حقیقت و قدرت در اندیشه میشل فوكو

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری


نقد گفتمان فلسفی مدرنیته: سوژه، حقیقت، و قدرت در اندیشه میشل فوكو


چكیده

بیناد دوئالیسم فلسفۀ غرب، که در مدرنیته به تجلی نهایی خویش رسید مبتنی بر تضاد عقل/غریزه، آسمان/زمین، روح/تن و لذت/اخلاق بود. فوکو نقد این دوئالیسم را که با نیچه، هایدگر، مارکس و فروید آغاز شده بود به سر منزل نهایی خویش ، به نفع غریزه/زمین، رساند. این مقاله به بررسی اندیشه‌های میشل فوکو، گسست وی از گفتمان فلسفی/سیاسی مدرنیته، و تداوم‌های وی بر آن‌ها می پردازد. مدرنیته با اومانیسم، ادعای نفی هرگونه سلطه (چه متافیزیکی و چه سیاسی)، زایش یافته است و با فلسفه اصحاب روشن‌گری فرانسه، فلسفه تجربی اندیشی انگلیسی، و فلسفه ایدئالیسم آلمان، ادعای حاکمیت عقل، خود را به‌طور کامل نمایان ساخت. مدرنیته با نقد و نفی سلطه اصول کلی متافیزیکی/دینی و سیاسی/نظامی بر زیست غریزی فرد، مدعی دورۀ جدیدی در تاریخ آزادی بشر با حاکمیت عقل/سوژه بود، اما مدرنیته خود اصول کلی دیگری مانند ناسیونالیسم، حق حاکمیت، کمونیسم، ماتریالیسم تاریخی، اصول اخلاقی، انسان گرایی، ابرمرد، علم و دانش انسانی را بر ذهنیت شخصی و زیست غریزی افراد حاکم کرد. فوکو در دفاع از رهایی و ذهنیت شخصی و زیست غریزی افراد، در تداوم مدرنیته و آرمان‌های آن باقی می‌ماند، اما با نقد اصول کلی مدرنیته مانند حاکمیت سوژه/عقل، اخلاق کلی و علم در گسست از مدرنیته تعریف می شود. فوکو گذار به مدرنیته را نه گذار از ظلمت و سلطه به آزادی و رهاییی، بلکه گذار از یک دورۀ سلطه مرئی به سلطۀ نامرئی‌تر می داند و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و اﺻﻮل ﻛﻠﻲ )ﻋﻘﻞ‪ ،‬ﻋﻠﻢ‪ ،‬ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴـﻢ‬‫ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪ ،‬اﻧﺴﺎنﮔﺮاﻳﻲ‪ ،‬و ‪ (...‬را ﺻﻮرتﺑﻨﺪي ﺧﺎﺻﻲ از رواﺑـﻂ ﺳـﻠﻄﻪ و ﺗﻜﻨﻮﻟـﻮژي‬ ‫ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪.‬‬

‫ﻛﻠﻴﺪواژهﻫﺎ‪

‬ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻏﺮب‪ ،‬ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﭘﺴﺖﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﺳﻮژه‪ ،‬دوﺋﺎﻟﻴﺴﻢ‪ ،‬دﻳﺮﻳﻨـﻪﺷﻨﺎﺳـﻲ‪،‬‬ ‫ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ‪ ،‬ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‪ ،‬ﮔﺴﺴﺖ و ﺗﺪاوم‪ ،‬اﺻﻮل ﻛﻠﻲ‪ ،‬زﻳﺴﺖ ﻏﺮﻳﺰي‪.‬‬


‬ﻣﻘﺪﻣﻪ‬

‫اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ ﻏﺮوب ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ اﺳﺖ؛ ﻋﻘﻼﻧﻴﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ اﻓﻼﻃﻮن ﻃﻠﻮع ﻛﺮد و‬ ‫در روﺷﻦﮔﺮي و اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ آﻟﻤﺎﻧﻲ ﺑﻪ اوج درﺧﺸﺶ ﺧﻮد‪ ،‬درﺧﺸﺸﻲ ﻛﻪ درﻋﻴﻦ ﺣﺎل‬ ‫ﺳﺮآﻏﺎز ﻓﻨﺎي آن ﺑﻮد‪ ،‬رﺳﻴﺪ و ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﺔ آﺷﻮﻳﺘﺲ‪ ،‬ﺑﻮداﭘﺴﺖ ‪ ،1958‬ﻣﺎه ﻣﻲ ‪ ،1968‬ﺧﺘﻢ ﺷﺪ‪.‬‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻨﻴﺎدش ﺑﺮ دوﺋﺎﻟﻴﺴﻢ زﻣﻴﻦ‪ /‬آﺳﻤﺎن‪ ،‬ﻏﺮﻳﺰه‪ /‬ﻋﻘﻞ‪ ،‬ﻟﺬت‪ /‬اﺧﻼق‪ ،‬و روح‪ /‬ﺗﻦ‬ ‫ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد‪ .‬رﺳﺎﻟﺖ ﻓﻮﻛﻮ ﻓﺪاﻛﺮدن ﻳﻜﻲ از ﭼﻬﺮهﻫﺎي ژاﻧﻮس ﻏﺮب )ﻋﻘﻞ‪ ،‬آرﻣﺎنﮔﺮاﻳﻲ‪،‬‬ ‫اﺧﻼق‪ ،‬و ﺣﻘﻴﻘﺖ( ﺑﻪﻧﻔﻊ دﻳﮕﺮ ﭼﻬﺮه آن )رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد( اﺳﺖ‪ .‬ﻛﺎﻧﺖ ﺗﻌﺎرض ﻏﺮﻳﺰه‬ ‫)ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺖ( و ﻋﻘﻞ‪ /‬اﺧﻼق را ذاﺗﻲ داﻧﺴﺖ؛ اﻧﺴﺎن اﺧﻼﻗﻲ ﺑﺎﻳﺪ از ﻃﺒﻴﻌﺖ وﺟﻮدي ﺧﻮﻳﺶ‬ ‫ﻓﺮاﺗﺮ ﺑﺮود و درواﻗﻊ ﺗﻦ ﺑﻪ ﻃﺒﻴﻌﺖزداﻳﻲ دﻫﺪ )اﺳﻤﻴﺖ‪ ،(51 :1379 ،‬اﻣﺎ ﺗﻀﺎد ﻋﻘﻞ و ﻏﺮﻳﺰه‬ ‫ﻧﺰد ﻫﮕﻞ ﺗﺎرﻳﺨﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻜﺎﻣﻞ ﺗﺎرﻳﺦ در ﺳﻨﺘﺰ ﺗﻤﺪن ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺣﻞ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ‪ .‬در ﻧﻈﺎم‬ ‫ﻫﮕﻞ ﺧﺮد و ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ رو در روي ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ دو ﺟﺰء ﻫﻢﺑﺴﺘﻪاﻧﺪ و ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ‬ ‫ﻫﻤﺎن ﻣﻴﻞ و ﺧﻮاﺳﺘﻪ اﺳﺖ )ﻫﮕﻞ‪ .(165 :1382 ،‬وي ﻣﻴﺎن ﻓﺮداﻧﮕﺎري ﺑﻨﺘﺎم و ﺟﻤﻊﮔﺮاﻳﻲ‬ ‫روﺳﻮ و ﻛﺎﻧﺖ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺮﻗﺮار ﺳﺎﺧﺖ و ﻣﻴﻞ و ﺧﺮد را ﻫﻢﺑﺴﺘﺔ ﻫﻢ داﻧﺴﺖ )ﻛﺎﺷﻲ‪/8 :1382 ،‬‬ ‫‪ .(105‬ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﺎرﻛﺲ ﻧﻴﺰ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ و ﺗﺤﻘﻖ آن را ﺑﻪ ﺑﺮآوردهﺷﺪن ﻧﻴﺎزﻫﺎي‬ ‫زﻳﺴﺘﻲ )ﺧﻮراك و ﭘﻮﺷﺎك( اﻧﺴﺎن ﺗﻘﻠﻴﻞ داد و آﺳﻤﺎن‪ ،‬ﻋﻘﻞ‪ ،‬اﺧﻼق‪ ،‬و روح را ﺑﻪ ﻧﻔﻊ زﻣﻴﻦ‪،‬‬ ‫ﻏﺮﻳﺰه‪ ،‬ﻟﺬت‪ ،‬و ﺗﻦ ﻓﺪا ﻛﺮد‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻴﺰ در اداﻣﺔ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺴﻴﺮ‪ ،‬ﻓﻠﺴﻔﺔ اﻧﺘﻘﺎدي آﻟﻤﺎن ﺗﺎ آدورﻧﻮ‪ ،‬ﺑﻪ‬ ‫ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ )ﻋﻘﻞ و اﺧﻼق( ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﻣﻲﭘﺮدازد و ﻫﻢ در ﮔﺴﺴﺖ از آن‬ ‫اﺳﺖ؛ ﭼﺮاﻛﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻢآﻣﻴﺰي ﻧﻈﺮﻳﻪ و ﻋﻤﻞ )اﺧﻼق و ﻧﻔﺲ‪ ،‬ﻋﻘﻞ و ﻏﺮﻳﺰه( ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﻓﺮوﭘﺎﺷﻲ‬ ‫ﻧﻈﺮﻳﻪ در ﻋﻤﻞ ﺗﻮﺟﻪ دارد )ﻣﺮﻛﻴﻮر‪ (124 :1389 ،‬و ﺣﻘﻴﻘﺖ را ﻧﻪ ﻓﺎﻧﻮس درﻳﺎﻳﻲ رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫ﻛﺸﺘﻲ ﺳﺮﮔﺮدان ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺑﻠﻜﻪ آن را در ﭼﻨﮕﺎل ﻗﺪرت اﺳﻴﺮ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(208 :‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ‬ ‫دﻟﻴﻞ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم روﺷﻦﮔﺮي را ﺑﻪ ﻛﻤﺎل رﺳﺎﻧﻴﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(223 :‬او ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮ رﻳﺸﺔ ﻣﻨﻔﺮدﺳﺎزي و‬ ‫ﺳﻮژهﺳﺎزي‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ دروﻧﻲﺷﺪن اﺻﻮل ﻛﻠﻲ )ﻋﻘﻞ‪ ،‬اﺧﻼق‪ ،‬و آﺳﻤﺎن( در ﺳﻮژه زد و روح‬ ‫)ﺳﻮژه‪ ،‬ﻋﻘﻞ( را ﻧﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ دﻛﺎرت و ﻛﺎﻧﺖ و ﻫﮕﻞ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد و ﻣﺴﺘﻘﻞ و ﺷﻨﺎﺳﺎ‪ ،‬ﻧﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ ﺗﻮﻟﻴﺪﻛﻨﻨﺪه‪ ،‬و ﻧﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺎﺑﺰ ﻋﺎﻣﻠﻴﺖ ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺪ ﺑﻠﻜﻪ »ﻣﻌﻠﻮل ﻛﺎﻟﺒﺪﺷﻨﺎﺳﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ‬ ‫)ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ /‬ﻗﺪرت( و زﻧﺪان ﺑﺪن ﻣﻲداﻧﺪ« )ﻓﻮﻛﻮ‪ .(42 :1378 ،‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي آزادي را ﻧﻪ ‬ روﺣﻲ و ذﻫﻨﻲ ﺑﻠﻜﻪ »آزادي ﻣﺎ ]را[ زﻧﺪﮔﻲ ﺗﻨﻲ ﻣﺎ ]ﻣﻲداﻧﺪ[ ﻛﻪ ]ﺑﺎﻳﺪ[ از اﻧﻀﺒﺎط اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‬ ‫رﻫﺎ ﺷﻮد« )ﻣﺮﻛﻴﻮر‪ .(143 :1389 ،‬ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﺑﺮرﺳﻲ روﻧﺪﻫﺎﻳﻲ ﻋﻼﻗﻪ دارد ﻛﻪ در آن ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‬ ‫)ﺣﻘﻴﻘﺖ اﺧﻼق ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ( ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻲﺷﻮد و ﺑﺮ ﺳﻮژه اﻧﺴﺎﻧﻲ اﻋﻤﺎل ﻣﻲﮔﺮدد‪ .‬از ﻧﮕﺎه او‬ ‫ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﻛﻞ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﺟﺰﺋﻲ از ﻓﺮاﻳﻨﺪ اﻋﻤﺎل ﻗﺪرت و رواﺑﻂ ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ‬ ‫اﻧﺴﺎن اﺳﺖ )ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪ ،‬ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺑﺮ ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ ﻓﺮاﺳﻮي ﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﻲ و ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ‪.(15 :1379 ،‬‬ ‫ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ و آزادي ﻓﺮد ﺑﺎﻳﺪ از رؤﻳﺎي ﺣﻘﻴﻘﺖ دﺳﺖ ﺷﺴﺖ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ ﺗﻮﻗﻒ در‬ ‫زﻣﺎن ﺣﺎل‪ ،‬ﺑﻪﺟﺎي ﻧﮕﺎه ﺑﻪ ﻧﻘﻄﺔ آﻏﺎز ﻳﺎ ﻓﺮﺟﺎم ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬اﺻﻮﻻً ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺳﻴﺎﺳﻲ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﺎرﻳﺦ را‬‫ﺑﻼﻣﻮﺿﻮع ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﻛﺎﺷﻲ‪.(108 :1382 ،‬‬

‬اﻫﻤﻴﺖ و ﺿﺮورت ﺗﺤﻘﻴﻖ‬

اﻫﻤﻴﺖ و ﺿﺮورت اﻳﻦ ﺗﺤﻘﻴﻖ در اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ دو دﻳـﺪﮔﺎه ﻣﺘﻘﺎﺑـﻞ درﺑـﺎره ﻓﻮﻛـﻮ‬ ‫ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻣﻴﺎﻧﻪاي را ﺑﺮاي ﺑﺮرﺳﻲ اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪﻛﺎر ﻣﻲﺑﺮد‪ .‬دﻳﺪﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ را در ﮔﺴﺴـﺖ‬ ‫ﻛﺎﻣﻞ از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ و دﻳﺪﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ او را در ﺗﺪاوم ﻛﺎﻣﻞ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ‪ .‬در اﻳﻦ ﺗﺤﻘﻴـﻖ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ را در »ﮔﺴﺴﺖ در ﺗﺪاوم« از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲ ﺳﻨﺠﺪ‪ .‬اﻫﻤﻴﺖ دﻳﮕﺮ اﻳﻦ ﺗﺤﻘﻴﻖ در اﻳﻦ اﺳـﺖ‬ ﻛﻪ ﻧﮕﺎه از ﺑﻴﺮون ﺑﻪ ﻓﻮﻛﻮ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ و روش دﻳﺮﻳﻨﻪ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﺧـﻮد او را در ﻣـﻮرد ﺧـﻮدش‬ ﺑﻪﻛﺎر ﻣﻲ ﺑﺮد و ﺑﻪ دﻳﺮﻳﻨﻪ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﻗﻮاﻋﺪ ﮔﻔﺘﺎري ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ اﻧﺪﻳﺸـﻪ ﻫـﺎي ﻓﻮﻛـﻮ ﭘﺮداﺧﺘـﻪ و ﺑـﻪ‬ ﺳﻮژه زداﻳﻲ ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﭘﺮدازد و ﻓﺮاﺳﻮي ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ در ﻧﺎﻧﻮﺷـﺘﻪﻫـﺎي او در ﭘـﻲ ﻣﻌﻨـﺎي‬ ‫رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ اﺳﺖ‪.‬‬


‬ﻫﺪف ﺗﺤﻘﻴﻖ‬

ﻫﺪف از ﻧﻮﺷﺘﻦ اﻳﻦ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﺑﺮرﺳﻲﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ در ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و ﻛﻞ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ‬ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﺎﻳﮕﺎه اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي او را در ﻣﻮرد اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ ﺑﺮرﺳﻲ ﻛﻨﻴﻢ‪.‬‬


‬ادﺑﻴﺎت ﻣﻮﺟﻮد‬

‫در اﻳﺮان دو دﺳﺘﻪ ادﺑﻴﺎت در زﻣﻴﻨﺔ ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ وﺟﻮد دارد‪ .‬ﻳﻚ دﺳﺘﻪ ﻛﺘﺎبﻫﺎي ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺷﺪه‬ ‫ﻛﻪ ﻫﻢ ﺷﺎﻣﻞ ﻛﺘﺎبﻫـﺎي ﺧـﻮد ﻓﻮﻛـﻮ اﺳـﺖ ﻣﺎﻧﻨـﺪ ﻧﻴﭽـﻪ‪ ،‬ﻓﺮوﻳـﺪ‪ ،‬ﻣـﺎرﻛﺲ‪ :‬ﺗﺄوﻳـﻞ ﻣـﺘﻦ‪،‬‬ ‫دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‪ ،‬دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ داﻧـﺶ‪ ،‬ﻣﺮاﻗﺒـﺖ و ﺗﻨﺒﻴـﻪ‪ ،‬ﺟﻨـﻮن و ﻋﻘـﻞ‪ ،‬و ﻫـﻢ‬ ‫ﻛﺘﺎبﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻏﺮﺑﻲ در ﻣﻮرد آﺛﺎر او ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻓﻮﻛﻮ ﻓﺮاﺳﻮي ﺳﺎﺧﺘﺎرﮔﺮاﻳﻲ‬ ‫و ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ ﻧﻮﺷﺘﺔ ﻫﻴﻮﺑﺮت درﻳﻔﻮس و ﭘﻞ راﺑﻴﻨﻮ‪ ،‬ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻮﺷـﺘﺔ ﮔﻴﻠﺒﺮﻣـﻪ ﻣﺮﻛﻴـﻮر‪ ،‬ﻓﻮﻛـﻮ و‬ ‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻣﺎرك ﭘﻮﺳﺘﺮ‪» ،‬ﻧﻘﺪ و ﻗﺪرت« ﻣﺎﻳﻜﻞ ﻛﻠﻲ‪.‬‬ ‫از ﻛﺎرﻫﺎي ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻛﻪ ﺑﮕﺬرﻳﻢ‪ ،‬در اﻳـﺮان ﻛـﺎر ﻣﺴـﺘﻘﻞ و ﭼﻨـﺪان ﻣﻬﻤـﻲ در ﻣـﻮرد ﻓﻮﻛـﻮ‬ ‫ﺻﻮرت ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﺑﻴﺶﺗﺮ از ﻣﻘﻮﻟﺔ ﮔﻔﺘﻤـﺎن او ﺑـﺮاي ﺑﺮرﺳـﻲ ﻓﺮﻫﻨـﮓ ﻣﻌﺎﺻـﺮ اﻳـﺮان و‬ ‫اﻧﻘﻼب اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻲ ﺷﻮد ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﺎرﻫﺎي ﺟﻮاد ﻛﺎﺷﻲ‪ ،‬ﻣﺤﻤﺪرﺿـﺎ ﺗﺎﺟﻴـﻚ و ﻋﻀـﺪاﻧﻠﻮ‪ ،‬ﻳـﺎ ﺑـﻪ‬ ‫ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻛﺘﺎبﻫﺎي او اﻳﺮان روح دﻧﻴﺎي ﺑﻲ روح‪ ،‬اﻳﺮاﻧﻲ ﻫﺎ ﭼﻪ رؤﻳﺎﻳﻲ در ﺳـﺮ دارﻧـﺪ‪ ،‬در ﻣـﻮرد‬ ‫اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻲ‪ ،‬ﻣﻲﭘﺮدازﻧﺪ‪ ،‬ﻏﺎﻓﻞ از اﻳﻦﻛﻪ آن اﻳـﺪهﻫـﺎي ﻓﻮﻛـﻮ ﻣـﻮج ﻧﺎﭘﺎﻳـﺪاري در درﻳـﺎي‬ ‫اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎي او ﺑﻮد و ﺑﻴﺶﺗﺮ ﻟﺬت اﺣﺴﺎﺳﻲ ﺑﻮد ﺗﺎ ﺗﺄﻣﻞ اﻧﺪﻳﺸﻪ‪ ،‬و از ﻧﮕﺎه ﺳﻠﺐ ﻣﺘﻦ ﻣﺪرﻧﻴﺘـﻪ‬ ‫ﺑﻪ اﻧﻘﻼب ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ ﻧﻪ ﻓﻠﺴﻔﺔ اﻳﺠﺎﺑﻲ اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻲ‪ .‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل ﭼﻨﺪ ﻛﺎر ﻧﻴﺰ در ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﻲ‬ ‫اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي او ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ؛ ﻳﻜﻲ ﻛﺘﺎب داﻧﺶ و ﻗﺪرت ﻣﺤﻤﺪ ﺿﻴﻤﺮان اﺳﺖ ﻛـﻪ ﺑـﻪ‬ ‫ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺳﺎده و روﺗﻴﻨﻲ از اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﭘـﺮدازد و در ﻫـﺮ ﻓﺼـﻞ ﻣﺨﺘﺼـﺮاً ﺑـﻪ ﻳﻜـﻲ از‬ ‫ﻛﺘﺎبﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ و ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺳﺎده آن ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬اﻳﻦ ﻛﺘﺎب ﻓﺎﻗﺪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺧﻼﻗﻴﺖ و ﭼﻴﺰ ﺟﺪﻳﺪي‬ ‫اﺳﺖ‪ .‬ﺑﺎﺑﻚ اﺣﻤﺪي ﻫﻢ در ﻛﺘﺎبﻫﺎﻳﺶ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً در ﻛﺘﺎب ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و اﻧﺪﻳﺸـﺔ اﻧﺘﻘـﺎدي ﻳـﻚ‬ ‫ﻓﺼﻞ را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻓﻮﻛﻮ از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ اﺧﺘﺼﺎص داده اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ اﺷﺎره ﻛـﺮدﻳﻢ ﻓﻮﻛـﻮ را‬ ‫در ﮔﺴﺴﺖ ﻛﺎﻣﻞ از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﺑﻪ وامﮔﻴﺮي و ﺗﺪاوم ﻣﺪرﻧﻴﺘـﻪ در ﻓﻮﻛـﻮ اﻫﻤﻴﺘـﻲ‬ ‫ﻧﻤﻲ دﻫﺪ‪ .‬ﺷﺎﻫﺮخ ﺣﻘﻴﻘﻲ ﻧﻴﺰ در ﻛﺘﺎب ﮔﺬار از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﭘـﺮدازد؛ وي ﺑـﻴﻦ دو دوره‬ ‫در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻓﻮﻛﻮ ﮔﺴﺴﺖ ﻣﻲﺑﻴﻨـﺪ‪ ،‬او دوره اول اﻧﺪﻳﺸـﻪﻫـﺎي ﻓﻮﻛـﻮ را در ﮔﺴﺴـﺖ ﻛﺎﻣـﻞ از‬ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و دوره دوم را ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ اﻧﺪﻳﺸﺔ اﻧﺘﻘﺎدي ﻛﺎﻧﺖ ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬وي ﺑﺎ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﺑﻨﺪي اي ﻛـﻪ از‬ ‫ﻧﻘﺪ ﺑﻪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ )دروﻧﻲ و ﺑﻴﺮوﻧﻲ( اراﺋﻪ داده اﺳﺖ ﻓﻮﻛﻮ را ﻧﻘﺪ ﺑﻴﺮوﻧﻲ و در ﮔﺴﺴـﺖ ﻛﺎﻣـﻞ از‬ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲﺑﻴﻨﺪ‪ .‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل اﻳﻦ ﺗﺤﻘﻴﻖ اوﻻً ﮔﺴﺴﺘﻲ ﺑﻴﻦ دو دوره ﻓﻜﺮي ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻤﻲﺑﻴﻨﺪ و در ﻫﺮ‬ ‫ﺻﻮرت اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ را ﻧﻘﺪ در ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و وﻓﺎدار ﺑﻪ آرﻣﺎن اﺻﻠﻲ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻳﻌﻨﻲ‬ ‫رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﺷﺎخ و ﺑﺮگ و ﮔﺮد و ﺧﺎك ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮ رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد را از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﭘـﺎك‬ ‫ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻣﻘﺪﺳﺎت ﺑﻪﺟﺎﻣﺎﻧﺪه را دود ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬ﻳﻌﻨﻲ او ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑـﻪ ﻣﺪرﻧﻴﺘـﺔ اﺻـﻠﻲ اﺳـﺖ ﺑـﻪ‬ ‫ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﻟﻴﻮﺗﺎر ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ ﺑﺮاي ﻣﺪرنﺑﻮدن اول ﺑﺎﻳﺪ ﭘﺴﺖﻣﺪرن ﺑـﻮد‪ .‬اﺣﻤـﺪ ﺧـﺎﻟﻘﻲ ﻫـﻢ در‬ ‫ﻛﺘﺎب ﻗﺪرت زﺑﺎن و زﻧﺪﮔﻲ روزﻣﺮه ﺑﻪ ﻗﺪرت و ﺳـﻮژه از ﻧﮕـﺎه ﻓﻮﻛـﻮ و ﺗﻔـﺎوت ﻧﮕـﺎه او ﺑـﺎ‬ ‫ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﻫﺎﺑﺰ‪ ،‬ﻣﻲ ﭘﺮدازد و ﻓﻮﻛﻮ را در ﮔﺴﺴﺖ ﻛﺎﻣﻞ از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲ داﻧﺪ‪ .‬درﻣﺠﻤﻮع‬ ‫ﻛﺎرﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ در اﻳﺮان در ﻣﻮرد ﻓﻮﻛﻮ ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ﺑﻪ اﻳـﻦ ﺟﻤﻠـﺔ ﻓﻮﻛـﻮ ﺗـﻮﺟﻬﻲ ﻧﺪارﻧـﺪ‪:‬‬ ‫ﻛﺎرﻫﺎي ﻣﻦ در اداﻣﺔ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬و ﻣﻜﺘـﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔـﻮرت اﺳـﺖ و ﻣـﻦ ﺑـﺎ اﻧﺪﻳﺸـﺔ‬ ‫ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺗﺎ ﺣﺪ زﻳﺎدي ﻣﻮاﻓﻘﻢ‪ .‬اﻧﮕﺎر ﺣﺮص ﻧﺮﺳﻴﺪن اﻳﺮان ﺑﻪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ را از زﺑﺎن ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺮ ﺳـﺮ‬ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و ﻧﻔﻲ ﻛﺎﻣﻞ آن ﺧﺎﻟﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ‪ ،‬اﻣﺎ در اﻳﻦ ﻛﺎر ﺑﻪ دور از ﻫﺮﮔﻮﻧـﻪ ﺟﻮﺳـﺎزياي ﻛـﻪ در‬ ﻣﻮرد ﭘﺴﺖﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و ﻓﻮﻛﻮ در اﻳﺮان ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﺑﻪدور از ﻣـﺪ ﻓﻜـﺮي ﺿـﺪ ﻣـﺪرن‬ ‫ﻣﻌﺎﺻﺮ‪ ،‬ﺑﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي او و ﮔﺴﺴﺖ و ﺗﺪاومﻫﺎي آن از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﭘﺮداﺧﺘﻪ ﻣﻲﺷﻮد‪.‬‬ ﻧﻪ ﭘﻴﺶﻓﺮض ﮔﺴﺴﺖ ﻛﺎﻣﻞ از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ در ذﻫﻦ اﻳﻦﺟﺎﻧﺐ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻜـﺮار ﻣﻜـﺮرات‬ ﺑﭙﺮدازم و ﻧﻪ اﻳﻦﻛﻪ ﺑﺪون ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﻘﺪﻫﺎي ﻣﻬﻢ او از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ او را اداﻣﺔ ﭘﺮوﺳﺔ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﺪاﻧﻢ‬ ‫و ﻧﻪ اﻳﻦﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﻪ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي او ﺑﻲﺗﻮﺟﻪ ﺑﻤﺎﻧﻢ‪ .‬در اﻳـﻦ ﺗﺤﻘﻴـﻖ‪ ،‬ﻓﻮﻛـﻮ را از‬ ﻧﻈﺮ روش و اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﺿﺪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و از ﻧﻈﺮ آرﻣﺎن و ﻓﺮدﻳﺖ ﻣﺪرن ﻣﻲداﻧﻢ و ﺳﻌﻲ ﻣﻲﻛﻨﻢ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ را در ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻛﻠﻲﺗﺮ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ ﺑﺮرﺳﻲ ﻛﻨﻢ‪.‬‬

‬ﺗﻌﺮﻳﻒ و ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ‬

ﮔﻔﺘﻤﺎن‪ :‬ﻣﻨﻈﻮر از ﮔﻔﺘﻤﺎن اﻋﻤﺎﻟﻲ اﺳﺖ ﻛـﻪ از ﻗﻮاﻋـﺪ ﺧﺎﺻـﻲ ﭘﻴـﺮوي ﻣـﻲﻛﻨﻨـﺪ اﻳـﻦ اﻋﻤـﺎل‬ ‫ﺑــﻪوﺳــﻴﻠﺔ ﻛــﺎرﮔﺰاران ﻳــﻚ ﺳﻴﺴــﺘﻢ اﺟﺘﻤــﺎﻋﻲ‪ ،‬ﻋﻠﻤــﻲ‪ ،‬و ﺣﻘﻴﻘــﻲ و ﻳــﺎ ﻓﻜــﺮي ﺻــﻮرت‬ ‫ﻣـﻲ ﭘــﺬﻳﺮد و ﻣﺮﺑــﻮط ﺑــﻪ زﺑــﺎن و ﮔﻔﺘــﺎر اﺳــﺖ ﻣﻮﺿــﻮع اﺻــﻠﻲ آن ﺣﻜــﻢ اﺳــﺖ‪ .‬ﮔﻔﺘﻤــﺎن‬ ﮔﺮوﻫﻲ از ﺑﻴﺎن ﻫﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ اﻣﻜـﺎن ﺻـﺤﺒﺖ درﺑـﺎره ﻣﻮﺿـﻮﻋﻲ ﺧـﺎص و در ﻟﺤﻈـﺔ وﻳـﮋهاي‬ از ﺗــﺎرﻳﺦ را ﺑــﺮاي زﺑــﺎن ﻓــﺮاﻫﻢ ﻣـﻲآورد‪ .‬ﮔﻔﺘﻤــﺎن ﺣﻘﻴﻘــﺖ‪ ،‬داﻧــﺶ اﺟﺘﻤــﺎﻋﻲ‪ ،‬و ﺳــﻮژه را‬ ‫ﺗﻌﺮﻳـﻒ ﻣـﻲﻛﻨــﺪ و ﻣـﻲﺳــﺎزد‪ .‬ﮔﻔﺘﻤــﺎن ﻃﺒﻴﻌــﺖ ﺑــﺪن‪ ،‬ذﻫــﻦ‪ ،‬ﻧﺎﺧﻮداﮔــﺎه‪ ،‬ﺧﻮدآﮔــﺎﻫﻲ‪ ،‬و‬ ‫زﻧﺪﮔﻲ اﺣﺴﺎﺳﻲ اﻧﺴﺎنﻫﺎ را ﺗﺸـﻜﻴﻞ ﻣـﻲدﻫـﺪ‪ .‬ﭘـﺲ ﮔﻔﺘﻤـﺎن ﻣﺠﻤﻮﻋـﺔ ﻗﻮاﻋـﺪي اﺳـﺖ ﻛـﻪ‬ ‫اﻧﺪﻳﺸــﻪ‪ ،‬ﻛــﺮدار‪ ،‬و رﻓﺘــﺎر ﻓــﺮد را ﺷــﻜﻞ ﻣـﻲدﻫــﺪ‪ ،‬و درواﻗــﻊ ﺑــﺎ ﺗﺤﻤﻴـﻞ اﻧﺪﻳﺸــﻪ و رﻓﺘــﺎر‬ ‫ﺧﺎﺻـﻲ ﺑــﺮ ﻓــﺮد‪ ،‬ﻓﺮدﻳـﺖ ﻓــﺮد را از او ﻣـﻲﮔﻴـﺮد‪ .‬ﮔﻔﺘﻤــﺎن ﻗﻮاﻋــﺪ ﻧﺎﺧﻮداﮔــﺎه ﻣﻌﺮﻓــﺖ را‬ ‫ﺷﻜﻞ ﻣﻲدﻫﺪ ﭘﺲ اﺳﺎﺳﺎً در درون ﮔﻔﺘﻤﺎن ﺣﻘﻴﻘﺖﻣﺤﻮر‪ ،‬ﺳﻮژه ﺧﻮدآﮔﺎه ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪارد‪.‬‬

دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ‪ :‬دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ ﺑﻪ ﺑﺮرﺳﻲ ﮔﻔﺘﻤﺎنﻫﺎ و ﻗﻮاﻋﺪ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ ﺷﻜﻞﮔﻴﺮي آنﻫﺎ و‬ ‫ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﺔ ﺳﺎﺧﺖ ﮔﻔﺘﻤﺎنﻫﺎي داﻧﺶﻫﺎي ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ در ﭘﻲ ﺷﺮاﻳﻂ‬ ‫اﻣﻜﺎن ﺷﻜﻞﮔﻴﺮي ﻋﻘﻼﻧﻴﺖﻫﺎ و داﻧﺶﻫﺎ در درون ﻓﻀﺎي ﻧﻈﻢ و راﺑﻄﺔ ﻗﺪرت اﺳﺖ‪ .‬درواﻗﻊ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺟﺰﺋﻰ‪ ،‬روﻳﺪادﻫﺎ و وﻗﺎﻳﻌﻰ را ﻛﻪ ﻛﻢﺗﺮ ﺑﻪ آنﻫﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ‬ ‫‫ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ و ﻧﻤﺎﻳﺎن ﻛﻨﺪ‪ .‬ﺑﻪ ﺑﻴﺎن دﻳﮕﺮ او ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ در ﻣﻴﺎن اﺳﻨﺎد ﺧﺎكﮔﺮﻓﺘﺔ ﻗﺪﻳﻤﻰ‪ ،‬و از ﻣﻴﺎن‬ ‫ﻫﻤﺔ آن ﺟﺴﺖوﺟﻮﻫﺎ ﺧﺼﻠﺖ ﻳﻜﺘﺎ‪ ،‬ﺗﻜﺮارﻧﺎﺷﺪﻧﻰ و ﻓﺮاﻣﻮشﺷﺪه ﻫﺮ رﺧﺪاد را ﭘﻴﺪا ﻛﻨﺪ‪.‬‬ ‫درﻛﻞ دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ در ﭘﻲ ﺳﻮژهزداﻳﻲ و ﻣﻌﻨﺎزداﻳﻲ از ﺗﺎرﻳﺦ و اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎﺳﺖ‪.‬‬

‫ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ‪ :‬ﻣﻔﻬﻮم ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ روﻳﻜﺮدي ﺗﺎرﻳﺨﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﻴﻘﺎً ﺑﺎ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ‬ ‫ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﻐﺎﻳﺮت دارد‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ در ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ ﺑﻪ رواﺑﻂ ﻗﺪرت و داﻧﺶ ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬ﺗﻔﺎوت اﺻﻠﻰ‬ ‫ﺗﺎرﻳﺦ ﺳﻨﺘﻰ ﺑﺎ ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻰ در اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎرﻳﺦ از ﻣﺒﺪأ روﻳﺪادﻫﺎ در ﮔﺬﺷﺘﺔ دور آﻏﺎز‬ ‫ﻣﻰﻛﻨﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎس‪ ،‬زﻣﺎن ﺣﺎل را ﻧﻘﻄﺔ ﻋﺰﻳﻤﺖ ﺧﻮد ﻗﺮار ﻣﻰدﻫﺪ‪ .‬از دﻳﺪﮔﺎه ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎس‪،‬‬ ‫ﻫﻴﭻﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﻫﻴﺎت ﺛﺎﺑﺖ‪ ،‬ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺑﻨﻴﺎدى و ﻏﺎﻳﺎت ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻰ در ﻛﺎر ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﺎرﻳﺦ را ﺑﺮ‬‫اﺳﺎس آن ﺳﻨﺠﻴﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﮔﺴﺴﺖﻫﺎ و راﺑﻄﺔ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻗﺪرت ﻧﻈﺮ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪.‬‬

‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ :‬ﻣﻨﻈﻮر از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ روﺷﻦﮔﺮي اﺳﺖ و روﺷﻦﮔﺮي ﺑﺮ اﺳﺎس ﺗﻌﺮﻳﻔﻲ ﻛﻪ ﻛﺎﻧﺖ از‬ ‫آن داده اﺳﺖ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻧﻘﺪ اﻛﻨﻮن و ﺧﺮوج ﺑﺸﺮ از ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ و ﻓﺮارﺳﻴﺪن دوران ﺑﻲﻧﻴﺎزي او از‬ ‫ﻗﻴﻢ اﺳﺖ‪ .‬در ﻧﻈﺮ ﻛﺎﻧﺖ ﻗﻴﻢ‪ ،‬ﺷﺮﻳﻌﺖ و ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و ﺣﻘﺎﻳﻖ آﺳﻤﺎﻧﻲ ﺑﻮدﻧﺪ و از ﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ ﻗﻴﻢ‬ ‫داﻧﺶ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ و ﺣﻘﺎﻳﻖ زﻣﻴﻨﻲاﻧﺪ ﻛﻪ در ﻫﺮدو ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻧﻘﺪ اﻛﻨﻮن و ﺣﻘﺎﻳﻖ‬ ‫ﺗﺤﻤﻴﻞﺷﺪه ﺑﺮ ذﻫﻦ ﺑﺸﺮ‪ ،‬ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ ذﻫﻦ ﺑﺸﺮ از ﺣﻘﺎﻳﻖ و اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﺗﺤﻤﻴﻞﺷﺪه اﺳﺖ‪،‬‬‫ﺣﺎل آن اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻳﺎ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‪.‬‬

‫ﭘﺴﺖ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ :‬در اﻳﻦﺟﺎ ﻣﻨﻈﻮر از ﭘﺴﺖﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺗﻌﺮﻳﻒ وﻟﻤﺮ و ﻟﻴﻮﺗﺎر اﺳﺖ ﻛﻪ آن را‬ ‫ﮔﺴﺘﺮدهﺗﺮﺷﺪن ﻓﻀﺎي ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬آﮔﺎﻫﻲ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ از ﺑﺤﺮانﻫﺎﻳﺶ و ﻓﺮوﭘﺎﺷﻲ ﻛﻼن رواﻳﺖﻫﺎ‬ ‫ﻣﻲداﻧﻨﺪ‪ .‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺧﺮوج از ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ و اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻪ ذﻫﻦ ﺑﺸﺮ ﺑﻮد و ﺗﻌﺮﻳﻒ آن‬ ‫ﺳﻠﺒﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻔﻲ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻗﻴﻢ ﺗﺤﻤﻴﻞﺷﺪه ﺑﺮ ذﻫﻦ ﺑﺸﺮ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ از اﻳﻦ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻨﺤﺮف‬ ‫ﺷﺪ و ﺧﻮد ﺑﻪ اﻳﺠﺎد ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻣﻄﻠﻖ و ﺗﺤﻤﻴﻞ آنﻫﺎ ﺑﺮ ذﻫﻦ ﺑﺸﺮ ﭘﺮداﺧﺖ و ﺑﺎ ﻧﻔﻲ ﺣﻘﺎﻳﻖ‬ ‫آﺳﻤﺎﻧﻲ‪ ،‬ﺧﻮد ﺣﻘﺎﻳﻖ زﻣﻴﻨﻲ را ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﻛﺮد‪ ،‬ﻣﺎﻧﻊ از آزادي ذﻫﻦ و ﺳﻮژه ﺷﺪ و ﺟﻨﺒﺔ اﻳﺠﺎﺑﻲ‬ ‫ﻳﺎﻓﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺟﻨﺒﺔ اﻳﺠﺎﺑﻲ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻛﻠﻲ آن و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺟﻨﺒﺔ اﺻﻴﻞ ﺳﻠﺒﻲ‬ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻘﺪ اﻛﻨﻮن و ﺧﺮوج از ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ و ﻧﻔﻲ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺗﺤﻤﻴﻠﻲ ﺑﺮ ذﻫﻦ ﺑﺸﺮ‪ ،‬ﭘﺮداﺧﺖ‪.‬‬

‫ﺳﻮژه‪ :‬ﺑﻪﻣﻨﺰﻟﺔ ﻋﻘﻞ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد و رﻫﺎ از ﻏﺮاﻳﺰ‪ ،‬ﻫﺴﺘﻲ و راﺑﻄﺔ ﻗﺪرت اﺟﺘﻤﺎع ﺗﻌﺮﻳـﻒ ﺷـﺪه‬ ‫اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻛﺸﻒ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺣﻔﻆ ﻓﺮدﻳﺖ ﺧﻮد اﺳﺖ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ اﻳﻦ ﻧﻮع ﺳـﻮژه را ﺑﺮﺳـﺎﺧﺘﺔ‬ ‫ﮔﻔﺘﻤﺎن‪ ،‬دروﻧﻲﺷﺪن ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺗﺤﻤﻴﻠﻲ ﻧﻈﻢﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬و ﻧﻔﻲ ﻓﺮدﻳﺖ ﺗﻠﻘﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬از ﻧﻈـﺮ ﻣﻨﺘﻘـﺪان‬ ‫ﺳﻮژه رﻫﺎ از ﻏﺮاﻳﺰ و ﻗﺪرت‪ ،‬ﻳﺎدﮔﺎر ﺑﻪﺟﺎﻣﺎﻧﺪه از اﺳﻄﻮره و ﻋـﺎﻟﻢ ﻣﺜـﻞ اﺳـﺖ و از ﻧﻈـﺮ اﻳﻨـﺎن‬ ‫ﺳﻮژه و ذﻫﻦ ﺷﻨﺎﺳﺎ ﺟﺪا از ﻏﺮﻳﺰه و اﺟﺘﻤﺎع ﻧﺒﻮده و اﺳﺎﺳﺎً اﻳﻦ دﻧﻴﺎﻳﻲ اﺳﺖ‪.‬‬

‫ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ :‬در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻣﺪرن و ﻣﺎﻗﺒﻞ ﻣﺪرن‪ ،‬ﺣﻘﻴﻘﺘﻲ ﻛﻠﻲ و ﺟﻬﺎﻧﻲ‪ ،‬ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﻧﮕﺮشﻫﺎ و‬ ‫ﭼﺸﻢاﻧﺪازﻫﺎي ﺟﻮاﻣﻊ ﻣﺨﺘﻠﻒ وﺟﻮد دارد ﻛﻪ ﺳﻮژه ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻛﺸﻒ آن‪ ،‬و ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻗﺪرت را‬ ‫ﺑﺎﻳﺪ در ﺟﻬﺖ آن ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻫﺪاﻳﺖ ﻛﺮد‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﺧﻨﺜﻲﺑﻮدن ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺟﺪاﻳﻲ آن از ﺟﺎﻣﻌﻪ و‬ راﺑﻄﺔ ﻗﺪرت را ﺑﻲﻣﻌﻨﺎ ﻣﻲداﻧﺪ و ﻫﺮ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻧﻈﺎم داﻧﺎﻳﻲ را ﺻﻮرتﺑﻨﺪي ﺧﺎﺻﻲ از راﺑﻄﺔ‬ ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺪ و اﻳﻦﭼﻨﻴﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ و ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ را ﻧﺎﻓﻲ ﻓﺮدﻳﺖ و آزادي اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺪ‬ و ﺳﻮژه را ﻧﻪ ﻓﺮدﻳﺖ و ﻣﺨﺘﺎرﺑﻮدن ﺑﻠﻜﻪ ﺷﻜﻞ دروﻧﻲﺷﺪن آن ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺮاي‬ ‫ﻧﻔﻲ ﺳﻮژه )ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﺔ ﮔﻔﺘﻤﺎن( و رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد از دام ﮔﻔﺘﻤﺎن‪ ،‬ﻣﻲﺑﺎﻳﺴﺖ اﺳﻄﻮره ﺣﻘﻴﻘﺖ‬ ‫ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ را ﻧﺎﺑﻮد ﻛﺮد‪.‬‬

‫ﻗﺪرت‪ :‬ﻗﺪرت در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻣﺪرن اﺑﺰار دﺳﺖ ﺳﻮژه ﺑﺮاي ﺗﺤﻘﻖ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺧﻴﺮ ﺑـﻮد‪ ،‬اﻣـﺎ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ اﻳﻦ ﻧﻮع ﻧﮕﺎه ﺑﻪ ﻗﺪرت و راﺑﻄﺔ ﻗﺪرت و ﺣﻘﻴﻘﺖ را واژﮔﻮﻧﻪ ﻛﺮد‪ .‬از ﻧﻈﺮ او ﻗﺪرت در‬ ‫ﻛﻞ ﺳﻄﺢ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﭘﺮاﻛﻨﺪه و ﻧﻪ اﺑﺰار ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻮﻟﺪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺧﻮد ﺳﻮژه ﻧﻴﺰ اﺳﺖ‪.‬‬

‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‪ :‬در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻗﺒﻞ از ﻓﻮﻛﻮ ﻳﻚ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻛﻠﻲ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ زﻧﺪﮔﻲ و اﻧﺪﻳﺸﺔ ﺑﺸﺮ‬ ‫ﺗﺼﻮر ﻣﻲﺷﺪ ﻛﻪ واﻗﻌﻴﺖ و اﻓﺮاد را ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮ اﺳﺎس اﻳﻦ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺷﻜﻞ داد‪ .‬اﻳﻦ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‬ ﻫﻤﺎن ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻛﻠﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ را ﺑﺮ ذﻫﻦ ﻣﻨﻔﺮد ﺑﺸﺮ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻣﺎﻧﻊ از‬ رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﻣﻲﺷﻮد ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪﺟﺎي ﺳﺨﻦ از ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻛﻠﻲ از ﻋﻘﻼﻧﻴﺖﻫﺎ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ‬ ﺗﻜﺜﺮ ﻋﻘﻞﻫﺎ ﻫﺮﻛﺪام ﺳﻮژه و واﻗﻌﻴﺖ ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ ﺧﻮد را ﻓﺮاﺗﺮ از ﺧﻮاﺳﺖ ﺳﻮژه ﺷﻜﻞ‬ ﻣﻲدﻫﺪ و ﻣﺎﻧﻊ از ﻣﺨﺘﺎرﺑﻮدن و ﻓﺮدﻳﺖ ﻓﺮد در ﺷﻜﻞدادن ﺑﻪ اﻧﺪﻳﺸﺔ ﺧﻮد و رﻫﺎﻛﺮدن ﻋﻘﻞ‬ ‫ﺧﻮد ﻣﻲﺷﻮد‪.‬‬

‫ﻧﻘﺪ‪ :‬ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺟﺪا از ﻟﻔﻆ ﻧﻘﺪ ﻧﻴﺴﺖ و اﺳﺎﺳﺎً ﺑﺎ ﻧﻘﺪ دوران ﻛﻼﺳﻴﻚ آﻏﺎز ﺷﺪ‪ .‬واژه ﻧﻘﺪ‬ ‫ﻫﻢﻣﻌﻨﺎ ﺑﺎ ﺑﺤﺮان و ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي آﮔﺎﻫﻲ از ﺑﺤﺮان و ﻧﻘﺪ آن اﺳﺖ‪ .‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ در‫ﺗﻌﺮﻳﻒ روﺷﻦﮔﺮي ﻛﺎﻧﺖ از ﻧﻘﺪ اﻛﻨﻮن و ﻧﻘﺪ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺗﺤﻤﻴﻠﻲ ﺟﺪا ﻧﻤﻲﺷﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ‬‫اﻛﻨﻮن و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺗﺤﻤﻴﻠﻲ ﺑﺮ ﻓﺮد ﻣﻲﭘﺮدازد ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت اﻳﻦ ﺣﻘﺎﻳﻖ اﻳﻦﺑﺎر ﻧﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪداﻧﺶ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ و زﻣﻴﻨﻲاﻧﺪ ﻛﻪ ﺷﺎﻛﻠﺔ ﻫﻮﻳﺘﻲ اﻓﺮاد و رﻓﺘﺎر و ﻛﺮدار آنﻫﺎ را ﺷﻜﻞ و در‬‫واﻗﻊ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪.‬‬

‬ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ‬

‫ﻓﻮﻛﻮ در ‪ 1926‬در ﭘﻮاﺗﻴﺔ ﻓﺮاﻧﺴﻪ زاده ﺷﺪ و در ‪ 1984‬ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﺧﻮد‪ ،‬ﺑﺮ اﺛﺮ ﺑﻴﻤﺎري‬ ‫اﻳﺪز‪ ،‬ﺷﺪ‪ .‬او را ﻓﺮزﻧﺪ ﻧﺎﺧﻠﻒ ﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﻲ‪ ،‬و ﭘﺴﺎﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﻲ ﻳﺎ ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ ﺧﻮاﻧﺪهاﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻴﭻﮔﺎه ﺳﺎﺧﺘﺎرﮔﺮا ﻧﺒﻮده و ﺑﻪﻫﻤﻴﻦﺳﺎن وي ﻓﺮاﺳﻮي ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ اﺳﺖ‬ ‫)درﻳﻔﻮس‪ .(42 :1379 ،‬ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﭘﻮﺳﺘﺮ‪ ،‬در اداﻣﺔ ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي رادﻳﻜﺎل از اﺷﻜﺎل‬ ‫ﺳﻠﻄﻪ ﻗﺮار دارد )ﭘﻮﺳﺘﺮ‪ (8 :1389 ،‬و ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﺧﻮد ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ »ﻛﺎرﻫﺎي ﻣﻦ در اداﻣﺔ‬ ‫اﻧﺪﻳﺸﺔ اﻧﺘﻘﺎدي ﻣﻲﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ از ﻛﺎﻧﺖ ﺷﺮوع و ﺑﻪ ﻫﮕﻞ و ﻧﻴﭽﻪ در ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت اداﻣﻪ‬ ‫ﻳﺎﻓﺖ« )ﻓﻮﻛﻮ‪ .(344 :1389 ،‬ﻛﺮﻣﺮ ﻧﮕﺎه ﻓﻮﻛﻮ را ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﺎﻟﺒﺪﺷﻨﺎﺧﺘﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﺎرﻳﺦ را زﻳﺮ‬ ‫ﭼﺎﻗﻮي ﺟﺮاﺣﻲ ﮔﺬاﺷﺖ‪ .‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻏﺮﺑﻲ در واﻛﻨﺸﻲ ﻧﻈﺮي ﺑﻪ ﺑﻦﺑﺴﺖﻫﺎي‬ ‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻛﻼﺳﻴﻚ )ارﺗﺪوﻛﺲ( در ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ‪ ،‬زوال ﺟﻨﺒﺶﻫﺎي ﻛﺎرﮔﺮي و ﺗﺠﺪﻳﺪ‬ ‫ﺳﺎزﻣﺎن دوﻟﺖ ﺑﻪوﺟﻮد آﻣﺪ ﭘﺴﺖﻣﺪرﻧﻴﺴﻢ و اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﻪ ﻣﺸﻜﻼت‬ ‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻏﺮﺑﻲ در ﻣﻮاﺟﻪ ﺑﺎ ﺗﺤﻮﻻت دﻫﺔ ‪ ،60‬ﺑﻪوﻳﮋه ﺷﻮرش ﻣﺎه ﻣﻲ ‪ 1968‬ﺑﻮد )ﭘﻮﺳﺘﺮ‪،‬‬ ‫‪ .(8 :1389‬ﺗﻔﻜﺮ ﻋﺼﻴﺎنﮔﺮ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺮگ ﺑﺮﻧﺪهاي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻘﺪ را از ﻣﻌﺎﻳﺐ آرﻣﺎن ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﺘﻲ‬ ‫آزاد ﻛﺮد )اﺳﻤﺎرت ﺑﻪ ﻧﻘﻞ از ﻣﺮﻛﻴﻮر‪.(203 :1389 ،‬‬ ‫ﻫﺪف اﺻﻠﻲ ﻛﺎرﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ »ﭘﺮداﺧﺘﻦ ﺗﺎرﻳﺨﻲ از ﺷﻴﻮهﻫﺎي ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن ﺑﻮده اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ‬ ‫ﻣﻮﺟﺐ آنﻫﺎ‪ ،‬اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮژه ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪهاﻧﺪ« )درﻳﻔﻮس‪ .(342 :1379 ،‬ﻓﻮﻛﻮ در ﻛﺎرﻫﺎي‬ ‫اﺻﻠﻲ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ اﻧﺴﺎن ﻣﺪرن ﻣﻲﭘﺮدازد )ﻣﻴﻠﺮ‪ (121 :1382 ،‬و ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ اﻧﺴﺎن‬ ‫ﻣﺪرن ﻗﻄﻌﺎً ﺟﺪا از ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ /‬ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ در زﻳﺮ ﺳﺎﻳﺔ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت ﻧﻴﺴﺖ‪ .‬او‬ ‫اﻧﺴﺎن ﻣﺪرن را ﻣﺨﻠﻮق ﺟﺪﻳﺪي ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﺧﺪاوﻧﺪﮔﺎر داﻧﺶ در دوﻳﺴﺖ ﺳﺎل اﺧﻴﺮ ﺟﻌﻞ‬ ‫ﻛﺮده اﺳﺖ )ﻓﻮﻛﻮ‪ (520 :1375 ،‬و ﭘﻴﺪاﻳﺶ داﻧﺶ )ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ( را ﻧﻪ ﺗﺤﻮﻟﻲ اﻓﺘﺨﺎرآﻣﻴﺰ ﺑﻠﻜﻪ‬ ‫ﺷﺮمآور ﻣﻲداﻧﺪ )ﻓﻮﻛﻮ‪ 1388 ،‬اﻟﻒ‪ ،(41 :‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ زﻳﺮ ﺳﺎﻳﺔ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژيﻫﺎي‬ ‫اﻧﻀﺒﺎﻃﻲ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﻳﺎﻓﺘﻨﺪ )درﻳﻔﻮس‪ .(27 :1379 ،‬ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ »ﺑﺎ ﺳﻪ ﺷﻴﻮه ﻋﻴﻨﻲﺳﺎزي‬ ‫ﻓﺮد ﺳﺮوﻛﺎر داﺷﺘﻪ ﻛﻪ اﻧﺴﺎنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺳﻮژه ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻛﺮدهاﻧﺪ« )ﻫﻤﺎن‪ (343 :‬و در ﺗﻤﺎم ﻛﺎرﻫﺎي‬ ‫ﺧﻮﻳﺶ‪ ،‬ﻛﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﮕﻲ ﻇﺮﻳﻔﻲ ﺑﻴﻦ آنﻫﺎﺳﺖ‪ ،‬ﺳﻪ ﺷﻜﻞ اﺑﮋهﺳﺎزي را ﻛﻪ از ﻃﺮﻳﻖ آنﻫﺎ اﻧﺴﺎن‬ ‫ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﻗﺪرت و ﺳﻮژه داﻧﺶ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ ﺑﺮرﺳﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(34 :‬وي ﻧﺨﺴﺖ‬ ‫ﺑﻪ ﺑﺮرﺳﻲ ﺷﻴﻮهﻫﺎي ﭘﮋوﻫﺸﻲاي ﻣﻲﭘﺮدازد ﻛﻪ ﻣﻲﻛﻮﺷﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮدﺷﺎن ﺷﺄن و ﻣﻘﺎم ﻋﻠﻤﻲ‬ ‫ﺑﺒﺨﺸﻨﺪ؛ ﻣﺜﻞ ﻓﺎﻋﻞ ﺳﺨﻦ در زﺑﺎنﺷﻨﺎﺳﻲ‪ ،‬ﻓﺎﻋﻞ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻳﺎ ﺳﻮژهاي ﻛﻪ ﻛﺎر ﻣﻲﻛﻨﺪ در ﺗﺤﻠﻴﻞ‬ ‫ﺛﺮوت و ﻋﻠﻢ اﻗﺘﺼﺎد‪ ،‬و ﻣﻮﺿﻮعﺳﺎزي واﻗﻌﻴﺖ زﻧﺪهﺑﻮدن در ﺗﺎرﻳﺦ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻳﺎ زﻳﺴﺖﺷﻨﺎﺳﻲ‬ ‫)ﻫﻤﺎن( ﻛﻪ در ﻛﺘﺎب ﻧﻈﻢ اﺷﻴﺎ ﺑﻪ آن ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬در ﺑﺨﺶ دوم ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎﻳﺶ‪ ،‬ﺑﻪ‬ ‫ﻣﻮﺿﻮعﺳﺎزي )اﺑﮋهﺳﺎزي( ﺳﻮژه در ﻛﺮدارﻫﺎي ﺷﻜﺎفاﻧﺪاز )اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ /‬ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ( ﻣﻲﭘﺮدازد‬ ‫ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﻮژه ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﺗﺤﻘﻴﻖ و ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲﺷﻮد؛ او اﻧﺴﺎن داﻧﺎ و ﻋﺎﻟﻢ‬‫)ﺳﻮژه‪ ،‬روح‪ ،‬آﮔﺎﻫﻲ( را ﻣﺤﺼﻮل ﻣﺤﺎﺻﺮه ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‪ /‬داﻧﺶ و ﻳﺎ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫اﻧﻀﺒﺎﻃﻲ ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬وي در ﻛﺘﺎبﻫﺎي دﻳﻮاﻧﻪ و ﻋﻘﻞ‪ ،‬ﻣﺮاﻗﺒﺖ و ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺑﻪ آن ﻣﻲﭘﺮدازد‪.‬‬ در ﺑﺨﺶ ﺳﻮم ﻣﻄﺎﻟﻌﺔ ﺧﻮد )ﺗﺎرﻳﺦ ﺟﻨﺴﻴﺖ( در ﭘﻲ ﺷﻴﻮهاي ﺑﻮده اﺳﺖ »ﻛﻪ اﻧﺴﺎن ﺑﺪان‬ ‫وﺳﻴﻠﻪ ﺧﻮدش را ﺑﻪ ﺳﻮژه ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺧﻮدﺷﺎن را ﻓﺎﻋﻞ ﺟﻨﺴﻴﺖ ﻣﻲداﻧﻨﺪ« )ﻓﻮﻛﻮ‪،‬‬ ‫‪ (344 :1379‬و درواﻗﻊ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت )ﺣﻘﻴﻘﺖ و اﺧﻼق( را دروﻧﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪.‬‬ ﻓﻠﺴﻔﺔ اﻧﺘﻘﺎدي ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﺿﺪ ﻓﺮد ﺑﻠﻜﻪ ﺿﺪ ﻣﻨﻔﺮدﺳﺎزي اﺳﺖ و اﻳﻦﻛﻪ ﻓﺮد را از دﺳﺖ‬ ‫دوﻟﺖ و ﻣﻨﻔﺮدﺳﺎزي )ﺳﻮژهﺳﺎزي( ﻣﺠﻤﻮﻋﺔ ﻗﺪرتﻫﺎي دوﻟﺖ )ﻗﺪرت ﺧﺎﻧﻮاده‪ ،‬ﭘﺰﺷﻚ‪،‬‬ ‫روانﭘﺰﺷﻚ‪ ،‬ﭘﺎدﮔﺎن‪ ،‬ﻛﺎرﻓﺮﻣﺎ‪ ،‬ﻣﺪرﺳﻪ‪ ،‬و ‪ (...‬رﻫﺎ ﺳﺎزد؛ ﺑﺮاي اﻳﻦ ﻛﺎر »ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ اﺷﻜﺎل ﺟﺪﻳﺪي‬ ‫از ﺳﻮژﮔﻲ را از ﻃﺮﻳﻖ اﻳﻦ ﻧﻮع ﺳﻮژﮔﻲ ﺗﺤﻤﻴﻞﺷﺪه ﭘﺮورش دﻫﻴﻢ« )ﻫﻤﺎن‪ .(353 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ در اداﻣﺔ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ و ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻗﺮار دارد و ﻫﻢ در ﮔﺴﺴﺖ از آن‪ .‬درواﻗﻊ‬ ‫»ﮔﺴﺴﺖ در ﺗﺪاوم ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ« اﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﻲ دارد ﺑﺎ ﻧﻘﺪ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺳﻴﺎﺳﻲ )راﺑﻄﺔ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ ﻋﻘﻞ‪،‬‬ ‫اﺧﻼق و داﻧﺶ ﺑﺎ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي اﻧﻀﺒﺎط و ﻗﺪرت(‪ ،‬ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد ﻓﻮﻛﻮ ﻫﺮ ﺣﻘﻴﻘﺖ و اﺧﻼق و ﻫﺮ‬ ‫ﻧﻈﺎم ﻣﻌﻨﺎﻳﻲ ﺻﻮرتﺑﻨﺪي ﺧﺎﺻﻲ از ﻗﺪرت اﺳﺖ‪ ،‬ﻓﺮد و زﻳﺴﺖﻓﺮد را از ﺳﻴﻄﺮه اﺻﻮل ﻛﻠﻲ‬ )اﺧﻼق و ﻋﻘﻞ( ﻧﺠﺎت دﻫﺪ و ﺑﺮاي اﻳﻦ ﻛﺎر ﺑﻪ ﻓﺎشﻛﺮدن راﺑﻄﺔ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن و ﻗﺪرت‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﻲ )ﻗﺪرت‪ /‬داﻧﺶ( ﻣﻲﭘﺮدازد )ﻫﻤﺎن‪ (345 :‬ﻛﻪ ﺷﻜﻞ ﺟﺪﻳﺪي از ﺳﻠﻄﻪ‪ ،‬اﻧﻘﻴﺎد‪ ،‬و‬ ‫ﺳﻮژهﺷﺪﮔﻲ را اﻳﺠﺎد ﻛﺮده اﺳﺖ )درﻳﻔﻮس‪ .(324 :1379 ،‬درﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ‬ ﺑﻲﺷﻚ ﺟﺪاﻳﻲ ذﻫﻦ و ﺑﺪن و ﺗﺴﻠﻂ ذﻫﻦ ﺑﺮ ﺑﺪن در ﻓﻠﺴﻔﺔ دﻛﺎرت را ﻣﻲﭘﺬﻳﺮد ﺑﺎ اﻳﻦ‬ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ ذﻫﻦ ﻧﻪ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد و ﻣﻨﺒﻊ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﺔ ﮔﻔﺘﻤﺎن و اﺑﺰار ﺗﺴﻠﻂ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫ﻗﺪرت ﺑﺮ ﺑﺪن اﺳﺖ‪.‬‬ اﻣﺎ از آنﭼﻪ ﺗﺎﺑﻪﺣﺎل درﺑﺎره اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﭼﻪ ﻧﺘﺎﻳﺠﻲ در ﺑﺎب ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‬ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﻲﺷﻮد؟‬ ‫ﭘﻴﺶ از آن ﺑﺎﻳﺪ اﺷﺎره ﻛﺮد ﻛﻪ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻣﺴﻠﻂ در زﻣﺎن ﻓﻮﻛﻮ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ‪،‬‬ ‫اﮔﺰﻳﺴﺘﺎﻧﺴﻴﺎﻟﻴﺴﻢ‪ ،‬ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ‪ ،‬ﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﻲ‪ ،‬و ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ ﺑﻮدﻧﺪ‪ .‬در دوره او ﻋﻠﻮم ﻣﺮﺑﻮط‬ ﺑﻪ اﻧﺴﺎن در دو ﻣﺴﻴﺮ روشﺷﻨﺎﺳﺎﻧﺔ ﻣﺘﻌﺎرض ﺳﻴﺮ ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﺮدو واﻛﻨﺸﻲ در ﺑﺮاﺑﺮ‬ ‫ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﺑﻮدﻧﺪ‪ ،‬ﻛﻪ در ﭘﻲ ﻛﻨﺎرﮔﺬاﺷﺘﻦ ﻣﻔﻬﻮم ﻓﺎﻋﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎي اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ و ﻣﻌﻨﺎﺑﺨﺶ‬ ‫ﺑﻮدﻧﺪ‪ .‬ﻧﮕﺮش ﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﺎﻧﻪ ﻛﻪ از ﻃﺮﻳﻖ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﻋﻴﻨﻲ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ ﻛﻞ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﻣﺴﺌﻠﺔ‬ ‫ﻣﻌﻨﺎ و ﻫﻢ ﻓﺎﻋﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ را ﺑﻪ ﻛﻨﺎري ﻧﻬﺎد و ﻧﮕﺮش ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ‪ ،‬ﻛﻪ ﻛﻮﺷﺶﻫﺎي‬ ‫ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﺎﻧﺔ ﻓﺎﻋﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎ‪ ،‬ﻛﻪ رﻳﺸﻪ در اﻓﻜﺎر دﻛﺎرت‪ ،‬ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬و ﻫﮕﻞ دارد‪ ،‬را ﺑﻪ ﻛﻨﺎري‬ ‫ﻣﻲﻧﻬﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ در ﭘﻲ ﺣﻔﻆ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ و ﻣﻲﻛﻮﺷﺪ ﻛﻪ در ﻛﺮدارﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و‬ ‫ﻣﺘﻮن ادﺑﻲ‪ ،‬ﻣﺤﺼﻮل اﻧﺴﺎن‪ ،‬ﻣﻌﻨﺎ را درﻳﺎﺑﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻤﻮاره در ﭘﻲ آن اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻓﺮاﺳﻮي‬ ‫ﻧﮕﺮشﻫﺎي ذﻛﺮﺷﺪه ﺑﺮود‪ .‬او از ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﻲ ﻛﻪ ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﺻﻮري رﻓﺘﺎر اﻧﺴﺎن را‬ ‫ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﺗﺤﻮﻻت ﻗﺎﻧﻮنﻣﻨﺪ ﻋﻨﺎﺻﺮ ﻓﺎﻗﺪ ﻣﻌﻨﺎ ﻗﺮار ﻣﻲدﻫﺪ اﺟﺘﻨﺎب ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬وي ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ از‬ ‫اﻧﺪﻳﺸﺔ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﺎﻧﺔ ﭘﻲﮔﻴﺮي ﻣﻨﺸﺄ ﻣﻌﻨﺎ در ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻣﻌﻨﺎﺑﺨﺶ ﻓﺎﻋﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ‬ ‫ﭘﺮﻫﻴﺰ ﻣﻲﻛﻨﺪ و از ﻛﻮﺷﺶﻫﺎي ﺗﻔﺴﻴﺮﮔﺮاﻳﺎﻧﻪ ﺑﻪﻣﻨﻈﻮر ﻛﺸﻒ ﻣﻌﻨﺎي ﺿﻤﻨﻲ ﻛﺮدارﻫﺎي‬ ‫اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻜﻲ ﺑﻪﻣﻨﻈﻮر اﺳﺘﺨﺮاج ﻣﻌﻨﺎي ﻣﺘﻔﺎوت و ﻋﻤﻴﻖﺗﺮي ﻛﻪ‬ ‫ﻛﺎرﮔﺰاران اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ آن ﻧﺎآﮔﺎﻫﻨﺪ اﺟﺘﻨﺎب ﻣﻲورزد )ﻫﻤﺎن‪.(54 - 53 :‬‬ ‫درﻣﺠﻤﻮع ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ‪ ،‬ﻛﻪ در ﭘﻲ ﻛﺸﻒ ﻗﻮاﻋﺪ ﻧﺎﺧﻮدآﮔﺎه ﻣﻌﺮﻓﺖاﻧﺪ‪ ،‬ﺳﻮژه‬ ‫)ﻋﻘﻞ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد( ﻣﻌﻨﺎﺑﺨﺶ را زﻳﺮ ﺳﺆال ﻣﻲﺑﺮد ﺣﺎل اﻳﻦ ﺳﻮژه ذﻫﻦ ﺷﻨﺎﺳﺎ‪ ،‬ﺳﻮژهاي ﻛﻪ از‬ ‫دﻛﺎرت‪ ،‬ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬و ﻫﮕﻞ ﺗﺎ ﻫﻮﺳﺮل ﭘﺮورده ﺷﺪ‪ ،‬ﻳﺎ ﺳﻮژه ﺗﻮﻟﻴﺪﻛﻨﻨﺪه و ﻛﺎرﮔﺮ‪ ،‬ﻛﻪ ﻣﺎرﻛﺲ آن‬ ‫را ﺑﻪﺟﺎي ﺳﻮژه ذﻫﻨﻲ ﮔﺬاﺷﺖ‪ ،‬ﺑﺎﺷﺪ‪ ،‬و ﺑﺎ ﻣﻔﻬﻮم ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ‪ ،‬ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫ﻗﺪرت‪ /‬داﻧﺶ و ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻛﺮدارﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻣﺸﺨﺺ ﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖﻫﺎي ﻣﺘﻜﺜﺮ‬ ‫ﻣﻲﭘﺮدازد‪ ،‬ﻣﻔﻬﻮم ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﺎرﻛﺲ‪،‬‬ ‫ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺳﻲ ﻛﻨﺖ‪ ،‬و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻛﻠﻲ و ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ را زﻳﺮ ﺳﺆال ﻣﻲﺑﺮد‪ .‬وي ﺑﺎ ﻣﻔﻬﻮم‬ ‫ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‪ ،‬ﻛﻪ آن را ﻧﻪ ﻣﺤﺪود ﺑﻪ ﻧﻬﺎد ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺘﻜﺜﺮ در ﺳﺮاﺳﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬و ﺳﻴﺎﺳﺖ را‬ ‫ﻫﺴﺘﻲﺑﺨﺶ اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬اﻟﮕﻮي ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ و ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻗﺮارداد اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ )ﺑﺪن‪ ،‬ﻫﺎﺑﺰ‪ ،‬ﻻك‪ ،‬و‬ ‫روﺳﻮ( را زﻳﺮ ﺳﺆال ﻣﻲﺑﺮد‪.‬‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﺤﺎﺻﺮه ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﺪن و ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت ﻣـﻲﭘـﺮدازد )ﻓﻮﻛـﻮ‪ ‫‪ 1388‬ب‪(40 :‬؛‬ ‫روح ]ﺳﻮژه‪ ،‬روان[ راـ ﻧﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و ﻣﺴﺘﻘﻞـ ﺑﻠﻜﻪ زاده روشﻫﺎي ﺗﻨﺒﻴﻪ‪ ،‬ﻣﺮاﻗﺒﺖ‪ ،‬و اﺟﺒﺎر‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ و اﻳﻦ روح را ﻧﻪ ﺟﻮﻫﺮ ‪ ...‬ﺑﻠﻜﻪ ﭼﺮخدﻧﺪهاي ]ﻣﻲداﻧﺪ[ ﻛﻪ از رﻫﮕـﺬر آن ﻣﻨﺎﺳـﺒﺎت‬ ‫ﻗﺪرت‪ ،‬داﻧﺸﻲ ﻣﻤﻜﻦ را ﻣﻮﺟﺐ ﻣﻲﺷﻮد و داﻧﺶ اﺛﺮﻫﺎي ﻗﺪرت را ﺗـﺪاوم ﻣـﻲﺑﺨﺸـﺪ ‪ ...‬و‬ ‫اﻧﺴﺎﻧﻲ )ﺳﻮژهاي( ﻛﻪ ﻣﺎ را ﺑﻪ آزادﺳﺎزﻳﺶ ﻓﺮا ﻣﻲﺧﻮاﻧﻨﺪ ﺧﻮد ﻣﻌﻠﻮل اﻧﻘﻴﺎد اﺳﺖ و روﺣﻲ ﻛﻪ‬ ‫ﺑﻪ او ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻲدﻫﺪ ﺧﻮد ﻗﻄﻌﻪاي اﺳﺖ در ﺗﺴﻠﻄﻲ ﻛﻪ ﻗﺪرت آن را ﺑﺮ ﺑﺪن اﻋﻤﺎل ﻣـﻲﻛﻨـﺪ‪.‬‬ ‫روح ﻣﻌﻠﻮل و اﺑﺰار ﻛﺎﻟﺒﺪﺷﻨﺎﺳﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ اﺳﺖ روح زﻧﺪان ﺑﺪن اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪.(40 :‬‬

‫ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻓﻮﻛﻮ ﺳﻮژه ﻓﺎﻋﻞ ﻗﺪرت )ﻫﺎﺑﺰ(‪ ،‬ﺳﻮژه ﻛﺎﺷﻒ ﺣﻘﻴﻘﺖ )دﻛﺎرت و ﻛﺎﻧﺖ(‪ ،‬و‬ ‫ﺳﻮژه ﻣﺤﺮك ﺗﺎرﻳﺦ )ﻫﮕﻞ و ﻣﺎرﻛﺲ( را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﻲﻛﺸﺪ و ﺣﻘﻴﻘﺖ را ﻧﻪ ﭘﺎداش ﺟﺎنﻫﺎي‬ ‫ ‫آزاده و ﻳﺎ ﻧﺎﺷﻲ از ﺗﺄﻣﻼت دروﻧﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﺤﻤﻴﻞﺷﺪه از ﺟﺎﻧﺐ اﻧﻀﺒﺎط اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻗﻄﺐﻧﻤﺎي ﻛﺎرﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﺳﻮژه و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻗﺪرت و اﺳﺘﺮاﺗﮋيﻫﺎي آن اﺳﺖ؛‬ ‫ﻗﺪرﺗﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻣﺤﺪودﻛﻨﻨﺪه ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻮﻟﺪ‪ ،‬و ﺑﺰرگﺗﺮﻳﻦ ﺗﻮﻟﻴﺪﻛﻨﻨﺪﮔﺎن آن »ﺣﻘﻴﻘﺖ« و »ﺳﻮژه«اﻧﺪ‪.‬‬


ﻓﻮﻛﻮ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ‬

‫ژاﻧﻮس ﻏﺮب از ﻳﻚ ﻃﺮف از اﻓﻼﻃﻮن ﺗﺎ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﺘﺄﺛﺮ از روﺣﺎﻧﻴﺖ ﺷﺮق‪ ،‬ﺑﻪدﻧﺒﺎل آزادي‬ ‫روح‪ ،‬اﺧﻼق‪ ،‬ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‪ ،‬و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻮده و از ﻃﺮف دﻳﮕﺮ ﻫﺪﻓﺶ‪ ،‬از ﻫﻮﻣﺮ ﺗﺎ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫ﻓﺮد از ﻗﻴﺪ و ﺑﻨﺪ ﻛﻠﻴﺎت )اﺧﻼق و ﻋﻘﻞ( ﺑﻮده اﺳﺖ‪ .‬در ﻳﻮﻧﺎن ﺑﺎﺳﺘﺎن‪ ،‬ﻛﻠﻴﺎت ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻘﺮاط و‬ ‫اﻓﻼﻃﻮن ﺣﺎﻛﻢ ﺷﺪﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ اﻳﻦ ﻛﻠﻴﺎت ﻫﻨﻮز دروﻧﻲ ﻧﺸﺪه ﺑﻮد و ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ ﻗﻮاﻧﻴﻦ و‬ ‫ﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬و درواﻗﻊ ﺑﻴﺮوﻧﻲ ﺑﻮد‪ .‬در ﻗﺮون وﺳﻄﻲ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﻛﻠﻴﺎت ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻣﻔﻬﻮم وﺟﺪان‬ ‫دروﻧﻲ ﺷﺪ‪ .‬رﻧﺴﺎﻧﺲ در ذات ﺧﻮد ﻛﻮﺷﺸﻲ ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او از ﻗﻴﺪ و ﺑﻨﺪ‬ ‫ﻛﻠﻴﺎت )ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و اﺧﻼق( ﺑﻮد‪ .‬ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻴﺶﺗﺮﻳﻦ ﺗﻼش ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد از‬ ‫ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت ﺑﻮده اﺳﺖ ﺧﻮد در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻛﻠﻴﺎت ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﺑﻪ ﺟﻌﻞ ﻛﻠﻴﺎت دﻳﮕﺮي )ﻋﻘﻞ‪ ،‬ﻋﻠﻢ‪،‬‬ ‫اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي‪ ،‬و دوﻟﺖ( ﭘﺮداﺧﺖ و ﻛﻮﺷﺶ ﺗﻤﺎم اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﻛﻮﺷﺸﻲ‬ ‫ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﺑﻮده اﺳﺖ؛ ﭼﺮاﻛﻪ دوﺑﺎره ﻓﺮد را زﻳﺮ ﺷﺎخ و ﺑﺮگ ﻛﻠﻴﺎت )اﺧﻼق ﻛﻠﻲ‪ ،‬دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ‪،‬‬ ‫ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪ ،‬ﻫﺴﺘﻲ‪ ،‬ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﺸﺮ‪ ،‬ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‪ ،‬ﻋﻠﻢ‪ ،‬اﺑﺮﻣﺮد‪ ،‬ارزشﻫﺎي واﻻ‪ ،‬ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ‬ ‫آرﻣﺎﻧﻲ ﺳﺨﻦ‪ ،‬و ‪ (...‬ﮔﻢ ﻛﺮدﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻛﻮﺷﺶﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ در ﻛﻠﻴﺖزداﻳﻲ )اﺧﻼق‪ ،‬ﻋﻘﻞ‪،‬‬ ‫ﻣﺼﻠﺤﺖ دوﻟﺖ‪ ،‬و ‪ (...‬و درواﻗﻊ ﺷﺮقزداﻳﻲ )ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ و وﺟﺪان( از زﻳﺴﺖ ﻓﺮد‪ ،‬وﻗﺘﻲ‬ ‫ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ روح زﻧﺪان ﺗﻦ اﺳﺖ ﺑﺮﺧﻼف ﺷﺮق ﻛﻪ ﺟﺴﻢ و ﺗﻦ را زﻧﺪان روح ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬از ﻫﻤﺔ‬ ‫آنﻫﺎ ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮ اﺳﺖ و ﻓﺮد را از دام ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻛﻠﻴﺖﺳﺎزي و ﻣﻨﻔﺮدﺳﺎزي ﭼﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ‪ ،‬ﭼﻪ‬ ‫زﻣﻴﻨﻲ‪ ،‬و ﭼﻪ دوﻟﺘﻲ ﻧﺠﺎت ﻣﻲدﻫﺪ‪ .‬اﮔﺮﭼﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻔﻬﻮم ﻗﺪرت در ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢﺳﻨﮓ ﻫﺴﺘﻲ در‬ ‫ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ و ﻳﺎ اراده ﻗﺪرت در ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻛﻠﻲ ﺑﺎﺷﺪ‪ ،‬و ﺑﻪ ﻗﻮل ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺧﻮد ﻣﻔﻬﻮم ﻗﺪرت‬ ‫از ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺳﻮژه وام ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ )ﻛﻠﻲ‪ ،(120 :1385 ،‬اﻣﺎ او ﻗﺪرتﻫﺎي ﻣﺸﺨﺺ را‬ ‫درﻧﻈﺮ ﻣﻲﮔﻴﺮد ﻧﻪ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ اﻧﺘﺰاﻋﻲ از آن را‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ )ﻧﻔﻲ( ﻋﻘﻼﻧﻲﺳﺎزي اداره ﻓﺮد‪،‬‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻪاﺻﻄﻼح در ﻋﻠﻮم ﻣﺨﺘﻠﻔﻲ ﭼﻮن ﭘﺰﺷﻜﻲ‪ ،‬روانﭘﺰﺷﻜﻲ‪ ،‬زﻧﺪان‪ ،‬ﻣﺪرﺳﻪ‪ ،‬و‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﺖﻫﺎي رﻓﺎه دوﻟﺖ رﻳﺸﻪ دارد‪ ،‬ﻣﻲﭘﺮدازد‪ ،‬ﻋﻘﻼﻧﻴﺘﻲ ﻛﻪ رﻓﺘﺎر ﻓﺮد را ﻫﺪاﻳﺖ ﻣﻲﻛﻨﺪ‬ ‫)ﻓﻮﻛﻮ‪ .(322 :1389 ،‬وي ﻫﻢ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ اﺧﻼﻗﻴﺎت ﻣﺴﻴﺤﻲ‪ ،‬روح‪ ،‬روان‪ ،‬وﺟﺪان‪ ،‬و اﺧﻼق ﻛﻪ‬ ‫ﭼﺸﻢﭘﻮﺷﻲ از ﺧﻮد را ﺷﺮط رﺳﺘﮕﺎري ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ (372 :‬و ﻫﻢ اداﻣﺔ اﺧﻼﻗﻴﺎت ﻣﺴﻴﺤﻲ‪،‬‬ ﻣﻨﻔﺮدﺳﺎزي و ﺳﻮژه ﻛﻪ اداﻣﺔ وﺟﺪان ﻣﺴﻴﺤﻲ در ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻣﺼﻠﺤﺖ دوﻟﺖ اﺳﺖ را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ‬ ‫ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ و ﭘﺮوﺳﺔ رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي از دام ﻛﻠﻴﺎت‪ ،‬و درواﻗﻊ رﻫﺎﻳﻲ ﻏﺮب از ﺷﺮق‪ ،‬را ﺑﻪ‬‫ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻣﻲرﺳﺎﻧﺪ‪.‬‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻓﻮﻛﻮ ﺣﻜﻢ ﻓﺎرﻣﺎﻛﻮن اﻓﻼﻃﻮن را دارد ﻫﻢ زﻫﺮ اﺳﺖ و ﻫﻢ ﭘﺎدزﻫﺮ‪ ،‬ﻫﻢ ﮔﺴﺴﺖ‬ ‫اﺳﺖ و ﻫﻢ ﺗﺪاوم؛ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﺔ اﺻﻴﻞ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﻛﺎر ﺟﺰ ﺑﺎ ﻧﻔﻲ ﻣﺪرﻧﻴﺘﺔ ﺗﺎرﻳﺨﻲ‬ ‫ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻤﻲﺷﺪ‪ ،‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﺧﻮد ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ »ﻣﻔﻬﻮم ﺗﺎرﻳﺨﻲ روﺷﻦﮔﺮي )ﻧﻘﺪ اﻛﻨﻮن(‬ ‫ﻣﻬﻢﺗﺮ از ﺣﻔﻆ ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪهﻫﺎي آن اﺳﺖ« )ﻣﺮﻛﻴﻮر‪ ،(213 :1389 ،‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﻟﻮﺗﺮ ﺑﺎ ﻧﻔﻲ‬ ‫ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺑﻪ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ اﺻﻴﻞ ﺑﺎزﮔﺸﺖ‪ ،‬ﻫﺪف ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ آزادي و رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫زﻳﺴﺖ ﺑﺸﺮي از ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻗﻴﺪ و ﺑﻨﺪ اﺳﻄﻮرهاي‪ ،‬ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و دﻳﻨﻲ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ اﻳﻦ آزادي‬ ‫زﻳﺴﺘﻲ ﺧﻮد در دام اﺳﻄﻮرهﻫﺎي دﻳﮕﺮ )روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﻛﻼنرواﻳﺖﻫﺎي ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻲ و‬ ‫ﻟﻴﺒﺮاﻟﻴﺴﺘﻲ‪ ،‬و اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژيﻫﺎ( اﻓﺘﺎد و ﺑﺎ ﺣﻘﺎﻳﻖ زﻣﻴﻨﻲ )ﻋﻠﻢ و ﻋﻘﻞ(‪ ،‬ﺑﻪﺟﺎي ﺣﻘﺎﻳﻖ آﺳﻤﺎﻧﻲ‬ ‫)اﺳﻄﻮره‪ ،‬دﻳﻦ‪ ،‬و ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ( ﺻﻮرتﻫﺎي دﻳﮕﺮي ﺑﻪ ﻣﺎده زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﺮد ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ‬ ‫آﺧﺮﻳﻦ ﺗﻘﻼي ﺧﺮوس ﺳﺮﺑﺮﻳﺪه ﻏﺮب )ﻣﺮگ ﺧﺪا و ارزشﻫﺎي ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ( در دﺳﺖﻳﺎﺑﻲ ﺑﻪ‬‫ﺣﻘﻴﻘﺖ)ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ و ﻋﻘﻞ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد( را از ﻧﻔﺲ اﻧﺪاﺧﺖ‪.‬‬

‬از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ ﻓﻮﻛﻮ‪ :‬ﻧﻘﺪ ﻛﻠﻴﺎت ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﺮ ذﻫﻨﻴﺖ ﺷﺨﺼﻲ‬

‫ﺑﻪ ﻗﻮل ﺗﺎﻳﻠﻮر‪ ،‬ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻘﺪ )اﻛﻨﻮن( ﻋﻘﻞ ﻣﺤﺾ را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ )اﻛﻨﻮن( ﻋﻘﻞ ﻏﻴﺮ ﻣﺤﺾ )اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ(‬ ‫ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻛﺮد؛ ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﺧﻮد ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ در اداﻣﺔ ﻓﻠﺴﻔﺔ اﻧﺘﻘﺎدي ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬و‬ ‫ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت اﺳﺖ‪ .‬ﻫﺮﻛﺪام از اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﻪ در زﻣﺎن ﺧﻮدﺷﺎن‬ ‫ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ‪ .‬ﻣﻦ در اﻳﻦﺟﺎ ﺳﻌﻲ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﭘﻴﺸﻴﻨﺔ ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ ﻓﻮﻛﻮ را ﻣﺨﺘﺼﺮاً ﺑﻴﺎن‬ ‫ﻛﻨﻢ‪ .‬ﺗﻤﺎم اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ )دﻳﻦ‪ ،‬اﺧﻼق‪ ،‬ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ و ﻋﻠﻢ‪ ،‬ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬و ‪ (...‬ﺑﺮ‬ ‫زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي و ذﻫﻦ واﻗﻌﻲ ﻓﺮد ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻘﺪ ﻧﻮﻋﻲ از ﺳﻠﻄﻪ‪،‬‬ ‫ﺧﻮد ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت دﻳﮕﺮي ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﺮدﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ ﺑﺮ‬ ‫زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ و ﺳﻮژه را ﻧﻴﺰ ﺷﻜﻞ دروﻧﻲﺷﺪن ﻛﻠﻴﺖ )اﺧﻼق و ﻋﻠﻢ(‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬درواﻗﻊ ﻫﺪف ﻫﻤﺔ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻣﺪرن از ﻛﺎﻧﺖ و ﺑﻮدﻟﺮ ﺗﺎ آدورﻧﻮ و ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻘﺪ‬ ‫ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪهﻫﺎي ﺳﻨﺖ و ﺷﺮق ﻣﻌﻨﻮي در زﻣﺎن ﺣﺎل اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻘﺪﻫﺎي او از اﺧﻼق ﻣﺴﻴﺤﻲ‬ ‫)اﺧﻼق آﻳﻴﻦﻧﺎﻣﻪاي( در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﺧﻼق ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ )اﺧﻼق زﻳﺒﺎﻳﻲﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ(‪ ،‬ﻛﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﺑﻮدﻟﺮ اﻧﺴﺎن‬ ‫را ﻗﺎﺑﻞ آﻓﺮﻳﻨﺶ و ﻧﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﻛﺸﻒ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺷﺒﺎﻧﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ )اﻃﺎﻋﺖ‪ ،‬رﻳﺎﺿﺖ‪ ،‬و‬ ‫‫وﺟﺪان(‪ ،‬در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ )آزادي(‪ ،‬ﭘﺮوژه ﻧﻴﭽﻪ در ﻧﻘﺪ ﻣﺒﺎﻧﻲ ﺷﺮﻗﻲ )ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ و‬ ‫اﺧﻼق( ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻏﺮب )آزادي ﻏﺮﻳﺰه( را ﺑﻪ ﺳﺮاﻧﺠﺎم رﺳﺎﻧﻴﺪ‪.‬‬ ‫ﺗﻜﻮﻳﻦ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﺪرن‪ ،‬ﺗﺎ ﺣﺪ زﻳﺎدي ﺑﻪﻣﻨﺰﻟﺔ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﻪ ﻏﻴﺎب ﻳﻘﻴﻦ ﻧﺎﺷﻲ از »ﻣﺮگ ﺧﺪا«‬ ‫ﺑﻮد‪ .‬در ﺟﻬﺎن ﭘﺴﺎﻣﺴﻴﺤﻲ‪ ،‬اﻧﺴﺎن ﻣﺪرن ﭼﻮن »ﺧﺮوﺳﻲ ﺳﺮﺑﺮﻳﺪه« ﻫﺮﺑﺎر ﺑﻪ داﻣﻦ ﻳﻜﻲ از‬ ‫ﺣﻘﺎﻳﻖ دﻧﻴﻮي ﭘﻨﺎه ﻣﻲﺑﺮد و ﺧﻮد ﺧﺪاﻳﺎن ﺟﺪﻳﺪي را ﺧﻠﻖ ﻣﻲﻛﺮد‪ .‬ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬و ﻣﺎرﻛﺲ‬ ‫ﻋﻘﻞ اﻧﺴﺎﻧﻲ را ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﺧﺪا در ﻫﺪاﻳﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﺸﺮ ﻛﺮدﻧﺪ و اﻳﻦ ﺣﺎدﺛﻪ‪» ،‬ﻣﺮگ ﺧﺪا«‪ ،‬را‬ ‫ﻣﻘﺪس ﻣﻲداﻧﺴﺘﻨﺪ و ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ و آزادي ﺑﺸﺮ اﻣﻴﺪوار ﺑﻮدﻧﺪ‪ ،‬ﻏﺎﻓﻞ از اﻳﻦﻛﻪ آنﻫﺎ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﻦ‬ ‫ﺧﺪاي آﺳﻤﺎنﻫﺎ‪ ،‬ﻛﻪ آن را ﺳﺎﺧﺘﺔ دﺳﺖ ﺑﺸﺮ ﻣﻲداﻧﺴﺘﻨﺪ‪ ،‬ﺧﺪاﻳﻲ ﻛﻪ ﻓﺮاﻓﻜﻨﻲ ﺷﺪه اﺳﺖ و‬ ‫اﻛﻨﻮن ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﮕﺎه اﺻﻠﻲ ﺧﻮﻳﺶ )ﺳﻮژه( ﺑﺮﮔﺮدد‪ ،‬ﺧﻮد ﺧﺪاﻫﺎي ﺟﺪﻳﺪي ﻣﺎﻧﻨﺪ روح‬ ‫ﻣﻄﻠﻖ و ﺟﺎﻣﻌﺔ ﺑﻲﻃﺒﻘﻪ آﻓﺮﻳﺪﻧﺪ‪ .‬ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت )ﻏﻴﺮ از آدورﻧﻮ(‪ ،‬ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﺄﺛﻴﺮﭘﺬﻳﺮي از‬ ‫ﻧﻘﺪﻫﺎي ﻓﺮوﻳﺪ و ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ روﻳﻜﺮد ﻣﻌﺘﺪلﺗﺮي ﺑﻪ ﺗﻤﺪن ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ داﺷﺖ‪ ،‬در اداﻣﺔ ﻫﻤﻴﻦ‬ ‫ﻣﺴﻴﺮ ﻗﺮار دارد‪ .‬ﭼﺮاﻛﻪ آنﻫﺎ ﻫﻢ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻮﻫﺮ ذاﺗﻲ و ﻣﺎﻫﻴﺖ ازﻟﻲ ﺧﺪا‪ ،‬ﺧﻮد ﮔﻮﻫﺮ و‬ ﻣﺎﻫﻴﺖ ذاﺗﻲ دﻳﮕﺮي را ﺑﺮاي اﻧﺴﺎن ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮدﻧﺪ و ﻫﻢﭼﻨﺎن ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ اﻧﺴﺎن و آرﻣﺎن‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺘﻨﺪ‪.‬‬

‫ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻛﺮﻛﮕﻮر‪ ،‬ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ‪ ،‬و ﺗﺎ ﺣﺪ زﻳﺎدي ﻓﺮوﻳﺪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻣﻴﺪواري ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬و‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﺮ ﻧﻘﺶ اﺗﻔﺎﻗﻲ زﻧﺪﮔﻲ و وﺿﻌﻴﺖ ﺗﺄﺛﺮآور ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻣﺘﻤﺮﻛﺰ ﺷﺪﻧﺪ )ﻟﻮوﻳﺖ‪،‬‬ ‫‪ .(18 :1385‬اﮔﺰﻳﺴﺘﺎﻧﺴﻴﺎﻟﻴﺴﺖﻫﺎ‪ ،‬از ﻛﺮﻛﮕﻮر ﺗﺎ ﺳﺎرﺗﺮ‪ ،‬ﻃﺒﻴﻌﺖ را ﻓﻘﻂ ﭘﺲزﻣﻴﻨﺔ ﭘﻨﻬﺎن وﺟﻮد‬ ‫ﺑﻪﺧﻮد واﻧﻬﺎده اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﻨﺪ )ﻫﻤﺎن(‪ .‬اﮔﺮ ﺑﻪ ﻗﻮل اﻓﻼﻃﻮن »ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﻣﺮدن اﺳﺖ« ﺑﻪ اﻳﻦ‬ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﺑﺮاي زﻧﺪﮔﻲ اﻧﺴﺎن ﻃﺮح و ﻣﻌﻨﺎﻳﻲ ﻣﻲرﻳﺰد ﭘﺲ ﻓﻠﺴﻔﻪ را ﺑﻪ ﻣﺮگ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدﻧﺪ‬ ﭼﺮاﻛﻪ »دازاﻳﻦ در ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﻧﻴﺴﺘﻲ و ﻣﺮگ ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﻮد آﮔﺎه ﻣﻲﺷﻮد« ﻧﻪ در آﻳﻴﻨﺔ ﺣﻘﻴﻘﺖ‬ ‫و ﻣﻌﻨﺎ‪ .‬ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻨﻈﺮ ﻣﺄﻳﻮﺳﺎﻧﻪ و ﻣﻨﻔﻲ ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ درﺑﺎره دﻧﻴﺎ ﻧﻴﺰ در اداﻣﺔ اﻳﻦ ﻣﻴﺮاث ﺑﺎﺷﺪ؛‬ ﻧﮕﺮﺷﻲ ﻛﻪ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن آن را ﻧﻪ ﺑﺎﻋﺚ رﻫﺎﻳﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﻗﻔﺲ آﻫﻨﻴﻨﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ در دﻧﻴﺎي‬ اﻓﺴﻮنزداﻳﻲﺷﺪه اﻣﻜﺎن رﻫﺎﻳﻲ از آن ﻧﻴﺴﺖ و ﻗﻔﺲ آﻫﻨﻴﻦ را زﻧﺪاﻧﻲ ﺳﺨﺖﺗﺮي از رداي‬ ‫زﻫﺪ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪.‬‬ ‫ﻓﻠﺴﻔﺔ ﮔﺮوه اول‪ ،‬ﺑﻪ ﻏﻴﺮ از ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﻓﻠﺴﻔﺔ آﮔﺎﻫﻲ و ذﻫﻦ اﺳﺖ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﮔﺮوه دوم‬ ‫ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺟﺴﻢ و ﺣﻴﺎت و ﺗﻦ اﺳﺖ‪ .‬ﮔﺮوه اول اﻣﻴﺪوار ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲاﻧﺪ و ﺑﻪ »ﺣﻘﻴﻘﺖ« ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ‪،‬‬ ‫ﮔﺮوه دوم ﻧﺎاﻣﻴﺪ از رﻫﺎﻳﻲ و ﺑﻪﺟﺎي ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻪ »ﻫﺴﺘﻲ«‪» ،‬ﻗﺪرت«‪» ،‬دوﻟﺖ«‪ ،‬و »ﻏﺮﻳﺰه«‬ ‫ﻣﻲﭘﺮدازﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﺳﺆاﻟﻲ ﻛﻪ در اﻳﻦﺟﺎ ﻣﻄﺮح اﺳﺖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﺎﻳﮕﺎه ﻓﻮﻛﻮ در اﻳﻦ ﻣﻴﺎن ﻛﺪام‬ ‫اﺳﺖ؟ ﻓﻮﻛﻮ اﮔﺮﭼﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ از »ﻧﻘﺪ ﺣﺎل« ﻛﺎﻧﺖ و ﻫﮕﻞ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺳﺮ ﺳﻮزﻧﻲ ﺑﺎ آرﻣﺎنﻫﺎي‬ ‫ﺳﻮژه‪ ،‬و ﺣﻘﻴﻘﺖﻣﺤﻮري آﻧﺎن ﻫﻢﮔﺮاﻳﻲ ﻧﺪارد و اﮔﺮﭼﻪ ﻣﻮاﻓﻖ ﮔﺬار ﻣﺎرﻛﺲ از ﻓﻠﺴﻔﻪ و‬ ‫ذﻫﻦﮔﺮاﻳﻲ اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ ﺑﻪ واﻗﻌﻴﺖ ﺳﻠﻄﻪ در زﻧﺪﮔﻲ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻋﻼﻗﻪ و اﻣﻴﺪي ﺑﻪ‬ ‫ﻋﻠﻢﮔﺮاﻳﻲ و ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﺎرﻛﺲ ﻧﺪارد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻧﻮآوريﻫﺎي ﺧﻮﻳﺶ‪،‬‬ ‫ﺑﺴﻴﺎر ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ‪ ،‬و ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ اﺳﺖ‪ .‬ﻣﺎ دراداﻣﻪ ﺑﻪ ﻓﻠﺴﻔﺔ اﻧﺘﻘﺎدي از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﭘﺮدازﻳﻢ و ﻫﻢﮔﺮاﻳﻲ و ﮔﺴﺴﺖ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻫﺮﻳﻚ از دو ﮔﺮوه ذﻛﺮﺷﺪه را‬ ‫ﺑﻴﺎن ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ؛ اﺑﺘﺪا ﺳﻴﺮ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺳﻮژهﻣﺤﻮري و ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ را از ﻛﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻫﮕﻞ ﺑﺮرﺳﻲ‬ ‫ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ ﺳﭙﺲ ﮔﺬار از ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ دﻳﻨﻲ ﺑﻪ ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ و ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻗﺘﺼﺎدي ﻳﺎ‬ ‫درواﻗﻊ ﮔﺬار از ذﻫﻦ ﺑﻪ ﻛﺎر را در ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﺎرﻛﺲ )ﺑﺎ واﺳﻄﺔ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ و اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ( ﭘﻲﮔﻴﺮي‬ ‫ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﻛﺮد‪ .‬ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻧﻴﭽﻪ و ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﻣﻲﭘﺮدازﻳﻢ ﻛﻪ ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﺠﺮي ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ )ﺑﻮرژوازي(‬ ‫ﻧﻘﺪ داﺷﺘﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﻛﻞ آرﻣﺎنﻫﺎ و ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ ﺳﻮژهﻣﺤﻮر ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻛﺸﺎﻧﺪﻧﺪ‪ .‬ﺑﻪوﻳﮋه‬ ‫ﻧﻴﭽﻪ ﻛﻪ اﺳﺎس ﻫﺴﺘﻲ را ﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺳﻮژه‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي‬ ‫ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ ﻛﻪ ﻣﻔﻬﻮم »ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ« ﻣﺎرﻛﺲ را‪ ،‬ﻛﻪ ﺑﻪ اﻗﺘﺼﺎد و ﻛﺎر ﻣﺤﺪود ﺷﺪه ﺑﻮد‪ ،‬ﺑﻪ‬ ‫ﺣﻮزه ﺑﻮروﻛﺮاﺳﻲ و ﺳﻴﺎﺳﺖ )ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﺳﺮﺑﺎز از اﺑﺰار ﺧﺸﻮﻧﺖ‪ ،‬ﻣﺤﻘﻖ از اﺑﺰار ﺗﺤﻘﻴﻖ‬ ‫و ‪ (...‬ﻫﻢ ﮔﺴﺘﺮش داد‪ .‬دراداﻣﻪ ﺑﻪ واﻟﺘﺮ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ ﻛﻪ در ﺗﺰﻫﺎﻳﻲ درﺑﺎره ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﺎرﻳﺦ آرﻣﺎنﻫﺎي‬ ‫دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻜﻲ و ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ را ﺑﻪ ﺳﺨﺮه ﻣﻲﮔﻴﺮد ﻣﻲﭘﺮدازﻳﻢ و در اداﻣﺔ آن ﺑﻪ ﮔﺮاﻣﺸﻲ و‬ ‫ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﻛﻪ ﻣﻔﻬﻮم ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ را از ﻛﺎرﺧﺎﻧﻪ و اﻗﺘﺼﺎد ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ روزﻣﺮه و‬ ‫ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺳﺮاﻳﺖ دادﻧﺪ ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﭘﺮداﺧﺖ‪ .‬رادﻳﻜﺎلﺗﺮﻳﻦ ﻋﻀﻮ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت آدورﻧﻮ اﺳﺖ‬ ‫ﻛﻪ ﻛﻞ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ‪ ،‬از »ادﻳﺴﻴﻮس« ﺗﺎ روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬را ﻋﺎﻣﻞ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮع اﺻﻠﻲ ﺗﺤﻘﻴﻖ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻔﻬﻮم ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ‬ ‫در ﻋﻠﻮم )دﻧﻴﻮي( اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻣﻲﭘﺮدازد ﻣﻲﭘﺮدازﻳﻢ‪ .‬درواﻗﻊ دﻏﺪﻏﺔ ﺗﻤﺎم اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان از ﻛﺎﻧﺖ‬ ‫ﺗﺎ ﻓﻮﻛﻮ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴﺎن و ﻧﻔﻲ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﺮ ذﻫﻦ واﻗﻌﻲ و زﻳﺴﺖ اﻓﺮاد‬ ‫اﺳﺖ ﻛﻪ از ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ و ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت دﻳﻨﻲ‪ /‬ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﺷﺮوع ﻣﻲﺷﻮد و ﺑﻪ‬ ‫ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ و ﺳﻠﻄﻪ در ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‪ ،‬ﻛﻪ ﺧﻮد ﻣﻔﻬﻮم اﻧﺴﺎن را ﻫﻢ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﻣﻲداﻧﺪ‪،‬‬ ‫ﺧﺘﻢ ﻣﻲﺷﻮد‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ ﺷﻜﺴﺖ ﭘﺮوﺳﺔ رﻫﺎﻳﻲ اﻧﺴﺎن ﻣﺪرن اﺳﺖ‪ ،‬ﺑﺎ ﭘﻴﻮﻧﺪدادن ﺣﻘﻴﻘﺖ و‬ ‫آرﻣﺎنﻫﺎي ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‪ ،‬و ﻫﻢ اداﻣﺔ آن؛ رﻫﺎﻳﻲ )ﺗﻦ( ﻓﺮد از دروﻧﻲﺷﺪن‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ )روح‪ ،‬ﺳﻮژه(‪ .‬ﺳﺆال اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﭼﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪي ﺑﺎ ﻛﺎﻧﺖ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﻌﺪ از‬ ‫ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت دارد؟ آﻳﺎ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﺎﻓﻲ ﺗﻤﺎم ﻋﻴﺎر ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎن آن اﺳﺖ ﻳﺎ در‬ اداﻣﺔ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي آﻧﺎن؟ اﮔﺮ ﻓﻮﻛﻮ در اداﻣﺔ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي آﻧﺎن اﺳﺖ‪ ،‬ﭼﮕﻮﻧﻪ؟ و ﭼﻪ ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻲ‬ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ آﻧﺎن )از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ آدورﻧﻮ( دارد؟ آﻳﺎ ﻓﻮﻛﻮ ﻛﻞ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ را زﻳﺮ ﺳﺆال ﻣﻲﺑﺮد ﻳﺎ ﺧﺎﺋﻨﺎن‬ ‫ﺑﻪ آن را‪ ،‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﻟﻮﺗﺮ ﻧﻪ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺧﺎﺋﻨﺎن ﺑﻪ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ را ﻧﻔﻲ ﻛﺮد؟ آﻳﺎ ﻓﻮﻛﻮ در‬ ‫ﻧﻔﻲ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ‪ ،‬ﺑﻪ ﺷﺮق )ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ( ﺑﺎزﻣﻲﮔﺮدد ﻳﺎ ﺑﻪ ﺷﺮﻗﻲزداﻳﻲ از ﻏﺮب‪ ،‬ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫ﺑﻴﺶﺗﺮ ﻓﺮد‪ ،‬ﻣﻲﭘﺮدازد؟ ﻓﺮﺿﻴﻪ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﻮﺷﺶ ﺗﻤﺎم ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎن ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ ﻓﻮﻛﻮ‬ ‫رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد از دام ﻛﻠﻴﺖ و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻮده اﺳﺖ ﺣﺎل آن ﻛﻠﻴﺖ ﭼﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و دﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ‪ ،‬ﭼﻪ‬ ‫ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري و ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬و ﭼﻪ ﺑﻮروﻛﺮاﺳﻲ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‪ ،‬ﺻﻨﻌﺖ و ﻓﺮﻫﻨﮓ‪ ،‬ﺳﻴﺴﺘﻢ و ﻳﺎ ﻋﻠﻮم‬ اﻧﺴﺎﻧﻲ و ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‪ .‬ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ ﻫﺮﻛﺪام از اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان در ﻗﺒﺎل ﻧﻔﻲ ﻛﻠﻴﺘﻲ‬ ‫ﺧﻮد ﻛﻠﻴﺖ دﻳﮕﺮي ﺟﻌﻞ ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ‪ ،‬ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﺎﻧﺖ ﻛﻪ ﮔﺮﭼﻪ ﺳﻠﻄﺔ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و دﻳﻦ ﺑﺮ ﻓﺮد را‬ ﻧﻘﺪ ﻛﺮد ﺧﻮد زﻣﻴﻨﺔ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت دﻳﮕﺮي )ﻋﻘﻞ و اﺧﻼق ﺑﺮ اﺳﺎس ﺳﻮژه ﻋﻘﻼﻧﻲ و اﺧﻼﻗﻲ(‬ را ﺑﺮ ﻓﺮد ﻓﺮاﻫﻢ آورد‪ ،‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻛﻠﻴﺖ )ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﻋﻘﻞ‪ ،‬اﺧﻼق‪ ،‬ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‪ ،‬و‬ ﺳﻮژه( و ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﻓﺮد ﻣﻲﭘﺮدازد و ﺧﻮد ﻫﻴﭻ ﻧﺴﺨﻪاي ﻧﻤﻲﭘﻴﭽﻴﺪ و ﻫﻴﭻ ﻛﻠﻴﺘﻲ را‬ ‫توﻟﻴﺪ و ﺻﺎدر ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ‪ .‬ﺑﻪﻋﺒﺎرت دﻳﮕﺮ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺻﻮرﺗﻲ‪ ،‬ﺑﺮ ﻣﺎده زﻳﺴﺖ ﻓﺮد را ﻧﻔﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪.‬‬


ﻛﺎﻧﺖ‬

ﭘﺎرادوﻛﺲ ژاﻧﻮس ﻏﺮب در ﻛﺎﻧﺖ ﻣﺘﺠﻠﻲ اﺳﺖ؛ از ﻳﻚ ﻃﺮف ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد از ﻛﻠﻴﺎت‬ ‫)ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و دﻳﻦ( ﺑﻨﻴﺎدي ﻓﻠﺴﻔﻲ داد؛ »روﺷﻦﮔﺮي ﺧﺮوج آدﻣﻲ اﺳﺖ از ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ‪ ،‬ﺑﻪﻛﺎرﮔﻴﺮي‬ ‫ﻓﻬﻢ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﺪون ﻫﺪاﻳﺖ دﻳﮕﺮي«‪» ،‬ﻣﻦ در روﺷﻦﮔﺮي ﺑﻴﺶ از ﻫﺮﭼﻴﺰ ﺧﺮوج آدﻣﻲ از‬ ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ ﺑﻪ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ در ﻗﻠﻤﺮو ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﭘﺎي ﻣﻲﻓﺸﺎرم زﻳﺮا ﺣﻜﻢﻓﺮﻣﺎﻳﺎن ﻣﺎ در‬ ‫دﻳﮕﺮ ﺣﻮزهﻫﺎ‪ ،‬ﻫﻢﭼﻮن ﻋﻠﻮم و ﻫﻨﺮﻫﺎ ﻣﻴﻠﻲ ﻧﺪارﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻘﺶ ﻗﻴﻢ را ﺑﺎزي ﻛﻨﻨﺪ و ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ در‬ ‫اﻣﻮر دﻳﻨﻲ از ﻫﺮ ﻧﻮع دﻳﮕﺮ اﻫﺎﻧﺖﺑﺎرﺗﺮ و زﻳﺎنﺑﺨﺶﺗﺮ اﺳﺖ« )ﻛﻬﻮن‪ .(57 - 51 :1385 ،‬از‬ ‫ﻃﺮف دﻳﮕﺮ ﺧﻮد‪ ،‬اﺻﻮل ﻛﻠﻲ دﻳﮕﺮي )اﺧﻼق و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻛﻠﻲ( را ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻴﺰه ﻋﻘﻞ )ﺳﻮژه(‬ ‫ﺑﺮاﻓﺮاﺷﺖ و ﺳﻮژه را ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد و ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﻛﺸﻒ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻣﻄﻠﻖ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﻋﻠﻮﻣﻲ‬ ﻛﻪ ﻛﺎﻧﺖ آنﻫﺎ را رﻫﺎ از ﻗﻴﻢﺳﺎزي و ﺳﻠﻄﻪ ﻣﻲداﻧﺪ ﻫﻤﺎن ﺳﻠﻄﻪاي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ آنﻫﺎ را ﻧﻘﺪ‬ ‫ﻣﻲﻛﻨﺪ؛ ﺳﻠﻄﺔ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ )ﭘﺰﺷﻜﻲ و روانﭘﺰﺷﻜﻲ و ‪ (...‬ﺑﺮ ﻓﺮد‪ .‬ﻛﺎﻧﺖ در ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ‬ ‫ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ ﭘﻴﺶﮔﺎم اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد ﻗﺎدر ﺑﻪ درك ﺳﻠﻄﺔ ﻋﻠﻮم ﻧﻴﺴﺖ و از ﻃﺮف دﻳﮕﺮ ﻫﻢ‬ ‫ﺳﻠﻄﺔ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ اﺧﻼق و ﻋﻘﻞ را ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲآورد و ﻋ‪‬ﻠﻢ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ را ﺑﺮ‬ ‫ﺳﺮ ﻧﻴﺰه ﻋﻘﻞ ﺑﺮاﻓﺮاﺷﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ ﻛﺎﻧﺖ ﭼﻬﺎرﭼﻮﺑﻲ ﺑﻨﻴﺎدﻳﻦ در ﻃﺒﻴﻌﺖ و در ﻓﻜﺮ ﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ‬ ‫در ﻫﺮ ﺟﻬﺎن ﻣﺤﺘﻤﻠﻲ ﺣﺮﻛﺎت ﻓﻴﺰﻳﻜﻲ اﺟﺴﺎم ﻣﺎدي ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ آن ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﺎﺷﺪ )ﺑﺮوﻧﻮﻓﺴﻜﻲ‪،‬‬ ‫‪ (624 :1376‬و از ﻧﻈﺮ او ﺑﻪ ﻣﻮازات ﺿﺮورتﻫﺎي ﻋﻠّﻲ ﺿﺮورتﻫﺎﻳﻲ اﺧﻼﻗﻲ ﻧﻴﺰ وﺟﻮد‬ ‫دارد )ﻫﻤﺎن‪(627 :‬؛ ذﻫﻦ ﺻﻮر ﺷﻨﺎﺳﺎي ﺧﻮد را ﻛﻪ ﻣﻌﻴﻦ و ﻣﻘﺪر از ﺟﺎﻧﺐ ﻓﻬﻢ اﻧﺴﺎﻧﻲ اﺳﺖ‬ ‫ﺑﺮ ﻣﺎده ﻧﻬﺎﻳﻲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﻛﺎﭘﻠﺴﺘﻮن‪ .(242 /6 :1375 ،‬از ﻧﻈﺮ ﻛﺎﻧﺖ دﻧﻴﺎي ﺧﺎرج‬ ‫ﻓﻘﻂ ﻣﺎده اﺣﺴﺎس را ﺑﺎﻋﺚ ﻣﻲﺷﻮد‪ ،‬اﻣﺎ دﺳﺘﮕﺎه ذﻫﻦ ﻣﺎ اﻳﻦ ﻣﺎده را ﺑﻪﻟﺤﺎظ زﻣﺎﻧﻲ و ﻣﻜﺎﻧﻲ‬ ‫ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺗﺼﻮرات را ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲﺳﺎزد )راﺳﻞ‪ .(969 :1365 ،‬ﻛﺎﻧﺖ اﻧﻘﻼب رﻳﺎﺿﻲ و‬ ‫ﻓﻴﺰﻳﻚ را‪ ،‬ﻛﻪ ﻋﻠﻢ ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﭘﻴﺸﻴﻨﻲ ﺑﻨﻴﺎد ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﻮد و ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﺎ ﻃﺮحﻫﺎي از ﭘﻴﺶ‬ ‫اﻧﺪﻳﺸﻴﺪهﺷﺪه ﻣﺎ ﻣﻄﺎﺑﻘﺖ ﻳﺎﺑﺪ‪ ،‬وارد ﺣﻮزه ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻛﺮد )ﻛﺎﭘﻠﺴﺘﻮن‪ (243 /6 :1375 ،‬و ﺑﻪ‬ ‫ﻗﻮل ﺧﻮدش اﻧﻘﻼب ﻛﭙﺮﻧﻴﻜﻲ در ﻓﻠﺴﻔﻪ اﻳﺠﺎد ﻛﺮد‪ .‬اﻳﻦ ﭼﻴﺰي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ ﺑﻪﻋﻨﻮان‬ ‫ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺳﻨﺘﻲ از آن ﻳﺎد ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻓﺮد )ﺗﺠﺮﺑﻪ( را در ﺑﺮاﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ )ﻓﻬﻢ( ﻣﻨﻔﻌﻞ ﻣﻲداﻧﺪ و زﻣﻴﻨﺔ‬ ‫ﺗﺴﻠﻂ ﺧﺮد و ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺑﺮ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲآورد )ﻣﻴﻠﺮ‪ .(33 :1382 ،‬از ﻧﻈﺮ او ﺗﺤﻤﻴﻞ‬ ‫اﺻﻮل رﻳﺎﺿﻲ و ﻓﻴﺰﻳﻚ ﺑﺮ ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺴﺎﻧﻲ‪ ،‬ﻓﺮوﻛﺎﺳﺘﻦ ﻫﻤﻪﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﻳﻚ اﺻﻞ ﺑﻨﻴﺎدي اﺳﺖ و‬ ‫اﻳﻦﻛﻪ ﭘﺸﺖ اﻳﻦ ﺗﻘﻠﻴﻞﮔﺮاﻳﻲ اﻓﺮاﻃﻲ آرﻣﺎنﻫﺎي ﺑﻮرژوازي ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎزار را ﺑﺮ اﺳﺎس‬ ‫ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪﭘﺬﻳﺮ و اﺻﻮل ﻛﻤﻲ اﺳﺘﻮار ﻣﻲﺳﺎزد )‪ (Horkheimer, 1927: 190‬و ﻣﻌﺮﻓﺖ‬ ‫ﻓﺮدي را واﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻓﺎﻋﻠﻴﺘﻲ ﻛﻠﻲ‪ ،‬ﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬و ﺗﻘﺪﻳﺮي ﺧﺎرج از اراده آدﻣﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻓﺎﻋﻠﻴﺖ ﻋﺎم‬ ‫ﻛﺎﻧﺖ در ﻫﮕﻞ ﺑﻪ روح ﻣﻄﻠﻖ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ ﻛﻪ واﻗﻌﻴﺖ را ﺷﻜﻞ ﻣﻲدﻫﺪ )ﻛﺎﻧﺮﺗﻮن‪:1387 ،‬‬ ‫‪ .(254‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﻮژه و ﻗﻮاﻋﺪ ﺟﻬﺎنﺷﻤﻮل اﺧﻼﻗﻲ و ﻋﻘﻼﻧﻲ ﻛﺎﻧﺖ را زﻧﺪان روﺣﺎﻧﻲ‪،‬‬ ‫ﺟﺴﻢ و ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﺮ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬ ‫ﺷﻮﭘﻨﻬﺎور آﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺲﻫﺎي ﺧﺪا )ارزشﻫﺎي اﺧﻼﻗﻲ‪ /‬ﻣﻌﻨﻮي و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻛﻠﻲ( را ﺧﻔﻪ‬ ‫ﻛﺮد و ﭘﺮوﺳﺔ »ﻣﺮگ ﺧﺪا« را ﻛﺎﻣﻞ ﻛﺮد‪ .‬ﻛﭙﺮﻧﻴﻜﻮس‪ ،‬ﮔﺎﻟﻴﻠﻪ‪ ،‬ﻛﭙﻠﺮ‪ ،‬و ﻧﻴﻮﺗﻮن ﻫﻤﻪ ﺑﻪﻃﻮر ﺑﺮاﺑﺮ‬ ‫ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ ﺧﺪا دﻧﻴﺎ را ﺑﺮ اﺳﺎس ﻧﻈﻤﻲ رﻳﺎﺿﻲﮔﻮﻧﻪ ﻣﻨﻈﻢ ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ و آنﻫﺎ‬ ‫ﻣﻲﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪوﺳﻴﻠﺔ رﻳﺎﺿﻴﺎت دﻧﻴﺎ را ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ و ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ‪ .‬در ﻗﻴﺎﺳﻲ ﺑﺎ اﻧﺠﻴﻞ‪ ،‬ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﻪﺷﻜﻞ‬ ‫ﻛﺘﺎب ﻣﻘﺪس ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه و ﺑﻪ زﺑﺎن رﻳﺎﺿﻲ ﻗﺎﺑﻞ ﺧﻮاﻧﺪن اﺳﺖ )‪ (Lowith, 1989: 142‬ﻳﺎ ﺑﻪ‬ ‫ﻗﻮل ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ دﻧﻴﺎﻳﻲ ﭼﻮن ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻧﻴﭽﻪ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ اﻳﻦ ﻧﻮع ﻓﻬﻢ از ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﺎ ﻛﺎﻧﺖ‬ ‫و ﻫﮕﻞ و ﺷﻮﭘﻨﻬﺎور زﻳﺮ ﺳﺆال رﻓﺖ‪ .‬ﻛﺎﻧﺖ ذﻫﻦ را ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻛﻨﺔ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻧﺪاﻧﺴﺘﻪ‬ ‫اﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﻘﺎﻧﻴﺖ ﺧﺪا را از ﻃﺮﻳﻖ آن ﺑﺘﻮان ﺷﻨﺎﺧﺖ‪ .‬ﻟﺬا ﻓﻬﻢ ﺧﺪا ﺑﺮ اﺳﺎس ﻃﺒﻴﻌﺖ زﻳﺮ‬ ‫ﺳﺆال رﻓﺖ )‪ .(Owen, 1995: 87‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻛﺎﻧﺖ ﺑﺎ زﻳﺮﺳﺆالﺑﺮدن ﺷﻨﺎﺧﺖ واﻗﻌﻴﺖ و ﺧﺪا‪،‬‬ ‫زﻣﻴﻨﻪﺳﺎز رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﺷﺪ‪ .‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل ﻛﺎﻧﺖ اﮔﺮﭼﻪ ﺧﺪاي ﻃﺒﻴﻌﻴﻮن و رﻳﺎﺿﻲداﻧﺎن را زﻳﺮ‬ ‫ﺳﺆال ﺑﺮد‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد ﺧﺪاي اﺧﻼﻗﻲ ﺟﺪﻳﺪي ﺳﺎﺧﺖ )‪ .(Nishitani, 1990: 13‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﻧﻴﭽﻪ ﺑﺎ‬ ﺷﻮﭘﻨﻬﺎور اﻳﺪه ﺧﺪا و اﺧﻼق ﻣﺴﻴﺤﻲ و ﺣﺘﻲ اﺧﻼق ﻋﻘﻼﻧﻲ ﻛﺎﻧﺖ زﻳﺮ ﺳﺆال رﻓﺖ و آنﻫﺎ‬ ‫را ﻧﺎﺷﻲ از ﻋﺪم اراده ﻳﺎ اراده ﻣﻨﻔﻲ داﻧﺴﺘﻨﺪ )‪ ،(Owen, 1995: 89‬اﻣﺎ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﻮﭘﻨﻬﺎور ﻧﻴﺰ‬ ﺧﻮد اراده ﻛﻮري را ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﭼﻨﺪان از رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد در ﻣﻘﺎﺑﻞ‬ ‫اﻳﻦ »اراده ﻛﻮر« ﻧﺎاﻣﻴﺪ ﺑﻮد ﻛﻪ در آﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺧﻮد ﺑﻪ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ و ﺑﻮدا‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﺎن دﻳﮕﺮي‬ ‫ﻏﺮب و ﺷﺮق ﭘﻨﺎه ﺑﺮد‪.‬‬

ﻫﮕﻞ‬

‫ﻫﮕﻞ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ ذﻫﻨﻲ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻓﻴﺨﺘﻪ‪ ،‬و ﻳﺎﻛﻮﺑﻲ ﭘﺮداﺧﺖ و ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﺳﻮژه ﻣﺠﺮد و‬ ‫ﻏﻴﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻛﺸﺎﻧﺪ و از اﻳﻦ ﺑﺎﺑﺖ از ﻛﺎﻧﺖ و ﻓﻴﺨﺘﻪ در‬ ‫ﻧﻘﺪ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻛﻠﻲ و اﺻﻮل ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺑﺮ ﻓﺮد ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد زﻣﻴﻨﺔ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت‬ ‫دﻳﮕﺮي )ﺳﻮژه اﺧﻼﻗﻲ و ﻋﻘﻼﻧﻲ‪ ،‬ﺗﺎرﻳﺦ و ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ ﻓﻠﺴﻔﻲﺷﺪه( را ﻓﺮاﻫﻢ آورد‪ .‬اﮔﺮﭼﻪ‬ ‫ﻫﮕﻞ ]ﻫﺪف[ ﻓﻠﺴﻔﻪ ]را[ اﺳﺎﺳﺎً ﻧﻘﺪ دﻳﻦ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻟﻮﻛﺎچ‪ (638 :1376 ،‬و ﻓﻠﺴﻔﻪ راه ﺣﻞ‬ ‫ﻓﻜﺮي ﻧﻬﺎﻳﻲ ﺑﺮاي ﺗﻤﺎم ﻣﺴﺎﺋﻞ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺣﺎل ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ را ﺑﻪدﺳﺖ ﻣﻲدﻫﺪ )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ ،(336‬اﻣﺎ او ﺳﻌﻲ در وﺣﺪت ﺧﺮد ﻓﻠﺴﻔﻲ و ﺻﻠﻴﺐ ﻣﺴﻴﺤﻲ دارد )ﻟﻮوﻳﺖ‪ (41 :1387 ،‬و‬ ‫ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ را ﺑﺎ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻣﻲدﻫﺪ‪ .‬از ﻧﻈﺮ ﻫﮕﻞ ﺟﻮﻫﺮ ﻣﻴﻨﻮي در ﻓﺮد ﻣﻨﻔﺮد‬ ‫ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺑﻪ ﺳﻮژه ﺑﺪل ﻣﻲﺷﻮد )ﻫﻤﺎن‪ .(64 :‬آﺷﺘﻲ ﺧﺮد‪ /‬اﻳﻤﺎن و ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ و دوﻟﺖ آرﻣﺎن‬ ‫ﻫﮕﻞ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(86 :‬از ﻧﻈﺮ ﻫﮕﻞ ﻣﻬﻢﺗﺮﻳﻦ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻣﺮدم ﺑﻪ اﻣﺮ اﺧﻼق‬ ‫اﺳﺖ )اﺣﻤﺪي‪ .(156 :1379 ،‬ﻫﮕﻞ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ اﻳﺠﺎﺑﻲ را ﻧﻘﺪ‪ ،‬و از ذﻫﻦ ﺷﻨﺎﺳﺎ دﻓﺎع ﻛﺮد‬ ‫ذﻫﻨﻲ ﻛﻪ ﺧﻮد ﻗﺎﻧﻮنﮔﺬار ﺧﻮد ﺑﺎﺷﺪ‪ .‬ﺑﻪﻋﺒﺎرت دﻳﮕﺮ ﻫﮕﻞ ﺧﻮاﺳﺘﺎر دروﻧﻲ و ذﻫﻨﻲﻛﺮدن‬ ‫ﻗﺎﻧﻮن اﺧﻼﻗﻲ ﺑﻴﺮوﻧﻲ و ﻣﺴﻴﺤﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻮژه ﺑﺎ اﺧﺘﻴﺎر ﺧﻮﻳﺶ آن را ﺑﭙﺬﻳﺮد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻫﮕﻞ‬ ﻣﺬﻫﺐ و اﺧﻼق را ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻲ ﺳﻠﻄﻪ و ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﺮون از ذﻫﻦ و آﻳﻴﻦﻧﺎﻣﻪاي‬ ‫ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﺗﻤﺎم ﻛﻮﺷﺶ او‪ ،‬ﻛﻪ در اداﻣﺔ ﻛﻮﺷﺶ ﻟﻮﺗﺮ و ﺟﻨﺒﺶ اﺻﻼح دﻳﻨﻲ اﺳﺖ‪ ،‬دروﻧﻲﻛﺮدن‬ ‫اﺧﻼق در ذﻫﻦ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮان ﺳﻮژه اﺳﺖ‪ ،‬و اﻳﻦ ﻫﻤﺎن دروﻧﻲﻛﺮدن ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت در ﺳﻮژه‬ ‫اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮان ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺧﻮد و ﺳﻮژه ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻪ )ﻗﺪرت( ﺑﻪ آن ﻣﻲﺗﺎزد‪.‬‬ ﻫﮕﻞ ﺑﺎ ﻧﻔﻲ »ﺷﻲء ﻓﻲﻧﻔﺴﻪ« ﻛﺎﻧﺘﻲ وﺣﺪت اﻧﺪﻳﺸﻪ و ﻫﺴﺘﻲ و ﺟﻬﺎن ذﻫﻨﻲ و ﻋﻴﻨﻲ را‬ ‫ﻛﺎﻣﻞ ﺳﺎﺧﺖ )ﻣﺎرﻛﻮزه‪ .(81 ،80 :1388 ،‬از ﻧﻈﺮ ﻫﮕﻞ ﺟﻬﺎن ﺑﻪ ذﻫﻦ ﺗﻌﻠﻖ دارد و ﺻﻮرت‬ راﺳﺘﻴﻦ ذﻫﻦ و واﻗﻌﻴﺖ ﻧﻬﺎﻳﻲ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﻫﻨﺮ و دﻳﻦ و ﻓﻠﺴﻔﻪ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ (103 :‬ﻛﻪ ﺷﻜﻞ‬ ‫ﻧﻬﺎﻳﻲ اﻳﻦ ﺻﻮر ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻓﻠﺴﻔﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ در ﺗﺤﻮل ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺧﻮد ﺣﻘﻴﻘﺖ را از ﻃﺮﻳﻖ داﻧﺶ‬ ‫درﻣﻲﻳﺎﺑﺪ و دوﻟﺖ ﻓﺮﺟﺎﻣﻴﻦ ﻣﺮﺣﻠﺔ اﻳﻦ ﺗﺤﻮل اﺳﺖ‪ .‬ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻫﻤﺎن ذﻫﻨﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮد را‬ ‫ﺑﻪ ﮔﻮﻧﺔ ذات و واﻗﻌﻴﺖ ﻛﻠﻲ ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(104 :‬دوﻟﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻣﻠﻜﻮت و روح‬ ‫واﻗﻌﻴﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻪﭼﻴﺰ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ اﻳﻦ روح واﻗﻌﻴﺖ ﺳﺎزﮔﺎري داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ‪ .‬درواﻗﻊ ﻛﻞ ﻓﻠﺴﻔﺔ‬ ‫ﻫﮕﻞ ﺗﺼﻮﻳﺮي از ﻓﺮاﮔﺮدي اﺳﺖ ﻛﻪ »ﻓﺮد ﻛﻠﻲ ﻣﻲﺷﻮد« و اﺳﺘﻘﻼل راﺳﺘﻴﻦ را ﺗﻨﻬﺎ وﺣﺪت و‬ ‫ﺗﺪاﺧﻞ ﻓﺮدﻳﺖ و ﻛﻠﻴﺖ ﻣﻲداﻧﺪ در دوﻟﺖ آرﻣﺎﻧﻲ‪ ،‬ﻓﺮد ﺟﺰﺋﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺧﻮد ﺑﺎ‬ ‫ﺑﻴﺶﺗﺮﻳﻦ ﺣﺪ آزادي ﻳﻌﻨﻲ دوﻟﺖ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻳﺎﺑﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(105 :‬از ﻧﻈﺮ او اﺧﻼﻗﻴﺎت دوﻟﺖ و‬ ‫ﻣﻌﻨﻮﻳﺎت ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻫﻢدﻳﮕﺮ را ﺗﻀﻤﻴﻦ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ و درﻧﻬﺎﻳﺖ ﺳﻌﻲ در آﺷﺘﻲ دوﻟﺖ ﺑﺎ وﺟﺪان‬ ‫ﻣﺬﻫﺒﻲ و ﻓﻠﺴﻔﻪ دارد )ﻫﻤﺎن‪ .(85 :‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﻫﮕﻞ »ﺳﻮژه ﻣﺠﺮد را ﻧﻪ ﻓﺮد ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻠﺖ ]ﻣﻲداﻧﺪ[‬ ‫ﻛﻪ در ﺟﺮﻳﺎن زﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮد ﺑﻪ دوﻟﺖ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲﺷﻮد« )ﻫﮕﻞ‪ .(399 :1382 ،‬و دوﻟﺖ را ﻓﺮاﺗﺮ‬ ‫از ﻓﺮد‪ ،‬ﺷﻜﻞ واﻻي ﺧﺮد اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ ،‬ﺷﻜﻞ زﻣﻴﻨﻲ اﻳﺪه‪ ،‬و ﺗﺤﻘﻖ و ﻓﻌﻠﻴﺖ اﻳﺪه اﺧﻼﻗﻲ داﻧﺴﺖ‬ ‫)اﺣﻤﺪي‪ .(214 :1379 ،‬ﻻزم ﺑﻪ ﺗﻔﺼﻴﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺗﻤﺎم آن ﭼﻴﺰي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﺗﺤﺖ‬ ‫ﻋﻨﺎوﻳﻦ »ﺳﻴﺎﺳﺖ ﭼﻮﭘﺎﻧﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ«‪» ،‬ﻗﺪرت ﻣﺸﺮف ﺑﺮ ﺣﻴﺎت« و »ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت« و‬ ‫»ﺑﻬﻨﺠﺎرﺳﺎزي« ﺳﻮژه‪ ،‬ﺑﻪواﺳﻄﺔ ﻋﻠﻮم و ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ آن ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬درواﻗﻊ ﺗﻤﺎم ﻧﻘﺪﻫﺎي‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﺳﻮژه ﻫﻤﻴﻦ دروﻧﻲﻛﺮدن اﺧﻼق ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ اﺳﺖ‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬در‬ ‫ﻣﻘﺎﺑﻞ دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﻨﻜﺮ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ ﺛﺎﺑﺖ و ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺑﻨﻴﺎدﻳﻦ و ﻏﺎﻳﺎت ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ اﺳﺖ‬ ‫و ﺑﻪﺟﺎي ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺗﺎرﻳﺦ ﭼﻴﺰي ﺟﺰ ﺗﻜﺮار و ﺑﺎزﻳﭽﻪ ﻧﻤﻲﻳﺎﺑﺪ )ﻣﻴﻠﺰ‪ .(78 :1382 ،‬اﺳﺎس ﻛﺎر‬ ‫ﻫﮕﻞ ﻣﻴﺎﻧﺠﻲﮔﺮي ﻣﻴﺎن ﺳﻮژه و اﺑﮋه اﺳﺖ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﺎرﻳﺦ او ﺑﺮاي ﺣﻞ ﺗﻀﺎد ﻣﻴﺎن اﻳﻦ دو و‬ ‫»اﻳﻦﻫﻤﺎﻧﻲ« آنﻫﺎ اﺳﺖ ﻛﻪ درﻧﻬﺎﻳﺖ در ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺧﻮد او‪ ،‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﺧﻮدش‪ ،‬در اﺗﺤﺎد ﺳﻮژه و‬ ‫اﺑﮋه اﻳﻦﻫﻤﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻣﻲرﺳﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ اﻳﻦﻫﻤﺎﻧﻲ ﺳﻮژه و اﺑﮋه اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﺎ‬ ‫ﻣﻨﺤﻞ و ﻫﻀﻢﺷﺪن اﺑﮋه در ﺳﻮژه‪ ،‬ﻳﺎ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﺳﻮژه ﺑﺮ اﺑﮋه )واﻗﻌﻴﺖ(‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻫﻀﻢﻛﺮدن‬ ‫ﺳﻮژه در اﺑﮋه )واﻗﻌﻴﺘﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﺎن ﻗﺪرت اﺳﺖ( ﺑﻪ »اﻳﻦﻫﻤﺎﻧﻲ« دﺳﺖ ﻣﻲﻳﺎﺑﺪ‪ .‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ از‬ ‫ﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬اﻧﺴﺎن ﻧﻪ ﻫﺪف ﺗﺎرﻳﺦ )ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬و ﻣﺎرﻛﺲ( ﺑﻠﻜﻪ ﻧﺘﻴﺠﺔ ﮔﻤﺮاهﻛﻨﻨﺪه ﺗﺎرﻳﺦ‬ ‫اﺳﺖ )ﭘﻮﺳﺘﺮ‪.(24 :1389 ،‬‬ ‫اﮔﺮﭼﻪ ﻫﮕﻞ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﭘﺮداﺧﺖ و ﻣﻔﻬﻮم‬ ‫ﻏﻴﺮ ﺗﺠﺮﻳﺪي و ﻏﻴﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺳﻮژه را ﺑﻪ ﺑﺎد اﻧﺘﻘﺎد ﮔﺮﻓﺖ )اﺣﻤﺪي‪ (158 :1379 ،‬و ﺳﻮژه را‬ ‫ﻧﻪ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ اﻣﺮي ﻛﺎﻣﻞ و ﺗﻤﺎمﺷﺪه ﺑﻠﻜﻪ ﻓﺮاﺷﺪ داﺋﻤﻲ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‬ ‫ﻳﻌﻨﻲ ﺳﻮژه را ﻧﻪ اﺳﺘﻌﻼ )ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻛﺎﻧﺘﻲ( ﺑﻠﻜﻪ راﺑﻄﻪ و ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ‬ ‫ﻣﺬﻫﺐ )آﻳﻴﻦﻧﺎﻣﻪاي( ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ‪ ،‬و ﺑﻌﺪ اﻳﺠﺎﺑﻲ آن ﭘﺮداﺧﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ و‬ ‫ﺟﺒﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ را ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﺮد‪ .‬وي اﺻﻮل ﻛﻠﻲ )اﺧﻼق و ﻗﺎﻧﻮن( را ذﻫﻨﻲ ﻛﺮد‬ و درواﻗﻊ ﺑﻨﻴﺎد ﺳﻮژهاي ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﺗﻤﺎم ﺗﻼﺷﺶ را ﺑﺮاي ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﻲ آن ﺑﻪﻛﺎر ﺑﺴﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﻫﮕﻞ‬ ‫و ﻛﺎﻧﺖ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ‪.‬‬ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻫﮕﻞ زﻳﺮ ﺗﻴﻎ ﺟﺮاﺣﻲ ﺳﺨﺖ ﻫﮕﻠﻴﺎن ﺟﻮان ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ؛ ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﻨﻴﺎد ﻓﻠﺴﻔﺔ‬ ‫دوﻟﺖ را زﻳﺮ ﺳﺆال ﺑﺮد و ﻛﺮﻛﮕﻮر ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﺬﻫﺐ را ﺑﺎد اﻧﺘﻘﺎد ﮔﺮﻓﺖ‪ .‬درﻛﻞ ﻫﮕﻠﻴﺎن ﺟﻮان ﻫﻢ‬ ‫دوﻟﺖ ﻣﻮﺟﻮد و ﻫﻢ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ را ﻧﻔﻲ ﻛﺮدﻧﺪ )ﻟﻮوﻳﺖ‪ .(57 :1387 ،‬ﻗﺒﻞ از ﭘﺮداﺧﺘﻦ ﺑﻪ‬ ‫ﻫﮕﻠﻴﺎن ﺟﻮان ﺑﻪوﻳﮋه ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ و ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬اﺟﺎزه دﻫﻴﺪ اﺷﺎره اي ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﺨﺘﺼﺮ ﺑﻪ ﮔﻮﺗﻪ ﻧﻴﺰ‬ ‫داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ‪.‬‬

ﮔﻮﺗﻪ‬

ﮔﻮﺗﻪ ﺑﻪ ﻛﻮﺷﺶ ﻫﮕﻞ در ﻣﻴﺎﻧﺠﻲﮔﺮي ﻣﻴﺎن ﺳﻮژه و اﺑﮋه ارج ﻣﻲﻧﻬﺪ و ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻧﺴﺎن‬ در ﻓﺮاﻳﻨﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﺟﻬﺎن ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ اﻳﺪهﻫﺎ ﻧﭙﺮدازد و ﻫﻢﭼﻮن ﻫﮕﻞ اﻣﻮر اﻧﺴﺎنﻫﺎ را ﺗﺎﺑﻊ‬ ‫ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻛﻞ ﻣﻲداﻧﺴﺖ )ﻫﻤﺎن‪ ،(31 - 28 :‬اﻣﺎ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺧﺮد ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﺎ ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ‬ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻫﮕﻞ را ﺧﻮش ﻧﺪاﺷﺖ و ﻛﻞ دﻛﺘﺮﻳﻦ ﻣﺴﻴﺤﻲ را ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺑﻪ ﺷﻌﻮر ﺑﺸﺮ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ .(48 :‬وي اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺖ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺑﻪﺟﺎي اﻧﺠﻴﻞ ﻛﺘﺎب ﻣﻘﺪس ﻣﺎ )ﻏﺮﺑﻲﻫﺎ( ﻫﻮﻣﺮ ﺑﻮد‬ ‫ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎ ﺳﻮداﻳﻲ ﻣﺰاﺟﻲ ﺧﺎورزﻣﻴﻦ آﺷﻨﺎ ﻧﻤﻲﺷﺪﻳﻢ‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﻓﺎوﺳﺖ روﺣﺶ را‪ ،‬در ازاي‬ ‫ﻟﺬات دﻧﻴﻮي‪ ،‬ﺑﻪ ﺷﻴﻄﺎن ﻓﺮوﺧﺖ )ﻓﺎوﺳﺖ ﻧﻤﺎد ﮔﺴﺴﺖ از ﺧﺪا و آﺳﻤﺎن ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ زﻣﻴﻦ و‬ ‫ﻏﺮﻳﺰه اﺳﺖ(‪ .‬ﮔﻮﺗﻪ ﺟﻨﺒﺶ ﻟﻮﺗﺮ را آزادي از ﻏﻞ و زﻧﺠﻴﺮ ﻛﻮﺗﻪﺑﻴﻨﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ و اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺖ‬ ‫ﻛﻪ ﻣﺎ از ﻛﻼم و اﻳﻤﺎن ﻣﺴﻴﺤﻲ ﺑﻪ ﻣﻨﺶ و ﻛﺮدار ﻣﺴﻴﺢ ﻣﻲرﺳﻴﻢ‪ .‬اﻳﻦ ﻋﺒﺎرت آﻏﺎزﮔﺎه راﻫﻲ‬ ﺑﻮد ﻛﻪ از ﻫﮕﻞ ﺑﻪ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ و ﺳﭙﺲ ﺑﺤﺮانﻫﺎي ﺑﻨﻴﺎدي )ﻣﺮگ ﺧﺪا( رﺳﻴﺪ و ﺗﻼشﻫﺎي ﻣﺘﺒﺎﻳﻦ‬ ‫ﻧﻴﭽﻪ و ﻛﺮﻛﮕﻮر‪ ،‬ﺑﺮاي اﻧﺘﺨﺎب ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺑﻴﻦ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ و ﻛﺎﻓﺮﻛﻴﺸﻲ‪ ،‬واﻛﻨﺶﻫﺎي ﻗﻄﻌﻲ آﻧﺎن ﺑﻪ‬ ‫ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ ﺑﻲﺷﻜﻠﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻫﮕﻞ و ﮔﻮﺗﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪهاش ﺑﻮدﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪.(47 :‬‬

ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ‬

‫ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ در ﻛﺘﺎب ﮔﻮﻫﺮ ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ‪ ،‬دﻳﻦ را ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﮔﻮﻫﺮ اﻧﺴﺎن داﻧﺴﺖ )اﺣﻤﺪي‪،‬‬ ‫‪ (177 :1379‬و ﻛﻞ ﺧﺪاﺷﻨﺎﺳﻲ را اﻧﺴﺎنﺷﻨﺎﺳﻲ واروﻧﻪ ﻧﺎﻣﻴﺪ‪ .‬وي ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﻌﻤﻘﻲ‪ ،‬از اﺳﭙﻴﻨﻮزا‬ ‫ﺗﺎ ﻫﮕﻞ‪ ،‬را در راﺳﺘﺎي رﻫﺎﻳﻲ اﻧﺴﺎن از ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ دﻳﻨﻲ ﺗﻠﻘﻲ ﻛﺮد‪ ،‬و ﺧﺪا را ﻧﻤﺎﻳﺎنﮔﺮ‬ اﻧﺴﺎن ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﻪ داﻧﺴﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(215 :‬ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺷﻠﻴﻨﮓ‪ ،‬را ﮔﺬاري‬ ‫ﻣﻬﻢ در ﮔﺴﺴﺖ از ﺷﺮق و ﻏﺮﺑﻲ ﺷﺪن ﻣﻲداﻧﺪ‪» :‬اﻧﺴﺎن ﺷﺮﻗﻲ در دلﻣﺸﻐﻮﻟﻲاش ﺑﺎ ﻳﮕﺎﻧﮕﻲ‪،‬‬ ‫در دﻳﺪن ﻧﺎﻫﻢﺳﺎﻧﻲﻫﺎ ﻧﺎﺗﻮان ﻣﻲﺷﻮد‪ ،‬اﻧﺴﺎن ﻏﺮﺑﻲ در دلﻣﺸﻐﻮﻟﻲاش ﺑﺎ ﻧﺎﻫﻢﺳﺎﻧﻲﻫﺎ‪ ،‬ﻳﮕﺎﻧﮕﻲ‬ ‫را ﻓﺮاﻣﻮش ﻣﻲﻛﻨﺪ اﮔﺮ ﺷﻠﻴﻨﮓ رو ﺑﻪ ﺷﺮق دارد )اﻳﻦﻫﻤﺎﻧﻲ( ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ ﺑﻪﺳﻮي ﻏﺮب‪،‬‬ ‫ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﻧﺎﭼﻴﺰاﻧﮕﺎري ﺷﺮق اﺳﺖ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ ﻧﺎﻫﻢﺳﺎﻧﻲ اﺳﺖ« )اﺳﭙﻠﻮﻳﭻ‪.(98 :1377 ،‬‬ ‫ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل او اﮔﺮﭼﻪ ﻫﮕﻞ را ﺑﻴﺶ از ﺷﻠﻴﻨﮓ در روﻧﺪ ﺷﺮقزداﻳﻲ )ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ( از‬ ‫ﻏﺮب )اﻧﺴﺎن ﺟﺴﻤﺎﻧﻲ( ﺗﺤﺴﻴﻦ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ ،‬اﻣﺎ اﻳﻦ روﻧﺪ را ﻧﺎﺗﻤﺎم ﻣﻲداﻧﺪ ﭼﺮاﻛﻪ ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد او‪ ،‬ﻛﻪ‬ ‫ﻓﻠﺴﻔﻪاش اداﻣﺔ ﻧﻘﺪ اﻛﻨﻮن ﻛﺎﻧﺖ و ﺑﻮدﻟﺮ اﺳﺖ و ﻣﺎﻧﺪهﻫﺎي ﮔﺬﺷﺘﻪ در زﻣﺎن ﺣﺎل را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ‬ ‫ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ‪ ،‬ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ از ﻃﺮﻳﻖ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ در اﻧﺪﻳﺸﺔ اﻣﺮوز ﻣﺎﻧﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﻘﺪ ﺷﻮد‪،‬‬ ‫ﭼﺮاﻛﻪ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻣﻄﻠﻖ )ﺧﺪا‪ ،‬اﻳﺪه‪ ،‬و ﻳﺎ روح( آﻏﺎز ﻛﻨﺪ و اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻧﻪ ﻗﺎﺋﻢ ﺑﻪ‬ ‫ذات ﺑﻠﻜﻪ از ﻫﺴﺘﻲ ﭘﺪﻳﺪ ﻣﻲآﻳﺪ‪ .‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻓﻠﺴﻔﺔ روحﮔﺮاي ﻫﮕﻞ ﻣﻲﭘﺮدازد‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ .(16 - 15 :‬ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد او اﻳﺪهﻫﺎ ﺑﺎﻳﺪ از ﺧﻠﻮص آﺳﻤﺎﻧﻲ ﺑﻲرﻧﮓ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻪ ﺟﺰﺋﻴﺖ‬ ‫ﻣﺸﺎﻫﺪهﭘﺬﻳﺮ ﻓﺮود آﻳﻨﺪ و ﺣﻜﻤﺖ ﻧﺎب را ﻣﺴﺘﻠﺰم دﻧﻴﻮيﺷﺪن داﻧﺴﺖ )ﻟﻮوﻳﺖ‪.(115 :1387 ،‬‬ ‫او ﺳﻌﻲ در ازﺑﻴﻦﺑﺮدن دوﮔﺎﻧﮕﻲ ﺟﻬﺎن ﺣﺴﻲ و ﺟﻬﺎن ﻓﺮاﺣﺴﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ و دوﮔﺎﻧﮕﻲ ﻛﻠﻴﺴﺎ و‬ ‫دوﻟﺖ‪ ،‬ﺑﻪﻧﻔﻊ ﺟﻬﺎن ﺣﺴﻲ و دوﻟﺖ داﺷﺖ و روح ﻣﻄﻠﻖ را ﻫﻤﺎن روح ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ داﻧﺴﺖ‬ ‫ﻛﻪ ﭼﻮن ﺷﺒﺤﻲ در ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ ﺳﺮﮔﺮدان اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(117 :‬او وﻇﻴﻔﺔ ﻓﻠﺴﻔﻪ را‬ ‫»ﺗﻮﻫﻢزداﻳﻲ« داﻧﺴﺖ و ﻧﻘﺪ ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ در ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ را ﻣﻨﻮط ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻛﻞ ﻋﻘﻞﺑﺎوري‬ ‫داﻧﺴﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(121 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ در ﻧﻈﺮ وي آﻏﺎزﮔﺎه ﻓﻠﺴﻔﺔ راﺳﺘﻴﻦ ﻧﻪ ﺧﺪا‪ ،‬ﻧﻪ ﻣﻄﻠﻖ و ﻧﻪ‬ ‫ﻫﺴﺘﻲ در ﺧﻮد‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﭼﻴﺰي ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﺮانﻣﻨﺪ‪ ،‬ﻣﻌﻴﻦ و واﻗﻌﻲ اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻪوﻳﮋه اﻧﺴﺎن ﻓﺎﻧﻲ‬ ‫واﻗﻌﻴﺘﻲ اﺳﺖ ﻛﺮانﻣﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺮگ ﺑﺮاﻳﺶ ﻳﻚ اﻳﺠﺎب اﺳﺖ‪ .‬ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﻌﻨﺎﻳﻲ ﻫﮕﻞ ﺑﻪ ﻓﻠﺴﻔﺔ‬ ‫ﺣﺲﮔﺮاﻳﻲ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ ﺧﺘﻢ ﺷﺪ وي ﻧﻘﺶ ﻣﻬﻤﻲ در ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت )روح‪ ،‬ﻣﻌﻨﺎ‪ ،‬ﻋﻘﻞ‪ ،‬و‬ ‫اﺧﻼق( ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﻲ ﻓﺮد داﺷﺖ‪ ،‬اﻣﺎ وي ﻣﻔﻬﻮم ﻛﻠﻲ از اﻧﺴﺎن را ﺑﻪﺟﺎي اﻧﺴﺎن‬ ‫اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻧﻬﺎد ﻛﻪ ﺑﺎ ﻧﻘﺪ ﻣﺎرﻛﺲ و اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ از ﻣﻔﻬﻮم اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻛﻠﻲ او ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﺪ )ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻴﺰ‬ ‫اﻧﺴﺎن را ﻣﺨﻠﻮق ﺟﺪﻳﺪ ﺧﺪاوﻧﺪﮔﺎر داﻧﺶ داﻧﺴﺖ(‪ .‬اﻫﻤﻴﺖ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ در اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻠﺴﻔﺔ‬ ‫روﺣﻲ ﻫﮕﻞ و اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ آﻟﻤﺎن را ﺳﺮ ﭘﺎي ﺧﻮد ﻗﺮار داد و راﻫﻲ ﺑﻪﺳﻮي ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ و اﻧﺴﺎن‬ ‫ﺟﺴﻤﺎﻧﻲ و ﺣﺴﻲ ﮔﺸﻮد‪ .‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل اﮔﺮﭼﻪ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻛﻠﻲ و روح و اﻳﺪه و ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ را زﻳﺮ‬ ‫ﺳﺆال ﺑﺮد ﺧﻮد ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻛﻠﻲ از اﻧﺴﺎن ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺳﺎﺧﺖ و ﻣﺎﻫﻴﺖ از ﭘﻴﺶ ﺗﻌﻴﻴﻦﺷﺪهاي را‬ ‫ﺑﺮ زﻳﺴﺖ اﻧﺴﺎن ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﺮد و ﻫﻤﻴﻦ وﺟﻮد اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ را ﻻزم ﻣﻲﻛﺮد‪.‬‬

اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ‬

‫ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ اﮔﺮﭼﻪ ﻛﻞ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و روﺣﻲ و ﻓﺮاﺣﺴﻲ را زﻳﺮ ﺳﺆال ﺑﺮد‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد ﮔﻮﻫﺮي‬ ‫ذاﺗﻲ و ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺑﺮاي اﻧﺴﺎن ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮد‪ .‬اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ ﻫﻢ ذﻫﻦﺑﺎوري ﻫﮕﻞ را ﺑـﻪ ﻧﻘـﺪ‬ ‫ﻛﺸﺎﻧﻴﺪ و ﻫﻢ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺟﺰﻣﻲ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ را‪ .‬وي ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﺮدو را ﻧﻤﺎد ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ داﻧﺴـﺖ‬ او ﮔﻮﻫﺮ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ را ﺑﺎ اﻳﺪه ﻣﻄﻠﻖ ﻫﮕﻠﻲ ﻳﻜـﻲ داﻧﺴـﺖ ﭼﺮاﻛـﻪ ﻓﻮﺋﺮﺑـﺎخ ﮔـﻮﻫﺮي از ﭘـﻴﺶ‬ ‫ﺗﻌﻴﻴﻦﺷﺪه را ﻣﺎﻫﻴﺖ اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﻴﺴﺖ‪ .‬او ﻗﻠﻤﺮو ﮔﻮﻫﺮﻫﺎ را ﻗﻠﻤﺮو دﻳـﻦ‬ ‫داﻧﺴﺖ و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﮔﻮﻫﺮي را‪ ،‬ﻣﺎﻧﻨـﺪ ﺣﻘﻴﻘـﺖ‪ ،‬اﻧﺴـﺎﻧﻴﺖ‪ ،‬را ﻏﻴـﺮ واﻗﻌـﻲ و ﻓﺮاﺗـﺮ از »ﻣـﻦ«‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﻔﻲ ﺷﻮد )اﺣﻤﺪي‪ .(1379 :‬وي »اﻧﺴﺎن ﮔﺮاﻳﻲ و ﺟﺎﻣﻌﻪﮔﺮاﻳﻲﻫـﺎي ﻋﺼـﺮ‬ ‫ﻣﺪرن را ﭼﻴﺰي ﺑﻴﺶ از راﺳﺖﻛﻴﺸﻲ ﻛﻬﻦ و اوﻫﺎم ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ دﻳﻨـﻲ ﻧﻤـﻲداﻧﺴـﺖ« )اﺳـﭙﻠﻮﻳﭻ‪،‬‬ ‫‪ (339 :1377‬و اﻧﺴﺎن آرﻣﺎﻧﻲ را ﻫﻤﺎن ﻣﻨﺠﻲﮔﺮاﻳﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ )ﻫﻤﺎن‪(340 :‬‬ ‫از ﻧﻈﺮ اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ ﻫﺮ ﻓﺮد »ﻣﻦ« ﻣﺎﻟﻚ دﻧﻴﺎي ﺧﻮﻳﺶ اﺳﺖ و ﺧﺮد اﻳﻦﺟﻬﺎﻧﻲ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ‪،‬‬ ‫ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ و ﻏﺎﻳﺖﺑﺎوري ﻣﺪرنﻫﺎ را اﺳﻄﻮره و ﻧﻔﻲ »ﻣﻦ« ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﻤﺔ‬ ‫اﻳﻦﻫﺎ ﺑﺎ اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ ﭼﻴﺰي اﻟﻬﻲ در درون اﻧﺴﺎن‪ ،‬از اﻧﺴﺎن ﻋﺎدي ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﻫﺴﺖ آﮔﺎﻫﻲ‬ ‫ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ )ﻟﻮوﻳﺖ‪ .(157 :1387 ،‬ﻓﻠﺴﻔﺔ اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻣﻬﻤﻲ در ﮔﺬار از اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﺑﻪ‬ ‫زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﺑﻮد و راه را ﺑﺮاي ﮔﺴﺴﺖ ﻣﺎرﻛﺲ از ﻫﮕﻞ و ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ ﻫﻤﻮار ﻛﺮد‪ ،‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل‬ ﻣﺎرﻛﺲ »ﻣﻦ« اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ را اﻣﭙﺮاﺗﻮري ﺟﻬﺎﻧﻲ و ﻣﻔﻬﻮم ﻛﻠﻲ ﺟﺎﻣﻌﺔ ﻣﻨﺤﻂ ﺑﻮرژوازي داﻧﺴﺖ ﻛﻪ‬ ‫ﺑﻪ ﻣﺎﻟﻜﻴﺖ‪ ،‬ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻣﻄﻠﻖ و ﻓﺮاواﻗﻌﻲ ﻣﻲدﻫﺪ‪ .‬اﮔﺮ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻣﺮﻛﻴﻮر از ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻛﻪ وي او را ﻳﻚ‬ ‫آﻧﺎرﺷﻴﺴﺖ ﻧﻮ ﻣﻲﺧﻮاﻧﺪ‪ ،‬را درﺳﺖ ﺑﺪاﻧﻴﻢ ﻫﻢﺳﺎﻧﻲﻫﺎي زﻳﺎدي ﺑﻴﻦ اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ و ﻓﻮﻛﻮ در ﻧﻘﺪ‬ ‫ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ ﺑﺮ ﻓﺮد وﺟﻮد ﺧﻮاﻫﺪ داﺷﺖ‪.‬‬

ﻣﺎرﻛﺲ‬

ﻣﺎرﻛﺲ از رادﻳﻜﺎلﺗﺮﻳﻦ ﻫﮕﻠﻲﻫﺎي ﺟﻮان ﺑﻮد ﻛﻪ ﻧﻘﺪ دﻳﻦ و روح را ﺑـﻪ ورﻃـﺔ ﻧﻘـﺪ زﻣـﻴﻦ و‬ ‫ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻛﺸﺎﻧﺪ » ﺑﺮاي آﻟﻤﺎن ﻧﻘﺪ دﻳﻦ ﻛﺎﻣﻞﺷﺪه و ﭘـﻴﺶﺑﺎﻳﺴـﺘﺔ ﻫـﺮ ﻧﻘـﺪي اﺳـﺖ« )اﺳـﭙﻠﻮﻳﭻ‪،‬‬ ‫‪ .(1377‬از ﻧﻈﺮ ﻣﺎرﻛﺲ‪:‬‬ ‫اﻧﺴﺎن دﻳﻦ را ﻣﻲﺳﺎزد‪ ،‬دﻳﻦ اﻧﺴﺎن را ﻧﻤﻲﺳﺎزد‪ ... ،‬دﻳﻦ ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ اﻧﺴﺎﻧﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ‬ ‫را ﮔﻢ ﻛﺮده اﺳﺖ‪ ... ،‬دﻳﻦ ﺗﺤﻘﻖ ﺧﻴﺎﻟﻲ اﻧﺴﺎﻧﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ واﻗﻌﻴﺘﻲ راﺳﺘﻴﻦ ﺑﻪدﺳﺖ ﻧﻴﺎورده اﺳﺖ‬ ‫‪ ...‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﭼﺎﻟﺶ ﺑﺎ دﻳﻦ‪ ،‬ﻧﺎﺳﺮراﺳﺖ ﭼﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﺟﻬﺎﻧﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ دﻳﻦ ﻋﻄﺮ و ﺑﻮي ﻣﻌﻨﺎ آن اﺳﺖ‬ ‫دﻳﻦ آه آﻓﺮﻳﺪه ﺳﺘﻢدﻳﺪه‪ ،‬روح دﻧﻴﺎي ﺑﻲروح و اﻓﻴﻮن ﺗﻮدهﻫﺎﺳﺖ )اﺳﭙﻠﻮﻳﭻ‪.(320 :1377 ،‬‬

ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻣﺎرﻛﺲ ﻧﻘﺪ دﻳﻦ را ﺗﻤﺎمﺷﺪه ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﭼﺮاﻛـﻪ ﻣـﻲﺑﺎﻳﺴـﺖ ﺑـﻪ ﻧﻘـﺪ ﺷـﺮاﻳﻄﻲ‬ ﭘﺮداﺧﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ زاﻳﺶ دﻳﻦ ﺷﺪه اﺳﺖ او اﺣﺴﺎس دﻳﻨﻲ را ﻣﺤﺼﻮل اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻣﻲداﻧﺴـﺖ‬ ‫)اﺣﻤﺪي‪ .(624 :1379 ،‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ زﻣﻴﻦ‪ ،‬ﺳﻴﺎﺳﺖ‪ ،‬دوﻟﺖ‪ ،‬و درﻧﻬﺎﻳﺖ رواﺑﻂ ﺗﻮﻟﻴـﺪ‬ ‫و ﻣﻨﺎﺳﺒﺎت اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اي ﭘﺮداﺧﺖ ﻛﻪ دوﻟﺖ و دﻳﻦ را ﭘﺪﻳﺪ آوردهاﻧـﺪ‪ .‬ﭼـﻮن ﻫـﺮدو )دﻳـﻦ و‬ ‫دوﻟﺖ( ﻧﻤﺎد ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴﺎن واﻗﻌﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ‪ .‬ﻣـﺎرﻛﺲ ﺳـﻠﻄﻪ و اﺳـﺎرت دﻳـﻦ را ﺑﺴـﻴﺎر‬ ‫ﻋﻤﻴﻖﺗﺮ از ﻫﮕﻞ و ﮔﻮﺗـﻪ درﻳﺎﻓﺘـﻪ ﺑـﻮد و ﺟﻨـﺒﺶ دﻳـﻦﭘﻴﺮاﻳـﻲ را آزادي »از ﻏـﻞ و زﻧﺠﻴـﺮ«‬ ‫ﻧﻤﻲداﻧﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد او »ﻟﻮﺗﺮ ﺑﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﺑﺮ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﻣﺘﻜﻲ ﺑـﺮ ﺳﺮﺳـﭙﺮدﮔﻲ ﻓـﺎﺋﻖ آﻣـﺪ‪ ،‬اﻣـﺎ‬ ‫ﺑﻨﺪﮔﻲ ﻣﺘﻜﻲ ﺑﺮ اﻋﺘﻘﺎد را ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ آن ﻛﺮد و ﺑﺎ ﺑﻪزﻧﺠﻴﺮﻛﺸﻴﺪن دلﻫـﺎ‪ ،‬ﺗـﻦ را از زﻧﺠﻴـﺮ آزاد‬ ‫ﻛﺮد« )اﺳﭙﻠﻮﻳﭻ‪) (321 :1377 ،‬ﻗﻄﻌﺎً ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺴﻴﺮ از ﻟﻮﺗﺮ ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻮاﻓﻖﺗـﺮ اﺳـﺖ ﺗـﺎ ﺑـﺎ‬ ‫ﺗﻔﺴﻴﺮ ﮔﻮﺗﻪ و ﻫﮕﻞ(‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ دﻏﺪﻏﺔ ﻧﻬﺎﻳﻲ ﻣﺎرﻛﺲ ﻧﻪ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴـﻢ ﺑﻠﻜـﻪ اﻧﺴـﺎنﺑـﺎوري ﺑـﻮد‬‫)دوﻧﺎﻳﻔﺴﻜﺎﻳﺎ‪.(24 :1389 ،‬‬ ‫ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ ﻫﻢ ﺑﻪ دوﻟﺖ ﺗﻘﺪس ﺑﺨﺸﻴﺪ و ﻫﻢ ﻓﻠﺴﻔﻪ را ﺑﺎ دﻳﻦ آﺷﺘﻲ داد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ دﻳﻦ‪ ،‬دوﻟﺖ‪ ،‬و ﻓﻠﺴﻔﻪ را »ﺷﻜﻞ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ‪ ،‬اﻧﺴﺎن ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ از ﺟﻬﺎن راﺳﺘﻴﻦ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﻣﺎرﻛﺲ ذﻫﻦ ﻓﻠﺴﻔﻲ را ذﻫﻦ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪﺷﺪه از ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ در ﭼﻬﺎرﭼﻮب‬ ‫ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻲاﻧﺪﻳﺸﺪ ﻳﻌﻨﻲ ذﻫﻨﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪﺻﻮرت اﻧﺘﺰاﻋﻲ ﺧﻮد را درﻣﻲﻳﺎﺑﺪ «‬ ‫)ﻣﺎرﻛﺲ‪ (231 :1383 ،‬و ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﺎور ﺑﻮد ﻛﻪ »اﻧﺪﻳﺸﺔ اﻧﺘﺰاﻋﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ و‬ ‫ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻫﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﺧﺎرﺟﻲ اﺳﺖ« )ﻫﻤﺎن‪ .(234 :‬وي در ﻧﻘﺪ ﻫﮕﻞ ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﺪ‪:‬‬ »ﻫﮕﻞ ذات آدﻣﻲ را ﺑﺎ ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻲداﻧﺪ ﺑﻨـﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﻴﮕـﺎﻧﮕﻲ ذات آدﻣـﻲ ﭼﻴـﺰي ﺟـﺰ‬ ‫ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ ﻧﻴﺴﺖ‪ .‬اﻧﺴﺎن )ﻫﮕﻠﻲ( ﻧﻪ اﻧﺴﺎن واﻗﻌﻲ‪ ،‬ﻧﻪ ﻃﺒﻴﻌﺖ‪ ،‬ﺑﻠﻜـﻪ ﻓﻘـﻂ اﻧﺴـﺎﻧﻲ‬ ‫اﻧﺘﺰاﻋﻲ اﺳﺖ‪ .‬ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ )ﻫﮕﻠﻲ( ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﭼﻴﺰي ﺟﺰ ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ« )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ .(236‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻣﺎرﻛﺲ »اﻧﺴﺎنﺑﺎوري ﺧﻮد را ﻫﻢ از اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ )ﻫﮕـﻞ( و ﻫـﻢ از ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴـﻢ‬ ‫)ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ( ﻣﺘﻤﺎﻳﺰ ﻣﻲﻛﻨﺪ« )ﻫﻤﺎن‪ .(240 :‬ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد ﻣﺎرﻛﺲ ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ ﻣﺬﻫﺐ را درك ﻛـﺮد‪ ،‬اﻣـﺎ‬ ‫ﺑﻪ ﻋﻠﻞ وﺟﻮدي آن ﻧﭙﺮداﺧﺖ )وﻟﻒ‪ .(28 :1385 ،‬ﻣﺎرﻛﺲ اﺑـﺪاع ﻣـﺬﻫﺐ را ﻧـﻪ ﺻـﺮﻓﺎً ﻳـﻚ‬ ﺧﻄﺎي ﻧﺎﻣﻴﻤﻮن ﺑﻠﻜﻪ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﻪ ﺷﻮرﺑﺨﺘﻲﻫﺎي زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲداﻧﺪ و ﻛـﺎر ﺑﻴﮕﺎﻧـﻪﺷـﺪه را ﻋﻠـﺖ‬ ‫آﻓﺮﻳﻨﺶ ﻣﺬﻫﺐ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(38 :‬ﺑﺮاي ﻫﮕﻞ و ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ ازﺧﻮدﺑﻴﮕـﺎﻧﮕﻲ ﭘﺪﻳـﺪهاي ﺻـﺮﻓﺎً‬ ‫ﻓﻜﺮي اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺑﺮاي ﻣﺎرﻛﺲ ﻓﺮاﻳﻨﺪي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﻣﺎدي اﺳﺖ‪ ،‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ وﺿﻌﻴﺖ ﻫﺎي‬ ‫اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻛﺎر ﺑﻴﮕﺎﻧﻪﺷﺪه و ازﺧـﻮدﺑﻴﮕـﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴـﺎن ﭘﺮداﺧـﺖ؛ وي ﺑـﺎ ﭘﺎﻳـﺎن ﺳـﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴـﺖ‬ ‫ﻣﺘــﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و ﻣــﺬﻫﺒﻲ‪ ،‬و ازﺧﻮدﺑﻴﮕــﺎﻧﮕﻲ دﻳﻨـﻲ‪ ،‬ﺑــﻪ ﻧﻘــﺪ ﺳــﻠﻄﺔ اﺟﺘﻤــﺎﻋﻲ و اﻗﺘﺼــﺎدي و‬ ‫ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﻛﺎرﮔﺮ در ﻛﺎرﺧﺎﻧﻪ‪ ،‬در دﻧﻴﺎي واﻗﻌﻲ ﺑﻮرژوازي‪ ،‬ﭘﺮداﺧﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ او ﻫﮕﻞ ﻛﻞ‬ ‫ﺗﺎرﻳﺦ و ﻛﻞ ﺑﺸﺮﻳﺖ را اﻧﺪﻳﺸﻴﺪ )آرون‪ .(193 :1379 ،‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ وﻇﻴﻔﺔ ﻓﻼﺳـﻔﻪ را ﻧـﻪ ﺗﻔﺴـﻴﺮ‬ ﺟﻬﺎن ﺑﻠﻜﻪ ﺗﻐﻴﻴﺮ آن داﻧﺴﺖ و »ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ اﻧﻘﻼب« را ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﻫﮕـﻞ ﻛـﺮد‬ ‫)ﺟﻬﺎﻧﺒﮕﻠﻮ‪ (23 :1383 ،‬و ﺟﻬﺎن را ﻧﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﺎﻧﺖ و ﻫﮕﻞ ﺳﺎﺧﺘﺔ ذﻫﻦ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺳـﺎﺧﺘﺔ ﻛـﺎر و‬ ‫اﻧﺴﺎن را ﻣﻮﺟﻮدي ﻛﺎرﮔﺮ داﻧﺴﺖ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ‪ ،‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﻛـﺮش‪ ،‬ﻓﻠﺴـﻔﻪ ﻧﻴﺴـﺖ ﺑﻠﻜـﻪ‬ ‫وارث ﻓﻠﺴﻔﻪ اﺳﺖ و ﭼﻴﺰي ﻏﻴﺮ از ﺗﺌﻮري اﻧﻘـﻼب اﺟﺘﻤـﺎﻋﻲ ﻧﻴﺴـﺖ )ﻛـﺮش‪.(26 :1382 ،‬‬ ‫ﻣﻔﻬﻮم ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﻟﻮوﻳﺖ‪ ،‬ﺳﺎزﻧﺪه ﻛﻞ ﭘﺮوژه ﻣﺎرﻛﺲ اﺳـﺖ‪،‬‬ ‫وي اﻳﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ را از ﻃﺮﻳﻖ دﻳﻦ‪ ،‬اﻗﺘﺼـﺎد و ﺳﻴﺎﺳـﺖ ﺑﺮرﺳـﻲ ﻣـﻲﻛﻨـﺪ‪ .‬در ﺑﻴﮕـﺎﻧﮕﻲ دﻳﻨـﻲ‪،‬‬ ‫ﻧﻴﺮوﻫﺎي ﻃﺒﻴﻌﻲ اﻧﺴﺎن ﺑﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎي اﻟﻬﻲ ﺧﺪاوﻧﺪ اﻧﺘﻘﺎل ﻣﻲﻳﺎﺑﻨـﺪ‪ ،‬ازﺧـﻮدﺑﻴﮕـﺎﻧﮕﻲ اﻗﺘﺼـﺎدي‬ ﺷﻜﻞ ﻛﺎﻻﺷﺪﮔﻲ و ﺑﺖﺷﺪﮔﻲ ﺑﻪﺧﻮد ﻣﻲﮔﻴﺮد ﻛﻪ در ﺟﺎﻣﻌـﺔ ﺑـﻮرژوازي ﺟﻬـﺎن ﺧﺼﻮﺻـﻲ‬ ﻣﺎﻟﻜﻴﺖ ﺧﺼﻮﺻﻲ و اﺧﻼق ﻓﺮدﻳـﺖﻳﺎﻓﺘـﻪ از ﺣـﻮزه ﻋﻤـﻮﻣﻲ ﻛﺮاﻣـﺖ و ﻋﻘـﻞ ﺟﺪاﺳـﺖ و‬ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﺎ ﺟﺪاﻳﻲ ﺟﺎﻣﻌﻪ و دوﻟﺖ ﻣﺤﻘﻖ ﻣﻲﺷﻮد )ﻫﻤﺎن‪ (28 - 27 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ از‬ ‫ﻧﻈﺮ او دوﻟﺖ ﻧﻪ ﺗﺤﻘﻖ روح ﻣﻄﻠﻖ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻌﺪ دﻳﮕﺮ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴﺎن و اﺑﺰار ﺳﻠﻄﻪ اﺳﺖ‪.‬‬ ‫اﮔﺮﭼﻪ ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ اﻗﺘﺼﺎدي و ﻣﻘﺪﺳﺎت در ﻗﺎﻟﺐ ﻣﻔﻬﻮم اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي ﭘﺮداﺧﺖ‪،‬‬ ‫اﻣﺎ ﺧﻮد او ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﺟﻌﻞ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻛﻠﻲ )ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪ ،‬ﻳﻮﺗﻮﭘﻴﺎي ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﻢ‪ ،‬و ﺣﻘﻴﻘﺖ‬ ‫ﻋﻠﻤﻲ( ﺣﻘﻴﻘﺖ و اﺻﻮل ﻛﻠﻲ دﻳﮕﺮي را ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﺮد‪ .‬ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﺎ ﺑﻨﻴﺎد‬ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻣﺪرن ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺠﺮي آن ﻳﻌﻨﻲ ﺑﻮرژوازي را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ‬ ‫ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ )اﺣﻤﺪي‪ .(76 :1379 ،‬او ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ و ﻋﻠﻢ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﻠﻜﻪ‬ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺑﻮرژوازي ﭘﺮداﺧﺖ ﭼﺮاﻛﻪ آن را ﻣﺎﻳﺔ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴﺎن و ﻣﺎﻧﻊ ﺗﺤﻘﻖ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‬ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﻣﺎرﻛﺲ اﮔﺮﭼﻪ اﺧﻼق‪ ،‬ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ‪ ،‬دﻳﻦ‪ ،‬و دﻳﮕﺮ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژيﻫﺎ را داراي‬ ‫ﺗﺎرﻳﺦ و واﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻜﺎﻣﻞ ﻣﺎدي داﻧﺴﺖ‪ ،‬و ﻣﻘﺪﺳﺎت را دود ﻛﺮد و ﺑﻪ ﻫﻮا ﻓﺮﺳﺘﺎد‪ ،‬اﻣﺎ آﮔﺎﻫﻲ‬ ﻃﺒﻘﺔ ﻛﺎرﮔﺮ را ﻳﻚ آﮔﺎﻫﻲ ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ داﻧﺴﺘﻪ و در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻈﺎم ﺗﻮﻟﻴﺪ ﭘﻨﺪارﻫﺎ )آﮔﺎﻫﻲ‬ ‫ﺑﻮرژوازي‪ ،‬اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي(‪ ،‬از ﻧﻈﺎم ﺑﻴﺎﻧﻲ واﻗﻌﻴﺖ )آﮔﺎﻫﻲ ﻃﺒﻘﺔ ﻛﺎرﮔﺮ‪ ،‬ﻋﻠﻢ( دﻓﺎع ﻣﻲﻛﺮد‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ (343 :‬و ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ او اﺑﺰار ﺗﺤﻘﻖ ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻛﻠﻲ اﺳﺖ‪ .‬دﻏﺪﻏﺔ اﺻﻠﻲ ﻣﺎرﻛﺲ‬ اﻧﺴﺎن اﺳﺖ و او ﺑﺎ ﻧﻘﺪ واﻗﻌﻴﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﻮرژوازي ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ اﻧﺴﺎن ﻣﻲﺷﻮد‬ ‫ﺳﻌﻲ در ﺗﺤﻘﻖ و ﻧﺠﺎت اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ دارد‪ .‬ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﻪ »ذات ﻃﺒﻴﻌﻲ آدﻣﻲ و ﺳﺮﺷﺖ راﺳﺘﻴﻦ‬ اﻧﺴﺎنﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ« اﻋﺘﻘﺎد دارد )ﻣﺎرﻛﺲ‪ .(180 :1381 ،‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﻟﻮوﻳﺖ‪ ،‬ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ او‬ ‫رواﻳﺖ ﺳﻜﻮﻻرﺷﺪه اﻻﻫﻴﺎت ﻣﺴﻴﺤﻲ اﺳﺖ )ﻟﻮوﻳﺖ‪ (26 :1385 ،‬و ﺑﻪ ﻗﻮل ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺗﻤﺎم‬ ﻛﻨﺶﻫﺎي اﻧﺴﺎن را ﺑﻪ ﻛﻨﺶ اﺑﺰاري‪ /‬ﻛﺎري ﻣﺤﺪود ﻛﺮد )ﻟﻮوﻳﺖ‪ .(30 :1387 ،‬درﻧﻬﺎﻳﺖ اﮔﺮ‬ ‫در ﺟﺎﻣﻌﺔ آرﻣﺎﻧﻲ ﻫﮕﻞ ﻓﺮد در ﻛﻠﻴﺖ دوﻟﺖ ﻣﺴﺘﺤﻴﻞ و ﻫﻀﻢ ﻣﻲﺷﻮد‪ ،‬در ﺟﺎﻣﻌﺔ آرﻣﺎﻧﻲ‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ ذات ﻓﺮدي ﻫﺮ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻣﻐﻠﻮب ﻣﻲﺷﻮد و در ﻫﺴﺘﻲ ﻣﺸﺘﺮك ﺣﻞ ﻣﻲﺷﻮد )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ .(28‬ﺑﺮﺧﻼف ﻣﺎرﻛﺲ ﻛﻪ ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ و ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎي او ﺗﺤﻘﻖ ﻓﻠﺴﻔﻪ اﺳﺖ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ‬ ‫ﭘﺎﻳﺎن ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﻣﻌﻨﺎ ﺑﻮد و ﻋﻤﻞ را از ﻧﻈﺮﻳﻪ و ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺟﺪا ﺳﺎﺧﺖ و ﻫﺮ آﮔﺎﻫﻲ و ﻋﻠﻤﻲ را‬ ‫ﺻﻮرتﺑﻨﺪي ﺧﺎﺻﻲ از ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﻫﻴﭻ ذات و ﻃﺒﻴﻌﺘﻲ ﺑﺮاي ﻓﺮد ﻣﻔﺮوض‬ ‫ﻧﻤﻲﮔﺮﻓﺖ‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ را ﺑﻪﺟﺎي ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ و دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ ﮔﺬاﺷﺖ؛ ﺗﺎرﻳﺦ ﻓﺎﻗﺪ ﻣﻌﻨﺎ‬ ‫و ﭼﻴﺰي ﺟﺰ ﺑﺎزي و ﺗﻜﺮار ﺳﻠﻄﻪ ﻧﻴﺴﺖ و ﻫﻴﭻ ﺳﺎزﺷﻲ ﺑﺎ ﺣﻮزه ﻋﻤﻮﻣﻲ ﻛﺮاﻣﺖ و ﻋﻘﻞ‬ ‫ﻛﻠﻲ و ﻫﺴﺘﻲ ﻣﺸﺘﺮك ﻣﺎرﻛﺲ ﻧﺪارد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬رﺋﺎﻟﻴﺴﻢ ﻓﻠﺴﻔﻲ‪ ،‬ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪،‬‬ ‫ﻋﻠﻢﮔﺮاﻳﻲ و داﻧﺶ ﻋﻴﻨﻲ‪ ،‬در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي ﻳﺎ آﮔﺎﻫﻲ ﻛﺎذب ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬را ﺟﺰو ﻫﻤﺎن‬ ‫ﻣﻘﺪﺳﺎﺗﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻲﺑﺎﻳﺪ دود ﺷﻮﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻮا روﻧﺪ‪.‬‬

ﻧﻴﭽﻪ‬

‫ﻧﻘﺪﻫﺎي ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬و ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﻪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ در ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪ و ﻫﻴﭻﻛﺪام ﺑﻨﻴﺎد‬ ‫ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و اﺻﻞ ﺳﻮژه را‪ ،‬در ﻣﺎرﻛﺲ ﻛﺎرﮔﺮ ﺳﻮژه اﺳﺖ‪ ،‬زﻳﺮ ﺳﺆال ﻧﺒﺮدﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻧﻴﭽﻪ‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ را اﺑﺰار ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﺑﻪ ﻗﺪرت ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ اﻧﺘﻮﻟﻮژﻳﻚ داد‪ .‬وي ﺳﻮژه را ﻧﻪ‬ ‫ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد و ﻣﻨﺒﻊ داﻧﺶ ﺑﻠﻜﻪ ﭼﻴﺰي ﺑﻴﺶ از ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر ﻧﺎﺷﻲ از ﻛﺎرﻛﺮد ﻏﺮاﻳﺰ ﻧﺪاﻧﺴﺖ‪ .‬او‬ ‫روﻳﻜﺮد ﻣﺪرن ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ را رواﻳﺖﻫﺎي ﺳﻜﻮﻻرﺷﺪه ﻣﺴﻴﺤﻲ‪ ،‬درﺑﺎره ﺻﻌﻮد ﻣﺆﻣﻨﺎن ﺑﻪ ﻣﻠﻜﻮت‬ ‫ﺧﺪا‪ ،‬ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﺑﺎزﮔﺸﺖ اﺑﺪي و ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻧﺔ دﻳﻮﻧﻴﺰوس‪ ،‬ﻣﺆﻟﻔﻪاي ﻣﻬﻢ در ﺗﻼش او ﺑﺮاي‬ ‫»ارزشﻳﺎﺑﻲ ﻣﺠﺪد ارزشﻫﺎ« و »ﻓﻠﺴﻔﺔ آريﮔﻮﻳﻲ« ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ اﺳﺖ )ﻟﻮوﻳﺖ‪.(25 :1385 ،‬‬ ‫ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل ﻃﻨﺰ ﻗﻀﻴﻪ در اﻳﻦﺟﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﭽﻪ ﺑﺎ اراده ﺧﻼق ﺧﻮدش‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ »اراده ﻣﻌﻄﻮف ﺑﻪ‬ ‫ﻗﺪرت« ﻛﻪ ارادهاي ﻣﺪرن و ﺳﻮژهاي ﺗﺎرﻳﺦآﻓﺮﻳﻦ اﺳﺖ‪ ،‬ﻣﻲﺧﻮاﻫﺪ ﺗﺎرﻳﺦ را دور زده و ﺑﻪ‬ ‫اﻳﺪه ﺑﺎزﮔﺸﺖ اﺑﺪي ﺑﺮﺳﺪ‪.‬‬ ‫در ﺗﺎرﻳﺦ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﻈﺎم داﻧﺎﻳﻲ در ﻋﺮش ﺑﻮده اﺳﺖ و ﻳﻚ ﻋﻘﻞ ﻛﻴﻬﺎﻧﻲ وﺟﻮد دارد‬ ‫ﻛﻪ ﻫﻤﺔ اﺳﺮار ﻋﺎﻟﻢ در آن ﻫﺴﺖ و اﻧﺴﺎن ﻫﻢ ﻣﻮﺟﻮدي آﮔﺎه و ﻋﻘﻞﻣﺤﻮر ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﺷﺪ ﻛﻪ‬ ‫ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ ﻛﺸﻒ اﺳﺮار ﻋﺎﻟﻢ را داﺷﺖ‪ ،‬و ﻣﻨﺸﺄ ﻣﺸﺮوﻋﻴﺖ و ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬و ﻛﺎﺷﻒ آن ﻧﻈﺎم داﻧﺎﻳﻲ‬ ‫و ﻏﺎﻳﺖ از ﭘﻴﺶ ﺗﻌﻴﻴﻦﺷﺪه ﺑﻮد‪ .‬ﻣﺪرﻧﻴﺘﺔ ﺳﻮژه را ﺑﻪﺟﺎي اﻳﻦ ﻋﻘﻞ ﻛﻴﻬﺎﻧﻲ ﮔﺬاﺷﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ‬ ‫ﺳﻮژه ﻫﻤﺎن ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺜﻞ اﻓﻼﻃﻮﻧﻲ و ﺧﺪا در ﺟﻬﺎن ﻣﺴﻴﺤﻲ اﺳﺖ‪ .‬اﻣﺎ ﺑﻪﻗﻮل ﻓﻮﻛﻮ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦﺑﺎر‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﻈﺎم داﻧﺎﻳﻲ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮد‪ ،‬ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﻛﻪ ﻧﻈﺎم داﻧﺎﻳﻲ ﺣﺎوي ﻣﻌﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ‬ ‫ﻋﻤﻖ آن ﺳﻔﺮ ﻛﻨﻴﻢ و از آن ﺧﺎﻃﺮه ازﻟﻲ ﺑﺴﺎزﻳﻢ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ در ﭘﻲ آن اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺎم‬ ‫ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري را ﺑﺎزﺗﻮﻟﻴﺪ ﻛﻨﺪ و ﻣﻌﻨﺎ در ﺳﻄﺢ اﺳﺖ ﻧﻪ در ﻋﻤﻖ‪ ،‬و آن ﭘﻴﺸﺒﺮد ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻃﺒﻘﺎﺗﻲ‬ ‫اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺣﺮﻛﺖ اﺻﻠﻲ را ﻧﻴﭽﻪ اﻧﺠﺎم داد و ﮔﻔﺖ اﻧﺴﺎن ﺟﺴﺖوﺟﻮﮔﺮ داﻧﺎﻳﻲ ﻧﻴﺴﺖ و‬ داﻧﺎﻳﻲ اﺑﺰاري ﺑﺮاي ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻗﺪرت اﺳﺖ و ﻓﺮوﻳﺪ ﺑﺮ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﺧﺮد ﻣﻬﺮ اﺑﻄﺎل زد و او اﻧﺴﺎن را‬ ‫ﻧﻪ ﺳﻮژه آﮔﺎﻫﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﻛﭙﺴﻮل اﻧﺮژي و ﻏﺮﻳﺰه داﻧﺴﺖ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪوﻳﮋه آن ﺟﺪل ﻃﻮﻻﻧﻲ و‬ ‫ﺑﻲوﻗﻔﺔ ﻧﻴﭽﻪ ﺑﺎ ﻋﻤﻖ را درﻧﻈﺮ دارد‪ .‬در ﻛﺎر ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻧﻘﺪ ﻋﻤﻖ آرﻣﺎﻧﻲ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﻋﻤﻖ آﮔﺎﻫﻲ وﺟﻮد‬ ‫دارد‪ ،‬ﻋﻤﻘﻲ ﻛﻪ او آن را ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ اﺑﺪاع ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎن اﻓﺸﺎ ﻣﻲﻛﺮد )ﻓﻮﻛﻮ‪ .(7 :1383 ،‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻧﻴﭽﻪ‬ ‫ﻛﻞ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﻋﻘﻞ و اﺧﻼق را ﭼﻴﺰي ﺟﺰ زﺑﺎنآوري و اﺑﺰار اراده ﻗﺪرت ﻧﻤﻲداﻧﺪ‪.‬‬ ‫ﻧﻴﭽﻪ ﺑﺎ ﻧﻘﺪ ﭼﺸﻢاﻧﺪاز ﻟﻴﺒﺮاﻟﻴﺴﻢ از اﻧﺴﺎن‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﺳﻮژهاي رﻫﺎ از ﺟﺴﻢ و ﻏﺮاﻳﺰ‪ ،‬ﺗﻔﺴﻴﺮي‬ ‫اﻧﺘﻮﻟﻮژﻳﻚ از اﻧﺴﺎن اراﺋﻪ داد و اﻧﺴﺎن را ﺑﺮ اﺳﺎس ﺧﻮاﺳﺖ ﻗﺪرت ﺗﻮﺿﻴﺢ داد ) ‪Owen, 1995:‬‬ ‫‪ (69‬و »اﻧﺴﺎنﻫﺎي ﻋﺼﺮ ﻣﺪرن را از دلﺑﺴﺘﻦ ﺑﻪ اﻓﺴﺎﻧﺔ ﺧﻄﺮﻧﺎك ﻣﻔﻬﻮم ’ﺳﻮژه ﺷﻨﺎﺳﻨﺪه ﻧﺎب‬ ﺑﻲﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻲدرد ﺑﻲزﻣﺎن‘ ﺑﺮﺣﺬر ﻣﻲدارد و ﻋﻘﻴﺪه دارد ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ از دامﻫﺎي ﻣﻔﻬﻮمﻫﺎي‬ ‫ﻧﺎﻫﻢﺳﺎزي ﭼﻮن ﺧﺮد ﻧﺎب و داﻧﺶ ﺑﭙﺮﻫﻴﺰﻳﻢ‪ .‬ﭼﻮن اﻳﻦ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻫﻤﻮاره از ﻣﺎ اﻧﺘﻈﺎر اﻧﺪﻳﺸﻴﺪن‬ ‫ﺑﻪ ﭼﻴﺰي را دارﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ اﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻧﻲ ﻧﻴﺴﺖ« )ﻧﻴﭽﻪ‪ 1377 ،‬اﻟﻒ‪ .(157 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺧﺮد‬ ‫را ﺑﻪﻃﻮر ﻛﻠﻲ ﻫﻢﭼﻮن ﻣﻌﺎﻧﻲ ﻛﺎﻣﻼً آزاد ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻛﻪ از ﺧﻮد ﺑﻪ وﺟﻮد آﻣﺪهاﻧﺪ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ‬ ‫ﻧﻴﺮوي ﻏﺮاﻳﺰ را در ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﻲ ﻗﺮار داد )ﻫﻤﺎن‪ .(180 :‬ﻧﻴﭽﻪ در ﻓﺮاﺳﻮي ﻧﻴﻚ و ﺑﺪ‬ ‫ﺧﻮاﺳﺖ ﻗﺪرت را ﻫﻤﺎن ﺧﻮاﺳﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻧﻴﭽﻪ‪ .(256 :1376 ،‬از ﻧﻈﺮ وي ﻫﻴﭻ‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺘﻲ در ﻛﺎر ﻧﻴﺴﺖ »ﺟﻬﺎن اﻓﺴﺎﻧﻪاي اﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ اراده‪ ،‬ﺗﺤﻤﻴﻞﺑﻮدن ﺑﺮ ﺷﺪن‬ ‫اﻳﻦ ﺟﻬﺎن دﮔﺮﮔﻮنﺷﻮﻧﺪه اﺳﺖ‪ .‬ﭼﻨﻴﻦ ﺣﻘﻴﻘﺘﻲ ﻫﺮﺑﺎر ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺷﻜﻞ ﻣﻲدﻫﺪ اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ‬ ‫ﺑﺎﻻﺗﺮﻳﻦ ﺷﻜﻞ دروغ اﺳﺖ درﻋﻴﻦ ﺣﺎل ﺑﺮﺗﺮﻳﻦ ﺣﺎل اراده ﻗﺪرت« )ﻧﻴﭽﻪ‪ 1377 ،‬اﻟﻒ‪.(519 :‬‬ ‫ﻧﻴﭽﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﺔ ﻣﻘﺼﺪﻫﺎ‪ ،‬ﻫﺪفﻫﺎ‪ ،‬و ﻣﻌﻨﺎﻫﺎ ﺻﺮﻓﺎً ﺑﻴﺎن دﮔﺮدﻳﺴﻲ ﻳﻚ اراده ﺑﺮﺗﺮﻧﺪ‬ ‫ﻛﻪ ذاﺗﻲ ﻫﻤﺔ روﻳﺪادﻫﺎﺳﺖ و آن اراده ﺑﺮﺗﺮ ﻫﻤﺎن ﺧﻮاﺳﺖ ﻗﺪرت اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن(‪ .‬ﭘﺲ ﻧﻈﺎم‬ ‫داﻧﺎﻳﻲ و ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺗﺄوﻳﻞﻫﺎ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ واﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ارادهاي ﺑﺮﺗﺮﻧﺪ و ﻫﺮ ﺣﻘﻴﻘﺘﻲ‪،‬‬ ‫ﺗﺄوﻳﻠﻲ ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ اراده اﺳﺖ‪ .‬اﻟﺒﺘﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﻗﺪرت ﻏﺎﻳﺖ و ﻫﺪﻓﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ آن‬ ‫دﺳﺖ ﻳﺎﻓﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺻﺮﻓﺎً ﻳﻚ اﺋﺘﻼف ﻧﻴﺮو و اﻧﺮژي اﺳﺖ‪ .‬ﻧﻴﭽﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻋﻠﻢ و ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ را ﻓﺎش‬ ‫ﺳﺎﺧﺖ‪ ،‬ﭼﻴﺰي ﻛﻪ ﺷﻜﻞ ﻣﻨﻈﻢ و ﺗﺠﺮﺑﻲ آن را ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ ﻋﻨﻮان ﺗﻮﻟﻴﺪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺧﻮد‪،‬‬ ‫اداﻣﻪ داد‪ ،‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي »ﻋﻠﻢ ]را[ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻫﻢدﺳﺘﻲ ]داﻧﺴﺖ[ ﻛﻪ آرﻣﺎن و زﻫﺪ ﻣﺴﻴﺤﻲ ]را[‬ ‫دارد و اﻳﻦ دو ﺗﺎﻛﻨﻮن ﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺶ را ﺑﺎزي ﻛﺮدهاﻧﺪ« )ﻛﺎﭘﻠﺴﺘﻮن‪ (108 :1371 ،‬زﻳﺮا آرﻣﺎن‬ ‫ﻣﺴﻴﺤﻲ و ﻋﻠﻢ ﻣﺪرن ﻫﺮدو ﺑﺮ ﺑﻨﻴﺎد ﺧﻮاﺳﺖ ﺣﻘﻴﻘﺖ اﺳﺘﻮارﻧﺪ‪ .‬ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻋﻠﻲ ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﺿﺪ اﻳﻤﺎن‬ ‫و ﻧﮕﺮش دﻳﻨﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ زاﻳﺶ و ﭘﺮورش ﺧﻮﻳﺶ را ﺑﻪ ﺗﻔﻜﺮ و آرﻣﺎن زﻫﺪ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻣﺪﻳﻮن‬ ‫اﺳﺖ‪ .‬درﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد او‪ ،‬آن ﻳﻘﻴﻦ و آراﻣﺸﻲ ﻛﻪ دﻳﻦ و ﺧﺪا ﺑﻪ اﻧﺴﺎن ﻣﻲدادﻧﺪ ﻋﻠﻢ و ﻋﻘﻞ‬ ‫ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺗﺄﻣﻴﻦﻛﺮدن و ﺟﺎﻧﺸﻴﻦﻛﺮدن آن ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ؛ آن ارزشﻫﺎ و ﺑﺎﻳﺪﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ از زﺑﺎن ﺧﺪا و‬ ‫ﻋﺎﻟ‬ﻢ ﻣﺜﻼً ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﺷﻨﻴﺪه ﻣﻲﺷﺪ و ﻣﻮرد ﭘﺬﻳﺮش ﻣﺮدم ﻗﺮار ﻣﻲﮔﺮﻓﺖ ﻗﺪاﺳﺘﻲ داﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ‬ ‫در زﺑﺎن ﻋﻘﻞ و ﻋﻠﻢ آن ﻗﺪاﺳﺖ را ﻧﺪارﻧﺪ‪ .‬ﻋﻘﻞ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﻧﻴﺮوي ﻳﮕﺎﻧﮕﻲﺑﺨﺶ ﺳﻨﺖ و دﻳﻦ‬ ‫را ﺑﮕﻴﺮد و ﻣﻴﺎن اﻧﮕﻴﺰهﻫﺎي ﻣﺘﻔﺎوت اﻓﺮاد ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ اﻳﺠﺎد ﻛﻨﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ زﻣﺎن ﻣﺮگ‬ ‫ارزشﻫﺎ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺮگ ﻧﮕﺮش دﻳﻦ و ﻓﻠﺴﻔﻪ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺮگ ﺧﺪا ﻓﺮا رﺳﻴﺪه و ﭘﻮﭼﻲ و ﻧﻬﻴﻠﻴﺴﻢ‬ ‫ﺣﺎﻛﻢ ﺷﺪه اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻪ ﮔﻤﺎن ﻧﻴﭽﻪ ﻋﻠﻢ ﻧﻴﺰ ﺻﺮﻓﺎً ﺗﻔﺴﻴﺮي ﺧﺎص ]از اﻧﺴﺎن و ﺟﻬﺎن[ اﺳﺖ و‬ ‫ﻫﻴﭻ ﻣﺰﻳﺘﻲ ﺑﺮ دﻳﻦ و ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻪ ﻧﺪارد )ﻧﻴﭽﻪ‪ 1377 ،‬ب‪ .(853 :‬درواﻗﻊ ﻋﻠﻤﻲ ﻛﻪ ادﻋﺎي‬ ‫ﻗﻄﻌﻴﺖ را داﺷﺖ ﺧﻮد زﻣﻴﻨﻪﺳﺎز ﻧﻬﻴﻠﻴﺴﻢ ﺷﺪه اﺳﺖ‪.‬‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻧﻴﭽﻪ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﭼﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و ﭼﻪ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﭘﺮداﺧﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد او‬ ‫ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎد ﭘﻴﺮوزي ﺑﺮ ﻧﻬﻴﻠﻴﺴﻢ‪ ،‬دﻓﺎع از ارزشﻫﺎي واﻻ و ﻣﻔﻬﻮم اﺑﺮﻣﺮد‪ ،‬ﺑﺎﻋﺚ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲﺷﺪن‬ ‫زﻳﺴﺖ ﻓﺮد در ﭘﺎي ارزشﻫﺎي واﻻ و اﺑﺮﻣﺮد ﻣﻲﺷﺪ‪ .‬ﻧﻴﭽﻪ ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻓﺮﻫﻨﮓ اﺳﺖ و ﻧﻘﺪ او از‬ ‫ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻋﻠﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ وي ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺣﻘﻴﻘﺘﻲ را‪ ،‬ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد‪،‬‬ ‫ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻣﻲﻛﺸﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﻛﺎﻣﻼً ﺑﺮﻋﻜﺲ‪ ،‬ﻓﻐﺎن او از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﻪﻋﻠﺖ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲﻛﺮدن ارزشﻫﺎ و‬ ‫ﻓﺮﻫﻨﮓ واﻻ در ﭘﺎي ارزشﻫﺎي ﻓﺮدﮔﺮاﻳﻲ و ﺑﺮاﺑﺮﻣﺤﻮري اﺳﺖ‪ .‬اﻣﺎ روﺣﻴﺔ ﺑﺪﺑﻴﻦ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ‬ ‫ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ‪ ،‬ﻏﻴﺮ ﻧﻴﭽﻪاي اﺳﺖ و ﻧﻮاﻳﻲ از اﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزه در ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻴﺴﺖ )ﻣﺮﻛﻴﻮر‪،‬‬ ‫‪ .(206 :1389‬ﻧﻴﭽﻪ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻲﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺨﺮﻳﺐ آرﻣﺎنﻫﺎ و ﻗﻄﻌﻴﺖ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲﭘﺮدازد‪،‬‬ ‫ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ ﺑﻪﺟﺎي ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬ﻗﺪرت ﺑﻪﺟﺎي ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻏﻴﺮه‪ ،‬ﻣﻌﻠﻢ ﻓﻮﻛﻮ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ‬ ‫زﻣﺎﻧﻲﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﺧﻮد آرﻣﺎنﻫﺎ و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻣﻄﻠﻖ دﻳﮕﺮي )اﺑﺮﻣﺮد‪ ،‬ارزشﻫﺎي واﻻ(‬ ‫اراﺋﻪ ﻣﻲدﻫﺪ ﻗﻄﻌﺎً ﻓﻮﻛﻮ از ﻧﻴﭽﻪ ﻣﻲﮔﺴﻠﺪ‪ .‬ﻧﻴﭽﻪ ﻗﺪرت و ﺳﻠﻄﺔ ﻗﺪرتﻣﻨﺪان ﺑﺮ ﺿﻌﻴﻔﺎن را‬ ‫اﺳﺎس زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲداﻧﺪ و اﺗﻔﺎﻗﺎً درﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﻠﺘﻲ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ را ﻧﻘﺪ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ ،‬ﻛﻪ آرﻣﺎن ﺑﺮاﺑﺮي را‬ ‫ﺑﻪﺟﺎي ﺳﻠﻄﻪ و اراده ﻗﺪرت ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﺳﺖ‪ ،‬ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ آن را دﺳﺖﻧﻴﺎﻓﺘﻨﻲ ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ وي‬ ‫اﺳﺎس ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ را ﺑﺮ ﻗﺪرت و ﺳﻠﻄﺔ ﻇﺮﻳﻒ ارزشﻫﺎ ﻣﻲﺑﻴﻨﺪ‪ .‬اﻟﺒﺘﻪ اﻳﻦ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻮد ﻛﻪ ﻣﺎ‬ ‫از ﺗﺄﺛﻴﺮﭘﺬﻳﺮي ﮔﺴﺘﺮده ﻓﻮﻛﻮ از ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻛﻪ ﺧﻮد ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ آن اذﻋﺎن دارد‪ ،‬ﻏﻔﻠﺖ ﻛﻨﻴﻢ‪ .‬اﻳﻦ‬ ‫ﻫﻤﻪ ﻓﻐﺎن ﻧﻴﭽﻪ از ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ‪ ،‬ﺑﻪﻋﻠﺖ ﺗﺄﺛﻴﺮﭘﺬﻳﺮي آن )ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ( از ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ و‬ ادﻳﺎن ﺷﺮﻗﻲ اﺳﺖ ﭼﺮاﻛﻪ ﻧﻔﻮذ ادﻳﺎن ﺷﺮﻗﻲ در ﻏﺮب را ﻋﺎﻣﻞ ﻧﺎﺑﻮدي اراده ﻗﺪرت و ﻏﺮاﻳﺰ‬ ‫ﺑﺸﺮي ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﻧﻴﭽﻪ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻣﺒﺎﻧﻲ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ )ﻣﺴﻴﺢ و اﻓﻼﻃﻮن( ﻣﻲﭘﺮدازد ﭼﺮاﻛﻪ آن دو‬ ‫را‪ ،‬ﻛﻪ ﻣﺒﺎﻧﻲ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻫﻢ رﻳﺸﻪ در آنﻫﺎ دارد‪ ،‬ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ و اﺧﻼقﮔﺮاﻳﻲ ﺷﺮﻗﻲ ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬ ‫ﺑﻪﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮﻣﻲدارد‪ ،‬ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺖ زرﺗﺸﺖ ﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ زرﺗﺸﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻛﻪ‬ ‫ﭘﻴﺎم آور ﺧﺪا‪ ،‬ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ و اﺧﻼق ﺑﻮد‪ ،‬ﭘﻴﺎمآور ﻣﺮگ ﺧﺪا و ارزشﻫﺎي آﺳﻤﺎﻧﻲ و رويآوري‬ ‫ﺑﻪ زﻣﻴﻦ اﺳﺖ‪ ،‬و ﺑﺮ رﻳﺸﺔ ﻣﺒﺎﻧﻲ ﺷﺮﻗﻲ‪ ،‬ﻋﻘﻞ ﻏﺮﺑﻲ ﻳﻌﻨﻲ زرﺗﺸﺖ‪ ،‬ﻛﻪ اﺧﻼق و روح را ﺑﺮ‬ ‫واﻗﻌﻴﺖ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﺮد و ﺧﺪاي ﻣﺴﻴﺢ و ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺜﻞ اﻓﻼﻃﻮن ﺗﺪاوم آن اﺳﺖ‪ ،‬ﻣﻲزﻧﺪ‪ .‬وي ﺳﻮژه‬ ‫ﻣﺪرن را اداﻣﺔ ﻫﻤﺎن اﻓﺴﺎﻧﺔ روح ﺷﺮﻗﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻧﻊ از آزادي ﻏﺮاﻳﺰ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ‬ ‫ﺳﻮژه را ﻫﻤﺎن وﺟﺪان ﻣﺴﻴﺤﻲ‪ ،‬و ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻣﺼﻠﺤﺖ دوﻟﺖ را ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﺳﻴﺎﺳﺖ ﭼﻮﭘﺎﻧﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻔﻬﻮم روح )روان‪ ،‬ﺳﻮژه‪ ،‬و آﮔﺎﻫﻲ( ﻗﻔﺴﻲ ﺑﺮاي زﻧﺪاﻧﻲ ﺟﺴﻢ ﻓﺮد ﺷﺪهاﻧﺪ‪.‬‬ ‫» روح ﻣﻌﻠﻮل ﻛﺎﻟﺒﺪﺷﻨﺎﺳﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ )ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ /‬ﻗﺪرت( و زﻧﺪان ﺑﺪن اﺳﺖ« )ﻓﻮﻛﻮ‪.(42 :1378 ،‬‬

دﻳﻠﺘﺎي‬

‫دﻳﻠﺘﺎي ﺳﻌﻲ داﺷﺖ ﺗﺎرﻳﺦ و ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ را از ﺳﻠﻄﺔ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻪ‪ ،‬ﻋﻘﻞ ﺟﻬﺎﻧﻲ‪،‬‬ ‫اﺣﻜﺎم ﻣﻨﻄﻘﻲ‪ ،‬و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ رﻫﺎ ﺳﺎزد‪ .‬درواﻗﻊ ﻫﺪف او ﺗﻤﺎﻳﺰ روح و ﻃﺒﻴﻌﺖ‪ ،‬و‬ ‫ﺟﺪاﺳﺎﺧﺘﻦ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ از ﻧﻈﺎم ﺳﺎﺧﺘﺎري ﻋﻠﻮم ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻮد‪ .‬ﺑﺮاي اﻳﻦ ﻛﺎر ﺳﻌﻲ داﺷﺖ ﻓﺮاﺗﺮ‬ ‫از دوﮔﺎﻧﮕﻲ اﻳﺪﺋﺎل‪ /‬رﺋﺎل ﺑﺮود‪ .‬وي ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﺎور ﺑﻮد ﻛﻪ »ﻧﺰاع ﻓﻠﺴﻔﺔ اﻳﺪﺋﺎل و رﺋﺎل را ﻣﻲﺗﻮان‬ ‫ﺑﺎ ﺗﺤﻠﻴﻞ رواﻧﻲ ﺣﻞ ﻛﺮد« )دﻳﻠﺘﺎي‪ (46 :1388 ،‬و ﺑﺮاي ﻓﺮار از دام اﺻﻮل ﻛﻠﻲ و ﺣﻘﺎﻳﻖ‬ ‫ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﺔ زﻧﺪﮔﻲ ﭘﻨﺎه ﺑﺮد‪» .‬روﻳﻜﺮد ﺗﺠﺮﺑﻲ ﮔﺴﺘﺮده )ﻧﻪ اﺻﺎﻟﺖ ﺗﺠﺮﺑﻲ( ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ‬ ‫اﻧﺴﺎنﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ اﺻﺎﻟﺖ واﻗﻊ و اﺻﺎﻟﺖ ﻣﻌﻨﺎ را درﺑﺮ ﺑﮕﻴﺮد« )ﻫﻤﺎن‪ (56 :‬ﭼﺮاﻛﻪ روﻳﻜﺮد‬ ‫ﺗﺠﺮﺑﻲ او ﺑﺮ ﺧﻮد زﻧﺪﮔﻲ ﻣﺘﻤﺮﻛﺰ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ اﺻﺎﻟﺖ ﺗﺠﺮﺑﻲ و اﺻﺎﻟﺖ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﻲﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﻪ آن‬ ‫ﺳﻮي زﻧﺪﮔﻲ ﺑﺮوﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(47 :‬دﻳﻠﺘﺎي ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﺻﻞ ﺳﺎﺧﺘﺎري ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ ﻓﺮد را ﻣﺤﻜﻮم ﺑﻪ‬ ‫ﺷﻜﺴﺖ داﻧﺴﺖ ﭼﻪ اﺻﺎﻟﺖ ﻣﻌﻨﺎي ﻫﮕﻞ و ﭼﻪ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﺤﺼﻠﻲ ﻛﻨﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(54 :‬وي ﻣﻌﺘﻘﺪ‬ ‫ﺑﻮد ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﭘﻴﺶﻓﺮض ﺗﺎرﻳﺨﻲ و اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ زﻧﺪﮔﻲ ﻓﺮد ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺬف ﺷﻮﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ .(49‬ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد وي »ﻓﻬﻢ ﺗﻔﺮد اﻧﺴﺎن‪ ،‬ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪﻋﻨﻮان وﺳﻴﻠﺔ ﻛﺸﻒ اﺣﻜﺎم ﻛﻠﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ‬ ‫ﺑﻪﻋﻨﻮان ﻏﺎﻳﺘﻲ ﻓﻲﻧﻔﺴﻪ ﻟﺤﺎظ ﺷﻮد« )ﻫﻤﺎن‪» .(62 :‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻧﻈﺎم ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ )دﻳﻦ‪ ،‬اﻗﺘﺼﺎد و‬ ‫‪ (...‬ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﺗﻤﺎم و ﻛﻤﺎل ﻓﺮد را در ﺧﻮد ﺟﺬب ﻛﻨﺪ« )ﻫﻤﺎن‪ .(62 :‬ﺣﺘﻲ در ﺧﺎﻧﻮاده ﻛﻪ‬ دﻳﻠﺘﺎي آن را ﻣﺘﻤﺮﻛﺰﺗﺮﻳﻦ وﺣﺪت ارادي ﻣﻲﻧﺎﻣﺪ اﻓﺮاد ﻛﺎﻣﻼً ﺟﺬب آن ﻧﻤﻲﺷﻮﻧﺪ و ﻓﺮد‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻓﻲﻧﻔﺴﻪ و ﺑﻨﻔﺴﻪ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(63 :‬دﻳﻠﺘﺎي در ﺑﺮرﺳﻲ ﺗﺎرﻳﺦ و ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‬ ‫ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﺻﻞ ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ و ﻏﺎﻳﺖﻣﺤﻮري را زﻳﺮ ﺳﺆال ﺑﺮد و ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد زﻧﺪﮔﻲ را ﻧﻤﻲﺗﻮان‬ ‫از ﻳﻚ اﺻﻞ ﺑﻨﻴﺎدي اﺳﺘﺨﺮاج ﻛﺮد و ﺑﻪ ﻓﺮاﺳﻮي زﻧﺪﮔﻲ رﻓﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(69 :‬دﻳﻠﺘﺎي ﻧﺸﺎﻧﺪن‬ ‫ﻧﻈﺎم ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ در ﻣﻘﺎم ﻓﺎﻋﻞ‪ ،‬ﻓﺮاﺗﺮ از اﻓﺮاد‪ ،‬را ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻏﺮقﺷﺪن در‬ ‫ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ ﻫﮕﻠﻲ‪ /‬ﻛﻨﺘﻲ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(92 :‬دﻳﻠﺘﺎي ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ زﻧﺪﮔﻲ ﻓﺮد و‬ ‫»ﺗﺠﺮﺑﺔ زﻳﺴﺘﻪ« از دام ﻛﻠﻴﺎت و ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻪ‪ ،‬ﻫﻢ اﻧﺪﻳﺸﺔ اﻧﺘﺰاﻋﻲ ﻓﺮاﻧﺴﻪ‪ ،‬را ﻛﻪ ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ ﺣﻘﻮق‬ ‫ﻃﺒﻴﻌﻲ و دﻳﻦ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻮد‪ ،‬زﻳﺮ ﺳﺆال ﺑﺮد‪ ،‬و ﻫﻢ ﺗﻔﻜﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ آﻟﻤﺎن را ﻛﻪ ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ ﻛﻠﻴﺎت‬ ‫روﺣﻲ و ﻋﻘﻠﻲ ﻓﺮاﺗﺮ از ﻓﺮد ﺑﻮد ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻛﺸﻴﺪ‪ .‬دﻳﻠﺘﺎي ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﺻﻞ ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ در ﺗﻔﻜﺮ‬ ‫ﻣﺪرن را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ و ﻋﻠﻮم ﻣﺜﺒﺖ )ﺗﺤﺼﻠﻲ( ﻛﻨﺖ و ﭘﻴﺶﻓﺮضﻫﺎي ﻣﻌﺮﻓﺘﻲ ﻛﺎﻧﺖ و‬ ‫ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻮق ﻃﺒﻴﻌﻲ و ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪ ،‬ﻓﻠﺴﻔﺔ وﺣﻲ ﺷﻠﻴﻨﮓ‪ ،‬ﻋﻘﻞ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﺟﻬﺎن ﻫﻢﭼﻮن‬ ‫اراده ﺷﻮﭘﻨﻬﺎور‪ ،‬اﺻﺎﻟﺖ ﻣﺎده و ‪ ...‬ﻛﻪ ﻓﺮاﺗﺮ از ﺗﺠﺮﺑﺔ زﻳﺴﺘﺔ ﻓﺮد ﺑﺎﺷﻨﺪ را اﺻﻠﻲ ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ‬ ‫داﻧﺴﺖ )ﻫﻤﺎن‪ (294 - 291 :‬ﻛﻪ ﻣﻲﺑﺎﻳﺴﺖ ﻧﻔﻲ ﺷﻮﻧﺪ و زﻣﻴﻨﻪ ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﻓﺮاﻫﻢ ﺷﻮد‪.‬‬ ‫ﭼﺮاﻛﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ اﺣﺴﺎس زﻧﺪﮔﻲ ﻳﻚ ﻓﺮد اﺻﻴﻞ و ﺗﺠﺮﺑﻴﺎت اﺣﺴﺎﺳﻲ ﺟﺰﺋﻲ زﻧﺪﮔﻲ او را‬ ‫ﻧﻤﻲﺗﻮان در ﻫﻴﭻ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ و ﻧﻈﺎم ﻣﻨﻄﻖ ﻋﻠﻢ ﻋﻘﻼﻧﻲ ﻣﺘﺠﻠﻲ ﻛﺮد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ دﻳﻠﺘﺎي ﺑﺎ‬ ‫ﺟﺪاﺳﺎﺧﺘﻦ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ از ﭘﻴﺶﻓﺮضﻫﺎي ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ ﺑﺎﻗﻲﻣﺎﻧﺪه در ﻋﻠﻮم ﻃﺒﻴﻌﻲ‪ ،‬ﮔﺎم‬ ‫ﻣﻬﻤﻲ در ﺑﻪﭼﺎﻟﺶﻛﺸﺎﻧﺪن اﺻﻮل ﻛﻠﻲ و ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻣﻄﻠﻖ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﺑﺮداﺷﺖ‪ .‬اﮔﺮﭼﻪ‬ ‫ﺧﻮد دﻳﻠﺘﺎي ﻫﻢ در ﻓﺮار از اﺣﻜﺎم ﻣﻨﻄﻘﻲ و آرﻣﺎنﮔﺮاﻳﺎﻧﺔ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻪ »ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ« و »اﺻﺎﻟﺖ‬ ‫ﻣﻌﻨﺎي ﺑﻴﺮونذﻫﻨﻲ« ﭘﻨﺎه ﺑﺮد )ﻫﻤﺎن‪ (99 :‬و اﮔﺮﭼﻪ از ﻣﺮگ ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ‪ ،‬اﻣﺎ‬ ‫ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ »ﺟﻨﺒﻪاي ﻓﻮقﻃﺒﻴﻌﻲ از زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ادﺑﻴﺎت‪ ،‬ﻫﻨﺮ‪ ،‬و ﻓﻠﺴﻔﻪ آن را ﺑﻴﺎن ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ«‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪) (341 :‬اﻳﻦ ﺟﻨﺒﺔ ﻓﻮق ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺷﺨﺼﻲ و زﻳﺴﺘﻲ اﺳﺖ‪ ،‬ﻧﻪ ﻋﺎم و ﺑﺮاي ﻫﻤﻪ( درﺣﺎﻟﻲ‬ ‫ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﺑﻪ »اﺻﺎﻟﺖ ﻣﻌﻨﺎي ﺑﻴﺮونذﻫﻨﻲ« ﺑﺎور داﺷﺖ‪ ،‬ﻧﻪ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻋﻤﻴﻖ »ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ«‪ ،‬و ﻧﻪ‬ ‫ﺟﻨﺒﻪاي ﻓﻮق ﻃﺒﻴﻌﻲ از زﻧﺪﮔﻲ‪ ،‬و ﻫﺮ ﺳﻪ را در ﺧﺪﻣﺖ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‪ /‬داﻧﺶ ﺑﺮاي‬ ‫اﺳﺎرت اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﺑﺪﻳﻦ ﺻﻮرت وي ﻧﻔﻲ ﻛﻠﻴﺎت ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي را ﺑﻪ ﻧﻬﺎﻳﺖ‬ ‫ﺧﻮﻳﺶ رﺳﺎﻧﺪ‪ .‬درواﻗﻊ ﺗﻤﺎم ﻛﻮﺷﺶ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻔﻲ آن ﭼﻴﺰي اﺳﺖ ﻛﻪ دﻳﻠﺘﺎي درﺻﺪد ﺗﺄﺳﻴﺲ‬ ‫آن ﺑﻮد ﻳﻌﻨﻲ »ﺗﺄﺳﻴﺲ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎي ﻋﻠﻤﻲ ﻛﻠﻲ« )ﻫﻤﺎن‪.(281 :‬‬

ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ‬

‫ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ ﺑﺎ ﻣﺎرﻛﺲ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﻫﻲ واﺣﺪ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺸﻜﻼت اﻧﺴﺎﻧﻲِ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻛﻪ در‬ ‫آن ﺧﺪا ﻣﺮده اﺳﺖ )ﻟﻮوﻳﺖ‪ (30 :1385 ،‬دارد ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ ﻣﺎرﻛﺲ آن را ﺑﻪ ﻓﺎل ﻧﻴﻚ‬ ‫ﻣﻲﮔﻴﺮد و وﺑﺮ در اﻓﺴﻮس آن ﻣﻲزﻳﺪ‪ .‬ﻣﺎرﻛﺲ ﺗﺎرﻳﺦ و ﻋﻠﻢ را ﺑﻪﺟﺎي ﺧﺪا ﮔﺬاﺷﺖ و‬ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻋﻴﻨﻲ اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺖ درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ وﺑﺮ ﺑﻪ ﻧﻔﻲ ﺗﻜﺎﻣﻞ ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﻲﭘﺮدازد و ﻣﻌﻨﺎ را در‬ ‫ﻣﻘﺎﺻﺪ ذﻫﻨﻲ ﺑﺎزيﮔﺮ ﺟﺴﺖوﺟﻮ ﻣﻲﻛﻨﺪ )وﺑﺮ‪ .(69 :1382 ،‬از ﻧﻈﺮ وﺑﺮ‪ ،‬ﺑﺮﺧﻼف ﻣﺎرﻛﺲ‪،‬‬ ‫ﻫﻴﭻ ﺗﺒﻴﻴﻦ ﺟﺒﺮي از ﺗﺎرﻳﺦ وﺟﻮد ﻧﺪارد )ﻫﻤﺎن‪ (582 :‬و ﺑﺮﺧﻼف ﻛﻨﺖ و دورﻛﻴﻢ ﻣﻌﺘﻘﺪ‬ ‫اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻠﻢ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺑﻨﻴﺎدي ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻛﻨﺪ )ﻫﻤﺎن(‪ .‬وﺑﺮ‪ ،‬ﺑﺮﺧﻼف دورﻛﻴﻢ و‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﻋﻘﻴﺪه ﻧﺪارد ﻛﻪ ﻛﻨﺠﻜﺎوي ﺗﺎرﻳﺦ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺎﺑﻊ ﻛﻠﻴﺎت ﺑﺎﺷﺪ در ﻣﻮرد اﻣﺮ ﺑﺸﺮي‪،‬‬ ‫وﻳﮋﮔﻲﻫﺎي ﻳﻚ ﻓﺮد‪ ،‬ﻳﻚ دوره زﻣﺎﻧﻲ و ﻳﻚ ﮔﺮوه ﻫﻤﺎنﻗﺪر ﻣﻬﻢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ‬ ‫ﻛﺎرﻛﺮد و ﺗﺤﻮل ﺟﻮاﻣﻊ )آرون‪ .(573 :1379 ،‬وﺑﺮ اﻳﻦ دﻳﺪﮔﺎه ﻧﻴﭽﻪ را‪ ،‬ﻛﻪ ﭼﻮن ﺧﺪا ﻣﺮده‬ ‫اﺳﺖ ﻫﻴﭻ ﻣﺒﻨﺎﻳﻲ ﺑﺮاي اﺛﺒﺎت ﺣﻘﺎﻧﻴﺖ ﻳﻚ دﻳﺪﮔﺎه ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ دﻳﮕﺮي وﺟﻮد ﻧﺪارد‪ ،‬ﻣﻲﭘﺬﻳﺮد‬ ‫و ﺑﺎ ﻧﻔﻲ ﻛﻼنرواﻳﺖﻫﺎ ﺑﻪ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻣﺤﻠﻲ ﻣﺘﻀﺎد اﻋﺘﻘﺎد دارد )ﻟﻮوﻳﺖ‪ .(32 :1385 ،‬از ﻧﻈﺮ وﺑﺮ‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن‪ ،‬ﺑﺎغ ﺟﺎدوﻳﻲ اﻳﻤﺎن و ﻳﻘﻴﻦ را وﻳﺮان ﺳﺎﺧﺘﻪ و ﺑﺮﺧﻼف ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﺎرﻛﺲ‬ ‫ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري و ﺑﻮروﻛﺮاﺳﻲ را ﻋﻴﻦ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻣﻲداﻧﺪ )وﺑﺮ‪ .(59 :1382 ،‬وي ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ‬ ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴﻢ و ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﺑﻪ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن ﺑﻴﺶﺗﺮ ﻣﻨﺠﺮ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ و ﻧﺘﻴﺠﺔ آن ﺑﺮدﮔﻲ ﺑﺸﺮ در‬ دام ﻫﻴﻮﻻي ﺑﻮروﻛﺮاﺳﻲ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪه اﺳﺖ و آﻳﻨﺪه ﻧﻪ دﻳﻜﺘﺎﺗﻮري ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ ﺑﻠﻜﻪ دﻳﻜﺘﺎﺗﻮري‬ ‫ﺑﻮروﻛﺮاﺳﻲ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(59 :‬دو ﻣﻔﻬﻮم ﭘﻨﺪارزداﻳﻲ و ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ ﺗﺄﺛﻴﺮ زﻳﺎدي‬ ‫ﺑﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻗﺮن ﺑﻴﺴﺘﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﺳﺖ‪ .‬وﺑﺮ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻔﻬﻮم اﻓﺴﻮنزداﻳﻲ و ﻣﺮگ ﺧﺪا‪ ،‬ﺑﺮ‬ ‫اﺳﺎس آزادي ﻓﺮد در اﻧﺘﺨﺎب ارزشﻫﺎ‪ ،‬از ﻟﻴﺒﺮاﻟﻴﺴﻢ دﻓﺎع ﻛﺮد ﻛﻪ آﻳﺰاﻳﺎ ﺑﺮﻟﻴﻦ‪ ،‬ﺟﺎن راوﻟﺰ‪ ،‬و‬ ‫ﻫﺎﻳﻚ در اداﻣﺔ اﻳﻦ ﺟﺮﻳﺎن ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﻣﻔﻬﻮم ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن‪ ،‬ﻛﻪ آن را ﻧﻪ رﻫﺎﻳﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﻋﻴﻦ ﺳﻠﻄﻪ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬ﺗﻮﺳﻂ اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان ﻣﻮﺳﻮم ﺑﻪ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﺗﺪاوم ﻳﺎﻓﺖ )اﻳﭻ‪،(11 :1378 ،‬‬ اﻣﺎ وﺑﺮ ﻳﻚ ﻟﻴﺒﺮال ﻧﺎاﻣﻴﺪ اﺳﺖ ﭼﺮاﻛﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ آزادي ﻓﺮدي و اﻧﺘﺨﺎب آزاداﻧﺔ‬ ‫ارزشﻫﺎ در ﺑﺮاﺑﺮ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن و ﺧﺮد اﺑﺰاري‪ ،‬رو ﺑﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ و ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ‬ او »اﺧﻼق ﻏﺎﻳﺖﻣﺪاراﻧﻪ« را در دﻧﻴﺎي اﻓﺴﻮنزداﺷﺪه و ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪه ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻤﻲداﻧﺴﺖ و‬ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ اﺧﻼق ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ و ﺷﺨﺼﻴﺖﺳﺎزي ﺑﻮد و اﺧﻼق ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ را رﺳﺎﻟﺘﻲ در ﺳﻴﺎﺳﺖ‬ ‫و ﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎﻟﻴﺴﻢ و ﻳﺎ ﻋﻠﻢ ﻣﻲداﻧﺴﺖ )ﻟﻮوﻳﺖ‪ .(37 :1385 ،‬وي در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻌﻨﺎ و رﺳﺘﮕﺎري‬ ‫روح ﺑﻪ رﺳﺘﮕﺎري آﻟﻤﺎن و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﭘﻨﺎه ﺑﺮد‪ .‬وﺑﺮ ﻧﺎاﻣﻴﺪ ﺑﻮد و در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن و ﻗﻔﺲ‬ ‫آﻫﻨﻴﻦ‪ ،‬ﻧﺎاﻣﻴﺪاﻧﻪ از ﻓﺮد و ﻛﺎرﻳﺰﻣﺎ دﻓﺎع ﻣﻲﻛﺮد‪ ،‬اﻣﺎ ﻃﻨﺰ ﻗﻀﻴﻪ اﻳﻦﺟﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﭘﻴﺶداوريﻫﺎي‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ ﺑﺎ آن ﻫﻤﻪ اﻣﻴﺪواري ﻣﻴﺴﺮ ﻧﺸﺪ وﻟﻲ اﻣﻴﺪﻫﺎي ﻧﺎاﻣﻴﺪاﻧﺔ وﺑﺮ )ﻛﺎرﻳﺰﻣﺎ(‪ ،‬ﻛﻪ در ﺣﺪ‬ ‫‫آرزوي ﺷﺨﺼﻲ ﺑﻮد و ﻫﻴﭻ اﻣﻴﺪي ﺑﻪ ﺗﺤﻘﻖ آنﻫﺎ ﻧﺪاﺷﺖ‪ ،‬در دﺳﺘﺎن ﭘﺮﺣﺮارت و ﺟﺬاب‬ ‫ﻫﻴﺘﻠﺮ ﺑﻪ وﻗﻮع ﭘﻴﻮﺳﺖ‪.‬‬ ‫ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻧﻈﺮﻳﺔ وﺑﺮ در اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن را ﺑﺎ ﺳﻠﻄﻪ و اﻗﺘﺪار ﻳﻜﻲ داﻧﺴﺖ و‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ و ﻧﻈﺎم ﺟﺪﻳﺪ را در ﻣﻘﺎﺑﻞ آرزوﻫﺎي ﻓﺮد و زﻳﺴﺖﺟﻬﺎن ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮد‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ او‬ ‫ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ را ﻧﻪ ﺻﺮﻓﺎً در ﻛﺎرﮔﺮ و ﻛﺎرﺧﺎﻧﻪ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﺣﻮزه ﺳﻴﺎﺳﻲ و اداري‪،‬‬ ‫ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﺳﺮﺑﺎز از اﺑﺰار ﺧﺸﻮﻧﺖ‪ ،‬ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﻣﺤﻘﻖ از اﺑﺰار ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻫﻢ ﮔﺴﺘﺮش‬ ‫داد و ﺑﺮﺧﻼف ﻫﮕﻞ دوﻟﺖ را ﻧﻪ ﻳﻚ اﻳﺪه ﺑﻠﻜﻪ راﺑﻄﺔ ﺳﻠﻄﺔ اﻧﺴﺎن ﺑﺮ اﻧﺴﺎن داﻧﺴﺖ‪ .‬وي‬ ‫اﻋﺘﻘﺎدي ﺑﻪ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺗﺎرﻳﺦ ﻧﺪاﺷﺖ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺟﺪﻳﺪ را ﭼﻮن ﻗﻔﺴﻲ آﻫﻨﻴﻦ در ﻣﻘﺎﺑﻞ رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬وي ﺑﺮﺧﻼف روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﺧﺮد را ﻧﻪ آزادي ﺑﻠﻜﻪ در ﺳﺎزﻣﺎنﻫﺎي‬ ‫ﺑﻮروﻛﺮاﺗﻴﻚ ﺧﺮد‪-‬اﺑﺰاري را ﻫﻢﺳﺎن ﺳﻠﻄﻪ )دوﻟﺖ و ارﺗﺶ( ﻣﻲداﻧﺴﺖ )ﭘﻮﺳﺘﺮ‪،(16 :1389 ،‬‬ ‫اﻣﺎ وﺑﺮ ﺑﻴﺶ از آنﻛﻪ اﻓﻘﻲ در ﺑﺮاﺑﺮ اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻄﺐﻧﻤﺎي اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس اﺳﺖ‬ ‫ﭼﺮاﻛﻪ در وﺑﺮ ﻫﻢﮔﺮاﻳﻲ ﻋﻘﻞ و ﺳﻠﻄﻪ اﻣﻜﺎﻧﻲ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻧﺒﺎﺷﺪ و ﻧﺎاﻣﻴﺪي او ﺑﻪ ﻋﻠﺖ‬ ‫ﺟﺪاﻳﻲ اﻧﮕﻴﺰه و ﻋﻤﻞ‪ ،‬ﺟﺪاﻳﻲ اﺧﻼق ﭘﺮوﺗﺴﺘﺎﻧﻲ از ﻋﻤﻞ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري‪ ،‬ﺑﻮد‪ .‬ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﻫﻢ‪ ،‬در‬ ‫ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺮد اﺑﺰاري از ﺧﺮد رﻫﺎﻳﻲ دﻓﺎع ﻛﺮد و در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﻤﻞ و ﻗﺪرت از اﻧﮕﻴﺰه و ﻧﻈﺮﻳﺔ‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ دﻓﺎع ﻛﺮد‪ .‬ﻣﻦ ﺑﻌﺪاً ﺑﻪ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﺮﺧﻮاﻫﻢ ﮔﺸﺖ ﻓﻘﻂ در اﻳﻦﺟﺎ ﻻزم اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻚ‬ ‫ﻧﻜﺘﻪ اﺷﺎره ﻛﻨﻢ و آن اﻳﻦﻛﻪ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﺎ ﻧﻘﺪ ﻛﺎﻧﺖ ﻛﻪ اﺧﻼق‪ ،‬ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬و زﻳﺒﺎﻳﻲ را از ﻫﻢ‬ ‫ﺟﺪا ﻛﺮد‪ ،‬ﺳﻌﻲ در ﺑﺎزﻳﺎﺑﻲ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺟﻮﻫﺮ اﻓﻼﻃﻮن ﺑﺮ اﺳﺎس ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ارﺗﺒﺎﻃﻲ دارد و‬ ‫ﻫﻢﭼﻨﺎن اﻣﻴﺪوار ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ و ﺣﻘﻴﻘﺖ اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢﮔﺮاﻳﻲ ﻋﻘﻞ و ﺳﻠﻄﻪ را ﻧﻪ ﻳﻚ اﻣﻜﺎن‬ ‫ﺑﻠﻜﻪ ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ و اﻧﺘﻮﻟﻮژﻳﻚ ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﻗﺪرت را ﻧﻪ ﻣﺤﺪودﻛﻨﻨﺪه )ﻣﺎﻧﻨﺪ وﺑﺮ و‬ ‫ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس( ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻮﻟﺪ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ وي آزادي را ﻧﻴﺰ در ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻗﺪرت ﻣﻤﻜﻦ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻧﻪ ﺑﻴﺮون از آن و در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﻘﻞ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژﻳﻚ )اﺑﺰاري( ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺧﺮد رﻫﺎﻳﻲ اﻣﻴﺪوار‬ ‫ﻧﺒﻮد و ﻧﻈﺮﻳﻪ و اﻧﮕﻴﺰه را در ﻋﻤﻞ و ﻗﺪرت ﻣﻨﻬﺪم ﻛﺮد ﭼﺮاﻛﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺳﻮژه را ﻫﻢ از‬ ‫ﻣﻮﻟﺪات ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ وﺑﺮ اﺧﻼق اﻋﺘﻘﺎد ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ اﺧﻼق دوﻟﺖ و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ‬ ‫)آرون‪ (598 :1379 ،‬و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻣﺪرن را ﻋﻴﻦ ﻓﺮاﻣﻮﺷﻲ و ﻃﺮد اﺧﻼق اﻋﺘﻘﺎد و وﺟﺪان‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ وﺟﺪان و اﺧﻼق اﻋﺘﻘﺎد را ﻧﻪ ﻓﺮاﻣﻮشﺷﺪه ﺑﻠﻜﻪ اﺑﺰار ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ و ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﻲ و ﻓﺮﻫﻨﮓ دروﻧﻲ دوﻟﺖ ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬وﺑﺮ اﺧﻼق ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ را ﻛﺎراﻳﻲ و از اﺧﻼق اﻋﺘﻘﺎد‬ ‫ﺟﺪا ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ اﺧﻼق اﻋﺘﻘﺎد )ﺣﻘﻴﻘﺖ و ارزش( را ﻫﻢﺑﺴﺘﺔ اﺧﻼق ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ داﻧﺴﺘﻪ و‬‫آن را اﺑﺰار اﺧﻼق ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ و ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬

ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ‬

ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﻣﻬﻢﺗﺮﻳﻦ ﻛﺘﺎب ﺧﻮد ﻫﺴﺘﻲ و زﻣـﺎن را ﺑـﻪ ﻫﻮﺳـﺮل ﺗﻘـﺪﻳﻢ ﻛـﺮد و ﺑﺴـﻴﺎر ﻣﺘـﺄﺛﺮ از‬ » ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮد ﭼﻴﺰﻫﺎ« و ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﻫﻮﺳﺮل اﺳﺖ ﭘﺲ ﻻزم اﺳﺖ در آﻏـﺎز اﺷـﺎرهاي‬ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻛﻮﺗﺎه ﺑـﻪ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳـﻲ داﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷـﻴﻢ ﺗـﺎ ﺑﺒﻴﻨـﻴﻢ ﻛـﻪ ﭼﮕﻮﻧـﻪ ﭘـﻴﺶزﻣﻴﻨـﺔ اﻧﺪﻳﺸـﺔ‬‫اﮔﺰﻳﺴﺘﺎﻧﺴﻴﺎﻟﻴﺴﻢ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ و ﺳﺎرﺗﺮ ﺷﺪ‪.‬‬ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ در ﻟﻐﺖ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻳﺎ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﭘﺪﻳﺪار اﺳﺖ ﻫﻮﺳﺮل ﻣﻲﺧﻮاﻫﺪ‬ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲاي ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺤﺎل آن را ﻣﺤﺪود ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﻛﺎﻧﺖ( و ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲِاي ﻛﻪ‬ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ را در ﺧﻮد ﻣﻨﺤﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﻫﮕﻞ( ﺑﻪ ﻛﻨﺎري ﻧﻬﺪ و ﺑﻪ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﺧﻮد ﻛﻪ‬ ﻫﺴﺘﻲ را ﻣﻴﺎن ﭘﺮاﻧﺘﺰ ﻣﻲﮔﺬارد و ﻛﻴﻔﻴﺖ ﻇﻬﻮر اﺷﻴﺎ را ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﺴﺌﻠﻪاي ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺑﺮرﺳﻲ‬ ‫ﻛﻨﺪ ﺑﭙﺮدازد )دارﺗﻴﮓ‪ .(6 :1376 ،‬ﻫﻮﺳﺮل‪ ،‬ﺑﺮاي اﻳﺠﺎد ﻓﻠﺴﻔﻪاي دﻗﻴﻖ‪ ،‬ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻔﻜﺮ‬ ‫ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻪﺟﺎي واﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﺳﻨﺖﻫﺎي ﻓﻠﺴﻔﻲ‪ ،‬ﺧﻮد واﻗﻌﻴﺖ را ﻣﺒﺪأ ﻋﺰﻳﻤﺖ ﺧﻮﻳﺶ ﻗﺮار‬ ‫دﻫﺪ و ﻧﻴﺮوي ﻣﺤﺮك ﻓﻠﺴﻔﻲ ﻧﻪ از ﻓﻠﺴﻔﻪﻫﺎ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ از ﺧﻮد اﺷﻴﺎ و ﻣﺸﻜﻼت اﺳﺘﺨﺮاج‬ ‫ﺷﻮد )ﻫﻤﺎن‪ .(16 :‬ﻓﻬﻢ و ﺗﻮﺻﻴﻒ ﭘﺪﻳﺪارﻫﺎ از ﻧﻈﺮ ﻫﻮﺳﺮل ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﺔ آﮔﺎﻫﺎﻧﻪ و‬ ‫ﻧﻴﺖﻣﻨﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻮژه را ﻓﺮاﻫﻢآورﻧﺪه ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺷﺮاﻳﻂ ﺗﺠﺮﺑﻪ و ﻓﻬﻢ اﺑﮋه ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬درﻧﻬﺎﻳﺖ او‬ ﺟﻬﺎن ﺑﻴﺮون از ذﻫﻦ را داﺧﻞ ﭘﺮاﻧﺘﺰ ﮔﺬاﺷﺖ و ﻧﻜﺘﺔ ﻣﻬﻢ را ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺗﺠﺮﺑﻪﻫﺎي ﺳﻮژه و‬ ‫ﻛﻨﺶﻫﺎي ﻧﻴﺖﻣﻨﺪ ﺧﻮاﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(167 :‬وي ﻋﻠﻢ و ﻧﻈﺮﻳﻪﻫﺎ را ﻋﺎﺟﺰ از ﻛﺸﻒ ﮔﻮﻫﺮ ﭼﻴﺰﻫﺎ‬ ‫داﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮاي ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮد ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ از ﻛﻨﺎرزدن ﻧﻈﺮﻳﻪﻫﺎ و ﻋﻠﻢﻫﺎ ﻣﻲﺑﺎﺷﻴﻢ‪ .‬از‬ ‫ﻧﻈﺮ او‪ ،‬ﺑﺮﺧﻼف اﻓﻼﻃﻮن‪ ،‬ذوات ﻳﺎ ﻣﺎﻫﻴﺖ اﺷﻴﺎ ﻧﻪ در ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﻠﻜﻪ در ﺧﻮدآﮔﺎﻫﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ‬ ‫)دارﺗﻴﮓ‪ .(20 :1376 ،‬ذوات ﺧﺎرج از ﻋﻤﻞ آﮔﺎﻫﻲ وﺟﻮد ﻧﺪارﻧﺪ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ‬ ‫ﻫﻮﺳﺮﻟﻲ ﺑﻪ ﺟﺎي ﺗﺄﻣﻞ در ﻋﺎﻟﻢ اﻳﺴﺘﺎي ﻣﺎﻫﻴﺎت اﺑﺪي‪ ،‬ﺗﺤﻠﻴﻞ ﭘﻮﻳﺎﻳﻲ و دﻳﻨﺎﻣﻴﺴﻢ ذﻫﻦ اﺳﺖ‬ ‫ﻛﻪ ﻣﻌﻨﺎي اﺷﻴﺎي ﻋﺎﻟﻢ را ﺑﻪ آنﻫﺎ ﻣﻲدﻫﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(21 :‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﻫﻮﺳﺮل روﻳﻜﺮد ﻃﺒﻴﻌﻲ‬ ‫را ﻛﻪ وﺟﻮد ﺟﻬﺎن را ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ اﻣﺮي واﻗﻌﻲ و ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﺗﻮﺟﻪ »ﻣﻦ« درﻧﻈﺮ ﻣﻲﮔﻴﺮﻧﺪ )رﺷﻴﺪﻳﺎن‪،‬‬ ‫‪ (142 :1384‬را ازدﺳﺖدادن رﺳﺎﻟﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(154 :‬ﺗﻘﻠﻴﻞ آﻳﺪﺗﻴﻚ ﻫﻮﺳﺮل‬ ‫ﭼﺮﺧﺶ از داده ﺑﻪﺳﻮي ﻣﺎﻫﻴﺖ‪ ،‬و ﺣﺮﻛﺖ از ﺑﺎور ﺑﻪﺳﻮي ذﻫﻨﻴﺖ اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ .(182‬اﻟﺒﺘﻪ اﻳﻦ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﺷﻚ در وﺟﻮد ﺟﻬﺎن ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﻌﻠﻴﻖ داوري اﺳﺖ‪ .‬ﺟﻬﺎن در‬ وﺿﻊ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﻳﻚ وﺟﻮد ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺪﻳﺪاري ﺳﺎده اﺳﺖ ﻳﻌﻨﻲ )ﺟﻬﺎن( ﺟﺰ ﺑﻪ‬ ‫ﻫﻨﮕﺎم ﻇﻬﻮر در ﺗﺠﺮﺑﺔ زﻧﺪه ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪارد‪ ،‬ﻣﺎﻧﻨﺪ دﻛﺎرت‪ ،‬اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻲاﻧﺪﻳﺸﻢ ﻫﻤﺮاه ﻣﺘﻌﻠﻖ ﻓﻜﺮ‬‫)دارﺗﻴﮓ‪.(25 :1376 ،‬‬ ﻣﺮﻟﻮﭘﻮﻧﺘﻲ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺗﺒﺎﻫﻲﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺟﻬﺎن را ﻣﺎﻧﻊ از »ﻣﻦ ﻣﻲاﻧﺪﻳﺸﻢ« ﺻﺮف داﻧﺴـﺖ و ﺑـﺮ‬ ‫ﺟﺴﻤﺎﻧﻴﺖ و ﻫﺴﺘﻲ ﺑﺪﻧﻲﺑﻮدن در ﺟﻬﺎن ﺗﺄﻛﻴﺪ داﺷﺖ‪ .‬ﺑﺮﻋﻜﺲ ﺳﺎرﺗﺮ ﻣﻲﮔﻮﻳـﺪ اﻳـﻦ راﺑﻄـﻪ‬ ‫وﺳﻴﻠﻪاي اﺳﺖ ﺑﺮاي رﻫﺎﻧﻴﺪن آﮔﺎﻫﻲ از ﻫﺮ آنﭼﻪ آﮔﺎﻫﻲ ﻧﻴﺴﺖ؛ آﮔﺎﻫﻲ در اوﻟﻮﻳﺖ ﺧـﻮﻳﺶ‬ ‫و ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ ﻣﻄﻠﻘﻲ ﻛﻪ ﺑﻪﺧﻮديﺧﻮد اﺳﺖ و ﺑﻪ ﭼﻴﺰي ﺟﺰ وﺟﻮد ﻧﻴﺎز ﻧﺪارد آﮔﺎﻫﻲ ﺧﻸ ﻣﻄﻠﻖ و‬ ‫ﻃﺮد واﻗﻌﻴﺖ اﺳﺖ ﻫﻴﭻ ﻣﺎﻫﻴﺖ و ﺟﻮﻫﺮي ﺑﺮاي آﮔﺎﻫﻲ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻧﻴﺴـﺖ آﮔـﺎﻫﻲ وﺟـﻮد‬ ‫ﻣﺤﺾ ﻳﺎ ﻻوﺟﻮد اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(106 :‬ﺳﺎرﺗﺮ ﺑﺮﺧﻼف ﻫﻮﺳﺮل‪ ،‬ﻛـﻪ ﻣـﻲﮔﻔـﺖ ﺟﻬـﺎن وارد‬ ‫ذﻫﻦ ﻣﻲﺷﻮد‪ ،‬اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺖ ﻛﻪ ﺟﻬﺎن وارد ذﻫﻦ ﻧﻤﻲﺷﻮد ﺑﻠﻜﻪ آن ذﻫﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪﺻـﻮرت‬ ‫ﭘﺮوازي ﺑﻲوﻗﻔﻪ ﺟﻬﺎن ﺧﻮد را ﻣﺘﻌﻴﻦ ﻣﻲﺳﺎزد و آﮔﺎﻫﻲ را ﭘﺮﺗﺎبﺷﺪن ﻣﻲداﻧﺪ ﭼﺮاﻛﻪ آﮔﺎﻫﻲ‬ ‫درون و ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻧﺪارد آﮔﺎﻫﻲ ﻋﺪم اﺳﺖ و اﻳﻦ ﻋﺪم اﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﻬﺎن را ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻫﺴﺘﻲ‬ ‫ﺑﻪوﺳﻴﻠﺔ آﮔﺎﻫﻲ از ﻋـﺪم و ﺑـﻲﺗﻔـﺎوﺗﻲ ﺧـﻮد ﺟـﺪا ﻣـﻲ ﺷـﻮد ﭘـﺲ اﮔﺰﻳﺴـﺘﺎﻧﺲ ﺑـﻪﻣﻌﻨـﺎي‬ ‫ﺑﺮوناﻳﺴﺘﺎدﮔﻲ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﺑﺮوناﻳﺴﺘﺎدﮔﻲ آزادي ﻣﺤﺾ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗـﺎدر ﺑـﻪ ﺗﻌـﻴﻦﺑﺨﺸـﻴﺪن‬ ‫اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد ﻫﻴﭻ ﺗﻌﻴﻨﻲ ﻧﻴﺎﻓﺘﻪ اﺳـﺖ )ﻫﻤـﺎن‪ .(109 -108 :‬ﺑﻨـﺎﺑﺮاﻳﻦ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳـﻲ دﻳﮕـﺮ‬ ‫ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻋﻤﻞ و ﻃﺮحاﻧﺪازي اﺳﺖ‪ .‬ﺳﺎرﺗﺮ وﺟﻮد را ﻣﻘﺪم ﺑﺮ ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻣﻲداﻧـﺪ‬ ‫ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﺑﺸﺮ اﺑﺘﺪا وﺟﻮد ﻣﻲﻳﺎﺑﺪ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺗﻌﺮﻳﻔـﻲ از ﺧـﻮد دﺳـﺖ ﻣـﻲﻳﺎﺑـﺪ )ﺳـﺎرﺗﺮ‪،‬‬ ‫‪ .(28 :1384‬ﻃﺒﻴﻌﺖ و ﻣﺎﻫﻴﺖ از ﭘﻴﺶ ﺗﻌﻴﻴﻦﺷﺪهاي ﺑﺮاي ﺑﺸﺮ وﺟـﻮد ﻧـﺪارد ﭼـﻮن ﺧـﺪاﻳﻲ‬ ‫وﺟﻮد ﻧـﺪارد ﻛـﻪ آن را در ذﻫـﻦ ﺧـﻮد ﺑﭙﺮوراﻧـﺪ )ﻫﻤـﺎن‪ .(28 :‬درﻧﻬﺎﻳـﺖ ﺳـﺎرﺗﺮ ﻣﺘـﺄﺛﺮ از‬ ‫ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﻫﻮﺳﺮل اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ رﺋﺎﻟﻴﺴﻢ‪ ،‬دﻳﺪﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ ﺣﻘﻴﻘـﺖ ﺑﻴـﺮون از‬ ‫ذﻫﻦ وﺟﻮد دارد و ذﻫﻦ ﺑﺎزﺗﺎب دﻫﻨﺪه آن اﺳﺖ و ﻣﻲﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﺘﻨﺎﺳﺐ ﺑﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻴﺮون ﺑﺎﺷﺪ‪،‬‬ ‫و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﺴﺘﻘﻞ از واﻗﻌﻴﺖ در ذﻫـﻦ وﺟـﻮد دارد و ﺑـﻪ ذﻫـﻦ‬ ‫ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻣﻲﺑﺨﺸﺪ‪ ،‬ﻗﺮار ﻣﻲﮔﻴﺮد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻫﻴﭻ ﻣﺎﻫﻴﺖ و ﻃﺒﻴﻌﺖ و ﻧﻴﺮوي ﻋﻠّﻲ ﺑﺮ اﻧﺴﺎن ﺣﺎﻛﻢ‬ ‫ﻧﻴﺴﺖ و »ﺑﺸﺮ ﻣﺤﻜﻮم ﺑﻪ آزادي اﺳﺖ« )ﻛﻬﻮن‪ .(266 :1385 ،‬وي ﮔﺎم ﻣﻬﻤﻲ در رﻫﺎﻳﻲ ﻓـﺮد‬ ‫از دام ﻛﻠﻴﺎت و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻧﻬﺎد و ﻓﻮﻛﻮ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻧﻘﺪﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ »ﻧﻘﺪ ﺧﺮد دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻜﻲ« و اﺻـﺎﻟﺖ‬ ‫ﺑﺸﺮ او دارد در اواﺧﺮ ﺑﺎ ﻧﻔﻲ اﺧﻼق )آﻳﻴﻦﻧﺎﻣﻪاي( ﻣﺴﻴﺤﻲ در ﺑﺮاﺑﺮ اﺧﻼق )زﻳﺒﺎﻳﻲﺷﻨﺎﺳـﺎﻧﺔ(‬ ‫ﻳﻮﻧﺎن‪ ،‬ﻛﻪ در آن اﻧﺴﺎن اﺛﺮي ﻫﻨﺮي اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮد ﺑﺎﻳﺪ ﺷﺨﺼﻴﺖ اﺧﻼﻗﻲ ﺧﻮد را ﺑﺴـﺎزد‪ ،‬ﺑـﻪ‬ ‫ﺳﺎرﺗﺮ ﻧﺰدﻳﻚ ﻣﻲﺷﻮد‪.‬‬ ‫ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﻣ‪‬ﺪرك اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ ﻫﻮﺳﺮل را ﻧﻤﻲﭘﺬﻳﺮد ﺑﻠﻜﻪ آﮔﺎﻫﻲ ﺳﺎرﺗﺮ و ﺣﺎل و‬ ‫ﻫﻮاي ذﻫﻨﻴﺖﮔﺮاﻳﺎﻧﺔ او را ﻧﻴﺰ رد ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﺑﻮﺗﺒﻲ‪ .(92 :1384 ،‬از ﻧﻈﺮ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ راﺑﻄﺔ ﺣﻘﻴﻘﻲ‬ ‫از ﻫﺴﺘﻲ ﺑﻪ اﻧﺴﺎن ﻣﻲآﻳﺪ ﻧﻪ از اﻧﺴﺎن ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻲ‪ .‬ﻫﺴﺘﻲ در دام ﻣﻨﻄﻖ و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻧﻤﻲﮔﻨﺠﺪ‬ ‫)دارﺗﻴﮓ‪ .(151 :1376 ،‬ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﻗﺒﻮل داﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺟﻬﺎن ﺑﻪﺷﻜﻠﻲ ﻧﻴﺖﻣﻨﺪ راﺑﻄﻪ ﺑﺮﻗﺮار‬ ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ‪ ،‬اﻣﺎ اﻳﻦ را ﻗﺒﻮل ﻧﺪاﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﺤﺼﻮل ﻛﻨﺶ ذﻫﻨﻲ دروﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ )اﺣﻤﺪي‪،‬‬ ‫‪ .(176 :1381‬ﻣﻌﻨﺎﻫﺎ ﻧﻪ از ﻃﺮﻳﻖ ﻛﻨﺶ ذﻫﻨﻲ )اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ ﻫﻮﺳﺮل ﻳﺎ ﻋﺪم ﺳﺎرﺗﺮ( ﺑﻠﻜﻪ از‬ ‫ﻃﺮﻳﻖ درﮔﻴﺮ )ﻋﻤﻠﻲ( ﺑﺎ ﺟﻬﺎن ﺑﻪدﺳﺖ ﻣﻲآﻳﺪ‪ .‬دازاﻳﻦ ﻧﻪ ﺧﻮدآﮔﺎه ﺑﻠﻜﻪ در ﻛﺎر ﻫﺮروزه‬ ‫ﺧﻮد ﻏﺮق اﺳﺖ و ﺟﻨﺒﺔ ﻋﻤﻠﻲ ﻣﻘﺪم ﺑﺮ اﻓﻖﻫﺎي ﻓﻜﺮي اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(176 :‬از ﻧﻈﺮ‬ ‫ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﺟﻬﺎن را ﻧﻤﻲﺗﻮان در ﭘﺮاﻧﺘﺰ ﮔﺬاﺷﺖ ﭼﻮن ﺳﻮژه ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ ﺟﺪا از ﺟﻬﺎن ﺑﺎﺷﺪ‪.‬‬ ‫ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ را‪ ،‬ﻧﻪ ﭘﺪﻳﺪار ﭼﻴﺰﻫﺎ در ذﻫﻦ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ »ﺧﻮد را از ﺟﺎﻧﺐ ﺧﻮد‬ ‫ﻧﺸﺎندادن « ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﻛﻨﺪ )ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ‪ (133 :1389 ،‬و ﻧﻪ ﭘﺪﻳﺪارﺷﺪن ﺑﻪوﺳﻴﻠﺔ ذﻫﻦ‪ ،‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ‬ ﺳﻮژه و ذﻫﻦﮔﺮاﻳﻲ را ﺣﺬف ﻣﻲﻛﻨﺪ و دازاﻳﻦ را ﮔﻮﻧﻪاي ﻋﺪم ﺗﻌﻴﻦ ﮔﻢ و ﻧﺎﭘﻴﺪا ﻣﻲداﻧﺪ‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ .(152 :‬وي ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺗﻌﻴﻦﮔﺮاﻳﻲ و ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﺎﻫﻴﺖ از دازاﻳﻦ ﺑﻮد ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ‬ ‫ﻫﻢ اﻧﺴﺎن ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻣﺎرﻛﺲ )ﻧﻴﺎزﻫﺎي ﻃﺒﻴﻌﻲ و ﺿﺮورﻳﺎت اﻗﺘﺼﺎدي‪ ،‬ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﺜﻞ و ﺧﻮراك(‬ ‫را رد ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻫﻢ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻣﺴﻴﺤﻲ را‪ ،‬ﻛﻪ ﺑﺮ اﺳﺎس آن اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ اﻧﺴﺎن در ﻧﺴﺒﺖ آن ﺑﺎ‬ ‫اﻟﻮﻫﻴﺖ اﺳﺖ‪ ،‬ﻫﻢ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ روﻣﻲ را ﻧﻔﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻫﻢ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻣﺪرن را‪ ،‬و ﻫﻤﺔ آنﻫﺎ را‬ ‫ﻣﺎﺑﻌﺪاﻟﻄﺒﻴﻌﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﭼﺮاﻛﻪ اﻧﺴﺎن را ﺑﺮ ﭘﺎﻳﺔ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﺛﺎﺑﺖ از ﻃﺒﻴﻌﺖ‪ ،‬ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬ﺟﻬﺎن‪ ،‬و‬ ‫ﻣﺎﻫﻴﺖ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮدهاﻧﺪ )ﻛﻬﻮن‪ .(288 :1385 ،‬ﻣﺎﻫﻴﺖ اﻧﺴﺎن را ﺑﻮدن در ﺟﻬﺎن و‬ ‫اﮔﺰﻳﺴﺘﺎﻧﺲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﺑﺮوناﻳﺴﺘﺎدﮔﻲ‪ .‬دازاﻳﻦ ﻣﺎﻫﻴﺖ ﺗﻌﺮﻳﻒﺷﺪهاي ﻧﺪارد ﺑﻠﻜﻪ ﺧﻮد‬ ﻃﺮح ﺧﻮد را ﻣﻲاﻧﺪازد ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ آﻳﻨﺪه ﺷﺮط ﺑﺮونﺧﻮﻳﺸﺎﻧﻪ اﺳﺖ و اﮔﺮ آﻳﻨﺪه ﻧﺒﻮد ﺣﺎل و‬ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﻢ ﺑﺮاي دازاﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪاﺷﺖ ﮔﺬﺷﺘﺔ دازاﻳﻦ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ او ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﭘﻴﺸﺎﭘﻴﺶ او‬ ‫روان اﺳﺖ )ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ‪ .(102 :1389 ،‬ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ اﻧﺴﺎن را اﻣﻜﺎن و ﺑﺮﺧﻮردار از ﺗﻮان ﺑﻮدن‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬وﺟﻮد او در اﻧﺘﺨﺎب اﻣﻜﺎن اﺳﺖ و ﭼﻮن اﻧﺘﺨﺎب اﻣﻜﺎنﻫﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎز اﺳﺖ و‬ ‫ﭘﺎﻳﺎﻧﻲ ﻧﺪارد وﺟﻮد اﻧﺴﺎن ﻫﻢ ﻧﺎﻣﺘﻌﻴﻦ اﺳﺖ )ﺑﻼﻛﻬﺎم‪ .(136 :1385 ،‬ﻣﻔﻬﻮم اﺻﺎﻟﺖ ﻳﺎ‬ ‫ﻫﺴﺘﻲ اﺻﻴﻞ ﻛﻪ ﻧﻘﺸﻲ آﺷﻜﺎر در ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎي اوﻟﻴﺔ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ داﺷﺖ‪ ،‬درواﻗﻊ ﺗﻼﺷﻲ ﺑﻮد ﺑﺮاي‬ اﺛﺒﺎت ﻫﻮﻳﺖ ﺗﻘﻠﻴﻞﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ذﻫﻨﻴﺖ ﻓﺮدي در ﺑﺮاﺑﺮ ﻛﻠﻴﺖ ﻧﻴﺮوﻫﺎي ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﺔ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻛﻪ در‬ ‫ﻣﻔﻬﻮم ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻲﺷﺪ )ﻛﻮﻻﻛﻔﺴﻜﻲ‪ (411 :1386 ،‬و ﻓﻠﺴﻔﻪ را ﻓﺎﻗﺪ‬ ‫ﺻﻼﺣﻴﺖ ﺑﺮاي ﻫﺪاﻳﺖ زﻧﺪﮔﻲ اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮ رﻳﺸﺔ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ‪،‬‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‪ ،‬و ﺳﻮژه ﻣﻲزﻧﺪ و ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ او درواﻗﻊ ﻧﻴﺴﺖﺷﺪن ﺟﻬﺎن و ﻣﻌﻨﺎي ﻣﻌﻘﻮﻻﻧﻪ‬ ‫اﺳﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ وي ﺟﻬﺎن ﻣﻌﻘﻮل و ﻣﻌﻨﺎ )اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﻋﻘﻞ و اﺧﻼق( ﻛﻪ ﺑﻪ اﻧﺴﺎن اﻣﻨﻴﺖ‬ ﻣﻲدﻫﺪ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﻲﺷﻮد و اﻧﺴﺎن دوﺑﺎره در ﻫﺴﺖﺑﻮدن ﻏﺮق ﻣﻲﺷﻮد و ﭘﺮده ﻋﻘﻞ را‬ ‫ﺑﺮﻣﻲدارد »آﺷﻜﺎرﮔﻲ ﻫﺴﺘﻲ« )ﺑﻼﻛﻬﺎم‪ (162 - 161 :1385 ،‬ﺑﺎ ﻓﺮوﭘﺎﺷﻲ ﺟﻬﺎن ﺗﺼﻮﻳﺮ و‬ ‫ﺟﻬﺎن ﻣﻌﻘﻮﻻﻧﺔ اﻧﺴﺎن در ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﻧﻴﺴﺘﻲ و ﻣﺮگ دﭼﺎر دﻟﻬﺮه و ﺑﻪ ﺧﻮد رﻫﺎ ﻣﻲﺷﻮد‪.‬‬ ‫اﻣﺎ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ اﮔﺮﭼﻪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ از ﭘﻴﺶ ﺗﻌﻴﻴﻦﺷﺪه اﻧﺴﺎن و ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ اﺻﻮل ﻛﻠﻲ‬ ‫)ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ‪ ،‬ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‪ ،‬و ﺣﺘﻲ ﺳﻮژه( ﺑﺮ اﻧﺴﺎن را زﻳﺮ ﺳﺆال ﺑﺮد‪ ،‬اﻣﺎ ﺧﻮد از »راز اﺻﻠﻲ«‬ ‫و اﺻﻞ ﭘﻨﻬﺎنﺷﺪه در ﻣﺎﻗﺒﻞ ﺗﺎرﻳﺦ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ و در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻓﻬﻢ ﻓﻠﺴﻔﻲ و ﺗﺎرﻳﺨﻲ از اﻧﺴﺎن‪،‬‬ ‫ﻓﻬﻤﻲ اﺳﻄﻮرهاي و ﺷﺎﻋﺮاﻧﻪ )ﻫﻮﻟﺪرﻳﻦ( از اﻧﺴﺎن را اﺻﻞ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ در آن ﺑﺎزﮔﺸﺖ‬ ‫اﺻﻞ ﻓﻘﻂ در ﻋﻘﺐﻧﺸﻴﻨﻲ ﻛﺎﻣﻞ و ﻧﻬﺎﻳﻲ اﺻﻞ ﺻﻮرت ﻣﻲﮔﻴﺮد )ﻓﻮﻛﻮ‪557 :1389 ،‬؛ ﻛﻠﻲ‪،‬‬ ‫‪ (98 :1385‬و ﭼﻮن در ﻳﺎﻓﺘﻦ اﺻﻞ در ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﺎﻛﺎم ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ ﺑﻪ آﻳﻨﺪه اﻣﻴﺪ ﻣﻲﺑﻨﺪد و ذات‬ ‫اﻧﺴﺎن را ﻫﻤﻮاره آﻳﻨﺪه ذاﺗﻲ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﻲداﻧﺪ )ﻛﻬﻮن‪ .(289 :1385 ،‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ‬ ‫اﮔﺮﭼﻪ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﺳﻮژه را زﻳﺮ ﺳﺆال ﻣﻲﺑﺮد‪ ،‬اﻣﺎ ﻫﻢﭼﻨﺎن ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي ﻋﻤﻴﻖ در ﭘﺲ ﻛﺮدارﻫﺎي‬ ‫ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ‪ /‬اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﻋﺘﻘﺎد دارد ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺸﻒ ﺷﻮد‪ .‬درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ اﺻﻞ و‬ ‫راز اﺻﻠﻲ اﻋﺘﻘﺎد دارد و ﻧﻪ در ﭘﺲ ﻛﺮدارﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ ،‬ﻛﻪ ﭼﻴﺰي ﺟﺰ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‬ ‫ﻧﻤﻲداﻧﺪ‪ ،‬در ﭘﻲ راز و ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ اﺻﻞ ذات )ﺧﺎﺳﺘﮕﺎه( ﻫﺎﻳﺪﮔﺮي ﻣﺎﻧﻨﺪ‬ ‫اﻳﺪﺋﺎل ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺪرن اﺳﺖ و اﻳﻦ اﻣﺮ )ذات( در اﻧﺴﺎن ﭼﻴﺰي اﺳﺖ ﻛﻪ او را از ﻫﻤﺎن آﻏﺎز‬ ‫ﺑﺮ اﺳﺎس ﭼﻴﺰي ﻏﻴﺮ از ﺧﻮدش ﻣﻔﺼﻞﺑﻨﺪي ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻣﺤﺘﻮيﻫﺎ و ﺷﻜﻞﻫﺎﻳﻲ )ﻛﻠﻴﺎت( را‬ ‫وارد ﺗﺠﺮﺑﺔ او ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ او ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺪ آنﻫﺎ را ﻛﻨﺘﺮل ﻛﻨﺪ )ﻓﻮﻛﻮ‪ .(556 :1389 ،‬ﻧﻜﺘﺔ‬ ‫دﻳﮕﺮي ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ آن ﭘﺮداﺧﺖ و ﻓﻮﻛﻮ از آن ﺑﺴﻴﺎر ﻣﺘﺄﺛﺮ اﺳﺖ اﻳﺪه ﮔﻮﻫﺮ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫اﺳﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﻋﻠﻢ ﻣﺪرن رﻳﺸﻪ در ﮔﺴﺘﺮش ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻣﺪرن دارد ﻧﻪ ﺑﺮﻋﻜﺲ‬ ‫)اﺣﻤﺪي‪ (385 :1381 ،‬اﻳﻦ ﭼﻴﺰي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ آن ﭘﺮداﺧﺖ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ‬ ‫ﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﻫﺮ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي از ﻧﻈﺮ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﻲﭘﺮدازد درواﻗﻊ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﺑﻪ‬ ‫ﭼﻴﺴﺘﻲ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي و ﮔﻮﻫﺮ آن ﭘﺮداﺧﺖ و ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﭼﮕﻮﻧﮕﻲ و ﺷﻜﻞ ﺗﺎرﻳﺨﻲ آن‪ ،‬اﻣﺎ‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ در ﮔﺮﻳﺰ از ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ ﺑﻪ ﺷﺒﻪﻋﺮﻓﺎن ﺷﺮﻗﻲ‪ ،‬آﺷﻜﺎرﮔﻲ‬ ‫ﻫﺴﺘﻲ‪ ،‬ﭘﻨﺎه ﺑﺮد ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻋﻠﺖ در ﻣﻴﺎن ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎن ﺷﺮﻗﻲ اﻳﺮانزﻣﻴﻦ )داوري‪ ،‬ﻓﺮدﻳﺪ‪ ،‬و ‪(...‬‬ ‫ﻣﺤﺒﻮﺑﻴﺖ زﻳﺎدي دارد‪ .‬درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ در ﻧﻘﺪ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮﺑﻲ‪ ،‬ﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﺮﻓﺎن ﺷﺮﻗﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ‬ ‫ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ ﺟﺴﻢ و ﻣﺒﺎرزه ﺳﻴﺎﺳﻲ ﭘﻨﺎه ﺑﺮد‪.‬‬

ﮔﺮاﻣﺸﻲ‬

‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻏﺮﺑﻲ در واﻛﻨﺶ ﺑﻪ دو ﺑﺮداﺷﺖ ﻋﺎﻣﻴﺎﻧﺔ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﺘﻲ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻃﺒﻴﻌﺖ روﺳﻲ‪،‬‬ ‫ ‫ﺗﻔﺴﻴﺮي ﻫﮕﻞﮔﺮاﻳﺎﻧﻪ از ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻋﺮﺿﻪ داﺷﺖ‪ .‬اﻳﻦ ﻣﺘﻔﻜﺮان ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ را از ﺣﻮزه‬ ‫ﻛﺎر و ﻛﺎرﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﻮزه ﻓﺮﻫﻨﮓ‪ ،‬ﺳﻴﺎﺳﺖ‪ ،‬و زﻧﺪﮔﻲ روزﻣﺮه ﮔﺴﺘﺮش دادﻧﺪ و ﻧﻘﺪ ﻣﺪرﻧﻴﺴﻢ‬ را ﺑﺎ ﻧﻘﺪ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻣﺎرﻛﺲ ﻣﺘﺸﺒﻪ ﻛﺮدﻧﺪ و وﺟﻮه ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺟﺎﻣﻌﺔ ﺻﻨﻌﺘﻲ ﺟﺪﻳﺪ‬ ‫و ﺷﻴﻮهﻫﺎي ﻫﻢﺳﺎنﺳﺎزي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ آن را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ‪.‬‬ ﮔﺮاﻣﺸﻲ ازﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮﻳﻦ ﻛﺴـﺎﻧﻲ ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴـﻢ را از دﺗﺮﻣﻴﻨﻴﺴـﻢ و ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴـﻢ‬ ‫ﺗﺎرﻳﺨﻲ رﻫﺎﻧﻴﺪ و ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ ﭘﺮوﻟﺘﺮي را از ﻣﻘﻮﻟﻪاي ﺻﺮﻓﺎً اﻗﺘﺼﺎدي‪ ،‬ﺑﻪ ﺣﻮزه ﻓﺮﻫﻨـﮓ و‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﺖ آورد‪ .‬وي اﻳﻦ ﻛﺎر را ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻣﻔﻬﻮم ﻫﮋﻣﻮﻧﻲ اﻧﺠﺎم داد‪ .‬از ﻧﻈﺮ ﮔﺮاﻣﺸﻲ ﻗـﺪرت‬ ﺻﺮﻓﺎً در ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻃﺒﻘﺔ ﺣﺎﻛﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ در ﭘﺬﻳﺮش ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ از ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺟﻬـﺎن رﻳﺸـﻪ‬ دارد ﻛﻪ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﻃﺒﻘﺔ ﺣﺎﻛﻢ اﺳﺖ و ﻫﮋﻣﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻛﻠﻴـﺪي در ﮔﺮاﻣﺸـﻲ اﺳـﺖ درك‬ ‫راﺑﻄﺔ ﻗﺪرت در زﻧﺪﮔﻲ روزﻣﺮه و در ﻣﺤﺮﻣﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ اﻋﻤﺎل زﻧﺪﮔﻲ اﺳﺖ‪ .‬ﻗﺪرت ﻣﺤـﺪود ﺑـﻪ‬ ﻗﺪرت ﻣﺘﻤﺮﻛﺰ دوﻟﺘﻲ و ﻧﻴﺮوﻫﺎي ﺧﺸﻦ آن ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ در ﻛﻞ ﺳﻄﺢ ﺟﺎﻣﻌـﺔ ﻣـﺪﻧﻲ و ﻧﻈـﺎم‬ ‫ﻣﻌﻨﺎﻳﻲ آن ﺟﺮﻳﺎن دارد و راﺑﻄﻪاي ﻫﻢﺑﺴﺘﻪ ﺑﻴﻦ ﻧﻈﺎم آﮔﺎﻫﻲ‪ ،‬روﺷﻦﻓﻜـﺮان و ﻗـﺪرت وﺟـﻮد‬ ‫دارد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ در اﻧﺪﻳﺸﺔ ﮔﺮاﻣﺸﻲ روﺑﻨﺎ )ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺳﻴﺎﺳﺖ( اﻫﻤﻴﺖ زﻳﺎدي دارد و دﺗﺮﻣﻴﻨﻴﺴﻢ‬ ‫و اﻛﻮﻧﻤﻴﺴﻢ در اﻧﺪﻳﺸﺔ او ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪارد‪ .‬وي ﻣﻔﻬﻮم ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ را از ﻣﻔﻬﻮم ﺻﺮﻓﺎً اﻗﺘﺼﺎدي‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﺑﻪ ﺣﻮزه ﻓﻠﺴﻔﻪ‪ ،‬ﻓﺮﻫﻨـﮓ‪ ،‬و ﺳﻴﺎﺳـﺖ ﮔﺴـﺘﺮش داد و ﺑـﻪ ﻧﻘـﺶ ﻓﻌـﺎل ﺳﻴﺎﺳـﺖ و‬اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي در ﺳﻠﻄﻪ و اﺳﺘﺜﻤﺎر اﺷﺎره ﻛﺮد‪.‬‬ درﻣﺠﻤﻮع اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﮔﺮاﻣﺸﻲ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻬﻤﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ آﻟﻤﺎﻧﻲ و‬ ‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻛﻼﺳﻴﻚ‪ ،‬از ﻟﺤﺎظ ﻧﻔﻲ ﻛﻠﻴﺖ ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ‪ ،‬دارد‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻋﻴﻨﻴﺘﻲ ﺧﺎرج از‬ ذﻫﻦ اﻧﺴﺎﻧﻲ را ﻗﺒﻮل ﻧﺪارد و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ ﻋﻴﻨﻴﺖ ﺧﺎرج از ذﻫﻦ اﻧﺴﺎﻧﻲ را ﺗﻔﻜﺮات‬ ‫ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪه از اﺣﺴﺎﺳﺎت ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻣﻲداﻧﺪ )ﮔﺮاﻣﺸﻲ‪ .(2 :1380 ،‬ﮔﺮاﻣﺸﻲ ﺣﺘﻲ ﻋﻠﻢ را ﻫﻢ‪،‬‬ ‫ﺑﺮﺧﻼف ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﺑﺨﺸﻲ از روﺑﻨﺎ ﻣﻲداﻧﺪ )‪ (Gerameshi, 1952: 162‬و ﺣﺘﻲ ﻋﻠﻮم ﻃﺒﻴﻌﻲ را‬ ‫ﻫﻢ‪ ،‬ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻳﻚ ﻣﻘﻮﻟﺔ ﺗﺎرﻳﺨﻲ و راﺑﻄﻪاي اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺗﻠﻘﻲ ﻛﺮد )‪ (ibid: 160‬ﻧﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﻲ‬ ‫ﻋﻴﻨﻲ و ﻓﺎرغ از ارزش‪ .‬او ﻣﻨﻜﺮ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ »ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺗﺎرﻳﺨﻲ« ﺑﻮده اﺳﺖ )ﻛﻮﻻﻛﻮﻓﺴﻜﻲ‪:1386 ،‬‬ ‫‪ (268‬و ﻣﻬﻢﺗﺮ از ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺑﺎور وي ﭼﻴﺰي ﺑﻪ ﻧﺎم »ﺳﺮﺷﺖ اﻧﺴﺎﻧﻲ« ﺗﻐﻴﻴﺮﻧﺎﭘﺬﻳﺮ وﺟﻮد ﻧﺪارد و‬ ‫آنﭼﻪ ﻫﺴﺖ رواﺑﻂ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(266 :‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ او ﺑﺮﺧﻼف ﻟﻨﻴﻦ‪ ،‬ﺗﺮوﺗﺴﻜﻲ و‬ ‫ﻟﻮﻛﺎچ اﻋﺘﻘﺎد ﻧﺪاﺷﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴﺘﻲ ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ آﮔﺎﻫﻲ راﺳﺘﻴﻦ‪ ،‬ﺧﺎرج از ﺗﺠﺮﺑﺔ واﻗﻌﻲ‬ ﺟﻨﺒﺶ ﻛﺎرﮔﺮي ﺗﺪوﻳﻦ ﺷﻮد؛ وي ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻧﻈﺮﻳﻪﭘﺮدازي ﺧﺎرج از ﺗﺠﺮﺑﺔ واﻗﻌﻲ ﺟﻨﺒﺶ‬ ‫ﻛﺎرﮔﺮي را وﻗﺖﮔﺬراﻧﻲ آﻳﻴﻦﭘﺮﺳﺘﺎﻧﻪ ﻣﻲﺧﻮاﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(286 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﮔﺮاﻣﺸﻲ‬ ‫ﻫﻢ در ﻓﺎشﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﻠﻄﺔ ﭘﺸﺖﭘﺮده ﺑﻮرژوازي )ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺳﻴﺎﺳﺖ( و ﻫﻢ در ﻧﻔﻲ ﻧﻈﺮﻳﺎت‬ ‫ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺑﻨﻴﺎدي ﺗﺎرﻳﺨﻲ‪ ،‬روﺷﻦﻓﻜﺮ و ﺣﺰب‪ ،‬ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻣﻬﻤﻲ در ﻧﻔﻲ ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ ﻓﺮد درﺑﺮ‬ ‫داﺷﺖ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي او ﺟﺎدهﺻﺎفﻛﻦ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت و درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻓﻮﻛﻮ ﺷﺪ‪ .‬اﻟﺒﺘﻪ‬ ‫ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮﺟﻪ داﺷﺖ ﻛﻪ ﮔﺮاﻣﺸﻲ ﻫﻴﭻ درﻛﻲ از رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او ﻧﺪاﺷﺖ‪ .‬اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي او‬ ‫ﺳﺮﺷﺎر از اﻧﺴﺎنﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﺘﻲ‪ ،‬اﮔﺮﭼﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ آنﻫﺎ ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮ ﺑﻮد‪ ،‬ﺑﻮد و رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫ﻛﻠﻴﺖ دﻳﮕﺮي‪ ،‬درواﻗﻊ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ ﺑﺮ ﻓﺮد‪ ،‬را ﺑﺮ رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻲداد‪.‬‬ ‫وي اﮔﺮﭼﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻓﻮﻛﻮ ﻓﺮﻫﻨﮓ را از ﻣﻨﻈﺮ ﻗﺪرت ﺑﺮرﺳﻲ ﻛﺮد‪ ،‬اﻣﺎ اﻳﻦ ﺻﺮﻓﺎً ﻣﺤﺪود ﺑﻪ‬ ‫ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﻮرژوازي و ﻛﻠﻴﺴﺎ ﺑﻮد و‪ ،‬درﻣﻘﺎﺑﻞ‪ ،‬ﻓﺮﻫﻨﮓ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ را ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﺟﻬﺎنﺷﻤﻮل‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي ﻫﻴﭻ ﺗﺼﻮري از رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﺑﺪون رﻫﺎﻳﻲ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ ﻧﺪاﺷﺖ و ﺳﻌﻲ‬ ‫داﺷﺖ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ را ﺑﻪ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي ﻃﺒﻘﺔ ﻛﺎرﮔﺮ ﺑﺮاي اﻧﻘﻼب ﺑﺪل ﻛﻨﺪ‪ .‬وي ﻧﻘﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ‬ ‫ﺣﺰب ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺖ را اراﺋﺔ ﺟﺎﻣﻌﺔ ﻣﺪﻧﻲ ﺑﺪﻳﻞ ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻲﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﻐﺰ ﻃﺒﻘﺔ ﻛﺎرﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ .(281 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ وي ﻛﻞ ﺳﻠﻄﺔ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد را‬ ‫ﻧﻘﺪ ﻛﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺳﻠﻄﻪ و ﻫﮋﻣﻮﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺑﻮرژوازي‪ ،‬از ﻫﮋﻣﻮﻧﻲ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ دﻓﺎع‬ ‫ﻣﻲﻛﺮد و ﺷﺮط ﺗﺴﺨﻴﺮ ﻗﺪرت ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﻃﺒﻘﺔ ﻛﺎرﮔﺮ را ﻫﮋﻣﻮﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‬ ‫)ﻛﻮﻻﻛﻮﻓﺴﻜﻲ‪ .(1387 ،‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ او ﺑﻪ ﻫﻢآﻣﻴﺰي ﻧﻈﺮﻳﻪ و ﻋﻤﻞ‪ ،‬و ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ‪ ،‬ﺑﺮ اﺳﺎس‬ ‫ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺣﻘﻴﻘﺖ اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺖ‪ .‬درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻢآﻣﻴﺰي ﻧﻈﺮﻳﻪ و ﻋﻤﻞ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ‬ ‫ﻓﺮوﭘﺎﺷﻲ ﻧﻈﺮﻳﻪ در ﻋﻤﻞ ﻧﻈﺮ داﺷﺖ )ﻣﺮﻛﻴﻮر‪ .(124 :1389 ،‬ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‬ ‫اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻧﻈﺮ ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﻠﻜﻪ اﻧﺴﺎن را اﺛﺮي ﻫﻨﺮي ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ‪ ،‬ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﺑﻮدﻟﺮ‪ ،‬ﺑﺎﻳﺪ از ﻧﻮ‬ ‫آﻓﺮﻳﺪه ﺷﻮد و اﻳﻦ رﺳﺎﻟﺖ را ﺑﻪ ﻋﻬﺪه ﺧﻮد ﺷﺨﺺ ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻧﻪ روﺷﻦﻓﻜﺮ و ﻏﻴﺮه‪ .‬وي‬ ‫ﻣﻔﻬﻮم ﺳﻠﻄﻪ را از ﻣﺤﺪودﻳﺖﻫﺎي ﺑﻮرژوازي و رواﺑﻂ ﺗﻮﻟﻴﺪي‪ ،‬ﻛﻪ ﮔﺮاﻣﺸﻲ ﺑﻪ آن اﻋﺘﻘﺎد‬ ‫داﺷﺖ‪ ،‬ﻧﺠﺎت داد و ﺑﻌﺪي ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ ﺑﻪ آن داد و ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ آرﻣﺎن ﺑﺪﻳﻠﻲ‪ ،‬ﭼﻮن‬ ‫ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ و ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﻢ‪ ،‬اﻋﺘﻘﺎد ﻧﺪاﺷﺖ‪ .‬اﻳﻦﻛﻪ ﮔﺮاﻣﺸﻲ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻋﻴﻨﻴﺘﻲ ﺧﺎرج از ذﻫﻦ و اراده‬ ‫اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺑﺎور ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﻪ اﻧﺴﺎنﮔﺮاﻳﻲ او اﺷﺎره دارد‪ ،‬ﭼﻴﺰي ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ آن را ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻲداﻧﺪ‬ ‫و اﺗﻔﺎﻗﺎً ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﻋﻴﻨﻴﺖ ﻗﺪرت‪ ،‬ﺧﺎرج از اراده آدﻣﻲ اﻋﺘﻘﺎد دارد‪ ،‬ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﺧﻮد ﺑﻪﻣﻨﺰﻟﺔ‬ ‫ﻗﺒﻮل ﺳﻠﻄﺔ دﻳﮕﺮي ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﺑﺎﺷﺪ‪ .‬درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻧﻘﺪﻫﺎي ﮔﺮاﻣﺸﻲ از ﻧﻈﺎم ﺳﻠﻄﻪ و‬ ‫ﮔﺴﺘﺮش آن ﺑﻪ ﺣﻮزهﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و ﺳﻴﺎﺳﻲ اﻫﻤﻴﺖ زﻳﺎدي دارد‪ ،‬اﻣﺎ ﮔﺮاﻣﺸﻲ در ﻣﻘﺎﺑﻞ‬ ‫ﺳﻠﻄﺔ ﺳﻴﺎﺳﻲ‪ /‬ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري‪ ،‬ﺧﻮد زﻣﻴﻨﺔ ﺳﻠﻄﺔ دﻳﮕﺮي‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ‪ ،‬ﺑﺮ ﻓﺮد و‬ ‫زﻳﺴﺖ ﻓﺮدي را ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲآورد‪.‬‬

ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت‬

‫ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت درواﻗﻊ واﻛﻨﺸﻲ ﻧﻈﺮي ﺑﻮد ﺑﻪ ﺑﻦﺑﺴﺖﻫﺎي ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻛﻼﺳﻴﻚ )ﭘﻮﺳﺘﺮ‪،‬‬ ‫‪ .(8 :1389‬اﻳﻦ ﻣﻜﺘﺐ از ﻣﺸﺎﺟﺮات ﻓﻜﺮي ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬و ﻓﺮوﻳﺪ ﺑﻪﻣﻨﻈﻮر ﭘﮋوﻫﺶ‬ در اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﺘﻲ در وﺿﻌﻴﺖ ﺿﻌﻒ و اﻓﻮل ﺟﻨﺒﺶﻫﺎي ﻛﺎرﮔﺮي و ﻋﺪم وﻗﻮع‬ ‫اﻧﻘﻼبﻫﺎي ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴﺘﻲ در دوران ﭘﺲ از ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﻲ اول ﺳﺮ ﺑﺮآورد‪ .‬ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت‬ ﻣﻔﻬﻮم ﺳﻠﻄﻪ و ازﺧﻮدﺑﻴﮕﺎﻧﮕﻲ را ﺑﻪ ﺣﻮزه ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺳﻴﺎﺳﺖ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ )اﺑﺰاري( ﮔﺴﺘﺮش‬ ‫داد و ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري‪ ،‬ﻋﻠﻢ اﺛﺒﺎﺗﻲ‪ ،‬و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﻮرژوازي ﭘﺮداﺧﺖ‪ .‬ﻣﻬﻢﺗﺮﻳﻦ‬ ‫اﻋﻀﺎي ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﻋﺒﺎرتاﻧﺪ از‪ :‬واﻟﺘﺮ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ‪ ،‬ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ‪ ،‬آدورﻧﻮ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﻮزه‪ ،‬و‬ ‫ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس‪ .‬اﻓﺮادي ﻛﻪ ﻟﻴﻮﺗﺎر آﺛﺎر آﻧﺎن را اﺳﻨﺎدي از ﭘﻴﺸﺎﺗﺎرﻳﺦ ﭘﺴﺎﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲداﻧﺪ )اﺣﻤﺪي‪،‬‬ ‫‪ .(4 :1376‬درواﻗﻊ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﻧﻘﺪ ﻣﺎرﻛﺲ از ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري و اﺳﺘﺜﻤﺎر را ﺑﻪ ﻧﻘﺪ وﺑﺮ از‬ ﻓﺮاﻳﻨﺪ ﻋﻘﻼﻧﻲﺷﺪن )اﺑﺰاري( و ﻧﻘﺪ ﻓﺮوﻳﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﻛﻮبﻫﺎي ﺗﻤﺪن ﺗﻠﻔﻴﻖ ﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﺪام از‬ اﻳﻦ ﻣﺘﻔﻜﺮان از زاوﻳﺔ ﺧﺎﺻﻲ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﻪ ﻣﻲﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ؛ اﮔﺮ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ از ﺳﻴﻨﻤﺎ و ﻫﻨﺮ ﺗﻮدهاي‬ ‫ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻣﻲﻛﺮد ﺳﺎﻳﺮ اﻋﻀﺎ‪ ،‬ﻫﻨﺮ ﺗﻮدهاي را‪ ،‬در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻫﻨﺮ واﻻ‪ ،‬ﻋﺎﻣﻠﻲ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژﻳﻚ در‬ اﺳﺎرتﮔﺮﻓﺘﻦ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺴﺘﻨﺪ و ﺑﻪﺟﺎي ﻫﻨﺮ از ﻣﻔﻬﻮم ﺻﻨﻌﺖ ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺳﺮﻛﻮب اﺳﺘﻔﺎده‬ ‫ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ‪ .‬ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ و ﺑﻴﺶﺗﺮ آدورﻧﻮ‪ ،‬ﻣﺘﺄﺛﺮ از وﺑﺮ‪ ،‬ﻣﻨﻜﺮ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ رﻫﺎﻳﻲ ﺑﻮدﻧﺪ و‬ ‫روﺷﻦﮔﺮي را اداﻣﺔ اﺳﻄﻮره در ﺑﻪاﺳﺎرتﮔﺮﻓﺘﻦ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او ﻣﻲداﻧﺴﺘﻨﺪ‪ .‬ﻣﺎرﻛﻮزه‪ ،‬ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻴﻖ‬ ‫ﻣﺎرﻛﺲ و ﻓﺮوﻳﺪ‪ ،‬در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺻﻨﻌﺖ ﻓﺮﻫﻨﮓ و اﺻﻮل ﻛﻠﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ‪ ،‬از ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻏﺮاﻳﺰ و ﻓﻠﺴﻔﺔ‬ ﺣﻴﺎت ﺑﺮاي ﻧﻔﻲ ﺳﺮﻛﻮب ﺑﻬﺮه ﻣﻲﮔﻴﺮد و ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﺎ ﺟﺪاﻳﻲ آرﻣﺎنﻫﺎي روﺷﻦﮔﺮي از‬ ‫ﻋﻤﻠﻜﺮد اﺑﺰاري آن ﺳﻌﻲ در ﺑﺎزﻳﺎﺑﻲ آرﻣﺎنﻫﺎي روﺷﻦﮔﺮي ﺑﺎ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ارﺗﺒﺎﻃﻲ‪ ،‬در ﻣﻘﺎﺑﻞ‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ اﺑﺰاري دارد‪ .‬درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﺑﺎ ﻧﻔﻲ ﺷﻜﺎف ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻋﻠﻤﻲ از ﻓﻠﺴﻔﻪ‪،‬‬ ‫ﺳﻌﻲ در ﺗﺮﻛﻴﺐ ﺷﺎﺧﻪﻫﺎي ﻋﻠﻮم اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ در ﻳﻚ ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي داﺷﺖ‪.‬‬

واﻟﺘﺮ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ‬

ﻟﻮﻛﺎچ ﻣﻔﻬﻮم »ﺿﺪ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري روﻣﺎﻧﺘﻴﻚ« را در ﺗﻮﺻﻴﻒ روﺷﻦﻓﻜﺮاﻧﻲ ﭼﻮن ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ و‬ ‫ﺧﻮدش ﺑﻪﻛﺎر ﻣﻲﺑﺮد ﻛﻪ ﻧﻔﻲ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري را ﺑﺎ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﻋﺎﻃﻔﻲ‪ ،‬ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ و دروﻧﻲ‬ ‫ﻫﻤﺮاه ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ و از ﻃﺮح رﻫﺎﻳﻲ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﮔﺮﻳﺰان ﺑﻮدﻧﺪ )‪ .(Lukacs, 1978: 21‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ‬ ‫دﻟﻴﻞ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ از ﻣﻔﻬﻮم »ﻧﻘﺎدي رﺳﺘﮕﺎريﺑﺨﺶ« در ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻲﻛﻨﺪ‪.‬‬ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ ﻫﻤﻮاره ﻣﻴﺎن دو اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻣﺘﻌﺎرض ﻣﺮدد ﺑﻮد ﻳﻜﻲ ﻧﮕﺮش ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ و ﺑﺎور ﺑﻪ‬ ‫ﻣﺴﻴﺎﻧﻴﻚ و دﻳﮕﺮي ﻧﮕﺮش ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ و دﻧﻴﻮي )اﺣﻤﺪي‪ .(14 :1379 ،‬ﺳﺮﺧﻮردﮔﻲ از‬ ‫ﻣﻔﻬﻮم ﺗﺮﻗﻲ و ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﻧﺎاﻣﻴﺪي از ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﻲ اول و ﻳﺄس از اﻧﻘﻼب روﺳﻴﻪ‬ ‫اﻣﻴﺪ او را ﺑﻪ اﺻﻼح و ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺑﻪ ﻳﺄس و ﻧﺎاﻣﻴﺪي ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻛﺮد )ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪.(193 :1376 ،‬‬ ‫ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ در ﺗﺰﻫﺎﻳﻲ درﺑﺎره ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬ﻛﻪ در دورهاي ﺑﻪ ﻧﮕﺎرش درآﻣﺪ ﻛﻪ ﭼﺮخﻫﺎي ﺳﻨﮕﻴﻦ‬ ‫ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺟﻨﮕﻲ آﻟﻤﺎن ﺗﻤﺎم اروﭘﺎ را ﺑﻪ وﺣﺸﺖ و ﻟﺮزه اﻓﻜﻨﺪه ﺑﻮد‪ ،‬ﺳﻌﻲ دارد ﺑﺎ ﺟﺮﻳﺎن ﻇﺎﻫﺮاً‬ ﻇﻔﺮﻧﻤﻮن ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ و ﻫﻤﻴﻦﻃﻮر ﺑﺎ ﻣﻔﺮوﺿﺎت ﻣﺴﻠﻢ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ارﺗﺪوﻛﺲ ﻣﺒﻨﻲﺑﺮ » ﻗﻄﻌﻲ و‬ اﺟﺘﻨﺎبﻧﺎﭘﺬﻳﺮﺑﻮدن اﺻﻞ ﮔﺬار از ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري ﺑﻪ ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴﻢ و درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻧﻴﻞ و ﺗﺤﻘﻖ ﻧﻈﺎم‬ ‫ﺑﺮﻳﻦ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺮﺧﻴﺰد‪ .‬وي ﺿﻤﻦ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﻛﻠﻴﺔ ﺑﺮداﺷﺖﻫﺎي ﺧﻄﻲ از ﻣﻘﻮﻟﺔ‬ ‫ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ و رد آنﻫﺎ‪ ،‬و درﻋﻴﻦ ﺣﺎل ﺑﺎ آﮔﺎﻫﻲ از ﻣﻮاﻧﻊ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻣﻮﺟﻮد ﺑﺮ ﺳﺮ راه ﺗﺤﻮﻻت‬ رﻫﺎﻳﻲﺑﺨﺶ ﺑﺮ ﺿﺮورت ﻳﺎدآوري ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﺟﺒﺮان ﻣﺎﻓﺎت و رﻓﻊ ﻣﺼﺎﺋﺐ و آﻣﺎل ﮔﺬﺷﺘﻪ‬ ‫ﺗﺄﻛﻴﺪ ﻣﻲورزد‪ .‬ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد وي ﻳﺎدآوري و ﺗﺄﻣﻞ در ﻣﺼﺎﺋﺐ و رﻧﺞﻫﺎي ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﮔﺬﺷﺘﮕﺎن‪،‬‬ ‫درﺣﻘﻴﻘﺖ ﻫﻤﺎن ﭼﻴﺰي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ ﻣﻨﺒﻊ اﻟﻬﺎمﺑﺨﺶ ﻣﺒﺎرزه ﺿﺪ ﺳﺘﻢ و ﺳﺮﻛﻮب در‬ ‫زﻣﺎن »ﺣﺎل« ﮔﺮدد‪ .‬ﻧﻜﺘﺔ دﻳﮕﺮ ﺗﺄﻛﻴﺪ و اﻫﻤﻴﺘﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ ﺑﺮاي اﻻﻫﻴﺎت و ﺳﻨﺖﻫﺎي‬ دﻳﻨﻲ در ﻣﺒﺎرزات رﻫﺎﻳﻲﺑﺨﺶ ﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﻧﻘﺶ ﺗﻌﻴﻴﻦﻛﻨﻨﺪه اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ ﻇﻬﻮر ﻣﻨﺠﻲ و‬ ‫ﻣﻮﻋﻮدﮔﺮاﻳﻲ در ﻣﺒﺎرزات ﻣﻠﻞ ﻣﺤﺮوم و ﺳﺘﻢدﻳﺪه ﻗﺎﺋﻞ اﺳﺖ و ﺣﺘﻲ ﺿﺮورت ﺑﻬﺮهﻣﻨﺪﺷﺪن‬ ‫ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎرﻳﺨﻲ از ﺧﺪﻣﺎت اﻻﻫﻴﺎت را ﺗﻮﺻﻴﻪ و ﺗﺠﻮﻳﺰ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﻨﻴﺎﻣﻴﻦ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ‬ ‫اﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺗﺎرﻳﺦ و ﺗﺮﻗﻲ روﺷﻦﮔﺮي را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﺑﻪﺟﺎي ﭘﺬﻳﺮش‬ ‫ﺗﺮاژدي زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻋﺮﻓﺎن و ﻇﻬﻮر ﻣﻨﺠﻲ ﭘﻨﺎه ﻣﻲﺑﺮد ﻛﻪ ﻧﻮﻋﻲ ﭘﺲروي از ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻪ‬ ‫ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ زﺑﺎن اﺻﻴﻞ را ﺑﻪ زﺑﺎن ﭘﻴﺸﺎﺗﺎرﻳﺦ و ﺧﺎﻃﺮه واﺑﺴﺘﻪ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﻓﺮاﺗﺮ از زﺑﺎن‬ ‫روزﻣﺮه اﺳﺖ )اﺣﻤﺪي‪ (36 :1379 ،‬و در ﻣﻘﺎﺑﻞ زوال ﻋﻨﺼﺮ ﻣﻌﻨﻮي ﻫﻨﺮ ﺑﻪ ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﺖ ﭘﻨﺎه ﻣﻲﺑﺮد‪ ،‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﻓﺮاﺗﺮ از زﺑﺎن روزﻣﺮه ﻣﻌﻨﺎ و زﺑﺎن دﻳﮕﺮي ﻣﻲﺑﻴﻨﺪ و ﻧﻪ از‬ ‫رﻧﺞﻫﺎي ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﭘﻨﺎه ﻋﺮﻓﺎن ﭘﻨﺎه ﻣﻲﺑﺮد‪ .‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻧﻘﺪ ﻫﻤﻪﺟﺎﻧﺒﺔ آن ﺳﻌﻲ در ﮔﺬار از‬ ‫ﺳﻠﻄﻪ دارد‪ .‬وي ﺑﻪ ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ اﻋﺘﻘﺎدي ﻧﺪارد ﭼﺮاﻛﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﺮدار و رﻓﺘﺎر ﻣﺎ را‬ ‫ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت ﺷﻜﻞ ﻣﻲدﻫﺪ‪.‬‬

ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ‬

‫ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ ﺗﺌﻮرﻳﺴﻴﻦ ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺳﻨﺘﻲ اﺳﺖ‪ .‬وي ﻧﻈﺮﻳﺎت ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﺘﻲ‪،‬‬ ‫ﻛﻪ ﻋﻠﻢ را ﺟﺪا از ارزش ﻛﺮدﻧﺪ‪ ،‬ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺳﻮژه ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ دﻛﺎرت‪ ،‬ﻛﻪ در ﻣﺤﺪودﻳﺖﻫﺎي‬ ‫دﻧﻴﺎي ﺑﻮرژوازي از آزادي ﻋﻤﻞ و ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺳﻮژه ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ‪ ،‬و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺳﻮژه‬ ‫ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﻋﻘﻞ ﻓﺎﻫﻤﺔ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻛﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ را در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﭘﻴﺸﻴﻨﻲ ﻣﻨﻔﻌﻞ ﻣﻲداﻧﺪ و‬ درواﻗﻊ ﺑﻪﻣﻌﻨﺎي اﻧﻔﻌﺎل ﻓﺮد در ﺑﺮاﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﺳﺖ و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺷﻨﺎﺧﺖ را ﺗﺒﻌﻴﺖ از اﺻﻮل ﻛﻠﻲ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬را در زﻣﺮه ﻧﻈﺮﻳﺎت ﺳﻨﺘﻲ و ﺣﺎﻓﻆ ﻧﻈﻢ ﻣﻮﺟﻮد ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﺑﻪﺷﺪت ﺑﻪ ﻧﻘﺪ آنﻫﺎ‬ ‫ﭘﺮداﺧﺖ‪ .‬درﻣﻘﺎﺑﻞ‪ ،‬وي ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي را ﻧﻈﺮﻳﺔ رﻫﺎﻳﻲﺑﺨﺶ و ﻧﺎﻗﺪ وﺿﻊ ﻣﻮﺟﻮد ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪.‬‬ ‫ﭼﺮاﻛﻪ ﻣﺤﺪودﻳﺖﻫﺎي ﻓﺮد در ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﻧﻪ ﻃﺒﻴﻌﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﻧﺴﺒﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﻛﻞ اﻗﺘﺼﺎد و‬ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﻣﺤﺼﻮل ﻛﻨﺶ اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ آن را ﺑﺮاي ﺧﻮﻳﺶ ﻓﺮاﻫﻢ‬ آورد ﻧﻪ اﻳﻦﻛﻪ ﻛﻠﻴﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻓﺮﻫﻨﮓ را ﻫﻢﭼﻮن اراده و ﻋﻘﻞ درك ﻛﻨﺪ و ﺧﻮد را ﺑﺎ آن‬ ‫ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﻛﻨﺪ )ﻛﺎﻧﺮﺗﻮن‪ .(255 :1387 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ ﺑﺮﺧﻼف ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ و اﺳﭙﻨﺴﺮ‪،‬‬ ‫ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺗﺎرﻳﺦ را ﻧﻪ ﻓﺎﻋﻠﻴﺘﻲ ﻋﺎم )ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﭘﻴﺸﻴﻨﻲ(‪ ،‬ﻧﻪ روح ﻣﻄﻠﻖ‪ ،‬و ﻧﻪ ارﮔﺎﻧﻴﺴﻤﻲ ﻃﺒﻴﻌﻲ و‬ ‫ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺤﺼﻮل ﻛﻨﺶ اﻧﺴﺎن ﻛﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻐﻴﻴﺮﻧﺪ‪ ،‬ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي ﻧﻪ ﺻﺮﻓﺎً‬ ‫ﻧﻈﺮﻳﻪاي ﺑﺮاي اﻓﺰاﻳﺶ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﺸﺮي و ﻳﺎ ﻛﺸﻒ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ درﺻﺪد رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد از‬ ‫ﺑﺮدﮔﻲ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ (262 :‬و دﻏﺪﻏﺔ ﺳﺎزﻣﺎندﻫﻲ ﻋﻘﻼﻧﻲ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺑﺸﺮي را دارد )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ .(261‬ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ ﺑﻴﻦ ﺑﻬﺮهوري اﻗﺘﺼﺎدي و ﻧﻈﺎم داﻧﺎﻳﻲ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻪ ﻫﻢﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻮد‪ .‬ﻫﺪف ﻧﻈﺮﻳﺔ‬ اﻧﺘﻘﺎدي را ﻓﺎشﻛﺮدن ﻧﻈﺎم ﺑﻬﺮهوري و ﺳﻮدﺟﻮﻳﻲ در ﭘﺲ ﻧﻈﺮﻳﻪﻫﺎ و رﻫﺎﻳﻲ اﻧﺴﺎن از‬ ‫اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي و ﺧﺮد اﺑﺰاري ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬درﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﺳﻨﺘﻲ را در ﺧﺪﻣﺖ اﺳﺘﺜﻤﺎر و ﺳﻠﻄﻪ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻬﺮهوري و ﺳﻠﻄﻪ را در ﭘﺲ ﻧﻈﺮﻳﻪ ﭘﻨﻬﺎن ﻣﻲﻛﻨﺪ‪.‬‬ ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ اﻛﺜﺮ ﻧﻈﺮﻳﺎت ﻣﺪرن را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ ﭼﻪ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ذات اﻧﺴﺎن‬ ‫ﺑﺪﺑﻴﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ‪ ،‬ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺎﺑﺰ ﻛﻪ اﻧﺴﺎن را ﻣﻮﺟﻮدي ﺷﺮور ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻛﻪ راه ﺣﻞ آن ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ‬ ‫و دوﻟﺖ ﻣﻘﺘﺪر اﺳﺖ‪ ،‬و ﭼﻪ ﻧﻈﺮﻳﺎﺗﻲ ﻛﻪ اﻧﺴﺎن را ﻣﻮﺟﻮدي ﻣﻌﺼﻮم و ﭘﺎك ﻣﻲداﻧﻨﺪ‪ ،‬ﻣﺎﻧﻨﺪ‬ ‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ ﻛﻪ ﻛﻢﻳﺎﺑﻲ را ﻋﻠﺖ ﻧﺰاع ﻣﻲداﻧﺪ و راه ﺣﻞ آن را ﺟﺎﻣﻌﺔ ﺑﻲﻃﺒﻘﻪ و ‪ ...‬ﻣﻲداﻧﻨﺪ؛‬ ﭼﺮاﻛﻪ ﺗﻤﺎم اﻳﻦ ﻧﻈﺮﻳﺎت ﻋﻘﻞ و ﭼﺎرهﺟﻮﻳﻲ را در ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻲداﻧﺪ و ﻏﺮﻳﺰه را در ﻓﺮد‬ ‫)اﺣﻤﺪي‪ (145 :1379 ،‬و زﻣﻴﻨﻪ را ﺑﺮاي ﺗﺴﻠﻂ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺧﺮد ﺑﺮ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او ﻓﺮاﻫﻢ‬ ‫ﻣﻲآورد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ در ﺷﻨﺎﺳﺎي ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ ﻓﺮد ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻣﻬﻤﻲ را ﺑﻪ ﺑﺎر آورد‬ ‫ﻛﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺧﺮد‪ ،‬و ﻧﻈﺮﻳﺎت ﺗﻮﺟﻴﻪﻛﻨﻨﺪه ﺧﺮد و ﺟﺎﻣﻌﻪ )ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻗﺮارداد اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ‪،‬‬ ‫و ‪ ،(...‬را در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﻪ در ﻣﻔﻬﻮم ﻛﻠﻲ آن در ﺧﺮد‬ ‫و ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻲﭘﺮدازد و اﺳﺎس ﻧﻈﺮﻳﺎت ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ )ﻗﺮارداد اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ ،‬روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ( و‬ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ آن را ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﺪ و راﺑﻄﺔ ﺑﻴﻦ ﺳﻠﻄﻪ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ و ﻧﻈﻢ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ را ﺧﻮب‬ ‫درﻣﻲﻳﺎﺑﺪ‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻓﻮﻛﻮ ﺧﺮد و ﻋﻠﻢ را در ﺧﺪﻣﺖ ﻧﻈﺎرت اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ ،‬و ﻧﻪ رﻫﺎﻳﻲ‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ و ﻫﻢﺑﺴﺘﮕﻲ داﻧﺶ و ﻗﺪرت را اﺳﺎس ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ اﻓﺮاد ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ ،(150 :‬اﻣﺎ وي از‬ ‫ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻏﺮﻳﺰه و واﻗﻌﻴﺖ وﺟﻮد آدﻣﻲ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ )ﻫﻤﺎن‪ (140 :‬و ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻏﺮﻳﺰي را ﻫﻢﻧﻮا ﺑﺎ‬ ‫ﻃﺒﻴﻌﺖ‪ ،‬و ﻣﻨﺶ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ را وﻳﺮانﮔﺮ آن )ﻃﺒﻴﻌﺖ( ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(141 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻣﺎﻫﻴﺘﻲ از‬ ‫ﭘﻴﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒﺷﺪه را ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﺗﻌﺮﻳﻒﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻓﺮد ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻃﺒﻴﻌﺘﻲ از ﭘﻴﺶ ﻣﻮﺟﻮد را‬ ‫ﻣﺎﻫﻴﺖ اﺻﻠﻲ )در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻨﺶ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ( اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﻓﺮد ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻄﺎﺑﻖ آن ﺷﻜﻞ ﻳﺎﺑﺪ و در‬ ‫ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺮد ﺳﻮﺑﮋﻛﺘﻴﻮ )ﺧﺮد اﺑﺰاري(‪ ،‬از ﺧﺮد اﺑﮋﻛﺘﻴﻮ و رﻫﺎﻳﻲﺑﺨﺶ دﻓﺎع ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬وي در‬ ‫ﻛﺴﻮف ﺧﺮد از »اﺻﻞ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ« و »اﻣﻴﺪ ﺑﺰرگ« ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ و »رﺳﺎﻟﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ را دﺳﺖﻳﺎﺑﻲ ﺑﻪ‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻲداﻧﺪ« )‪ (Horkheimer, 1947: 169‬و در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻔﻲ وﺿﻌﻴﺖ اﺳﺘﺜﻤﺎر و ﺳﻠﻄﺔ‬ ‫اﻳﺪهﻫﺎ‪ ،‬از ﺧﻮداﻧﺪﻳﺸﻲ رﻫﺎﻛﻨﻨﺪه ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﺪ‪ .‬ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﻫﻨﻮز در ﺑﻨﺪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ ﺳﻮژهﻣﺤﻮر‬ ‫اﺳﺖ‪ .‬درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ از ﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻧﻈﺎم ﻣﻌﺎﻧﻲ‪ ،‬ﺻﻮرتﺑﻨﺪي ﺧﺎﺻﻲ از‬ ‫ﻗﺪرت اﺳﺖ‪ ،‬وي ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻫﻴﭻ اﺻﻠﻲ )اﻧﺴﺎﻧﻲ( ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺎﺷﺪ و‬ ‫ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ رﻫﺎﻳﻲ و ﺧﺮد را ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ داﻧﺴﺖ ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﺮ ﺧﺮد و داﻧﺶ را از ﺗﻮﻟﻴﺪات‬ ‫ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ وي ﺧﺎرج از رواﺑﻂ ﻗﺪرت ﻫﻴﭻ داﻧﺶ و رﻫﺎﻳﻲ ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻴﺴﺖ و‬ ‫اﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﻧﻈﺮﻳﻪ و ﺧﺮد‪ ،‬ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻋﻤﻞ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ و دﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻ‪.‬‬

آدورﻧﻮ‬

‫ﻣﺤﻮرﻳﺖ اﺻﻠﻲ ﻧﻘﺪﻫﺎي آدورﻧﻮ‪ ،‬ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ دﻳﮕﺮ ﻣﺘﻔﻜﺮان اﻧﺘﻘﺎدي از ﻛﺎﻧﺖ و ﻫﮕﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ‬ ‫ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ و ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ‪ ،‬ﻧﻔﻲ و ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﺮ ذﻫﻨﻴﺖ واﻗﻌﻲ ﻓﺮد اﺳﺖ‪ ،‬ﺑﺎ‬ ‫اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ آدورﻧﻮ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻧﻔﻲ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺖ )ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ‪ ،‬ﻋﻠﻮم اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ‪ ،‬ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ‪ ،‬و‬ ‫ﺗﺒﻌﻴﺖ از اﺻﻮل ﻛﺎﻧﺖ و دﻛﺎرت( ﺧﻮد ﺑﺪﻳﻞ و ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﻲ اراﺋﻪ ﻧﻤﻲدﻫﺪ‪ .‬ﭼﺮاﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ‬ ‫ﻧﻘﻄﺔ ارﺷﻤﻴﺪﺳﻲ ﺷﻨﺎﺧﺖ و آرﻣﺎنﺷﻬﺮ ﺑﺪﺑﻴﻦ ﺑﻮد و آن را ﺳﻠﻄﺔ دوﺑﺎره ﻛﻠﻴﺖ ﺑﺮ ذﻫﻦ ﻓﺮد‬ ‫ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﺑﺎﺗﺎﻣﻮر ﻫﻢ اﺷﺎره ﻣﻲﻛﻨﺪ‪» :‬آدورﻧﻮ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﺟﺎﻣﻌﺔ ﺟﺎيﮔﺰﻳﻦ را از‬ ‫ﻧﻈﺮ ﺷﻨﺎﺧﺖﺷﻨﺎﺳﻲ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﻣﻲداﻧﺪ ﭼﺮاﻛﻪ آن را ﻣﻨﻮط ﺑﻪ ﭘﺬﻳﺮش ﻧﻘﻄﺔ ﻋﺰﻳﻤﺘﻲ ﻣﻄﻠﻖ در‬ ‫اﻧﺪﻳﺸﻪ‪ ،‬ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﻢﺳﺎﻧﻲ و ﺳﻠﻄﺔ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ‪ ،‬ﻣﻲداﻧﺪ« )ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪ .(186 :1376 ،‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ‬ ‫وي ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﺪ‪» :‬اﻧﺘﺨﺎب ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻲ ﺑﻴﺮون از ﺟﺎﻣﻌﺔ ﻣﻮﺟﻮد‪ ،‬اﻧﺘﻘﺎد اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ از ﻓﺮﻫﻨﮓ‪،‬‬ ‫ﻫﻤﺎنﻗﺪر اﻓﺴﺎﻧﻪاي و ﺧﻴﺎﻟﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻦ آرﻣﺎنﺷﻬﺮﻫﺎي اﻧﺘﺰاﻋﻲ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ و اﻧﺘﻘﺎد‬ ‫اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ از ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻛﻪ ﺧﻮد را ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺑﻪ اﻳﺪه ﻃﺒﻴﻌﻲﺑﻮدن ﻣﻲﺑﻴﻨﺪ از ﻋﻨﺎﺻﺮ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي‬ ‫ﺑﻮرژوازي اﺳﺖ )ﻛﺎﻧﺮﺗﻮن‪ .(318 :1387 ،‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ او اراﺋﺔ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺑﺪﻳﻞ و ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﻲ‪ ،‬ﺣﺘﻲ‬ ‫ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ‪ ،‬را اﻓﺘﺎدن در دام ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻣﻄﻠﻖ و ﺳﻠﻄﺔ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺮ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ »ﻃﺮد ﻓﺮاﮔﻴﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ‬ ‫و ﻛﻠﻴﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﺖﻫﺎ‪ ،‬ﺑﺮاي ﺑﺮاﻓﺮاﺷﺘﻦ آنﭼﻪ وﺣﺸﻲﺗﺮ‪ ،‬ﺳﺎﻟﻢﺗﺮ و ﺣﺘﻲ‬ ‫ﺳﺮﻛﻮبﮔﺮﺗﺮ اﺳﺖ و ﺗﻀﺎد ﻓﺮد و ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺣﻞ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ« )ﻛﺎﻧﺮﺗﻮن‪:1387 ،‬‬ ‫‪ .(319‬آدورﻧﻮ در دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ ﻣﻨﻔﻲ ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﺪ‪» :‬ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻫﻤﻮاره در ﺗﻼش ﺑﺮاي ﻳﺎﻓﺘﻦ ﻳﻚ ﻧﻘﻄﺔ‬ ‫ﻋﺰﻳﻤﺖ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﺷﻨﺎﺧﺖﺷﻨﺎﺧﺘﻲ ﻣﻄﻠﻖ و اﺻﻞ وﺣﺪاﻧﻴﺖ ﺑﻮده اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻪدﻧﺒﺎل ذاﺗﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﺔ‬ ذوات دﻳﮕﺮ را ﺑﻪ آن ﺗﻘﻠﻴﻞ دﻫﻨﺪ ﭼﻪ اﻳﺪﺋﺎﻟﻴﺴﻢ آﻟﻤﺎﻧﻲ و ﭼﻪ ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ و ﭼﻪ‬ ‫ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ« )ﻛﻮﻻﻛﻔﺴﻜﻲ‪ (399 :1386 ،‬و ﻳﺎﻓﺘﻦ ﻣﻔﻬﻮم ازﻟﻲ و ﻧﻈﻢ‪ ،‬و ﺗﻘﻠﻴﻞ ﺗﻜﺜﺮ ﺑﻪ آن‬ ‫را‪ ،‬آب ﺑﻪ آﺳﻴﺎب ﺗﻮﺗﺎﻟﻴﺘﺎرﻳﺴﻢ رﻳﺨﺘﻦ‪ ،‬ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬وي ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت و اﺻﻞ واﺣﺪ ﺑﺮ‬ ﺗﻜﺜﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ و ﻓﺮد ﻣﻲﭘﺮدازد ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ از ﻧﻈﺮ وي »ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻣﻴﺴﺮ ﻧﻴﺴﺖ و ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺎر ﻣﻤﻜﻦ‬ ﻧﻔﻲ داﺋﻤﻲ و وﻳﺮانﮔﺮ ﺗﻤﺎم ﺗﻼشﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻲﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺟﻬﺎن را ﺗﺨﺘﻪﺑﻨﺪ اﺻﻞ واﺣﺪي ﻛﻨﻨﺪ‬ ‫ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﺑﻪ ﺟﻬﺎن ﻫﻮﻳﺖ ﻣﻲدﻫﺪ‪ ،‬اﺳﺖ« )ﻫﻤﺎن‪ .(400 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ او ﺑﺎ ﻫﻤﺔ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ‬ ‫ﺷﻜﻠﻲ از ﺳﻠﻄﻪ را ﺗﺜﺒﻴﺖ ﻛﻨﻨﺪ و ذﻫﻦ اﻧﺴﺎن را ﺑﻪ ﺷﻴﺌﻲ ﺗﻘﻠﻴﻞ دﻫﻨﺪ ﻣﺨﺎﻟﻒ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن(‪،‬‬ ﭼﺮاﻛﻪ از ﻧﻈﺮ او »ﻫﻴﭻ ﻛﺸﻒ و ﺷﻬﻮدي )ﻣﻌﺮﻓﺖ( ﺟﺪا از رﻳﺸﻪﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻣﻌﺮﻓﺖ وﺟﻮد‬ ﻧﺪارد و ﻫﻤﺔ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ رﻳﺸﻪ در ﻋﺮﺻﺔ ﻏﻴﺮ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻳﻌﻨﻲ در ﺗﻼش اﻧﺴﺎن ﺑﺮاي ﭼﻴﺮهﺷﺪن ﺑﺮ‬ ‫ﻃﺒﻴﻌﺖ رﻳﺸﻪ دارﻧﺪ« )ﻫﻤﺎن‪ .(401 :‬دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ ﻣﻨﻔﻲ آدورﻧﻮ ﺧﻮد را در ﭼﻨﺒﺮ ﻗﻮاﻋﺪ دﺳﺖ و‬ ﭘﺎﮔﻴﺮ ﻣﻨﻄﻖ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ و ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻠﺴﻔﻪ از ﺣﻘﺎﻳﻖ ﻋﻘﻠﻲ و اﻳﻤﺎﻧﻲ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻧﺸﺪه‬ ‫اﺳﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺳﺎﺧﺘﻲ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ دارد )ﻫﻤﺎن‪.(406 :‬‬ آدورﻧﻮ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ را ﻧﻪ اﺷﺘﺒﺎﻫﻲ ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﻘﺪﻳﺮ روﺷﻦﮔﺮي و ﻧﺘﻴﺠﺔ ﻣﻨﻄﻘﻲ آن ﻣﻲداﻧﺪ‬ ‫» ﻟﻐﺰش روﺷﻦﮔﺮي ﺑﻪ اﺳﻄﻮره ﻧﻪ در اﺳﻄﻮرهﻫﺎي ﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎﻟﻴﺴﺘﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ در ﺧﻮد روﺷﻦﮔﺮي‬ ‫اﺳﺖ« )آدورﻧﻮ‪ (21 :1384 ،‬و روﺷﻦﮔﺮي و اﺳﻄﻮره را ﺑﻪ ﻳﻚﺳﺎن اﺳﺎرت ﻓﺮد در ﺑﻨﺪ ﻛﻠﻴﺖ‬ ﻋﻘﻞ ﻣﻲداﻧﺪ »اوﻟﻴﺲ اوﻟﻴﻦﺑﺎر ﺑﺮ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﭘﻴﺮوز ﺷﺪ و ﺧﺮد را از اﺷﺘﻴﺎق و ﻏﺮاﻳﺰ ﺟﺪا ﺳﺎﺧﺖ‬ ﺗﺎ ﺧﺮد ﺑﺮ ﻏﺮﻳﺰه ﭘﻴﺮوز ﺷﺪ« ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺗﻮﺗﺎﻟﻴﺘﺎرﻳﺴﻢ ﭘﻨﻬﺎن در ﻛﻞ ﻧﻈﺎم‬ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ اﺑﺰاري آن اﺳﺖ؛ ﭼﺮاﻛﻪ ﻓﺮض ﻫﻢﺳﺎﻧﻲ اﺑﮋه و ﻣﻔﻬﻮم را زﻳﺮ ﺳﺆال‬ ‫ﻣﻲﺑﺮد و ﻣﺤﺪودﻛﺮدن ﺗﻨﻮﻋﺎت ﺗﺠﺮﺑﻪ و اﺑﮋهﻫﺎ در زﻧﺪان ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ از ﭘﻴﺶ ﺗﻌﻴﻴﻦﺷﺪه‪ ،‬از‬ ‫اﻓﻼﻃﻮن ﺗﺎ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬را ﺗﻮﺗﺎﻟﻴﺘﺎرﻳﺴﻢ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺑﺮ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬زﻳﺮا ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ‪ ،‬و اﺻﻮل و ﻗﻮاﻋﺪ‬ ‫ﻋﻠﻤﻲ‪ ،‬ﻓﺮد را از ﻓﺮدﻳﺘﺶ ﺟﺪا و ﺑﻪ ﻃﺮح اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻛﻠﻲ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻣﻲدﻫﺪ و ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﺷﻬﺮوﻧﺪي‬ ‫ﺗﺎﺑﻊ دوﻟﺖ و ﻗﺎﻧﻮن ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ )اﺣﻤﺪي‪ (10 :1379 ،‬وي ﻫﻢ ﻋﻠﻮم اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ را‬ ‫ﻋﺎﻣﻞ ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ‪» ،‬ﻋﻠﻢ در آرزوي ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﻣﻴﺎن ﺧﺎص و ﻋﺎم اﺳﺖ ﻋﻠﻮم‬ ‫اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ رﻓﺘﺎر ﻓﺮد را ﺗﺎﺑﻊ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﻣﻴﺎﻧﮕﻴﻦﻫﺎ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻓﺮد ﺑﻪ ﭼﻴﺰي ﺗﻨﺰل داده ﻣﻲﺷﻮد ﻛﻪ‬ ‫ﻛﻮرﻛﻮراﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻄﻴﻊ اﻣﺮ ﻛﻠﻲ ﺑﺎﺷﺪ )ﻛﺎﻧﺮﺗﻮن‪ ،(87 :1387 ،‬و ﻫﻢ ﻋﻘﻞ ﻓﺎﻫﻤﺔ ﻛﺎﻧﺖ و روح‬ ‫ﻣﻄﻠﻖ ﻫﮕﻞ را؛ ﺑﻮرژوازي ﻫﻤﺔ ﺗﻔﺎوتﻫﺎ ﻛﻴﻔﻲ را ﺑﻪ ﻣﺨﺮج ﻣﺸﺘﺮك ﭘﻮل ﺗﻘﻠﻴﻞ داده اﺳﺖ و‬ ‫روح ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻫﮕﻞ ﻳﻚ اﺻﻞ ﻛﻠﻲ را ﺑﺮ ﻓﺮد ﻓﺮد اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺗﺮﺟﻴﺢ داده اﺳﺖ و ﺑﻪ اﻧﻘﻴﺎد ﺑﺸﺮ ﺑﻪ‬ ‫ﺗﺠﺮﻳﺪات و ﻛﻠﻴﺎت ﻗﻮام ﻣﻲﺑﺨﺸﺪ‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﻤﺔ آنﻫﺎ را ﮔﻮاه وﺣﺪت ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ ﻓﺮد‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﭼﺮاﻛﻪ از ﻧﻈﺮ او اﺳﻄﻮره و روﺷﻦاﻧﺪﻳﺸﻲ ﻣﺜﻞ ﻫﻢاﻧﺪ و ﻫﺮدو ﺳﻌﻲ در ﻓﻬﻢ و ﻛﻨﺘﺮل‬ ‫ﻃﺒﻴﻌﺖ دارﻧﺪ )ﺑﻨﺘﻮن‪(209 :1386 ،‬؛ وي »روﺷﻦﮔﺮي ]را[ ﺷﻜﻞ ﺟﺪﻳﺪ ﺳﻠﻄﻪ‪ ،‬اﺳﻄﻮره‪،‬‬ ‫داﻧﺴﺘﻪ ﻛﻪ ﻣﻔﻬﻮم ﻋﻠﻢ را ﺑﻪﺟﺎي ﺧﺪا ﻧﺸﺎﻧﺪه اﺳﺖ« )ﻫﻤﺎن‪ .(209 :‬ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد وي »اﺳﻄﻮره از‬ ‫ﻗﺒﻞ روﺷﻦﮔﺮي اﺳﺖ و روﺷﻦﮔﺮي ﺑﻪ اﺳﻄﻮره رﺟﻌﺖ ﻣﻲﻛﻨﺪ« )آدورﻧﻮ و ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ‪،‬‬ ‫‪ .(24 :1384‬وي »‪ ...‬اﻳﺪهﻫﺎ در ﻟﻮﮔﻮس ﻓﻠﺴﻔﻲ را ﻫﻤﺎن ﺧﺪاﻳﺎن اﻟﻤﭗ در اﻓﻼﻃﻮن ‪...‬‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ« )ﻫﻤﺎن‪ .(33 :‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي »ﺧﺼﻠﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺻﻮر ﻓﻜﺮي ﻛﻨﺖ‪ ،‬ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﭘﻴﺸﻴﻨﻲ‬ ‫ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﺳﻮژه ﻣﻨﺴﺠﻢ دﻛﺎرت‪ ،‬ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﻋﻠﻤﻲ ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ‪] ،‬را[ ﮔﻮاه وﺣﺪت ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺳﻠﻄﻪ‬ ‫]ﻣﻲداﻧﺪ[« )ﻫﻤﺎن‪ .(59 :‬ﭼﺮاﻛﻪ از ﻧﻈﺮ او روﺷﻦﮔﺮي ﻣﻲﺧﻮاﺳﺖ ﺟﻬﺎن را ﺗﺨﺘﻪﺑﻨﺪ‬ ‫ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻧﻈﺎﻣﻲ از ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻛﻨﺪ و ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﭘﺪﻳﺪهﻫﺎ و اﻧﺴﺎنﻫﺎي ﻣﺸﺨﺺ را ﺑﻪ ﺗﺠﺮﻳﺪاﺗﻲ‬ ‫ﺻﺮف ﺑﺪل ﻛﺮد و زﻣﻴﻨﺔ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژﻳﻚ ﺗﻮﺗﺎﻟﻴﺘﺎرﻳﺴﻢ را ﻓﺮاﻫﻢ آورد )ﻛﻮﻻﻛﻮﻓﺴﻜﻲ‪:1386 ،‬‬ ‫‪ .(87‬آدورﻧﻮ ﻧﻜﺘﺔ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺄﻣﻠﻲ را ﺑﺮﻣﻼ ﻣﻲﻛﻨﺪ »ﺷﺮق و ﻏﺮب آن ﺗﻀﺎدي ﻛﻪ ﻣﺎﻳﻞاﻧﺪ ﻣﺎ ﺑﻪ آن‬ ‫ﺑﺎور ﻛﻨﻴﻢ را ﺑﺎ ﻳﻚدﻳﮕﺮ ﻧﺪارﻧﺪ« )‪ .(Adorno, 1947: 68‬ﻣﻨﻈﻮر اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻏﺮب ﺑﺎ ﺗﻤﺎم‬ ‫ادﻋﺎﻫﺎي رﻫﺎﻳﻲ و آزادﻳﺶ‪ ،‬ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺷﺮق اﻟﺒﺘﻪ‪ ،‬ﺑﺎ ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﻲ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﺑﺎ روح و ﺧﺮد ﺑﺎ اﺳﻄﻮره‪،‬‬ ‫ﻛﻠﻴﺎت )اﺧﻼق و ﻋﻘﻞ( را ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﺣﺎﻛﻢ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻣﺎﻧﻊ از رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد ﻣﻲﺷﻮد‪ .‬از ﻧﻈﺮ‬ ‫آدورﻧﻮ و ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ ژاﻧﻮس ﻏﺮب از ﻳﻚ ﻃﺮف ﺳﻌﻲ در رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد از ﺧﺮاﻓﺎت اﺳﻄﻮره و‬ ‫ﺧﺪاﻳﺎن ﺷﺮﻗﻲ و رﻫﺎﻳﻲ از ﺳﻠﻄﺔ ﻃﺒﻴﻌﺖ داﺷﺘﻪ‪ ،‬و از ﻃﺮف دﻳﮕﺮ ﺧﻮد در دام ﺧﺮاﻓﺎت‬ ‫ﺧﺪاﻳﺎن ﻋﻘﻞ و ﻋﻠﻢ و ﺳﻠﻄﺔ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ اﺑﺰاري و ﺳﻠﻄﺔ ﻗﻮاﻋﺪ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺮ ﻓﺮد اﻓﺘﺎده اﺳﺖ و‬ ‫ﻏﺮب ﻫﻴﭻﮔﺎه ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮد را از ﺷﺮق رﻫﺎﻳﻲ ﺑﺒﺨﺸﺪ‪ .‬ﻓﻐﺎن آدورﻧﻮ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ‬ ‫ﻓﻮﺋﺮﺑﺎخ‪ ،‬ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬و ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻛﻪ ﺑﻌﺪاً ﺑﻪ آن ﻣﻲﭘﺮدازﻳﻢ‪ ،‬از ﺗﻤﺪن ﻏﺮﺑﻲ‪ ،‬درواﻗﻊ ﺑﻪﻋﻠﺖ‬ ‫ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪهﻫﺎي ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﺮﻗﻲ )روح و ﻛﻠﻴﺖ وﺣﺪت و اﺧﻼق( در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻏﺮﺑﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﻧﻊ‬ ‫از رﻫﺎﻳﻲ ﻏﺮاﻳﺰ ﻓﺮد ﻣﻲﺷﻮد‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺗﻤﺎم ﻛﻮﺷﺶ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ و اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان آن از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد از دام ﺷﺮق )اﺧﻼق‪ ،‬وﺣﺪت‪ ،‬و ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ( ﺑﻮده اﺳﺖ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ‬ ‫ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬و ‪ ...‬ﺑﺎ ﻧﻔﻲ ﻛﻠﻴﺘﻲ‪ ،‬ﺧﻮد ﻓﺮد را در دام ﻛﻠﻴﺘﻲ دﻳﮕﺮ ﻣﻲاﻧﺪاﺧﺘﻨﺪ‪ ،‬اﻣﺎ‬ ‫اﺷﺘﻴﺮﻧﺮ‪ ،‬ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬و ﺗﺎ ﺣﺪي آدورﻧﻮ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻴﺶﺗﺮ ﺧﻮد را از دام ﻛﻠﻴﺎت ﻧﺠﺎت دادﻧﺪ و ﮔﺎمﻫﺎي‬ ‫ﻣﻬﻢﺗﺮي را در رﻫﺎﻳﻲ ﻏﺮاﻳﺰ ﻓﺮد‪ ،‬آرزوي ﺗﺤﻘﻖﻧﻴﺎﻓﺘﺔ ﺗﻤﺪن ﻏﺮﺑﻲ‪ ،‬از ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت ﺑﺮداﺷﺘﻨﺪ‪.‬‬ ‫اﮔﺮﭼﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت را ﺑﻪﺷﻜﻞ ﻋﻴﻨﻲ و ﺳﻠﻄﻪﮔﺮاﻧﻪ ﻧﺸﺎن ﻣﻲدﻫﺪ‪ ،‬اﻣﺎ آن را ﻧﻪ‬ ‫ﺗﺮوﻳﺞ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻣﻲﻛﺸﺪ‪ ،‬و ﻧﻪ ﻧﺴﺨﺔ رﻫﺎﻳﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻓﺎشﺳﺎﺧﺘﻦ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫ﻗﺪرت ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ اﻧﺴﺎن وﺿﻌﻴﺖ اﻣﻜﺎن رﻫﺎﻳﻲ را ﻧﺸﺎن ﻣﻲدﻫﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ اﻧﺴﺎن و ﺳﻮژه را اﺳﻴﺮ‬ ‫ﭼﻨﮕﺎل ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺪ ﻧﻪ ﻓﺮد را‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ وي ﻣﻔﻬﻮم اﻧﺴﺎن و ﺳﻮژه را اﺑﺰار ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت‬ ‫ﺑﺮاي اﺳﺎرت ﻓﺮد )ﺗﻦ( ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬ درﻧﻬﺎﻳﺖ آدورﻧﻮ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ دﻳﮕﺮ ﻓﻼﺳﻔﺔ اﻧﺘﻘﺎدي داﺷﺖ و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻣﻔﻬﻮم ﻛﻠﻲ‬ ‫از اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ را ﺑﺎﻋﺚ ﺳﺮﻛﻮب اﻧﺴﺎن ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬ﻫﻴﭻﮔﺎه در ﻧﻔﻲ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺑﺎ‬ ‫ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬و ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻫﻤﺮاه ﻧﺸﺪ و ﺑﻪ ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ ﻳﺎ ﻫﻤﺮاﻫﻲ ﻛﻨﺶ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﻧﻈﺮﻳﻪ‪ ،‬ﺑﺮاي‬ ‫ﻣﻼﻛﻲ ﺑﺮاي ﻧﻘﺪ‪ ،‬اﻋﺘﻘﺎد داﺷﺖ )اﺣﻤﺪي‪ .(230 :1379 ،‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي وﺟﻮد ﺣﻘﻴﻘﻲ اﺑﮋﻛﺘﻴﻮ و‬ ‫ﻧﻮﻋﻲ از ﺧﺮدورزي را‪ ،‬در ﺑﺮاﺑﺮ ﺧﺮد ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ارج ﻣﻲﺷﻤﺮد )ﻫﻤﺎن‪ (227 :‬و درواﻗﻊ ﺗﻤﺎم‬ ‫ﻛﻮﺷﺶ دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﻧﺸﺎندادن ﺗﻀﺎد دو ﻧﻮع ﻋﻘﻞ اﺳﺖ ﻧﻪ ﺗﻀﺎد ﻋﻘﻞ و ﻏﺮﻳﺰه‪.‬‬ درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻛﻞ ﻋﻘﻞ را در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻏﺮﻳﺰه ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﻛﺮد و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻣﻼك و ﻣﻌﻴﺎر ﺑﺮاي‬ ‫ﻧﻘﺪ‪ ،‬ﺟﺰ رﻫﺎﻳﻲ ﺗﻦ و ﺟﺴﻢ‪ ،‬را ﻧﻔﻲ ﻣﻲﻛﺮد و ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ ﺗﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﻧﻪ رﻫﺎﻳﻲ ﺑﺸﺮﻳﺖ‪.‬‬

ﻣﺎرﻛﻮزه‬

‫ﻣﺎرﻛﻮزه ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻫﻤﻪﺟﺎﻧﺒﺔ ﺗﻤﺪن ﻣﻌﺎﺻـﺮ‪ ،‬ﭼـﻪ ﺟﻨﺒـﺔ ﻋﻠﻤـﻲ آن‪ ،‬ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴـﻢ‪ ،‬و ﭼـﻪ ﺟﻨﺒـﺔ‬ ‫ﺳﺮﻛﻮبﮔﺮ و ﻓﺮﻳﺒﻨﺪه آن ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬ﻣﺎرﻛﻮزه ﻫﻢﭼﻨﺎن ﺑﻪ آرﻣﺎن رﻫﺎﻳﻲ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﺘﻲ و اﻧﻘﻼب‬ ‫ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ ﻋﺎﻣﻼن آن را ﻧﻪ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳﺎ ﺑﻠﻜﻪ ﮔﺮوهﻫﺎي ﺣﺎﺷﻴﻪاي ﺳﻴﺎهﭘﻮﺳﺖ‪،‬‬ داﻧﺶﺟﻮ و ﻣﻬﺎﺟﺮﻳﻦ ﻣﻲداﻧﺴﺖ و ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﺳﺮﻣﺎﻳﻪداري ﺑﺎ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻧﻴﺎزﻫـﺎي ﻛـﺎذب ﻣـﺎﻧﻊ از‬ آﮔﺎﻫﻲ اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺑﺮ ﻧﻴﺎزﻫﺎي واﻗﻌﻲ ﺧﻮد ﻣﻲﺷﻮد ﺑـﻪ ﻫﻤـﻴﻦ دﻟﻴـﻞ در ﻛﺘـﺎب اروس و ﺗﻤـﺪن‬ ‫ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻏﺮﻳﺰه و ﻏﺮاﻳﺰ ﻃﺒﻴﻌﻲ را ﻣﻌﻴﺎر ﻧﻴﺎزﻫﺎي واﻗﻌﻲ آدﻣـﻲ داﻧﺴـﺖ‪ .‬ﻣـﺎرﻛﻮزه اﮔﺮﭼـﻪ در‬ ﻛﺘﺎب ﺧﺮد و اﻧﻘﻼب ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ و ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ ﺣﺎﻛﻢ در ﻏﺮب ﻣﻲﭘﺮدازد و درواﻗـﻊ‬ ‫ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺣﻘﻴﻘﺖ )ﻋﻠﻢ( و ﻗﺪرت و ﺳﺮﻛﻮب را ﻓﺎش ﻣﻲ ﻛﻨﺪ‪ ،‬اﻣﺎ درﻣﻘﺎﺑﻞ از ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖﺗﺮي‪،‬‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﺧﺮد ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺳﺨﻦ ﺑﻪﻣﻴﺎن ﻣﻲآورد )ﻛﻮﻻﻛﻮﻓﺴﻜﻲ‪:1386 ،‬‬ ‫‪ .(448‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ در اﻧﺴﺎن ﺗﻚﺳﺎﺣﺘﻲ اﮔﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﻣﻔﻬﻮم ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻓﻮﻛﻮ و ﻣﻨﻈﻮر او از‬ ‫ﺳﺮﻛﻮب ﺑﻪ ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﮕﻲ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﺰدﻳﻚ ﻣﻲﺷﻮد‪ ،‬اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﻘﺸﻲ ﻛﺎرﻛﺮدي ﺗﻘﻠﻴﻞ ﻳﺎﻓﺘﻪاﻧﺪ و در‬ ‫ﭼﻨﺒﺮه آﮔﺎﻫﻲ ﻛﺎذب ﮔﺮﻓﺘﺎرﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ ،(449 :‬اﻣﺎ از ﻣﺸـﺮوﻋﻴﺖ اﻧﻘـﻼب و ﺧﺸـﻮﻧﺖ ﺗﻮﺳـﻂ‬ ‫ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﺎﻣﻼن ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﺮﺗﺮﻧﺪ ﺳﺨﻦ ﻣﻲﮔﻮﻳـﺪ و ﺑـﻪﻧـﻮﻋﻲ از آزادي زﻳﺴـﺖ اﻧﺴـﺎن ﺑـﻪ‬ ‫ﺣﻘﻴﻘﺖ ﭘﺴﺮﻓﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ‪ .‬ﺧﺮد و اﻧﻘﻼب ﺑﺎ آرزوي ﻳﺎريرﺳﺎﻧﺪن ﺑﻪ اﺣﻴﺎي ﻗﺪرت »اﻧﺪﻳﺸـﻴﺪن‬ ﻧﻔﻲﮔﺮ« ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ و ﻃﻼﻳﻪدار ﻛﺘﺎب اﻧﺴﺎن ﺗﻚﺳﺎﺣﺘﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻧﮕـﺎره رد ﻋﻈـﻴﻢ را‬ ‫ﻣﻲﭘﺮوراﻧﺪ‪ .‬در ﻫﺮدو ﻛﺘﺎب ﻛﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﻢﺳﺎن اﺳﺘﻴﻼ درﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ و ﻧﻔﻲ ﻣﻲﺷﻮد‬‫)ﻣﻴﻠﺮ‪.(72 :1382 ،‬‬ ‫اﻣﺎ آنﭼﻪ ﻣﺪﻧﻈﺮ اﺳﺖ و ﺑﻪﻧﻮﻋﻲ ﻣﺎرﻛﻮزه را در ﻧﻔﻲ و ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت )ﻋﻘﻞ و اﺧـﻼق‬ ‫و ﻋﻠﻮم( ﻳﻚ ﮔﺎم ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻲﺑﺮد اروس و ﺗﻤﺪن اﺳـﺖ ﭼﺮاﻛـﻪ در ﻣﻘﺎﺑـﻞ ﻟﻮﮔـﻮس و ﺧـﺮد‪،‬‬ ‫اﺧﻼق‪ ،‬ﻧﻈﻢ‪ ،‬و ﺟﺎﻣﻌﻪ از آزادي ﻏﺮﻳﺰه و رﻫﺎﻳﻲ زﻳﺴـﺖ ﻓـﺮد از ﺗﻮﺟﻴﻬـﺎت ﻋﻘﻼﻧـﻲ ﺗﻤـﺪن‬ ﺳﺨﻦ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ و ﻋﺎﻣﻞ ﺗﻌﻴﻴﻦﻛﻨﻨﺪه ﻣﻔﻬﻮم راﺳﺘﻴﻦ ﺑﺸـﺮ را ﻫﻤـﺎن ﻣﻔﻬـﻮم ﺷـﺎدﻛﺎﻣﻲ )آزادي‬ ‫ﻏﺮﻳﺰي( ﻣﻲداﻧﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(450 :‬وي ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻓﻮﻛﻮ از ﻣﺤـﺪودﻛـﺮدن اروس ﺑـﻪ ﺗﻮﻟﻴـﺪ ﻣﺜـﻞ و‬ ‫ﻛﺎرﻛﺮدن ﺷﻜﻮه دارد‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ از ﻧﻈﺮ وي ﺗﻤﺪن ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻏﺮاﻳﺰ را ﺗﺨﺘﻪﺑﻨﺪ وﻇﺎﻳﻔﻲ ﻛﺮده اﺳـﺖ‬ ‫ﻛﻪ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻧﺒﻮد )ﻣﺎرﻛﻮزه‪ (130 :1388 ،‬و ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻴﭻﻛﺲ ﺟﺰ ﺧﻮد اﻓﺮاد ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧـﺪ‬ ‫ﻧﻴﺎزﻫﺎي راﺳﺘﻴﻦ ﺧﻮد را ﺗﺸﺨﻴﺺ دﻫﺪ )ﻫﻤـﺎن‪ ،(132 :‬اﻣـﺎ ﻣـﺎرﻛﻮزه در ﻫﻤـﻴﻦ ﻛﺘـﺎب ﻫـﻢ‬ ‫ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ از ﻧﻮع اﻧﺴﺎن در ﺳﺮ دارد و در ﻣﻘﺎﺑﻞ آﮔﺎﻫﻲ ﻛـﺎذب‪ ،‬از آﮔـﺎﻫﻲ راﺳـﺘﻴﻨﻲ ﻛـﻪ ﻋـﺪه‬ ‫ﻣﻌﺪودي ﺑﻪ آن آﮔﺎهاﻧﺪ ﺳﺨﻦ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ و از ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻏﺮاﻳﺰ راﺳﺘﻴﻦ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺗﻤﺪن ﺳﺮﻛﻮبﮔﺮ‬ ‫ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ از ﺣﺎﻣﻼن اﻧﻘﻼب و آﮔﺎﻫﻲ راﺳﺘﻴﻦ ﻧﺪا ﺳﺮ ﻣـﻲدﻫـﺪ و ﺑـﻪ ﻫﻤـﻴﻦ ﻋﻠـﺖ‬ ‫ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ او در آﻳﻨﺪه »روﺳﻮي دوﻣﻲ« ﺑﺸﻮد؛ ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﻢﭼﻨﺎن اﺳﺘﻴﻼ را ﺳﺮﻛﻮب ﺳﻮژه‪ ،‬و‬ ‫رﻫــﺎﻳﻲ را آزادي ﺳــﻮژه ﻣــﻲداﻧــﺪ )ﻣﻴﻠــﺮ‪ (57 :1382 ،‬و در ﺑﻨــﺪ ﺳــﻮژه ﻣﺘــﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و ﻋﻘــﻞ‬ ‫ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ و در ﻣﻘﺎﺑﻞ واﻗﻌﻴـﺖ و ﻓﺮﻫﻨـﮓ ﺗـﻮده از ﻓﺮﻫﻨـﮓ واﻻ ﺳـﺨﻦ ﻣـﻲراﻧـﺪ‪.‬‬ ‫درﻣﺠﻤﻮع اﮔﺮ ﻣﺎرﻛﺲ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺖ اﻧﺴﺎن را از ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر رواﺑﻂ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻧﺠﺎت دﻫﺪ ﻣﺎرﻛﻮزه‬ ‫ﻗﺼﺪ داﺷﺖ اﻧﺴﺎن را از ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر ﻧﻴﺎزﻫﺎي ﻛﺎذب و آﮔﺎﻫﻲ ﻛﺎذب ﻧﺠﺎت دﻫﺪ ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﺧﻮاﺳﺖ اﻧﺴﺎن را از ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر ﻗﻮاﻋﺪ و آﻳﻴﻦﻫﺎ ﻧﺠﺎت دﻫـﺪ‪ ،‬ﺑـﺎ اﻳـﻦ ﺗﻔـﺎوت ﻛـﻪ‬ ‫درﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎرﻛﺲ و ﻣﺎرﻛﻮزه از رواﺑﻂ ﺗﻮﻟﻴﺪ و آﮔﺎﻫﻲ درﺳﺖﺗﺮي ﺳﺨﻦ ﻣـﻲﮔﻔﺘﻨـﺪ و ﻓﻮﻛـﻮ‬ ‫ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ آﮔﺎﻫﻲ راﺳﺘﻴﻦ و دﻧﻴﺎي ﺗﺎزهاي را ﻣﻤﺘﻨﻊ ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻳﺎ ﺣﺪاﻗﻞ آن را ﺑﺮﻧﺎﻣﻪرﻳﺰيﺷـﺪه‬ ‫ﻧﻤﻲداﻧﺴﺖ؛ ﭼﺮاﻛﻪ ﻧﻤﻲﺧﻮاﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬و روﺳـﻮ ﻛـﻪ ﺷـﻴﻔﺘﺔ آزادي ﺑﻮدﻧـﺪ‪ ،‬اﻣـﺎ در‬ ‫اﻧﻘﻼب ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻲ و اﻧﻘﻼب ﻓﺮاﻧﺴﻪ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي آﻧﺎن اﺑﺰار ﺳﺮﻛﻮب ﺷﺪ‪ ،‬اﺑﺰار ﺳﺮﻛﻮب ﺷﻮد‪.‬‬

ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس‬

‫ﺗﻔﻜﺮات ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﻫﻢ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻋﻠﻮم اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﺘﻲ‪ ،‬ﻛﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ ﺟﺪاﻳﻲ ﻋﻠﻢ از‬ ‫ارزش و ﻓﻠﺴﻔﻪاﻧﺪ‪ ،‬ﻗﺮار ﻣﻲﮔﻴﺮد‪ ،‬ﻫﻢ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺗﻔﻜﺮات ﭘﺴﺖ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﻛﻪ اﻣﻜﺎن ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ‬ ‫رﻫﺎﻳﻲ و ﺳﻮژهﻣﺤﻮري را ﻧﻔﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ‪ .‬ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ اﻧﺪﻳﺸﺔ وي ﻫﻢ ﮔﺴﺴﺘﻲ اﺳﺖ از ﻓﻠﺴﻔﺔ‬ ‫آﮔﺎﻫﻲ )ﻛﺎﻧﺖ و ﻫﮕﻞ(‪ ،‬و ﻫﻢ ﭘﺮاﻛﺴﻴﺲ و اﻧﻘﻼب ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ‪ .‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل از ﺗﻤﺎم آنﻫﺎ ﻣﺘﺄﺛﺮ‬ ‫اﺳﺖ‪ .‬درواﻗﻊ‪ ،‬ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﻪﻧﻮﻋﻲ ﻫﮕﻞ ﻗﺮن ﺑﻴﺴﺘﻢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻌﻲ دارد ﺳﻨﺘﺰي از ﺗﻤﺎم‬ ‫ﺗﻔﻜﺮات را اراﺋﻪ دﻫﺪ‪ ،‬اﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﻮل ﻣﻴﻠﺮ‪ ،‬ﻫﻢﭼﻨﺎن در ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﺳﻮژه ﻣﺎﺗﻘﺪم ﺑﺮ اﺳﺘﻴﻼ ﺑﺎﻗﻲ‬ ‫ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ‪ .‬اﮔﺮﭼﻪ ﺳﻌﻲ دارد ﺗﺄﻣﻞـ ﺑﺮـ ﺧﻮد ﺑﻴﻨﺎﺳﻮژهاي را ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﺳﻮژه اﺳﺘﻌﻼﻳﻲ ﻛﺎﻧﺖ و‬ ‫ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺧﻮدﺳﺎﻻراﻧﺔ ﻓﻴﺨﺘﻪ ﻛﻨﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(92 :‬ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎي اﻧﮕﺎره ﺑﻴﻨﺎﺳﻮژﮔﻲ ﺗﻼش‬ ‫دارد ﭘﺮوژه ﻋﻠﻢ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﻧﺘﻘﺎدي را ﺑﻨﺎ ﻛﻨﺪ )ﻫﻤﺎن‪ .(89 :‬وي در ﻛﺘﺎب ﻣﻌﺮﻓﺖ و ﻋﻼﻳﻖ‬ ﺑﺸﺮي از ﺳﻪ ﻧﻮع ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﺪام رﻳﺸﻪ در ﻧﻮع ﻋﻼﻳﻖ ﺧﺎص ﺑﺸﺮي دارد ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ؛‬ ‫ﻛﺎر‪ ،‬ﺗﻌﺎﻣﻞ و ﻛﻨﺶ‪ ،‬ﻋﻠﻮم ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻳﺎ ﻋﻠﻮم ﺗﺠﺮﺑﻲـ ﺗﺤﻠﻴﻠﻲ ﺗﺎﺑﻊ ﻋﻼﻳﻖ ﻓﻨﻲ و ﻛﺎرﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ‬ ‫ﻛﻨﺶ اﺑﺰاري ﻣﺮﺑﻮطاﻧﺪ‪ .‬ﻋﻠﻮم ﺗﺎرﻳﺨﻲـ ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻜﻲ ﺗﺎﺑﻊ ﻋﻼﻳﻖ ﻋﻤﻠﻲ ﺑﻪ ﻓﻬﻢ ﺑﻴﻦاﻻذﻫﺎﻧﻲاﻧﺪ‬ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻋﻠﻮم اﻧﺘﻘﺎدي )روانﻛﺎوي و ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ( ﻛﻪ در ﭘﻲ رﻫﺎﻳﻲ از ﺳﻠﻄﻪ و ﻗﺪرتاﻧﺪ‬ ‫)وﻳﺖ‪ (45 :1386 ،‬و ﻓﻐﺎن ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس از اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻼﻳﻖ ﻓﻨﻲ و ﻋﻠﻮم ﺗﺠﺮﺑﻲ‪ ،‬ﻳﺎ درواﻗﻊ‬ ‫ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ اﺑﺰاري‪ ،‬دﻳﮕﺮ ﻋﻠﻮم )ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻜﻲ و رﻫﺎﻳﻲﺑﺨﺶ( ﻳﺎ درواﻗﻊ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ارﺗﺒﺎﻃﻲ را‬ ‫ﻧﺎدﻳﺪه ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ و ﺑﺎﻋﺚ اﺳﺘﻌﻤﺎر زﻳﺴﺖ ﺟﻬﺎن‪ ،‬ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻴﺴﺘﻢ و ﻧﻈﺎم ﺷﺪهاﻧﺪ‪ .‬وي ﺑﻪﺟﺎي‬ ‫ﻳﺄس و اﻓﺴﻮس وﺑﺮ‪ ،‬از ﺳﻠﻄﺔ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ اﺑﺰاري‪ ،‬و ﻧﺎاﻣﻴﺪي ﻓﻮﻛﻮ از رﻫﺎﻳﻲ‪ ،‬ﺑﺎ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ‬ ‫ارﺗﺒﺎﻃﻲ ﺳﻌﻲ در اﻣﻜﺎن رﻫﺎﻳﻲ دارد‪ .‬از ﻧﻈﺮ وي »ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ و ﻋﻠﻢﮔﺮاﻳﻲ ﻧﻪﺗﻨﻬﺎ ﻋﻼﻗﺔ ﻃﺒﻘﺔ‬ ﺧﺎﺻﻲ ﺑﻪ ﺳﻠﻄﻪ را ﺗﻮﺟﻴﻪ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﻧﻴﺎز ﻃﺒﻘﺔ دﻳﮕﺮي ﺑﻪ رﻫﺎﻳﻲ را ﺳﺮﻛﻮب ﻣﻲﻛﻨﺪ«‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ (38 - 37 :‬و »ﻓﻨّﺎوري و ﻋﻠﻢ در ﻫﻴﺌﺖ ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ ﻛﻪ داﻋﻴﺔ رﻫﺎﻳﻲ از ارزشﻫﺎ را دارد‬ ‫و ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻧﻈﺮﻳﻪﻫﺎي ارزش و اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژﻳﻚ ﻣﻲﭘﺮدازد ﺧﻮد ﻧﻮﻋﻲ اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي اﺳﺖ« )ﻫﻤﺎن(‪.‬‬ ‫ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ وي ﺑﺎ ﻧﻘﺪ وﺣﺪت ﺗﺎرﻳﺦ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬ﻛﻪ آن را ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ از اﻻﻫﻴﺎت و رواﻳﺖ‬ ‫ﮔﻨﻮﺳﻲ ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬و ﻧﻘﺪ ﺳﻮژه ﻣﻨﻔﺮد اﺧﻼﻗﻲ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﺳﻮژهاي ﻣﺠﺮد ﻓﺮاﺗﺎرﻳﺨﻲ و ﺟﺪا از‬ ‫ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻛﻪ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ اﺧﻼق و ﺣﻘﻴﻘﺖ را ﻛﺸﻒ ﻛﻨﺪ‪ ،‬و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﻧﻘﺪ ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﻛﻪ ﻫﻤﺔ ﺗﻌﺎﻣﻞﻫﺎ‬ ‫و ﻛﻨﺶﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ را ﺑﻪ ﻛﺎر و ﻛﻨﺶ اﺑﺰاري ﻣﺤﺪود ﻛﺮد‪ ،‬در ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت ﺑﺮ زﻳﺴﺖ‬ ‫ﻓﺮد )زﻳﺴﺖ ﺟﻬﺎن( از ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻛﻼﺳﻴﻚ آﻟﻤﺎن ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮ ﺑﻮده اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ درﻧﻬﺎﻳﺖ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس‬ ﻫﻢﭼﻨﺎن در ﺑﻨﺪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ ﺳﻮژه و ﺣﻘﻴﻘﺖ )ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﻗﺪرت( ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ و ﺗﻤﺎم ﻛﻮﺷﺶ‬ ‫وي )ﻋﻘﻞ ارﺗﺒﺎﻃﻲ( ﺳﻌﻲ در ﺑﺎزﻳﺎﺑﻲ ﻋﻘﻞ ﺟﻮﻫﺮي اﻓﻼﻃﻮن‪ ،‬ﻛﻪ در آن اﺧﻼق و ﺣﻘﻴﻘﺖ و‬ ‫زﻳﺒﺎﻳﻲ ﻣﺘﺤﺪ ﺑﻮدﻧﺪ و ﻛﺎﻧﺖ آنﻫﺎ را از ﻫﻢ ﺟﺪا ﻛﺮد‪ ،‬دارد‪ ،‬اﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﺮ ﭘﺎﻳﺔ ﺳﻮژه ﻣﺠﺮد و‬ ‫ﻓﻴﻠﺴﻮفﺷﺎه ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺮ اﺳﺎس ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ارﺗﺒﺎﻃﻲ‪ .‬وي ﺑﻪ ﺗﻮاﻓﻖ و اﺟﻤﺎع ﻋﻤﻮﻣﻲ و ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ‬ ‫آرﻣﺎﻧﻲ ﺳﺨﻦ اﻋﺘﻘﺎد دارد‪ .‬ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺮد اﺑﺰاري ﺑﻪ ﺧﺮد ارﺗﺒﺎﻃﻲ ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﺑﻪ‬ ‫اﻋﺘﻘﺎد او ﺑﺎ ﺳﻠﻄﺔ ﺧﺮد اﺑﺰاري و ﻧﻈﺎم ﺳﻠﻄﻪ و ﭘﻮزﻳﺘﻴﻮﻳﺴﻢ ﺑﺮ زﻳﺴﺖ ﺟﻬﺎن ﻋﺮﺻﺔ آزادي ﻓﺮد‬ ‫ﻣﺨﺪوش ﺷﺪه اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ آرﻣﺎﻧﻲ ﺳﺨﻦ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ارﺗﺒﺎﻃﻲ اﻣﻜﺎن رﻫﺎﻳﻲ وﺟﻮد‬ ‫دارد و ﭘﺮوژه ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ را ﻧﻪ ﺷﻜﺴﺖﺧﻮرده ﺑﻠﻜﻪ ﻧﺎﺗﻤﺎم ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮﺟﻪ‬ ‫داﺷﺖ ﻫﻤﺎن روانﻛﺎوي ﻓﺮوﻳﺪي و ﮔﻔﺖوﮔﻮي ﺷﻔﺎﺑﺨﺶ و ﺣﻘﻴﻘﺖﻳﺎﺑﻲ ﻧﻔﺲ از ﻃﺮﻳﻖ‬ ‫ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ‪ ،‬ﻛﻪ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﻋﻴﻦ رﻫﺎﻳﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ ﻓﻮﻛﻮ آن را ﻋﻴﻦ اﺳﺎرت و ﺳﻠﻄﺔ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي‬ ‫ﻗﺪرت ﺑﺮ ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ وي ﻛﺸﻒ ﻣﻌﻨﺎي ﻋﻤﻴﻖ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﻣﺘﺨﺼﺺ را‪ ،‬ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ‬ ‫ﻓﺮد و ﺳﻠﻄﻪﭘﺬﻳﺮي ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻛﻞ ﺗﺄﻣﻞ ﺑﺮ ﻧﻔﺲ و روح و روان را ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﺔ ﻗﺪرت‬ ‫ﺑﺮاي اﺳﺎرت ﺗﻦ ﻣﻲداﻧﺪ و »روح )ﺳﻮژه‪ ،‬روان( را ﻧﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ و ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺑﻠﻜﻪ زاده روشﻫﺎي‬ ‫ﺗﻨﺒﻴﻪ‪ ،‬ﻣﺮاﻗﺒﺖ‪ ،‬و اﺟﺒﺎر ﻣﻲداﻧﺪ و اﻳﻦ روح را ﻧﻪ ﺟﻮﻫﺮ ‪ ...‬ﺑﻠﻜﻪ ﭼﺮخدﻧﺪهاي )ﻣﻲداﻧﺪ( ﻛﻪ از‬ ‫رﻫﮕﺬر آن ﻣﻨﺎﺳﺒﺎت ﻗﺪرت‪ ،‬داﻧﺸﻲ ﻣﻤﻜﻦ را ﻣﻮﺟﺐ ﻣﻲﺷﻮد و داﻧﺶ اﺛﺮﻫﺎي ﻗﺪرت را ﺗﺪاوم‬ ‫ﻣﻲﺑﺨﺸﺪ ‪ ...‬و اﻧﺴﺎﻧﻲ )ﺳﻮژهاي( ﻛﻪ ﻣﺎ را ﺑﻪ آزادﺳﺎزﻳﺶ ﻓﺮاﻣﻲﺧﻮاﻧﻨﺪ ﺧﻮد ﻣﻌﻠﻮل اﻧﻘﻴﺎد اﺳﺖ‬ ‫و روﺣﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ او ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻲدﻫﺪ ﺧﻮد ﻗﻄﻌﻪاي اﺳﺖ در ﺗﺴﻠﻄﻲ ﻛﻪ ﻗﺪرت آن را ﺑﺮ ﺑﺪن‬ ‫اﻋﻤﺎل ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬روح ﻣﻌﻠﻮل و اﺑﺰار ﻛﺎﻟﺒﺪﺷﻨﺎﺳﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ اﺳﺖ‪ .‬روح زﻧﺪان ﺑﺪن اﺳﺖ« )ﻓﻮﻛﻮ‪،‬‬‫‪ 1388‬ب‪ .(40 :‬وي ﺣﻘﻴﻘﺖ را اﺳﻴﺮ در ﭼﻨﮕﺎل ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺪ‪.‬‬ ‫ﺑﻪ اﻋﺘﻘﺎد ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﻓﻮﻛﻮ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪاي از ﺻﻮرتﺑﻨﺪيﻫﺎي دﻳﺴﻜﻮري و ﻗﺪرت را‬ ‫ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻚدﻳﮕﺮ ﻣﺮﺑﻮط ﻫﺴﺘﻨﺪ را ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ اﻟﮕﻮي ﺳﺮﻛﻮب‪ /‬آزادي )ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت( ﻛﺮده‬ ‫اﺳﺖ )ﻣﺮﻛﻴﻮر‪ (211 ،89 :1389 ،‬و ﻣﺘﺄﺛﺮ از اراده ﻗﺪرت ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻛﻪ ﺗﻤﺎم ﺣﻘﻴﻘﺖ را زﺑﺎنآوري‬ ‫و اﺳﻴﺮ ﻗﺪرت ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬ﺑﻪ ﺑﻦﺑﺴﺖ رﺳﻴﺪه اﺳﺖ ﭼﺮاﻛﻪ ﻣﻌﻴﺎري از ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﺮاي ﻧﻘﺪ ﻧﺪارد‬ ‫درﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ از ﻧﻈﺮ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﻣﻌﻴﺎري از ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﺮاي ﺗﺸﺨﻴﺺ ﻧﻈﺮﻳﻪ از‬ ‫اﻳﺪﺋﻮﻟﻮژي‪ ،‬ﻣﻌﺮﻓﺖ از اﺑﻬﺎم‪ ،‬ﺑﺎﻳﺪ وﺟﻮد داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ )ﻫﻤﺎن(‪ .‬درﻣﻘﺎﺑﻞ ﻓﻮﻛﻮ اﮔﺮﭼﻪ ﻣﻜﺘﺐ‬ ‫ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت را ﺑﻪدﻟﻴﻞ ﺷﺎﻳﺴﺘﮕﻲاش در ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻗﺪرت و ﻋﻘﻞ در ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻣﻲﺳﺘﺎﻳﺪ‪ ،‬اﻣﺎ‬ ‫ﭼﻬﺎرﭼﻮب ﻓﻠﺴﻔﻲ ﻧﻈﺮﻳﺔ اﻧﺘﻘﺎدي را رد ﻣﻲﻛﻨﺪ ﭼﺮاﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﻮر ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ ﺳﻮژه ﻣﺤﻜﻢ ﺷﺪه‬ ‫و ﺳﺮﺷﺎر از اﻧﺴﺎنﮔﺮاﻳﻲ ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﺘﻲ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪.(213 :‬‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ و ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس از ﻧﻈﺮ آرﻣﺎن )رﻫﺎﻳﻲ اﻧﺴﺎن( دﻳﺪﮔﺎه ﻣﺸﺘﺮﻛﻲ‬ ‫دارﻧﺪ و ﻫﺮ دو ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﻣﻘﺎﻟﺔ »روﺷﻦﮔﺮي ﭼﻴﺴﺖ؟« ﻛﺎﻧﺖاﻧﺪ‪ ،‬ﻛﻪ در آن از ﻧﻔﻲ ﻗﻴﻢ و ﺧﺮوج‬ ‫از ﻧﺎﺑﺎﻟﻐﻲ ﺳﺨﻦ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ‪ ،‬ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻔﺎوت ﻛﻪ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺑﺎ ﭘﻴﺶﻓﺮض ﺳﻮژهاي ﺧﻮاﻫﺎن رﻫﺎﻳﻲ‬ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ آن را )ﺳﻮژه( ﻣﺨﻠﻮق ﺧﺪاوﻧﺪﮔﺎر داﻧﺶ و ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﺮاي ﻣﻘﻴﺪﺳﺎزي‬ ‫ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬ﺳﻮژهاي ﻛﻪ ﭼﻴﺰي ﺟﺰ دروﻧﻲﻛﺮدن اﺳﺎرت و دروﻧﻲﻛﺮدن ﺑﺮدﮔﻲ ﻓﺮد در ﻣﻘﺎﺑﻞ‬ ‫اﺧﻼق و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ‪ ،‬ﻛﻪ دروﻧﻲﻛﺮدن اﺧﻼق و ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻮژه‪ ،‬آرﻣﺎن‬ ‫ﻫﮕﻞ و ﻛﺎﻧﺖ ﺑﻮد‪ ،‬ﻓﻮﻛﻮ ﺷﺮط رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد را ﺧﻼصﺷﺪن از ﺷﺮ ﺳﻮژه ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻲداﻧﺪ؛‬ ‫ﺳﻮژهاي ﻛﻪ ﭼﻮن ﻗﻔﺴﻲ ﺟﺴﻢ را ﺑﻪ اﺳﺎرت ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت )اﺧﻼق‪ ،‬ﻋﻘﻞ‪ ،‬و‬ ‫ﻋﻠﻮم( ﺑﺮ ﻓﺮد را دروﻧﻲ ﻛﺮده اﺳﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﺷﺮط رﻫﺎﻳﻲ را ﺑﺎزآﻓﺮﻳﻨﻲ ﻫﻤﺎن ﺳﻮژه و‬ ﺣﻘﻴﻘﺖ آﺳﻴﺐدﻳﺪه روﺷﻦﮔﺮي ﻣﻲداﻧﺪ و ﺑﻪ آزادي ﻧﻮع اﻧﺴﺎن ﻣﻌﺘﻘﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻫﺮ ﻧﻮع‬ ‫ﺗﻌﺮﻳﻒ از اﻧﺴﺎن و ﻣﺎﻫﻴﺘﻲ ﺑﺮاي آن را ﻋﻴﻦ اﺳﺎرت ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس‬ ‫روﺷﻦﮔﺮي را‪ ،‬ﻣﺪرن‪ ،‬رﻫﺎﻛﻨﻨﺪه‪ ،‬اﻣﺎ ﻧﺎﺗﻤﺎم ﻣﻲداﻧﺪ اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ روﺷﻦﮔﺮي را ﻧﻪ ﻣﺪرن ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ‬ ‫از ﻧﻴﭽﻪ اداﻣﺔ ﺳﻨﺖ ﻋﻘﻼﻧﻲ ﻏﺮب ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬ﻧﻪ رﻫﺎﻳﻲﺑﺨﺶ‪ ،‬و ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎن آن ﺑﻠﻜﻪ درواﻗﻊ‬ آﻏﺎز ﭘﺎﻳﺎن ﻛﻞ ﺳﻨﺖ ﻋﻘﻼﻧﻲ ﻏﺮب ﻣﻲداﻧﺪ؛ ﭼﺮاﻛﻪ ﺷﺮط اﻣﻜﺎن رﻫﺎﻳﻲ را دﺳﺖﻛﺸﻴﺪن از‬ ‫ﻣﻔﻬﻮم ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ را اﺑﺰار ﻗﺪرت ﺑﺮاي‬ ‫اﺳﺎرت ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﺧﻮد ﻣﻔﻬﻮم ﺳﻮژه را ﻛﻪ ﻛﺎﻧﺖ و ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس ﻋﻴﻦ آزادي ﻣﻲداﻧﻨﺪ‬ ‫ﻋﻴﻦ اﺳﺎرت ﻓﺮد ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﭼﺮاﻛﻪ آن را ﺗﺪاوم ﻫﻤﺎن وﺟﺪان ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﺬﻳﺮش آن‬ ‫ﺗﻮﺳﻂ ﻛﺎﻧﺖ ﻧﻔﻲ ﺧﻮد ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬رﻫﺎﻳﻲ از ﻗﻴﻢ‪ ،‬اﺳﺖ ﭼﺮاﻛﻪ ﺳﻮژه ﻗﻴﻢ و ﻣﺤﺪودﻳﺖﻫﺎي آن و‬ ‫ﻣﻔﻬﻮم ﮔﻨﺎه را‪ ،‬ﭼﻮن وﺟﺪان‪ ،‬دروﻧﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ﻣﺎﻧﻊ از رﻫﺎﻳﻲ ﻛﺎﻣﻞ زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﻣﻲﺷﻮد‪.‬‬

ﻧﺘﻴﺠﻪﮔﻴﺮي‬

روﺷﻦﮔﺮي ﭼﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎم ﺗﻼش اﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪان از ﻛﺎﻧﺖ ﺗﺎ ﻓﻮﻛﻮ را درﮔﻴﺮ ﺧﻮد ﻛﺮده‬ ‫اﺳﺖ؟ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺎﻧﺖ از روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﻛﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺌﻠﺔ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎه و ﺳﺮاﻧﺠﺎم‪ ،‬و ﻧﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ دﻛﺎرت‬ ‫ﭘﺮﺳﺸﻲ ﺑﺮاي ﺻﺪور ﻳﻚ ﺣﻜﻢ ﻓﻠﺴﻔﻲ‪ ،‬ﺑﻠﻜﻪ ﭘﺮﺳﺸﻲ از ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ‪ ،‬و ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ زﻣﺎن‬ ‫ﺣﺎل اﺳﺖ )ﻛﻠﻲ‪(190 :1385 ،‬؛ ﭘﺮﺳﺸﻲ ﻛﻪ در ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ ﻧﻪ ﺣﻜﻤﻲ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﺷﺮاﻳﻂ‬ ‫اﻣﻜﺎن )اﻳﻦ ﻳﺎ آن ﺣﻜﻢ ﻓﻠﺴﻔﻲ( را ﻣﻄﺮح ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬ﺷﺮاﻳﻂ اﻣﻜﺎن در ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮي ﻛﻪ ﺧﻮد‬ ‫ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻫﻢ ﺟﺰﺋﻲ از آن اﺳﺖ‪ ،‬اﮔﺮﭼﻪ ﺧﻮد ﻛﺎﻧﺖ ﺑﻪ آن وﻓﺎدار ﻧﻤﺎﻧﺪ‪ ،‬ﺳﻠﺒﻲ اﺳﺖ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻔﻲ‬ ‫ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻗﻴﻤﻲ ﺑﺮ ﻓﺮد‪ .‬ﻓﻮﻛﻮي ﺑﻪﻇﺎﻫﺮ ﭘﺴﺎﺳﺎﺧﺘﺎرﮔﺮا و ﺿﺪ ﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ ﻫﻢ در آﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ اﻳﻦ‬ ‫ﺳﺆال ﺑﺎزﮔﺸﺖ‪ .‬از ﻧﻈﺮ ﻣﻦ اﻳﻦ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺻﺮﻓﺎً ﺗﺼﺎدﻓﻲ و ﻳﺎ ﺗﺠﺪﻳﺪ ﻧﻈﺮ در اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ‬ ‫ﻧﺒﻮد ﺑﻠﻜﻪ روح ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ ﻛﻞ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﻌﺪ از ﺷﻮرش ‪ 1968‬اﺳﺖ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻔﻲ‬ ‫ﻗﻴﻢ ﺑﺮ ﻓﺮد‪ .‬ﺣﺎل از ﺑﺪ ﺣﺎدﺛﻪ‪ ،‬ﺳﻮژهاي ﻛﻪ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬اوﻟﻴﻦ ﻃﺮاح ﭘﺮﺳﺶ روﺷﻦﮔﺮي ﭼﻴﺴﺖ‪،‬‬ ‫ﺳﻌﻲ در رﻫﺎﻳﻲاش از ﻗﻴﻢ داﺷﺖ‪ ،‬ﺧﻮد اﺑﺰار ﻗﻴﻢ ﺑﺮ ﻓﺮد »ﻣﺨﻠﻮق ﺧﺪاوﻧﺪﮔﺎر داﻧﺶ« و‬ ‫»ﭼﺮخدﻧﺪه ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت« اﺳﺖ‪ .‬ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﺎﻧﺖ ﺑﺮﺧﻼف دﻛﺎرت از اﻳﻦ ﭘﺮﺳﺶ‬ ‫ﺣﻜﻢ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺻﺎدر ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ زﻣﺎن ﺣﺎل ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ ﻗﺒﻼً‬ اﺷﺎره ﺷﺪ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻪ ﻧﺴﺨﻪاي ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ ﺻﺎدر ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻧﻪ ﻗﺪرت را ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻣﻄﻠﻖ و‬ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻜﻲ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ در رواﺑﻂ ﻗﺪرﺗﻲ ﻛﻪ ﺧﻮد ﺑﺨﺸﻲ از آن اﺳﺖ ﺷﺮاﻳﻂ اﻣﻜﺎن‬ ‫رﻫﺎﻳﻲ را ﻣﻄﺮح ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﻣﺴﺌﻠﺔ ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮي ﻛﻪ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﺒﻌﻴﺖ از ﻋﻠﻢ و اﻗﺘﺼﺎد‬ ‫ﺑﻪ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ ﻣﻲﭘﺮدازد‪ .‬ﭘﺮﺳﺶ روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻧﻪ ﺑﺮ اﺳﺎس‬ ‫ﮔﺰﻳﻨﺶ از اﻟﮕﻮﻫﺎ و ﺣﻜﻢﻫﺎي ﻛﻠﻲ و ﻋﻠﺖ و ﻣﻌﻠﻮﻟﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺮ اﺳﺎس راﺑﻄﻪاي ﺑﺎ ﺣﻀﻮر ﻓﺮد‬ ‫و ﺷﺮاﻳﻂ اﻣﻜﺎن او ﻣﻄﺮح ﻣﻲﺷﻮد‪ .‬ﺑﻪ ﻗﻮل ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس‪ ،‬ﻛﻪ در ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻣﻘﺎﻟﺔ ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻮﺷﺖ‪،‬‬ ﻓﻴﻠﺴﻮف ﺑﻪ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢﻋﺼﺮ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ و از ﮔﻤﻨﺎﻣﻲ ﻋﺮﺻﺔ ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺧﺎرج ﺷﺪ و ﺑﺎ ﺧﻮد‬ ‫در ﺣﻜﻢ ﺷﺨﺼﻲ داراي ﮔﻮﺷﺖ و ﭘﻮﺳﺖ و اﺳﺘﺨﻮان ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﻲﺷﻮد )ﻫﻤﺎن‪ .(207 :‬ﻛﺎﻧﺖ‬ ‫در ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﭼﻴﺴﺘﻲ روﺷﻦﮔﺮي و اﻧﻘﻼب‪ ،‬ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ زﻣﺎن ﺣﺎل ﻣﻲﭘﺮدازد و ﻧﻪ ﺧﻮد‬ ‫اﻧﻘﻼب ﺑﻠﻜﻪ »اراده ﺑﻪ اﻧﻘﻼب« و »ﺷﻮر اﻧﻘﻼب« را ﻣﺎﻧﺪﮔﺎر و ﻧﺸﺎﻧﺔ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ اﻓﺮاد‬ ‫آزاداﻧﻪ ﻧﻈﺎم ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺧﻮد را اﻧﺘﺨﺎب ﻛﻨﻨﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ زﻣﺎن ﺣﺎل ﻣﻲﭘﺮدازد و‬ ‫در اداﻣﺔ ﺷﻮر اﻧﻘﻼب‪ ،‬و ﻧﻔﻲ ﻗﻴﻢ روﺷﻦﮔﺮي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻈﺎم ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﺧﻮد اﻓﺮاد ﺷﻜﻞ‬ ‫ﺑﮕﻴﺮد‪ .‬اﮔﺮ در زﻣﺎن ﻛﺎﻧﺖ ﺳﻠﻄﺔ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و دﻳﻦ‪ ،‬ﻣﺎﻧﻊ از ﺷﻜﻞﮔﻴﺮي ﻧﻈﺎم ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﺮ اﺳﺎس‬ ‫اراده آزاداﻧﺔ اﻓﺮاد ﻣﻲﺷﺪ و ﻛﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﺔ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ و دﻳﻦ ﭘﺮداﺧﺖ‪ ،‬در زﻣﺎن ﺣﺎل ﻓﻮﻛﻮ‬ ‫ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﭘﻨﻬﺎن ﻗﺪرت ﺑﺎ اﺑﺰار داﻧﺶ و ﺳﻮژه را‪ ،‬ﺳﻮژه و داﻧﺸﻲ ﻛﻪ ﻛﺎﻧﺖ آن را ﺣﻘﻴﻘﺖ و‬ ‫ﺷﺮط رﻫﺎﻳﻲ ﺗﻠﻘﻲ ﻣﻲﻛﺮد‪ ،‬ﻣﺎﻧﻊ از ﺗﺠﻠﻲ اراده آزاداﻧﺔ اﻓﺮاد در ﻧﻈﺎم ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺳﻠﻄﻪ در زﻣﺎن ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﻛﻪ ﺳﻠﻄﺔ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮژي ﻗﺪرت اﺳﺖ ﻣﻲﭘﺮدازد‪.‬‬ ‫اﻳﻦ ﺑﻌﺪ اﻧﺪﻳﺸﺔ ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻳﻌﻨﻲ »ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ ‪ ...‬ﺷﻜﻠﻲ از ﻓﻠﺴﻔﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ از ﻫﮕﻞ‬ و ﺑﻪواﺳﻄﺔ ﻧﻴﭽﻪ و ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ ﺗﺎ ﻣﻜﺘﺐ ﻓﺮاﻧﻜﻔﻮرت ﻧﻮﻋﻲ از ﺗﺄﻣﻞ را ﺑﻨﻴﺎن ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﻴﺰ‬ ‫ﻛﻮﺷﻴﺪهام در ﻗﻠﻤﺮو آن ﻛﺎر ﻛﻨﻢ« )ﻫﻤﺎن‪ .(201 :‬اﻳﻦﻛﻪ ﻓﻮﻛﻮ ﻣﻲﮔﻮﻳﺪ »ﻣﻬﻢ ﭼﻴﺴﺘﻲ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ‬ ‫ﺑﻠﻜﻪ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ آنﭼﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺴﺘﻴﻢ ﻧﺒﺎﺷﻴﻢ و ﻣﻲﺗﻮاﻧﺴﺘﻴﻢ ﺟﻮر دﻳﮕﺮي ﺑﺎﺷﻴﻢ«‬ ‫)ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪ (378 :1387 ،‬دﻗﻴﻘﺎً ﭘﮋواﻛﻲ اﺳﺖ از ﻫﺴﺘﻲﺷﻨﺎﺳﻲ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻣﻨﻔﻲ ﻫﮕﻞ ﻛﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ در‬ ‫آدورﻧﻮ و ﻣﺎرﻛﻮزه ﻫﻢ اداﻣﻪ ﻳﺎﻓﺖ‪.‬‬

ﻧﻜﺘﺔ ﻣﻬﻢ دﻳﮕﺮي ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ آن ﭘﺮداﺧﺖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﻠﻴﺖزداﻳﻲ از زﻳﺴﺖ ﻓﺮد ﻧﻴﺰ ﺑﻪ‬ ‫ﻧﻮﻋﻲ ﺷﺮﻗﻲزداﻳﻲ اﺳﺖ‪ .‬اوﻟﻴﻦ ﻛﻮﺷﺶ ﺑﺮاي ﺑﺮﻛﻨﺸﻲ از ﺷﺮق ﺑﺎ اﻓﻼﻃﻮن‪ ،‬و آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎ‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ اﻧﺠﺎم ﮔﺮﻓﺖ‪ ،‬ﺷﺮق ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ آﻳﻨﻪاي‪ ،‬ﻛﻪ ﻏﺮب‪ ،‬در ﻣﻘﺎﺑﻞ آن ﻫﻮﻳﺖ ﺧﻮد را ﺗﻌﺮﻳﻒ‬ ‫ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل ﻫﺮﺑﺎر ﭼﻨﺎن ﺷﻴﻔﺘﺔ ﺟﺎدو و ﺳﺤﺮ آﻳﻴﻨﺔ ﺷﺮق ﺷﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻟﺒﺎس‬ دﻳﮕﺮي ﺑﻪ راز و رﻣﺰ و ﻣﻌﻨﻮﻳﺖ ﺷﺮق ﭘﻨﺎه ﺑﺮده اﺳﺖ و رﻫﺎﻳﻲ از ﺷﺮق را ﻫﻴﭻوﻗﺖ ﻛﺎﻣﻞ‬ ‫ﻧﻜﺮده اﺳﺖ‪ .‬اﻓﻼﻃﻮن ﺧﺪاﻳﺎن و ﻋﺸﻖ و اﺣﺴﺎس را ﻛﻨﺎر ﮔﺬاﺷﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺜﻞ ﻛﻪ ﭘﮋواﻛﻲ‬ ‫از ﺧﺪاي ﺷﺮﻗﻲ اﺳﺖ‪ ،‬را ﺑﻪﺟﺎي آن ﮔﺬاﺷﺖ ﻫﮕﻞ ﻫﻢﺳﺎﻧﻲ راز و رﻣﺰ ﻣﻄﻠﻖ را ﻛﻨﺎر‬ ‫ﮔﺬاﺷﺖ‪ ،‬اﻣﺎ ﻣﻔﻬﻮم را ﺑﻪﺟﺎي آن ﮔﺬاﺷﺖ‪ .‬ﺷﻮﭘﻨﻬﺎور و ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﻫﻢ در ﻧﻔﻲ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮب‬ ‫ﺑﻪ ﺷﺒﻪﻋﺮﻓﺎن ﺷﺮق ﭘﻨﺎه ﺑﺮدﻧﺪ‪ .‬اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﻐﺎن ﻧﻴﭽﻪ از ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻏﺮب‪ ،‬ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮات‬ ‫ﺷﺮﻗﻲ ﺑﻪﺟﺎﻣﺎﻧﺪه در ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻏﺮب اﺳﺖ‪ ،‬ﺗﺄﺛﻴﺮاﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﻪواﺳﻄﺔ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺜﻞ اﻓﻼﻃﻮن و روح‪/‬‬ ‫وﺟﺪان ﺧﺪاي ﻣﺴﻴﺢ در ﺳﻮژه ﻛﺎﻧﺘﻲ ﻻﻧﻪ ﺧﻮش ﻛﺮده اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ وي ﻓﻠﺴﻔﻪ‬ ‫)اﻓﻼﻃﻮن( و دﻳﻦ )ﻣﺴﻴﺢ( را ﻣﺎﻧﻊ رﻫﺎﻳﻲ ﻛﺎرﻛﺮد ﻏﺮاﻳﺰ ﺑﺸﺮي ﻣﻲداﻧﺪ‪ ،‬ﺑﻪﻋﺒﺎرت دﻳﮕﺮ وي‬ ﻫﻨﻮز آرزوي ﻏﺮب )رﻫﺎﻳﻲ ﻓﺮد و ﻏﺮاﻳﺰ او( ﺑﺮاي رﻫﺎﻳﻲ از ﺷﺮق )روح و اﺧﻼق و‬ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﻚ( را رؤﻳﺎﻳﻲ ﺑﻴﺶ ﻧﻤﻲداﻧﺪ و ﺳﻮژه ﻛﺎﻧﺘﻲ را ﻫﻤﺎن ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺜﻞ اﻓﻼﻃﻮن و ﺧﺪاي‬ ‫ﻣﺴﻴﺢ‪ ،‬و ﻣﻨﻄﻖ و ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻫﮕﻞ را ﻧﻴﺰ ﻫﻤﺎن ﻳﺰدانﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ .‬وي رﻳﺸﺔ‬ ‫ﻣﺴﻴﺢ و اﻓﻼﻃﻮن را ﻫﻢ زرﺗﺸﺖ ﺷﺮﻗﻲ‪ ،‬ﻛﻪ ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺖ زرﺗﺸﺖ ﺳﻌﻲ در ﺧﺸﻜﺎﻧﺪن‬ ‫رﻳﺸﺔ ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﻏﺮب داﺷﺖ ﺗﺎ رؤﻳﺎي ﻏﺮب‪ ،‬رﻫﺎﻳﻲ ﻏﺮاﻳﺰ و زﻳﺴﺖ‪ ،‬را ﺑﻪ ﺗﺤﻘﻖ‬ ‫ﺑﭙﻴﻮﻧﺪد ﻣﻲداﻧﺪ‪ .‬ﻓﻮﻛﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﻘﺪ اﺧﻼق آﻳﻴﻦﻧﺎﻣﻪاي ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﺧﻼق‬ ‫زﻳﺒﺎﻳﻲﺷﻨﺎﺳﺎﻧﺔ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ‪ ،‬ﻛﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﺑﻮدﻟﺮ اﻧﺴﺎن را ﻧﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﻛﺸﻒ ﺑﻠﻜﻪ ﭼﻮن اﺛﺮي ﻫﻨﺮي از‬ ‫ﻧﻮﺳﺎﺧﺘﻨﻲ ﻣﻲداﻧﺴﺖ‪ ،‬و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﭼﻮﭘﺎﻧﻲ ﻣﺴﻴﺤﻲ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻧﺎﺧﺪاﻳﻲ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ‪ ،‬و‬ اﻳﻦﻛﻪ »روح ﻗﻔﺲ ﺟﺴﻢ و ﺗﻦ اﺳﺖ« و »ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ و ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ را ﺻﻮرتﺑﻨﺪياي از‬ ‫ﻗﺪرت ﺑﺮاي اﺳﺎرت ﺟﺴﻢ اﺳﺖ«‪ ،‬و »رﻳﺸﺔ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻤﺎن درآوردن ﺳﻜﺲ را در ﺳﻨﺖ زاﻫﺪاﻧﻪ‬ ‫و راﻫﺒﺎﻧﺔ ﺷﺮﻗﻲ‪ /‬ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻣﻲداﻧﺪ« )ﻓﻮﻛﻮ‪ (27 :1383 ،‬رﻫﺎﻳﻲ ﻏﺮب )ﻏﺮاﻳﺰ ﻓﺮد(‪ ،‬از روح‬ ‫ﺷﺮق )اﺻﻮل ﻛﻠﻲ روح و اﺧﻼق( را ﺑﻪ ﺳﺮاﻧﺠﺎم رﺳﺎﻧﻴﺪ‪ .‬اﮔﺮ ﻛﺎﻧﺖ ﺧﺪا را ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﺎﻧﻴﺪ‬ و اﮔﺮ ﻧﻴﭽﻪ ﻓﺮﻳﺎد ﻣﺮگ ﺧﺪا )ﻣﺮگ ارزشﻫﺎي ﺑﺮﻳﻦ( را ﺳﺮ داد ﻓﻮﻛﻮ آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪهﻫﺎي‬ ‫ﺧﺪا )ﻋﻘﻞ‪ ،‬اﺧﻼق‪ ،‬و ﻋﻠﻢ( را ﻗﺘﻞ ﻋﺎم ﻛﺮد‪.‬‬ ‫درﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ اﺻﻞ ﺧﻮدآﻳﻴﻨﻲ و ﻋﻘﻞ ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد ﻛﺎﻧﺖ‪ ،‬ﻛﻪ ﺳﻮژه را ﺑﻪﺟﺎي ﺧﺪا‬ ‫و ﺷﺮﻳﻌﺖ و ﺳﻨﺖ ﻧﻬﺎد‪ ،‬دراداﻣﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﻮن اﺑﺮاﻧﺴﺎن ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬دﻳﻮاﻧﮕﻲ اﻟﺘﻮﺳﺮ‪ ،‬ﻫﻢﺟﻨﺲﺑﺎزي‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ و ﺳﺎدﻳﺴﻢ )آزار ﺟﻨﺴﻲ( ﺳﺎد ﺧﺘﻢ ﺷﺪ‪ .‬ﭼﺮاﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺑﻴﺮون )ﺳﻨﺖ‪،‬‬‫ﺷﺮﻳﻌﺖ‪ ،‬و اﺧﻼق( و ﺑﺮ اﺳﺎس ﺳﻮژه ﺧﻮدﺑﻨﻴﺎد ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ‪.‬‬ ‫ﻓﻮﻛﻮ اﻟﮕﻮي ﻗﺪرت ﻫﺎﺑﺰ‪ ،‬ﻛﻪ ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ اﻟﮕﻮي »ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ« و »ﻋﺎﻣﻠﻴﺖ« اﺳﺖ را زﻳﺮ ﺳﺆال‬ ‫ﻣﻲﺑﺮد‪ .‬ﻫﺎﺑﺰ ﻗﺎﻧﻮنﮔﺬاري اﺻﻴﻞ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺳﻄﻮره ﻧﻈﻢ را ﺑﺮ ﭘﺎﻳﺔ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ‪ ،‬ﻣﺸﺮوﻋﻴﺖ‬ ‫ﻣﻲﺑﺨﺸﺪ )ﻛﻠﮓ‪ .(55 :1379 ،‬اﻟﮕﻮي ﻫﺎﺑﺰ ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ ﻣﺪل ﻋﺎم »ﻋﺎﻣﻠﻴﺖ« اﺳﺖ ﻛﻪ اﻓﺮاد‬ ‫ﺻﺎﺣﺐ اﺳﺘﻘﻼل وﺟﻮدي‪ ،‬ﭼﻮﻧﺎن واﺣﺪﻫﺎي ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻣﺤﻮر ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﻗﺪرت در‬ ‫ﺗﻤﻠﻚ ﻣﺮدم اﺳﺖ ﻧﻪ ﺳﺎزﻣﺎنﻫﺎ )ﻫﻤﺎن‪ .(57 :‬ﻫﺎﺑﺰ از ﻗﺪرت ﺑﺮاي ﻣﺸﺮوعﻛﺮدن ﺟﺎﻣﻌﺔ‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﻲ و ﺣﻔﻆ ﻧﻈﻢ اﺧﻼﻗﻲ ﺑﻬﺮه ﻣﻲﺑﺮد )ﻫﻤﺎن‪ ،(92 :‬اﻣﺎ ﻓﻮﻛﻮ اﻟﮕﻮي ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ را ﺗﺪاوم‬ ‫اﻟﮕﻮي ﭘﺪرﺳﺎﻻري ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ »ﭘﺪر زﻧﺪﮔﻲ را ﺑﻪ آﻧﺎن داده و ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ ﭘﺲ ﺑﮕﻴﺮد« )ﻓﻮﻛﻮ‪،‬‬ ‫‪(155 :1383‬؛ در اﻟﮕﻮي ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﻫﻢ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮاي دﻓﻊ دﺷﻤﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻗﺼﺪ ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﻲ او را‬ ‫ﻛﺮدهاﻧﺪ ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ اﻓﺮاد را ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﮔﺴﻴﻞ دارد و »زﻧﺪﮔﻲ آﻧﺎن را در ﻣﻌﺮض ﺧﻄﺮ ﻗﺮار‬ ‫دﻫﺪ« ﻛﻪ در اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ »ﺣﺎﻛﻢ ﻏﻴﺮ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ زﻧﺪﮔﻲ و ﻣﺮگ را ﺑﺮ اﺗﺒﺎﻋﺶ اﻋﻤﺎل ﻣﻲﻛﻨﺪ«‬ ‫)ﻫﻤﺎن‪ .(156 :‬ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل از ﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ اﻟﮕﻮي اﻣﺮوزي ﻗﺪرت دﻳﮕﺮ ﺻﺮﻓﺎً »ﺑﺎ ﺳﻮژهﻫﺎي‬ ‫ﺣﻘﻮﻗﻲ ﺳﺮوﻛﺎر ﻧﺪارد ﻛﻪ ﺳﻠﻄﺔ ﻧﻬﺎﻳﻲ ﺑﺮ آنﻫﺎ ﻣﺮگ اﺳﺖ« ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﺟﻮدات زﻧﺪه‬ ‫ﺳﺮوﻛﺎر دارد ﻛﻪ ﺳﻠﻄﻪ ﺑﺮ آنﻫﺎ ﺑﺎﻳﺪ در ﺳﻄﺢ ﺧﻮد زﻧﺪﮔﻲ اﻋﻤﺎل ﺷﻮد؛ ﻧﻪ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻣﺮگ‬ ‫ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻴﺶﺗﺮ ﺑﺮﻋﻬﺪهﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﺪرت ﺣﺘﻲ اﻣﻜﺎن دﺳﺘﺮﺳﻲ ﺑﻪ‬ ‫ﺑﺪن را ﻣﻲدﻫﺪ )ﻫﻤﺎن‪ (164 :‬و ﺟﻨﮓﻫﺎ دﻳﮕﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺣﺎﻛﻢ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﻧﺎم ﻫﺴﺘﻲ ﻫﻤﮕﺎن و‬ ‫ﺣﻖ ﻛﺎﻟﺒﺪ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد )ﻫﻤﺎن‪ (157 :‬و ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ دﻳﮕﺮ ﻫﺴﺘﻲ ﺣﻘﻮﻗﻲ‬ ‫ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻫﺴﺘﻲ زﻳﺴﺖﺷﻨﺎﺳﻲ ﺟﻤﻌﻴﺖ اﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪ .(158 :‬ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ‬ ‫»آنﭼﻪ اﻣﺮوز ﻧﻴﺎز دارﻳﻢ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺳﻴﺎﺳﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﻮل ﻣﺤﻮر ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﻳﺎ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﻨﻊ ﻗﺎﻧﻮﻧﻲ‬ ‫ﺷﻜﻞ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻧﻴﺎز ﺑﻪ آن دارﻳﻢ ﻛﻪ ﺳﺮ ﭘﺎدﺷﺎه را ﻗﻄﻊ ﻛﻨﻴﻢ )ﻛﻠﮓ‪.(89 :1379 ،‬‬ ‫ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ از ﻧﻈﺮ ﻓﻮﻛﻮ »ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﻗﺪرت ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ دوﻟﺖ‪ ،‬ﺷﻜﻞ ﻗﺎﻧﻮن ﻳﺎ‬ ‫وﺣﺪت ﻓﺮاﮔﻴﺮ اﺳﺘﻴﻼ را ﺑﻪﻣﻨﺰﻟﺔ دادهﻫﺎﻳﻲ اوﻟﻴﻪ اﺻﻞ ﻗﺮار دﻫﺪ ﺑﻠﻜﻪ اﻳﻦﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺷﻜﻞ‬ ‫ﻧﻬﺎﻳﻲ ﻗﺪرتاﻧﺪ« )ﻓﻮﻛﻮ‪» .(108 :1383 ،‬ﻗﺪرت ﻧﻬﺎد ﻧﻴﺴﺖ‪ ،‬ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻧﻴﺴﺖ‪ ،‬در ﺗﻤﻠﻚ ﺳﻮژه‬ ‫ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻗﺪرت ﻧﺎﻣﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ اﺳﺘﺮاﺗﮋﻳﻚ ﭘﻴﭽﻴﺪه در ﺟﺎﻣﻌﻪاي ﻣﻌﻴﻦ‬ ‫اﻃﻼق ﻣﻲﺷﻮد« )ﻫﻤﺎن‪ .(109 :‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ راﺑﻄﺔ ﻗﺪرت در وﺿﻌﻴﺖ ﺑﻴﺮوﻧﻲ دﻳﮕﺮ راﺑﻄﻪﻫﺎ‬ ‫)ﻓﺮاﻳﻨﺪﻫﺎي اﻗﺘﺼﺎد‪ ،‬ﭘﺰﺷﻜﻲ‪ ،‬و داﻧﺶ( ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ راﺑﻄﺔ ذاﺗﻲ و دروﻧﻲ آنﻫﺎﺳﺖ )ﻫﻤﺎن‪:‬‬ ‫‪ .(108‬ﺑﻪﻋﺒﺎرت دﻳﮕﺮ ﻗﺪرت ﻣﺤﺪود ﺑﻪ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ و در اﻧﺤﺼﺎر ﻧﻬﺎد ﺧﺎﺻﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ‬ ‫ﻗﺪرت از ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ و ﻣﺘﻜﺜﺮ در ﺳﻄﺢ ﻛﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﺳﺖ و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ راﺑﻄﻪاي )ﭘﺰﺷﻚ و‬ ‫ﺑﻴﻤﺎر‪ ،‬روانﭘﺰﺷﻚ و رواﻧﻲ‪ ،‬و ‪ (...‬ﻣﺒﺘﻨﻲﺑﺮ ﻗﺪرت اﺳﺖ‪ .‬ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺑﺮﺧﻼف ﻫﺎﺑﺰ‪ ،‬ﻗﺪرت ﻧﻪ‬‫ﻣﺒﺘﻨﻲ ﺑﺮ ﺑﻨﻴﺎدﻫﺎي اﺧﻼﻗﻲ و ﻣﺸﺮوﻋﻴﺖ و ﻳﺎ اﺧﺘﻴﺎر و ﻋﺎﻣﻠﻴﺖ اﻓﺮاد ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺸﺮوﻋﻴﺖ و‬‫اﺧﻼق و ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ داﻧﺸﻲ و ﺣﺘﻲ اﻧﺴﺎنﻫﺎ )ﻋﺎﻣﻠﻴﺖ( اﺑﺰار ﺗﺤﻘﻖ آناﻧﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﻗﺪرت و‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺧﺎﺻﻴﺖ اﻧﺘﻮﻟﻮژﻳﻜﻲ ﭘﻴﺪا ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲ و ذﻫﻨﻴﺖ اﻓﺮاد و داﻧﺶ و ﺣﻘﻴﻘﺖ را ‫ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻲﻛﻨﺪ‪ .‬وي ﻛﻞ داﻧﺶ و ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻣﺪرن )ﭘﺰﺷﻜﻲ‪ ،‬روانﭘﺰﺷﻜﻲ‪ ،‬ﻋﻠﻢ اﻗﺘﺼﺎد‪ ،‬و‬‫داﻧﺶ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ‪ ،‬و ‪ (...‬و ﻧﻈﺮﻳﺔ ﻣﺼﻠﺤﺖ دوﻟﺖ و ﺳﻴﺎﺳﺖﻫﺎي اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ دوﻟﺖ را‫در اداﻣﺔ ﺳﻠﻄﺔ ﻛﻠﻴﺎت ﻏﻴﺮ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﺮ ذﻫﻨﻴﺖ واﻗﻌﻲ اﻓﺮاد و زﻳﺴﺖ آنﻫﺎ ﻣﻲداﻧﺪ ﻛﻪ‬‫ﻣﻲﺑﺎﻳﺴﺖ ﻧﻔﻲ ﺷﻮﻧﺪ‪.‬‬

ﻣﻨﺎﺑﻊ‬

اﺣﻤﺪي‪ ،‬ﺑﺎﺑﻚ )‪ .(1376‬ﺧﺎﻃﺮات ﻇﻠﻤﺖ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻣﺮﻛﺰ‪.‬‬

‫اﺣﻤﺪي‪ ،‬ﺑﺎﺑﻚ )‪ .(1379‬ﻣﺎرﻛﺲ و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻣﺪرن‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻣﺮﻛﺰ‪.‬‬

‫آدورﻧﻮ و ﻫﻮرﻛﻬﺎﻳﻤﺮ )‪ .(1384‬دﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ روﺷﻦﮔﺮي‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﺮاد ﻓﺮﻫﺎدﭘﻮر و اﻣﻴﺪ ﻣﻬﺮﮔﺎن‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﮔﺎم ﻧﻮ‪.‬‬

‫آرون‪ ،‬رﻳﻤﻮن )‪ .(1379‬ﻣﺮاﺣﻞ اﺳﺎﺳﻲ ﺳﻴﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ در ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺳﻲ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺑﺎﻗﺮ ﭘﺮﻫﺎم‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻋﻠﻤﻲ و ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ‪.‬‬

‫اﺳﭙﻠﻮﻳﭻ‪ ،‬ﻻرﻧﺲ )‪ .(1377‬ﻫﮕﻠﻲﻫﺎي ﺟﻮان‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻓﺮﻳﺪون ﻓﺎﻃﻤﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻣﺮﻛﺰ‪.‬‬

‫ﺑﺮوس اﺳﻤﻴﺖ‪ ،‬ﮔﺮﮔﻮري )‪ .(1379‬ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ و ﮔﺬار ﺑـﻪ ﭘﺴـﺎﻣﺪرﻧﻴﺘﻪ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤـﺔ ﻋﻠـﻲرﺿـﺎ ﺳـﻴﺪاﺣﻤﺪﻳﺎن‪،‬‬‫اﺻﻔﻬﺎن‪ :‬ﭘﺮﺳﺶ‪.‬‬

‫ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪ ،‬ﺣﺴﻴﻦ )‪ .(1376‬ﺗﺎرﻳﺦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﺳﻴﺎﺳﻲ در ﻗﺮن ﺑﻴﺴﺘﻢ‪ ،‬ﺟﻠﺪ اول‪ :‬اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎي ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴـﺘﻲ‪ ،‬ﺗﻬـﺮان‪:‬‬ ‫ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪ ،‬ﺣﺴﻴﻦ )‪ .(1379‬ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺑﺮ ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ ﻓﺮاﺳﻮي ﺳﺎﺧﺖﮔﺮاﻳﻲ و ﻫﺮﻣﻨﻮﺗﻴﻚ‪ ،‬ﻫﻴﻮﺑﺮت درﻳﻔـﻮس و ﭘـﻞ‬ ‫راﺑﻴﻨﻮ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺣﺴﻴﻦ ﺑﺸﻴﺮﻳﻪ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﺑﻼﻛﻬﺎم‪ ،‬ج‪ .(1385) .‬ﺷﺶ ﻣﺘﻔﻜﺮ اﮔﺰﻳﺴﺘﺎﻧﺴﻴﺎﻟﻴﺴﺖ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻣﺮﻛﺰ‪.‬‬

‫ﺑﻨﺘﻮن‪ ،‬ﺗﺪ و ﻳﺎن ﻛﺮﻳﺐ )‪ .(1386‬ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻋﻠﻮم اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ )ﺑﻨﻴﺎدﻫـﺎي ﻓﻠﺴـﻔﻲ ﺗﻔﻜـﺮ اﺟﺘﻤـﺎﻋﻲ(‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤـﺔ ﺷـﻬﻨﺎز‬‫ﻣﺴﻤﻲﭘﺮﺳﺖ و ﻣﺤﻤﻮد ﻣﺘﺤﺪ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬آﮔﻪ‪.‬‬

‫ﺑﻮﺗﺒﻲ‪ ،‬رﻳﭽﺎرد )‪ .(1384‬ﻓﺮوﻳﺪ ﺑﻪﻣﺜﺎﺑﺔ ﻓﻴﻠﺴﻮف‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺳﻬﻴﻞ ﺳﻤﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻗﻘﻨﻮس‪.‬‬

‫ﭘﻮﺳﺘﺮ‪ ،‬ﻣﺎرك )‪ .(1389‬ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ و ﺗﺎرﻳﺦ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ اﻣﻴﻦ ﻗﻀﺎﻳﻲ‪ ،‬آﺑﺎدان‪ :‬ﭘﺮﺳﺶ‪.‬‬

‫ﺟﻬﺎﻧﺒﮕﻠﻮ‪ ،‬راﻣﻴﻦ )‪ .(1383‬ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ و آزادي‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫دارﺗﻴﮓ‪ ،‬آﻧﺪره )‪ .(1376‬ﭘﺪﻳﺪارﺷﻨﺎﺳﻲ ﭼﻴﺴﺖ؟‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﺤﻤﻮد ﻧﻮاﻟﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﺳﻤﺖ‪.‬‬

‫دوﻧﺎﻳﺎﻓﺴﻜﺎﻳﺎ‪ ،‬راﻳﺎ )‪ .(1389‬ﻓﻠﺴﻔﻪ و اﻧﻘﻼب‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺣﺴﻦ ﻣﺮﺗﻀﻮي و ﻓﺮﻳﺪا آﻓﺎري‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﺧﺠﺴﺘﻪ‪.‬‬

دﻳﻠﺘﺎي‪ ،‬وﻳﻠﻬﻠﻢ )‪ .(1388‬ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺑﺮ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﻨﻮﭼﻬﺮ ﺻﺎﻧﻌﻲ درهﺑﻴﺪي‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻗﻘﻨﻮس‪.‬‬

‫راﺳﻞ‪ ،‬ﺑﺮﺗﺮاﻧﺪ )‪ .(1365‬ﺗﺎرﻳﺦ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﻏﺮب‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻧﺠﻒ درﻳﺎﺑﻨﺪري‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﭘﺮواز‪.‬‬

‫رﺷﻴﺪﻳﺎن‪ ،‬ﻋﺒﺪاﻟﻜﺮﻳﻢ )‪ .(1384‬ﻫﻮﺳﺮل در ﻣﺘﻦ آﺛﺎرش‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻛﺎﺷﻲ‪ ،‬ﻣﺤﻤﺪﺟﻮاد )‪» .(1382‬زﻣﻴﻨﺔ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲ ﻋﻠﻤﻲ در ﻋﺮﺻﺔ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺗﺎرﻳﺦﻣﻨـﺪي و ﻓﻠﺴـﻔﺔ‬‫ﺳﻴﺎﺳﻲ«‪ ،‬ﺣﻘﻮق )ﭘﮋوﻫﺶ ﺣﻘﻮق و ﺳﻴﺎﺳﺖ(‪ ،‬ش ‪.8‬‬‫ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻣﻴﺸﻞ )‪ .(1383‬ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻓﺮوﻳﺪ‪ ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ اﻓﺸﻴﻦ ﺟﻬﺎﻧﺪﻳﺪه و دﻳﮕﺮان‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻫﺮﻣﺲ‪.‬‬

‫ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻣﻴﺸﻞ )‪ 1388‬اﻟﻒ(‪ .‬اراده ﺑﻪ داﻧﺴﺘﻦ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻧﻴﻜﻮ ﺳﺮﺧﻮش‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻣﻴﺸﻞ )‪ 1388‬ب(‪ .‬ﻣﺮاﻗﺒﺖ و ﺗﻨﺒﻴﻪ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻳﺤﻴﻲ اﻣﺎﻣﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﻣﻴﺸﻞ )‪ .(1389‬ﻧﻈﻢ اﺷﻴﺎ دﻳﺮﻳﻨﻪﺷﻨﺎﺳﻲ ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﻲ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻳﺤﻴﻲ اﻣﺎﻣﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

ﻛﺎﭘﻠﺴﺘﻮن‪ ،‬ﻓﺮدرﻳﻚ )‪ .(1371‬ﻓﺮدرﻳﻚ ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻋﻠﻲرﺿﺎ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﻲ و ﻋﻠﻲاﺻﻐﺮ ﺣﻠﺒﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﻲ‪.‬‬

‫ﻛﺎﻧﺮﺗﻮن‪ ،‬ﭘﻞ )‪ .(1387‬ﺟﺎﻣﻌﻪﺷﻨﺎﺳﻲ اﻧﺘﻘﺎدي‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺣﺴﻦ ﭼﺎوﺷﻴﺎن‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬اﺧﺘﺮان‪.‬‬

‫ﻛﻠﮓ‪ ،‬آ‪ .‬ر‪ .‬اﺳﺘﻮارت )‪ .(1379‬ﭼﻬﺎرﭼﻮبﻫﺎي ﻗﺪرت‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﺼﻄﻔﻲ ﻳﻮﻧﺴﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬اﻧﺘﺸـﺎرات ﻣﻄﺎﻟﻌـﺎت‬ ‫راﻫﺒﺮدي‪.‬‬

‫ﻛﻠﻲ‪ ،‬ﻣﺎﻳﻜﻞ )‪ .(1385‬ﻧﻘﺪ و ﻗﺪرت‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻓﺮزان ﺳﺠﻮدي‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬اﺧﺘﺮان‪.‬‬

‫ﻛﻬﻮن‪ ،‬ﻻرﻧﺲ )‪ .(1385‬از ﻣﺪرﻧﻴﺴﻢ ﺗﺎ ﭘﺴﺖﻣﺪرﻧﻴﺴﻢ‪ ،‬ﻋﺒﺪاﻟﻜﺮﻳﻢ رﺷﻴﺪﻳﺎن )وﻳﺮاﺳﺘﺎر(‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﻛﻮﻻﻛﻮﻓﺴﻜﻲ‪ ،‬ﻟﺸﻚ )‪ .(1386‬ﺟﺮﻳﺎنﻫﺎي اﺻﻠﻲ در ﻣﺎرﻛﺴﻴﺴﻢ )ﻋﺼﺮ ﻃﻼﻳﻲ(‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻋﺒﺎس ﻣﻴﻼﻧﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬آﮔﺎه‪.‬‬

‫ﻛﻮﻻﻛﻮﻓﺴﻜﻲ‪ ،‬ﻟﺸﻚ )‪» .(1387‬رﻫﺒﺮ ﻓﺮﻫﻤﻨﺪ و ﻣﻌﻠﻢ ﻓﺮﻫﻤﻨﺪ«‪ ،‬ﺑﺎزﺗﺎب اﻧﺪﻳﺸﻪ‪ ،‬ش ‪.96‬‬

‫ﻟﻮﻛﺎچ‪ ،‬ﮔﺌﻮرگ )‪ .(1376‬ﻫﮕﻞ ﺟﻮان‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﺤﺴﻦ ﺣﻜﻴﻤﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻣﺮﻛﺰ‪.‬‬

‫ﻟﻮوﻳﺖ‪ ،‬ﻛﺎرل )‪ .(1385‬ﻣﺎﻛﺲ وﺑﺮ و ﻛﺎرل ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺷﻬﻨﺎز ﻣﺴﻤﻲﭘﺮﺳﺖ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻗﻘﻨﻮس‪.‬‬

‫ﻟﻮوﻳﺖ‪ ،‬ﻛﺎرل )‪ .(1386‬از ﻫﮕﻞ ﺗﺎ ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬اﺧﺘﺮان‪.‬‬

‫ﻣﺎرﻛﺲ‪ ،‬ﻛﺎرل )‪ .(1381‬ﻃﺮح ﻣﺴﺌﻠﺔ ﻳﻬﻮد و ﻧﻘﺪ ﻓﻠﺴﻔﺔ ﺣﻖ ﻫﮕﻞ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻣﺤﻴﻂ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬اﺧﺘﺮان‪.‬‬

‫ﻣﺎرﻛﻮزه‪ ،‬ﻫﺮﺑﺮت )‪ .(1388‬ﺧﺮد و اﻧﻘﻼب‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻣﺤﺴﻦ ﺛﻼﺛﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﻘﺮه‪.‬‬

‫ﻣﺮﻛﻴﻮر‪ ،‬ژوزه ﮔﻴﻠﺒﺮﻣﻪ )‪ .(1389‬ﻣﻴﺸﻞ ﻓﻮﻛﻮ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻧﺎزي ﻋﻈﻴﻤﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻛﺎرﻧﺎﻣﻪ‪.‬‬

‫ﻣﻴﻠﺮ‪ ،‬ﭘﻴﺘﺮ )‪ .(1382‬ﺳﻮژه‪ ،‬اﺳﺘﻴﻼ و ﻗﺪرت‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻧﻴﻜﻮ ﺳﺮﺧﻮش و اﻓﺸﻴﻦ ﺟﻬﺎﻧﺪﻳﺪه‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻧﺸﺮ ﻧﻲ‪.‬‬

‫ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻓﺮدرﻳﻚ )‪ .(1376‬ﻓﺮاﺳﻮي ﻧﻴﻚ و ﺑﺪ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ دارﻳﻮش آﺷﻮري‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﺧﻮارزﻣﻲ‪.‬‬

‫ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻓﺮدرﻳﻚ )‪ 1377‬اﻟﻒ(‪ .‬اراده ﻣﻌﻄﻮف ﺑﻪ ﻗﺪرت‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ رؤﻳﺎ ﻣﻨﺠﻢ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻣﺲ‪.‬‬

‫ﻧﻴﭽﻪ‪ ،‬ﻓﺮدرﻳﻚ )‪ 1377‬ب(‪ .‬ﺗﺒﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ اﺧﻼق‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ دارﻳﻮش آﺷﻮري‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬آﮔﻪ‪.‬‬

‫ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ‪ ،‬ﻣﺎرﺗﻴﻦ )‪ .(1389‬ﻫﺴﺘﻲ و زﻣﺎن‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺳﻴﺎوش ﺟﻤﺎدي‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻗﻘﻨﻮس‪.‬‬

‫ﻫﮕﻞ‪ ،‬گ‪ .‬و‪ .(1382) .‬ﻓﻨﻮﻣﻨﻮﻟﻮژي روح‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ زﻳﺒﺎ ﺟﺒﻠﻲ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﺷﻔﻴﻌﻲ‪.‬‬

‫وﺑﺮ‪ ،‬ﻣﺎﻛﺲ )‪ .(1382‬دﻳﻦ‪ ،‬ﻗﺪرت و ﺟﺎﻣﻌﻪ‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ اﺣﻤﺪ ﺗﺪﻳﻦ‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬ﻫﺮﻣﺲ‪.‬‬

‫وﻳﺚ‪ ،‬وﻳﻠﻴﺎم اوث )‪ .(1386‬ﻫﺎﺑﺮﻣﺎس‪ ،‬ﺗﺮﺟﻤﺔ ﻟﻴﻼ ﺟﻮاﻓﺸﺎﻧﻲ و دﻳﮕﺮان‪ ،‬ﺗﻬﺮان‪ :‬اﺧﺘﺮان‪.‬‬

Adorno, T. (1967). Cultural Criticism and Society, London: Neville Spearman.

Conway, D. (1992). ‘Heidegger, Nietzsche and the Origins of Nihilism’, Journal of Nietzsche Studies, Vol. 3.

Horkheimer, M. (1947). Critical Theory, Selected Essays, New York: M.J.O.

Lukacs, G. (1978). History and Class Consciousness, Paris: Minuit.

Nishitani, K. (1990). The Self-Overcoming of Nihilism, trans. G. Parkes & Setsuko Aihara,Albany: Suny Press.

Owen, D. (1995). Nietzsche, Political and Modernity, London: Sage Publications.