروه از موقعیت دهقانان و استراتژی آن در زمینه جنگ دهقانی باعث شد که در اولین مرحله به دهقانان اعتماد کرده و اصول جنگ چریکی جنگلی و کوه را در مرحله اول زیر پا بگذارد.

اما کومله در ‌کل برخلاف دیگر سازمان‌های چپ انقلابی در دیگر بخش‌های کردستان به طور مداوم برنامه‌ای منظم و بومی‌شده که حداقل به موازات برنامه‌های اقتصادی- اجتماعی مارکسیستی، به مسئله ملی هم توجه داشته باشند، نداشت. به‌عنوان مثال « کومه‌له ره‌نجده‌ران» از سازمان¬های تشکیل‌دهنده اتحادیه میهنی در کردستان جنوبی حداقل در چنین مواردی موفق بود. چنانچه، شعار «کارگران و ملل تحت ستم دنیا متحد شوید» را انتخاب نموده بودند. در مقدمه برنامه‌های دومین کنفرانس آنها در 1982 چنین آمده: «ساختن برنامه‌ای برای رهایی و تغییر و توسعه دادن جامعه به سوی سوسیالیسم، با توجه به شرایط، و خاص کردستان براساس قانون و مقدمات عمومی مارکسیسم- لنینیسم در شرایط نامناسب کردستان و عراق و منطقه و دنیا... مسئله مهم و کاری دشوار است...» همچنین در همین کنفرانس و در برنامه حل مسئله ملی ملت کرد در بخش اول ماده 1 آمده است که: «طبقه کارگر در کردستان در چهارچوب سرزمینی اشغال شده و تقسیم‌ شده زندگی می‌کنند که حل مسئله ملی کردستان، هدف مشترک و منافع طبقاتیشان، در این مرحله، خود را در رهائی ملی و آزادی و اتحاد ملی دوباره و دموکراسی و پیشرفت اجتماعی‌‌ نشان می‌دهد.» لذا همچنانکه مشاهده می‌شود این سازمان واقع‌بینانه و با درنظر گرفتن شرایط منطقه‌ای، بین‌المللی و به خصوص کردستان، به اجرای اصول مارکسیسم می‌نگریست و اتحاد طبقات را در راستای حل مسئله ملی در نظر گرفت. جنبش چپ کردستان عراق راه خویش را از احزاب عراق بخصوص حزب کمونیست عراق (شیوعی) که عملاً با وجود اینکه در برخی مراحل رهبران درجه اول آن کرد بودند، اعتقادی به حل مسئله کرد نداشتند، جدا کردند. در نمایی کلی، جدای از اختلافات داخلی خودشان در یک جهت حرکت داشتند و آن حل مسئله ملی کردها بود و فقط بر ضد حکومت مرکزی عراق به موازات دیگر گروه¬های اپوزیسیون و نه تحت سلطه آنها حرکت می¬کردند. اما در جنبش چپ رادیکال کردستان ایران این روند متفاوت بود و توجه به مسائل ملی و طبقاتی نتوانستند موازی هم باشند و اکثراً در نیروهای چپ تندرو توجه بیشتر به مسائل طبقاتی بود چنانچه تا مرحله سوم نتوانستند راه خویش را از جنبش چپ ایران جدا کنند و تحت هژمونی آنها واقع نشوند، و متحد و همسو با دیگر نیروهای کرد به موازات آنها در قالب اپوزیسیون حرکت کنند. اما با وجود این، با نگاهی به تاریخ کومله، در سه مرحله نگاه آن به مسئله ملی متفاوت بوده است که در مرحله اول و سوم اولویت دادن به این مسئله به عنوان سازمانی کردستانی به‌خوبی مشخص است و عملاً در مرحله سوم نگاهها واقع‌بینانه‌تر از مراحل قبلی بوده است و با توجه به نگاه مردم کردستان به آن همچون سازمانی کردستانی، و نیز پایگاه اجتماعی آن در میان مردم کردستان، به جایگاه بهتری نسبت به مرحله دوم در میان نیروهای کردستان ایران دست یافته است.


نتیجه‌گیری:

همچنان که در ابتدای این نوشتار اشاره شد، دموکراسی که جنبش چپ نیز مدعی آن است، شرط تحقق‌اش برابری است و برابری هم محدود به برابری اقتصادی نیست. در جامعه چندملیتی لزوم برابری سیاسی محسوس‌تر است و گام نهادن در وادی برابری اجتماعی- اقتصادی بدون برابری سیاسی و در راستای آن برابری ملیت¬ها، غیرممکن است. لذا اغلب جنبش چپ عملا در جهت منافع ملت حاکم بوده است. از سوی دیگر گرایش به ملی گرایی تنها در ملل تحت ستم دیده نمی‌شود و گاهاً در کشورهایی که مسئله ملی نداشته‌اند نیز جنبش چپ به صورت کمونیسم ملی در اختیار گرایشات ملی گرایانه در آن کشورها قرار گرفته است. لذا با تجدیدنظر‌های مختلف در نظرات مارکسیستی، جنبش چپ به مرور جهت تطبیق با جوامع مختلف از رمانتیسیسم و آرمانگرایی اولیه و هژمونی توجه به ستم طبقاتی فاصله گرفت و به سوی رئالیسم و توجه به منافع ملی گرایش یافت. بنابراین: 1- طبق آنچه که در بخش نظری به آن اشاره شد، از خود مارکس گرفته تا مائو و بعد از او، اهمیت به «مسئله ملی» وجود داشته است. اما آنچه متفاوت بوده و در تجدیدنظرهای مختلف متحول شده، میزان این اهمیت بوده است، به نحوی که چنین نبوده که خود مارکس کلا از مسئله¬ی ملی غافل بوده باشد، بلکه به دلیل مقتضیات متفاوت و مشغله فکری متمایز بیشتر به مسئله¬ی زیربنا (اقتصادی) توجه کرده است. در نظرات لنین، به دلیل پدید آمدن مسائل مختلف در زمان او، بخصوص حق تعیین سرنوشت ملل، توجه بیشتری به مسئله ملی می‌شود و او عملاً به دفاع از این حق برمی‌خیزد. جدای از این مسئله، هرچند دهقانان را به نحوی بورژوا می‌داند اما از اتحاد طبقات بخصوص دهقانان و کارگران دفاع می کند. یعنی این نظر که هر طبقه به دلیل ذات بورژوایی باید حتی در مواقع حساس کنار گذاشته شود را، عملاً رد می‌کند. این روند در نظرات مائو شدیدتر شده و عملاً به اتحاد طبقات (بورژوا، دهقان و...) به نفع ناسیونالیسم منجر می‌شود. جدای از این نظرات اصلی، به مرور زمان بخصوص در مواقع حساس و انقلابی در کشورهای مختلف اردوگاه سوسیالیستی، به دلیل عملگرایی رهبران مارکسیست، مارکسیسم عملاً در راستای گرایشات ملی‌گرایی قرار گرفت. در شوروی سابق با وجود کثیرالمله بودن، کمونیسم ملی و در واقع کمونیسم روسی در استالینیسم پدید می‌آید و در چین و کوبا و... مارکسیسم یا در راستای ناسیونالیسم ملت حاکم یا ناسیونالیسم ملی آن کشورها قرار گرفت. لذا عملاً آنچه مارکس به دور از قدرت سیاسی می‌گفت با آنچه که لنین و مائو و کاسترو در حین رسیدن به قدرت یا اوج قدرت می‌گفتند یا انجام‌می‌دادند متفاوت بود و هرچند سعی می‌شد تا حدی محوریت اصول اساسی مارکسیستی حفظ شود، اما تفسیرها بنابر مقتضیات متفاوت، اولویت‌های مختلفی داشته‌اند. علاوه بر این، خود نظرات این افراد هر کدام در مواقع حساس سیاسی همچون وجود خطر ملی تغییر کرده و چرخش‌هایی عمده در جهت سیاست¬های ناسیونالیستی داشته‌اند. لذا گاهاً در نظرات گوناگون و براساس مقتضیات زمانی- مکانی مختلف، اولویتها متفاوت بوده است و مسائل روبنایی مثل حقوق سیاسی اهمیت یافته است و توجه به حل مسئله ملی زمانی که مهمترین مسئله یک جامعه و حتی مانع رسیدن به دیگر اهداف مارکسیستی باشد، متضاد با اصول مارکسیستی شناخته نشده است. بر همین اساس می‌توان گفت که در عمل براساس مقتضیات متفاوت، بتدریج جنبش‌های چپ هم از رمانتیسیسم به رئالیسم گرایش داشته اند. لذا از نگاه رئالیسم سیاسی، در مواقع حساس برای سرنوشت یک ملت، جنگ طبقاتی و برچسپ‌زدن به جنبش‌های آزادیخواهانه ملل تحت ستم به القاب مختلف، از طرف برخی گروه-های چپ رادیکال به ویژه از همان ملت، جز درک نادرست از مارکسیسم و واقعیت سیاسی نیست.

2- در همین راستای حرکت مارکسیسم به سوی کمونیسم ملی، چپ ایران هم حرکت نهایی‌اش در راستای ناسیونالیسم انتزاعی ایرانی یا در واقع ناسیونالیسم ملت حاکم بوده است. جنبش چپ ایران و در راس آن حزب توده مثل احزاب کمونیست دیگر کشورها، در عمل ناسیونالیسم ایرانی داشته و از همین زاویه هم به جنبش کردستان و مسئله کرد، می‌نگریست. خرده گروهها هم عملاً به صورت تاکتیکی و در مواقع ضروری که در دیگر نقاط کشور قدرت فعالیت و مانور سیاسی نداشتند و از مرکز رانده می‌شدند، از کردستان به عنوان پایگاهی برای فشار بر مرکز در راستای اهداف خویش استفاده می کردند. هرچند چپ ایران هیچ‌وقت نتوانست اکثریت قدرت سیاسی را در دست بگیرد اما با توجه به شواهد و عملکرد گذشته آنها اگر هم می‌رسیدند، سیاستهایشان در قبال ملت کرد چندان متفاوت از سیاست ناسیونالیستی شاه و بعد از انقلاب نمی‌بود. همچنان که عملکرد برخی از احزاب و گروه¬ها نشانگر این مطلب است و حتی در هنگامی که اندک امیدی به ماندن در قالب قدرت سیاسی حاکم و یا کسب آن داشته‌اند، نسبت به مسئله کرد تغییر جبهه داده‌اند. جدای از اینها حتی گاهاً و در مواقع ضروری که به زعم خویش کیان ملی را در خطر می‌بینند و یا ترس از دشمن مشترک به اصطلاح امپریالیسم دارند، همیشه یک نوع توافق ضمنی بین جنبش چپ ایران، اپوزیسیون لیبرال، پان‌ایرانیست‌ها و قدرت حاکم به وجود می‌آید. اما با وجود این، تاثیر زیادی بر جنبش چپ در کردستان ایران گذاشت و عملاً بخش عمده نیروهای چپ تندرو در کردستان ایران را تحت هژمونی خویش قرار داد و از این طریق هم ضربه مهلکی به جنبش کرد زد و سبب ایجاد شکاف در آن شد. اینان که از لحاظ ملی مشکلی به عنوان«مسئله ملی» نداشتند، بر روی نظرات مارکسیسم پرولتاریایی و تضاد طبقاتی با توجه به وجود مناطق صنعتی خویش متمرکز شده بودند و چپ تندرو کردستان هم بدون درک شرایط کردستان، به دلیل ضعف تئوریک به تعمیم و اشاعه نظرات آنها در کردستان ایران پرداختند. بنابراین چپ‌ ایران در نهایت به نفع ناسیونالیسم ایرانی-فارسی و منافعشان، همیشه سعی در جهت‌دهی به جنبشهای دیگر داشته است و در کردستان سعی کرده‌اند جنبش چپ را از توجه به اولویت دادن به مسئله ملی به سوی تعبیرات مارکسیستی ارتدکسی و نامناسب با شرایط کردستان سوق دهند. در کردستان بخش عمده نیروهای سیاسی مثل حزب دموکرات با آگاهی از اهمیت اولویت دادن به مسئله ملی در چنین شرایطی، به دلیل عملگرا بودن و پختگی رهبران آن حتی با وجود کوششهایی که با نفوذ در این احزاب انجام شد، توانستند از چنین دامی خود را برهانند. ولی بخش دیگر یعنی چپ رادیکال در مرحله¬ای کاملاً تحت هژمونی چپ ایرانی قرار گرفت که سبب تضعیف توجه به مسئله ملی در آن شد.

3- به طور کلی چپ در کردستان، نقش موثر و تاثیرگذاری بر کل جنبش جدید در کردستان (بخصوص بعد از جنگ جهانی دوم و گسترش احزاب در کردستان) داشته است. اما این نقش و تاثیرگذاری در چهار بخش کردستان متفاوت بوده است و می¬توان گفت که در شمال کردستان در ترکیه (به خصوص پ.ک.ک) تقریباً چپی بومی، عملگرا و تطبیق شده با کردستان ظهور می‌کند که راه خویش را از چپ ترکیه جدا کرده و به مسئله ملی اولویت می‌دهد و حتی چپ ترکیه را تحت تاثیر خویش قرار داده است. در جنوب کردستان در عراق، تا حدی چپ در توازن با ملی‌گرایی بود و در نهایت احزاب آنها به نفع ناسیونالیسم کردی چرخش داشتند. لذا در این دو بخش کردستان برایند جنبش آزادیخواهانه ملی و چپ در کل نسبت به مسئله ملی واقع‌بینانه‌تر و به نفع مسئله ملی بوده است. اما در شرق کردستان در ایران وضعیت متفاوتی وجود داشته است و نیروهای چپ به دو طیف عمده چپ میانه‌رو که مسئله ملی را در اولویت قرار دادند (حدکا) و چپ رادیکال (کومله) تقسیم شدند، که تضاد ناشی از هژمونی ایدئولوژیک چپ در طیف رادیکال هم با حزب حدکا و هم با جریانات اسلامی و احساسات مذهبی مردم، آسیب‌هایی به جنبش آزادیخواهانه ملی در کردستان وارد ساخت.

4- کومله به عنوان سازمان چپ رادیکال در کردستان شرقی فرازوفرودهای زیادی در تاریخ خویش طی نموده است و شاید تنها سازمان عمده چپ در کردستان است که در نگاه به مسئله ملی تحت تاثیر چپ ایران، در مرحله¬ای دچار اشتباهاتی عمده شد و عملاً برخلاف جنبش کلی در کردستان حرکت می¬کرد. ضعف تئوریک در کومله و تحلیل شرایط کردستان براساس تفسیر چپ ایرانی از مارکسیسم و عدم درک شرایط واقعی کردستان، سنتی بودن این جامعه و نگاه نکردن به تضاد طبقاتی از کانال تضاد ملی، از دلایل هژمونی توجه بیشتر به ستم طبقاتی و توجه کمتر به مسئله ملی در سازمان کومله بود که البته در مراحل مختلف تاریخ کومله میزان آن متفاوت بوده است. در مرحله اول هرچند به مسئله ملی توجه داشتند اما همراه آن نوعی رمانتیسیسم مارکسیستی را داشتند که سبب موضع‌گیری‌های تند آنها و نیز توجه به تضاد طبقاتی بوده است در صورتیکه از نگاه رئال سیاسی در این موقع حساس همچنانکه آنها بیشتر خود را مائوئیست می‌دانستند می‌بایستی به نوعی اتحاد طبقاتی در جهت حل مسئله ملی گرایش داشتند. لذا به موازات توجه به مسئله ملی، راه انداختن تضاد طبقاتی و جنگ دهقان و فئودال و عدم درک ضرورت اتحاد طبقات در چنین زمان حساسی هم وجود داشت و در حالیکه بورژوازی در کردستان ضعیف و سرمایه‌داری شکل نگرفته بود، شعارهای ضد سرمایه‌داری و ضد بورژوازی و... سر می‌دادند، حال آنکه می‌بایستی در دفاع از ناسیونالیسم ملت تحت ستم و بورژوازی آن در مقابل نظام‌ سرمایه‌داری کشور و ملت مسلط موضع‌ می‌گرفتند. در مرحله دوم عملاً مسئله ملی تحت هژمونی حزب کمونیست ایران به فراموشی سپرده شد و فقط تا حدودی در اوایل به صورت نظری چیزهایی نوشته یا گفته می‌شد اما در عمل تلاشی جدی در جهت اتحاد ملی در کردستان و رفع ستم ملی و حل مسئله ملی صورت نگرفت و مثل دیگر گروهها و احزاب چپ ایرانی، این حزب هم در واقع در راستای ملی‌گرایی ایرانی قرار گرفت، هرچند اپوزیسیون حکومت مرکزی بود. و بدون اینکه در سایر مناطق ایران نفوذ کافی داشته باشد، کردستان را فدای بلندپروازی سیاسی و ایدئولوژیک خویش کرده بود. و بدون توجه به نگاه امنیتی همیشگی حکومت و عدم سرمایه‌گذاری عمده و عدم وجود پرولتاریایی صنعتی و متشکل بجز قشری از کارگران روزمزد کم‌درآمد و فقیر، به این دلبسته بودند که در آینده با توسعه اقتصادی و گسترش طبقه¬ی پرولتاریا در کردستان بتوان به جنبش طبقاتی گسترش دهند. لذا عملاً باعث شکاف در جنبش کرد و به بیراهه کشاندن و کنترل بخش مهمی از آن شدند، درصورتیکه تشکیلات اصلی این حزب، کومله و پیشمرگ‌ها بودند. کومله به دنبال جذب حمایت در مناطق دیگر ایران و گسترش محدوده فعالیت خویش تحت لوای حزب کمونیست ایران و فشار بیشتر بر مرکز بود، اما برعکس عملاً به دلیل عدم وجود پایگاه اجتماعی گروه¬های چپ ایرانی درون حزب کمونیست و ناشناخته بودن آنها و نیز ویژگی‌های خاص جامعه ایران، کومله به ابزاری در دست این گروه¬ها تحت نام این حزب بدل گشت. در صورتیکه چپ تندرو کردستان، می‌بایست نه در زیر لوای چپ ایران بلکه به موازات آنها و در راستای دیگر احزاب کردستان حرکت می¬کرد.

اما در مرحله سوم و در بازسازی«سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان» (کومله) با جدا ساختن راه خویش از حزب کمونیست ایران گام‌هایی برای رفع اشتباهات گذشته و در راستای درک واقعیات جامعه کردستان و اولویت مسئله ملی در کردستان برداشته شد. و بار دیگر، البته نه با آن تندروی مرحله اول و نه با آن بی‌توجهی و به فراموشی سپردن مسئله ملی در مرحله دوم، به عرصه سیاسی کردستان برگشت و به عنوان یکی از احزاب عمده و دارای پایگاه اجتماعی ضمن حفظ برخی اصول ایدئولوژیکی خود با چرخش‌هایی در زمینه سیاست عملی و درک تحولات نظام بین‌الملل و منطقه و کردستان و نیز تحت تاثیر تحولات کردستان عراق به نحوی به سوی رئالیسم سیاسی و نیز کمونیسم ملی، براساس مقتضیات مارکسی گرایش یافت. در همین راستا این سازمان از فدرالیسم در ایران دفاع کرده و آن را به عنوان شعار استراتژیک فعلی برای حل مسئله ملیت‌های ایران در برنامه خویش گنجاند. 5- آنچه آشکار است این که با دیدی واقع‌بینانه به مسئله ملی ملل تحت ستم و در راستای اتحاد طبقات در شرایط حساس، باید گفت که جنبشهای آزادیخواه عظیم مثل جنبش کردستان خود نیاز به پشتوانه اقتصادی و مالی و حمایت اندک سرمایه‌داران ملت‌ها دارند. بخصوص در حال حاضر و در عصر ارتباطات که به نحوی انحصار امکانات رسانه‌ای و غیره در دست حکومت مرکزی شکسته شده و بخش خصوصی با قدرت اقتصادی¬اش که می‌تواند در اختیار جنبش‌ها قرار گیرد، می‌تواند بیشترین تاثیرگذاری را داشته باشد. برعکس این واقعیات، تفکر چپ رادیکال، جنبش کرد را بخصوص در گذشته، از این پشتوانه و به‌طور کلی تفکر اقتصادی داشتن، محروم کرد که عملاً از برخی لحاظ سبب پیدایش ضعف‌هایی در این جنبش شد. چرا که حقوق ملی می‌بایستی به دور از چنین هیاهوی ایدئولوژیکی و با در پیش گرفتن سیاست واقع‌بینانه‌ دنبال شود، حال به ظاهر تحت نام هر ایدئولوژی که باشد. هر جنبشی برای پیروزی نیاز به عقلانیت سیاسی بر پایه¬ی اولاً پشتوانه فکری و نظری و ثانیاً پشتوانه اقتصادی دارد. بنابراین در نهایت، در تاریخ چپ رادیکال کردستان شرقی به دلیل؛ عدم وجود تئوریسین¬هایی برای تطبیق مارکسیسم با شرایط کردستان، و ایجاد تضادهای ایدئولوژیکی در جامعه کردستان در نتیجه نگرش سطحی به مارکسیسم، عملگرا نبودن رهبران مارکسیست، بی‌تجربگی سیاسی و... ضعف‌های زیادی دیده می‌شود. اما با وجود این هم‌اکنون دیدگاه کومله - «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان» - به مسئله ملی و اهمیت به آن واقع‌بینانه‌تر است و در راستای تحولات بوجود آمده در اندیشه عملی مارکسیسم و در واقع مارکسیسم بومی منطبق با شرایط زمانی و مکانی جوامع مختلف، عملگراتر شده و گام‌هایی به سوی رئالیسم برداشته است. بنابراین با توجه به آنچه که به طور مفصل در این نوشتار اشاره شد باید گفت این تفکر سیاسی که مبارزه برای رفع ستم ملی، «ناسیونالیسم ملل تحت ستم» و نیز اتحاد طبقات مختلف در مواقع حساس باتوجه به مقتضیات متفاوت، مخالفتی با مارکسیسم ندارد و عملگرایی سیاسی توجه به آنها را می‌طلبد، لازمه احزاب و سازمانهای عملگرا و واقع‌بین چپ در میان ملل آزادیخواه می‌باشد. ‌

سرچشمه ها:

  این مقاله نخستین بار در مجله "رۆژەڤ" نشریه¬ی دانشجویان کُرد دانشگاه تهران، شماره 4-5 سال 6-1385، صفحات 176-135 منتشر گردید. بعد از انجام برخی اصلاحات، نسخه¬ی انگلیسی آن نیز در مجله¬ی مطالعات قومی و فرهنگی دانشگاه یلدز ترکیه شماره 1 سال 2016 صفحات 48-20 منتشر گردید. 
  نوربرتو بابیو، چپ و راست؛ اهمیت یک تفکیک سیاسی، ترجمه: علی‌اصغر سعید، چاپ اول (تهران: انتشارات علم و ادب، 1379)، ص 111.
  منصور انصاری، دموکراسی گفتگویی؛ امکانات دموکراتیک اندیشه‌های میخائیل بافتین و یورگن هابرماس؛ چاپ اول (تهران: نشر مرکز، 1384)، ص 74.
  بابیو، پیشین، صفحات: 19، 21، 89.
  مجتبی مقصودی، تحولات قومی در ایران«علل و زمینه‌ها»، چاپ اول (تهران:موسسه مطالعات ملی، 1380)، ص 157.
 همان، ص 158.
 اندروهی‌وود، درآمدی بر ایدئولوژی‌های سیاسی، ترجمه: محمد رفیعی مهرآبادی، چاپ اول (تهران: انتشارات وزارت خارجه، 1379)، ص 226-225.
  انور خامه‌ای، تجدید‌نظرطلبی مارکس تا مائو، چاپ اول (تهران: نشر پژوهش فروزان روز، 1381)، ص 177.
  حسین بشیریه، اندیشه‌های مارکسیستی (تاریخ اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم)، چاپ پنجم (تهران: نشر نی، 1383)، ص 115.
  فرشاد شریعت، مبانی اندیشه‌های سیاسی غرب؛ از سقراط تا مارکس، چاپ اول (تهران: نشر نی، 1384)، ص 279.
  عبدالرحمن عالم، بنیادهای علم سیاست، چاپ هفتم (تهران: نشر نی، 1380)، ص 159.
  شریعت، پیشین، ص 256.
  همان، صص 277- 276.
  محمدتقی برومند، جامعه مدنی از دیدگاه کارل مارکس، چاپ اول (تهران: انتشارات پازی‌تیگر، 1384)، ص 131.
  شریعت، پیشین، ص 277.
  خامه‌ای، پیشین، صص 19و 21.
  اندروهی وود، پیشین، ص 222.
 بشیریه، پیشین، صص 22-21.
  اندروهی وود، پیشین، ص 237.
  بشیریه، پیشین، صص 83-82.
  کریستییان گرا، حکومت‌های مارکسیست- لنینیست از سال 1917 تا عصر حاضر، ترجمه: امان الله ترجمان، چاپ اول (تهران: انتشارات پرشکوه، 1377)، صص 8 و 14.
  بشیریه، پیشین، ص 94.
  عنایت‌الله رضا، کمونیسم و دموکراسی، چاپ اول (تهران: بی‌جا، 1353)، ص 49.
  مقصودی، پیشین، صص 161- 158.
  ولادیمیر ایلیچ لنین، ترازنامه مباحثه‌ای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، ترجمه: علی دبیر، چاپ اول (تهران: انتشارات پژواک، 1359)، صص 37-5. قابل دسترسی در:.org/farsi/archive/Lenin/works/ 191/ haghe_melal. Pdf>http://www.marxists<
  بشیریه، پیشین، صص 88-87.
 مقصودی، پیشین، ص 162.
 بشیریه، پیشین، صص101 و 102 و 119.
  اندروهی وود، پیشین، ص 238.
  بشیریه، پیشین، صص 85 و 89- 90 و 120.
  کریستیان گرا، پیشین، ص 1.
  بشیریه، پیشین، ص 100.
  بشیریه، پیشین، صص 375- 374 و 373. کریستیان گرا، پیشین، ص 172.
  بشیریه، پیشین، ص 376.
  خامه‌ای، پیشین، ص 173. 
  بشیریه، پیشین، ص 374.
  کریستیان گرا، پیشین، ص 172. 
  بشیریه، پیشین، صص 374 و 377. 
  کریستیان گرا، پیشین صص 173- 172.
  برومند،‌ پیشین، ص 210.
  کریستیان گرا، پیشین، ص 143. 
  عنایت‌الله رضا، پیشین، صص 121- 125. 
  کریستیان گرا، پیشین، صص 220- 219.
  حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با ایرج کشکولی)، چاپ دوم (تهران: نشر اختران، 1380)، ص 116. 
  عه‌لی که‌ریمی، ژیان و به‌سه‌رهاتی عه‌بدولڕه‌حمان زه‌بیحی (مامۆستا عوله‌ما)، چاپی دووهه‌م، (سلێمانی: وه‌زاره‌تی روشنبیری، 2005)، ل 348. 
  جنگ خونین سنندج و دستاورد آن شورای شهر، (دفتر هواداران سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، سنندج: 1385)، ص 149.
  صباح مفیدی، «گذری بر عدم تمرکز‌خواهی سیاسی در ایران (با تاکید بر حزب دموکرات کردستان ایران)،» رۆژه‌ڤ، شماره 2-3، صص 212- 167.
  نه‌وشیروان مسته‌فا ئه‌مین، په‌نجه‌کان یه‌کتر ئەشکێنن (دیوی ناوە‌وە‌ی رووداوە‌کانی کوردستانی عێراق، 83- 1979)، چاپی سێیەم، (سلێمانی، 1998)، ل133.
  که‌ریمی، ئەوەی پێشوو، ل، 389-375-319.
  بیژن جزنی، طرح جامعه‌شناسی و مبانی استراتژی جنبش انقلابی خلق ایران (بخش دوم؛ تاریخ سی ساله سیاسی)، چاپ دوم (تهران: انتشارات مازیار؛ 1357)، ص 172.
  شوکت، پیشین، ص 236. 
  حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با کورش لاشایی)، چاپ اول (تهران: نشر اختران، 1381)، صص 12 و 139.
  مازیار بهروز، شورشیان آرمانخواه (ناکامی چپ در ایران)، ترجمه: مهدی پرتوی، چاپ دوم (تهران: ققنوس، 1380)، ص 230. 
  حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با مهدی خانبابا تهرانی)، چاپ دوم (تهران: شرکت سهامی انتشار، 1380)، ص 434. 
  شوکت (گفتگو با کشکولی)، پیشین، صص 191- 185. 
  جزنی، پیشین، ص 28. 
  شوکت (گفتگو با کشکولی)، پیشین. 
  کریس کوچرا، جنبش ملت کرد و خواست استقلال، ترجمه عزیز ماملی (آوریل 2000)، ص 197. و بهروز، پیشین، صص 3-222. و که‌ریمی، ئه‌وه‌ی پیشوو، ل، 345. در اینجا اشاره به دو نکته لازم است: 1- برخی قیام مسلحانه سال 1347 در کردستان را به کومله نسبت داده‌اند اما در واقع این سازمان ربطی به این جنبش نداشته است، هرچند خط مشی آنها نزدیک به هم بوده است. علاوه بر ادعاهای حزب دموکرات، به گفته اعضاء سازمان انقلابی حزب توده «لاشایی، تهرانی و کشکولی» که خود در آن زمان در کردستان بوده‌اند آنها خود را حزب دموکرات یا کمیته انقلابی حزب دموکرات می‌خوانده‌اند. بیژن جزنی نیز این افراد را حزب دموکرات می‌داند که در سال 38 با بازداشت کمیته حزب دموکرات کردستان، عده‌ای از آنها مثل سلیمان معینی (فایق امین) به عراق فرار کردند و بقایای آنها در کردستان فعالیت داشته‌اند که با عده‌ای از دانشجویان که خود را«کمیته تهران حزب دموکرات» می‌نامیدند و سراجی و شریف‌زاده از مسئولان آن بودند، در ارتباط بودند (ببینید جزنی، همان، ص 171). همچنین صلاح مهتدی نیز اظهار می‌دارد که عضو رهبری «کمیته تهران تشکیلات حزب دموکرات کردستان» بوده است (ببینید: که‌ریمی، پیشوو،ل 366). 2- کسانی چون امیر حسن‌پور پدید آمدن «کومله شورشگیری زه‌حمه‌تکشان» را به نحوی احیاء «کومله ژ.ک» می‌داند. و از آنها به عنوان کومله اول و دوم یاد می‌کند. این در حالی است که این سازمان در اوایل انقلاب مخالف تشکیل یک حزب بزرگ کردستانی توسط عبدالرحمن ذبیحی از رهبران و مؤسسان «کومله ژ.ک» بود. ایشان می‌گویند این سازمان از کومله ژ.ک رادیکال‌تر بود و تفاوتشان را چنین ابراز می‌دارد: «آنچه آشکار است این که دو کومله در نکته‌ای مهم از هم جدا می‌شوند، آنهم مبارزه برای کردستان بزرگ بود.» که کومله دوم به آن اعتقادی نداشت (که‌ریمی، پێشوو، ل 34).
  رشاد مستەفا سوڵتانی، کاک فوئاد؛ رێبەر، سیاسەتمەدار و زانایەکی سیاسی، رۆژهەڵات، 2006، ل 187.
  برای اطلاع بیشتر از فعالیت¬های پنهانی این دوره بنگرید: "مباحث کنگره اول کومله؛ پاییز 1357"، ویراستاران: ملکه مصطفی سلطانی و ساعد وطن¬دوست، رێبازی کۆمەڵە، 1394 (2015).
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394. و خالید محه‌ممه‌دزاده، «وتووێژ لەگەڵ  ساعێد وە‌تەندووست»، ماڵپەڕی دیمانە:<www. Dimane. Com>(2007/2/9)  (23/11/1385) 
  مستەفا سوڵتانی، 2006. و خالید محه‌ممه‌دزاده، «دیمانه له‌گه‌ل ماموستا شیخ جه‌لال حسینی»، مالپه‌ری دیمانه: <http:// www. dimane. Com/index.php?> (14 بهمن 1385).
  شوکت (گفتگو با کشکولی)، پیشین، ص 354.
  مصاحبه اینترنتی با صلاح مهتدی، آبان 1383 (برابر با اکتبر 2004).
  مستەفا سوڵتانی، 2006، 198 و 208.
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394، 428.
  بنگرید: همان، صص 363-412.
  محه‌ممه‌دزاده، وتووێژ لەگەڵ  ساعید وەتەندووست، ئەوەی پێشوو. و، مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394، 428 
  کەریمی، ئەوەی پێشوو، ل 34، ببینید، نوشتە امیر حسن پور.
  «بڕیارنامەی دە‌ربارەی ئە‌زموونی حیزبی کۆمۆنیستی ئێران» کونفرانسی ساغ‌کردنەوە‌ی کومەڵە، (کۆمەڵەی شۆڕشگێڕی زەحمەتکێشان کوردستان، 16/5/1379 بەرانبەر بە 6/8/2000).
  جنگ خونین سنندج، پیشین، ص 38. 
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394، 423.
  نه‌وشیروان، هه‌ر ئه‌وه، ل 24. همچنین: فاروق کیخسروی، «موهته‌دی بوختانی به‌خو کردووه»، پیام کردستان، شماره‌های 44-43، شنبه 2و16 دی‌ماه 1385. صص 15-14.
  نه‌و‌شیروان مسته‌فا ئه‌مین، ئه‌وه‌ی پیشوو، ل 16 - 23.
  نه‌وشیروان، هه‌ر ئه‌وه، ل 133.
  جنگ خونین سنندج...، پیشین، ص 179. همچنین نگاه کنید: مظفر پرتوماه، CD سخنرانی، مسجد سید مصطفی سنندج، 24/5/1384.
  جنگ خونین سنندج...، پیشین، ص 93.
  کیخسروی، پیشین. و که‌ریمی، پێشوو، ل 7-336.
  کیخسروی، پیشین. 
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394.
  نادر انتصار، مافیای قدرت (بررسی ناسیونالیسم قومی- نژادی کردها)، ترجمه: عرفان قانعی فرد، چاپ اول (تهران: مولف، 1385)،ص 96.
  بریارنامه ده‌رباره‌ی ئه‌زموونی حیزبی کمونیستی ئیران، ئه‌وه‌ی پێشوو.
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394، 424.
  انتصار، پیشین، ص 97. 
  جنگ خونین سنندج...، پیشین، ص 38. 
  نه‌وشیروان، ئه‌وه‌ی پێشوو، ل 158.
  مستەفا سوڵتانی، 2006، 62-63 و 97.
  شوکت، (گفتگو با خانبابا تهرانی)، پیشین، صص 422- 431.
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394، 423.
  شوکت، (گفتگو با کشکولی)، پیشین، ص 366. 
  مصاحبه قانعی‌فرد با شیخ عزالدین حسینی بصورت ضمیمه، انتصار، پیشین، ص 474.
  مصاحبه با شیخ عزالدین در کتاب: که‌ریمی، ئه‌وه‌ی پێشوو، ل: 346.
  نه‌وشیروان، ئه‌وه‌ی پێشو، ل 133.
  شورایی متشکل از افراد و سازمان¬های مختلف که در 30 تیر 1360 شمسی (21 ژوئیه 1981) توسط سازمان مجاهدین خلق در تهران تشکیل و بعدا به خارج ایران (فرانسه) منتقل شد. هدف آن ائتلاف همه نیروهای مخالف جمهوری اسلامی به منظور سرنگونی آن بود.
  مفیدی، پیشین.
  "قیاده یا رهبری موقت" گروهی از بقایای حزب دمکرات کردستان جنوبی (عراق) بودند که بعد از قرارداد الجزایر 1975 میان ایران و عراق و در نتیجه شکست جنبش کُرد به ایران آمده بودند و به طور موقت در ایران حزب دمکرات را هدایت می¬کردند.
  جنگ خونین سنندج...، پیشین، ص 12.
  در این مورد بنگرید: متن سخنرانی کاک فواد برای جمعیت مهاباد در تابستان 1358 در: مستەفا سوڵتانی، 2006، صص 148-172.
  کیخسروی، پیشین. 
  در زمینه موضع¬گیری¬های کاک فواد در سخنرانی¬اش در مهاباد که به تندی و با نهایت بدبینی در مورد رهبری حزب دمکرات صحبت می¬کند، بنگرید: مستەفا سوڵتانی، 2006، صص 177-176.
  که‌ریمی، ئه‌وه‌ی پێشوو، ل: 341.
  بهروز، پیشین، صص 3- 222.
  که‌ریمی، ئه‌وه‌ی پێشوو، ل: 34.
  مستەفا سوڵتانی، 2006، 233.
  انتصار، پیشین، ص 96.
  بنگرید سخنرانی کاک فواد در مهاباد که تقریبا کل سخنرانی¬اش در مورد فعالیت اتحادیه و نیروهای پیشمرگ و تضاد با فئودال¬ها است، در: مستەفا سوڵتانی، 2006، 148-172.
  مستەفا سوڵتانی، 2006، 247.
  کیخسروی، پیشین.
  ببینید: "فراز و فرودهای چپ در کردستان و ایران"، در گفتگو با صلاح¬الدین مهتدی، مجله رۆژەڤ، شماره 4-5، 6-1385، صص 223-236 .
  در این زمینه بنگرید: پاسخ¬های وی به برخی پرسش¬ها در سخنرانی مهاباد در: مستەفا سوڵتانی، 2006، 174 و 180.
  خالید محه‌ممه‌دزاده؛ وتوویژ له‌گه‌ل وه‌ته‌ندووست، ئه‌وه‌ی پێشوو.
  انتصار، پیشین. ص 96.
  مستەفا سوڵتانی، 2006، 200.
  سازمانی ایرانی و کمونیستی بود که توسط منصور حکمت و حمید تقوایی در آذر 1357 پایه¬گذاری شد. سه سال پس از تاسیس در پی سرکوب از سوی جمهوری اسلامی به عنوان راهنمای ایدئولوژیک کومله پایگاه خود را به کردستان انتقال داد. در سال 1361 با کومله حزب کمونیست ایران را تشکیل دادند.
  انتصار، پیشین، صص 97-96. 
  مفیدی، پیشین. و خالید محه‌ممه‌دزاده: وتوویژ له‌گه‌ل وه‌ته‌ندووست، ئه‌وه‌ی پێشوو و بهروز، پیشین، صص 3- 222.
  نادر ئینتسار، ئیتنونه‌ته‌وایه‌تی کوردی، وه‌رگێڕانی: عه‌تا قه‌ره‌داغی، (سلێمانی: چاپخانه‌ی قانع، 2003)، ل 63- 66.
  سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان، «درباره موقعیت کنونی (حزب کمونیست ایران) و مناسبات ما با آن»، اسناد و قطعنامه‌های کنگره نهم کومله، چاپ اول، (آبان‌ ماه 1380 برابر با اکتبر 2001).
  بڕیارنامه ده‌رباره‌ی ئه‌زموونی حیزبی کومونیستی ئێران، ئه‌وه‌ی پێشوو.
  بهروز، پیشین، صص 3-222.
  عزیز منصوری حمل‌آبادی، بلژیک (کتاب سبز وزارت خارجه)، چاپ دوم (تهران، انتشارات وزارت خارجه، 1381)، ص 107.
  ناسر حیسامی، «مافی شەهروەندی بۆ خەڵکی کوردتە‌بار!»، شۆرش، ژماره 14، مه‌ی 2002، نقل قول‌های مستقیم از مطلبی تحت عنوان: «بۆچی سازمانی زەحمە‌تکێشان ناتوانێ ببێتە رەوتێکی کومە‌ڵایەتی و جیددی لە کوردستان؟» نوشته بارزان حسن‌پور، آورده است. لازم به ذکر است که نوشته خود ناصر حسامی هم در نقد مطلب حسن‌پور بوده است.
  مفیدی، پیشین.
  ناسر حیسامی، «که‌ی حیزبی کۆمۆنیست شایسته‌ی مانه‌وه‌یه؟» سایت برووسکه: <www.bruske.com>  گفته‌های بهرام رحمانی در نوشته: «دفاع از حزب کمونیست ایران، یک ضرورت سیاسی»، 7 دسامبر 2007. که ناصر حسامی به صورت نقل قول مستقیم آورده است.
  ناسر حیسامی، «که‌ی حیزبی کۆمۆنیست شایسته‌ی مانه‌وه‌یه؟».
  خالید محه‌ممه‌دزاده؛ وتووێژ له‌گه‌ل وه‌ته‌ندووست. 
  انتصار، پیشین، صص 99- 97.
  همان، صص 101- 100.
  مصطفی سلطانی و وطن¬دوست، 1394.
  خالید محه‌ممه‌دزاده؛ وتووێژ له‌گه‌ل وه‌ته‌ندووست، ئه‌وه‌ی پێشوو.
  هه‌ر ئه‌وه‌. 
  درباره موقعیت کنونی (حزب کمونیست ایران) و مناسبات ما با آن، پیشین. 
  کۆمه‌ڵەی زه‌حمه‌تکێشانی کوردستان، «بڕیارنامه ده‌رباره‌ی جێگاو شوێنی کۆمه‌ڵە له بزووتنه‌وه‌ی کوردستاندا» کونفرانسی ساغ‌کردنه‌وه‌ی کۆمه‌ڵه، 16ی گه‌لاوێژی 1379 (6ی ئاگۆستی 2000).
  سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران (کومه‌له)، اساسنامه مصوب کنگره نهم کومه‌له، (تیر- مرداد ماه 1380، ژوئیه 2001).
  همان.
  سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان، «دموکراسی در ایران»، مصوب کنفرانس هشتم کومله، (تیرماه 1382 برابر با ژوئیه 2003).
  ناسر حیسامی، «حیزبی کۆمۆنیست و دیپلۆماسی»، شۆڕش، ژماره 13، ئاپریلی 2002. له ماڵپه‌ری برووسکه‌دا هه‌یه.
  حیسامی، «که‌ی حیزبی کۆمۆنیست شایسته‌ی مانه‌وه‌یه؟» ئه‌وه‌ی پێشوو.
  ناسر حیسامی، «ته‌یره گوله‌کانی سه‌رداره ژه‌قنه‌مووتی حیزبی کۆمۆنیست»، (4ی ژانوویه‌ی 2005)، لە ماڵپه‌ری برووسکه‌دا هه‌یه‌.
  هه‌واڵه‌کانی شازده‌ی سه‌رماوه‌زی 1385، رۆژهەڵات و کۆمەڵە تی. وی.
  جزنی، پیشین، صص 6- 175.
  نه‌وشیروان مسته‌فا ئه‌مین، ئه‌وه‌ی پێشوو، ل 378.