علم-تاریخ-و-تاریخنگاری-کرد

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری

دیرینه شناسی سکوت:

علم تاریخ‌نگاری توسط ابوالمورخین همزمان با تسلط پارسها بر این سرزمین ظهور یافت. به همین دلیل واژه ایران بر سرزمین مادها در علم تاریخ‌نگاری یونانی قرین یافت. زیرا زمانی که مادها ساکنان اصلی این سرزمین و نام آن ماد بود، تاریخ‌نگاری شکل نگرفته بود به همین دلیل اسامی اصلی مادی در محاق فراموشی قرار گرفت و اسامی ایرانی/پارسی در زمان تسلط پارسها که همنوا با ظهور علم تاریخ­نگاری بود.

مهر خودش را بر تاریخ زد. به دلیل تصادفی تاریخی که علم تاریخ همزمان با زیرسلطه بودن ما و فاتح بودن پارسها قرین شد، ما همیشه در حاشیه تاریخ و سیاست محکوم و حاشیه بودن ما در حاکمیت حقیقت ماندگار شد. تحقیقات تاریخی معاصر هم برگرفته از مورخان یونانی بود به همین دلیل پارسها صاحبان اصلی تمدن و سیاست و کردها را شاخه و حاشیه ان قلمداد کردند.به همین دلیل طلوع تاریخ‌نگاری، غروب ما بود. فقط با غروب اندیشه های تاریخی توسط پست مدرنها و فاش ساختن ارتباط عقل با سیاست و سلطه و دود کردن مقدسات تاریخی، کرد دوباره طلوع خواهد کرد. تاریخ­نگاری یونان نیز برخلاف امروز مبتنی بر تحقیق و ریشه یابی نبود، بلکه صرفا مبتنی بر اطلاعات شفاهی که آن­هم از خود پارسها می‌گرفتند را می نگاشتند. به همین دلیل سرزمینی که مهد تمدن و ساکنان ماد/کرد بود، سرزمین پارسیان و بعدا ایران لقب گرفت. اما نبود مفاهیم مادی قبل از قدرت یافتن پارسیان، به معنی نبود مضمون آن نیست. متاسفانه مادها یا اهل کتیبه­نگاری و تاریخ‌نگاری نبودند یا تمامی آثار زبانی آنان توسط ایرانیها نابود و یا مصادره شد. در نبود تاریخ­نگاری دورۀ مادی و ظهور آن در دوره حاکمیت نظامی پارسها، این سرزمین با تسلط نظامی و جمعیتی پارسها با مفهوم پارس و ایران قرین گشت. پارس و پارت خطاب به یک قوم است و تفاوت س و ت ناشی از تفاوت تلفظ آنها ناشی می‌شود. این واژه به معنی دنده، کناره یا مرز است که از طرف مادها خطاب به آنها که به تازگی که از جنوب روسیه در مرز شرقی مادها ساکن می شدند به کار می رفت. در آن زمان مادها ساکنای اصلی و پارسها حاشیه و مرزنشین سرزمینی بودند که با تسلط نظامی پارسها ایران نامیده شد. ایران از مفهومی مذهبی که با قدرت نظامی پارسها تحمیل شده بود اسم اصلی این سرزمین گشت و پارسها ساکنان اصلی و صاحبان آن. پارس از واژۀ حاشیه و مرز این سرزمین، به ساکنان اصلی و مرکز این سرزمین و مادها که ساکنان اصلی و مرکز این سرزمین بودند با تسلط پارسها؛ که همگام با ظهور علم تاریخ بود، به حاشیه و اقلیت و بخشی از این سرزمین و فرهنگ گشتند. متون نوشته شده و زمانی که علم تاریخ مدون شد زمانی است که دوره حاکمیت پارسها و زوال حاکمیت مادها بود. زمانی علم تاریخ به وادی ظهور رسید که کردها از نظر سیاسی در حاشیه قرار گرفته بودند لاجرم به حاشیه متن تاریخ، رانده شدند. بنابراین از متون ثبت شده نمی‌توان ریشه خشونت حاکمیت پارسی و مشروعیت سرزمینی و حاکمیت مادی را استنباط کرد. چون این واقعه بر می‌گردد به زمانی دورتر از دوره ای که بشر به فکر ثبت رویدادهای تاریخی افتاد. زمانی هم که شخصی مثل هرودت به فکر نگاشتن علم تاریخ افتاد در دوره حاکمیت پارسها و اطلاعات خویش را از قوم حاکم برداشت کرد که همانند کتیبه بیستون که از زبان حاکم در نفی قوم مغلوب نگاشته شده‌است دیدگاهی احساسی و مداحی نسبت به غالب را دارد نه واقعیت تاریخی. به همین دلیل ریشه خشونت حاکمیت پارسها مانند مغولان و ترکان فاش نشده باقی مانده است.و اسطوره –که به قول رولان بارت روایت را معصومانه جلوه می دهد- به جای تاریخ نشست و ابوالمورخین به اساطیر ایرانی مُهر علم زد و به خودر ایندگان داد. برای نمونه ابوالمورخین هرودت که مبنایی برای سایر مورخین بعد از خود و حتی پایه گفتارهای مورخان برجسته معاصر نیز شده است اطلاعات خود را از چه منبعی به دست آورده است؟

هرودت و گزنفون چندین سال بعد از بنیادگذاری امپراطوری هخامنشیان توسط کوروش و داریوش به ثبت تاریخ پرداختند. سایر فلاسفه‌ای چون افلاطون نیز دانسته‌های خود در مورد ایران را از آنان گرفتند. اما منابعی که هرودت و گزنفون از آن بهره بردند چه بود؟ داستان قانون‌مداری و حقوق بشری کوروش و داریوش از کجا نشئت گرفته‌است. این داستان ریشه در اسطوره های ایرانی شاه پرستی دارد که اولین بار ابوالمورخین هرودت به آن جنبه علمی/تاریخی داد. منبع اطلاعات هرودت در مورد تاریخ ایران و ماد ،خود ایرانیان، مانند نوادگان هفت اَشرافی ضد گئوماتی و یا ایرانی دوستانی چون نوادگان هارپاگ بوده اند(علی اف ،1388،29.کوک، کمبریج ،1387،230-240.راینهارت،همان، 240 ). هرودت خود نیز به برگیری اطلاعات از ایرانیان معترف است:«در این باب(داستان کوروش) من از آن دسته از نویسندگان ایرانی پیروی خواهم کرد که نظرشان تجلیل فتوحات کوروش نیست بلکه حقیقت مطلق را بیان کرده اند»(هرودت ،1387، 76). «بیچاره ابوالمورخین فکر کرده است از میان نظریات ،نظریه ای که حقیقت مطلق دارد را بیان کرده است د رحالی که وی هیچگاه واقعیات تاریخی را بیان نکرده، افسانه کیانیان را نقل کرده و افسانه را به شکل تاریخ در آورده است»(هرتسفلد،همان،46. صفا،1384، 39).غافل از آنکه روایتی که او به عقل نزدیکتر دانسته، بازمانده اساطیر ایرانی است که از پارسیان شنیده است (صفا،همان،40) بنابراین شخصیتی که از کوروش نمایانده شده است نه از یک دید عملی/عینی و بی طرفانه، بلکه رونوشتی از اساطیر و ذهنیت شاه پرستی خود ایرانیان است. «داستانهای رفتار مهربآنانه کوروش با پادشاهان مغلوب....تنها تبلیغاتی است که در افسانه ها باقی مانده است......»( اسمیت به نقل از مالوان، کمبریج ،1387، 492). طبیعی است که نگاه حب و بغض ایرانیان – نه عامه مردم بلکه خاندان اشراف و نوادگان هارپاگی که متحد کوروش و جیره خوار وی بودند- مانند تمامی حاکمان قدرت تاریخی، خود را نماینده خیر و خوبی و دیگران را نماینده شر و زشتی توصیف می‌کنند. مورخان یونانی نیز از زاویه دید خود حاکمان قدرت ایرانی مسائل ایران را بازتاب داده‌اند نه از طریق مشاهده و تحقیق. اگر حکومت ایران امروزی نیز، نه از زاویه دید تاریخ نویسان و دیدگاه‌های بیرون از قدرت، بلکه از زاویه حب و بغض خود حاکمان و اسناد دولتی بررسی کنیم بهترین دموکراسی دنیا و عدلانه‌ترین نظام دنیا است که رهبر فقط فرض پاره‌ای در منزل شخصی دارد.

کوورش نامه گزنفون نیز که کوروش و ایرانیان را چون یک الگوی آرمانی شهریاری بالا کشیده است براساس اتفاق نظر مورخین ،نه تاریخ بلکه داستان سرایی و یاوه گویی است(ویسهوفر ،1377 :71. دیاکونوف ،1388، 49.علی اف ،1388 :34.شهبازی،1350، 100.). علم تاریخ حتی یک نکته از مطالب گزنفون را تایید نمی‌کند. گزنفون که از شاگردان سقراط، و سقراط از بزرگترین دشمنان دموکراسی بود، به کوروش عشق می ورزیدند. آن‌هم کوروشی که از زاویۀ دید حاکمان ایرانی، که به لطف کوروش به قدرت و اموال رسیده بودند، و اساطیر ایرانی که شخصیت اسطوره‌ای کیخسرو را به آن قالب کرده‌ بودند. مقایسه متنهای هرودت و گزنفون با اسطوره‌های –اسطوره، به قول ایگلتون ایدوئولوژی جوامع پیشاصنعتی هستند- شاه‌پرستی ایرانی سنخیت دارد و این نه اعتبار نوشته‌های یونانی، بلکه بلکه غیر علمی و غیر تاریخی بودن آن را اثبات می‌کند.« همگرایی کلی (متن)هرودت و (نبشته داریوش در کتیبه بیستون)داریوش سبب اطمینان نیست متن بیستون در تمام ایالات منتشر شد ایا هرودت به ان مراجعه کرده است؟»(بریان ،1380 153). داریوش که به یاری زبآن‌های اصلی امپراطوری فعالیت دامنه دار تبلیغاتی را اغاز نموره بودکتیبه را به زبآن‌های دیگر ترجمه کرد به زبان یونانی و ردرمیان اهالی یونان انتشار داد (داندامایف ،1386: 183). هرودت هم از ترجمه های کتیبه دریونان استفاده کرده حتی رالین سن می‌گوید بعضی از نکات هرودت حاوی ترجمه تحت الفظی کتیبه است –از یک مادر و پدر...- ....... تحت تاثیر روایت کتیبه، سمردیس را مغ ذکر کرده است (همان:186). هرودت اطلاًعات مربوط به گئوماته را یا از زوپیروس یا اوتانس از هفت نفر گرفته است چرا که داستان او با ادعای هفت نفر تطبیق می‌کند. هرودت با فرزند مگابیزوس ،زوپیروس که به اتن گریخته بود آشنایی داشت و اوتانس که درحاشیه یونان فعالیت می‌کرد(کوک،گرشویج،قادری،1387 :240). خاندان اشرافی هم تمامی اموال و قدرت خویش را مدیون قدرت کوروش و داریوش در تاراج سرزمینهای دیگر می‌داسنتند، طبیعی است جز خوبی از آن‌ها نمی گویند.

بنابراین، تنها منبع مورخان یونانی اطلاعات شفاهی برگرفته از حاکمان در قدرت خود پارسیها بوده است و تنها راویان حوادث تاریخی همچون فتح ماد و شکست گئوماته از ذاویه ذهنیت شاه‌پرستی و غالبان تاریخ نگاشته شده است که نه کسی توان نقد آنها را داشته است و نه قدرت حاکم که روایت خود را حقیقت تبلیغ می‌کرد اجازه روایت دیگری را می‌داد. و این روایات رسمی حکومتی که فاتحان جنگ هم بودند خود را خوب و روایت خود از حوادث را در تاریخ ثبت کردند و مغلوبان نماد شر و اهریمن و...شدند. و به حاکمان خود شاخ و برگ اسطوره‌ای دادند.

چرا مرز بین اسطوره و تاریخ در شخصیت کوروش مشخص نیست. تبدیل شخصیت های تاریخی به شعر و اسطوره، ناشی از نبود علم تاریخ و متد تاریخی است که روایت اسطوره ای را جایگزین آن می کنند. اما چرا در ایران باستان چیزی به اسم علم تاریخ وجود نداشته است؟ کلیما محقق تاریخ مزدکیان می‌نویسد که ایران دوره باستان چیزی به نام اگاهی تاریخی و تاریخ نویسی موجود نبوده و شاه انحصار گفتار در مورد وقایع تاریخی را در دست داشته،« چرا تاریخ‌نگاری در ایران باستان نبوده؟ چون شاه بتنهایی تمامی اهالی کشور را چون پدر امر و نهی می کرد همه کارها را انجام می داد و تمام مردم چون رعایای او بودند و تاریخ را خود او به قلم می سپارد او تصمیم می گرفت چه مطالبی برای آینده ضبط گردد(کلیما، ارشاد،1371: 47). برای مثال داریوش نگارش خود از وقایع مربوط به قیام گئوماتا را به عنوان حقایق جاویدان ، که کسی نباید درستی آنها را زیر سئوال ببرد . معرفی می‌کند«داریوش شاه می گوید: تو که بعدها این کتیبه را که نوشتم و تصویرها را می بینی آنها را خراب مکن و حتی القوه حفظ نما»(DB,4,67-69).«... اگر تو این کتیبه ها و تصویرها را ببینی و خراب نکنی حتی القوه آنها را نگاهداری کنی اهورامزدا یار تو خواهد بود.... و پایان کار تو برکت خواهد داد...... اگر تو این کتیبه ها و تصویرها را ببینی و آنها را خراب کنی و حتی القوه انها را حفظ نکنی، اهورامزدا بتو آسیب رساند و دودمان تو را نابود کند...»(DB,4,72-80).

تاریخ‌نگاری مدرن نیز از این امر مصون نیست جدا از اینکه پایه اطلاعات بسیاری از این مورخان همان اسطوره‌های شاه‌پرستی ایرانی است که ابوالمورخین به آن مهر علمی زد رواج اسطوره‌های نژادپرستی آریایی، سهم مهمی در برساختن تاریخ ایده‌آل ایران و شخصیتهایی چون کوروش و زرتشت داشت.در ادامه به یک مورد اشاره می‌کنیم که چطور زرتشت، پیامبر خشونت و متحد قدرت پارسها/هخامنشیان در نابودی مادها، به قهرمان روشنگری و در حد یک فیلسوف بالا کشیده می‌شود.

ملتهای اروپایی فاقد پشتوانۀ تاریخی و تمدنی برای ملتهای خود بودند و در مقابل ادیان و تمدنهای سامی سعی در برساختن پیامبران و تمدنهای آریایی برای گذشته خود بودند. به همین دلیل سکۀ شانس ایرانیان بار دیگر به داد انها رسید و وضعیت طبیعی ایران، نمادی از تمدن و حقوق بشر گشت.

چگونه زرتشت از وحشیگری و خشونت و قدرت طلبی به قهرمان روشنگری تبدیل شد.

برخلاف فلاسفه آلمانی، مانند هگل که سعی در تفسیر دین و عقلانی کردن آن داشتند، عصر روشنگری در فرانسه در مبارزه با دین و کلیسا تکوین یافت. ولتر و سایر روشنفکران فرانسوی با صراحت تمام نوک تیز حملات خویش را متوجه کلیسا و دین مسیح ساختند. خطاب به کلیسا و مسیح فریاد سر می دادند که«سر این هیولا را باید از تن جدا ساخت و...». همزمان در این عصر اسطوره های نژاد پرستی آریایی در حال شکل‌گیری بود. روشنفکران غربی در مبارزه با ادیان مسیحی و یهودی سامیها، در صدد برساختن دینی آریایی برای مقابله با ادیان سامی‌بودند. در همین عصر توماس هاید در 1700م، اولین غربی بود که بدون هیچ مسافرتی به شرق-ایران و هند-مکان دین زرتشت و بدون داشتن هیج نسخه ی اصلی از کتب مقدس زرتشتیان، به انتشار کتابی در مورد دین زرتشت دست زد. که دین زرتشت را یکتاپرست خواند و چندگانه پرستی را تحریف مورخان یونانی دانست(بویس، بهرامی،1381: 228). فلاسفه روشنگری خرسند از کشف هاید، که پیامبری آریایی را در مقابل پیامبران سامی‌برجسته ساخته بود به یاری وی، زردشت را قهرمان فلسفه و تمدن روشنایی ها دانستند(شیبانی، دهباشی،1388: 511). زرتشت برای فیلسوفان قهرمان روشنایی شد(همان:523) دلیل علاقه ولتر، فیلسوف روشنایی به زرتشت این بود که ولتر:«زرتشت راقدیمی ترین مصلح و معلم اخلاق می دانست»(همان:526). سپس انکتیل دوپرون نیز خواستار تحقیق در مورد دین زرتشت شد. به انکتیل وعده مساعدت وزیر، یاری نماینده شاه، درشرکت هند و فرهنگستان .. داده شد. هنگام بازگشت انکتیل به فرانسه از او استقبالی پرشور کردند ولی چنین حس استقبالی بلافاصله حادثه ناگوار هم درپی داشت(همان:541). تمامی ارباب پژوهش و شرق شناسان انگلیسی و آلمانی و اصحاب دایره المعارف در صف مخالفین انکتیل قرار گرفتند(همان:543). انکتیل ثابت کرد که نخستین کسی است که کتابهای اوستا را ترجمه و اولین نسخه خطی را به کتبا خانه سلطنتی داده است. بقیه فرعی و تقلبی بودند. انکتیل دین زرتشت را اشکارا دینی چندگانه پرست و مانند سایر ادیان عقب مانده و آلوده به خرافات معرفی کرد که با هاید مغایرت داشت(بویس، بهرامی،1381 229). نه تنها تصویر ایده الی که هاید از زرتشت به عنوان پیامبر یکتاپرست اخلاقی بدون روسوم و مناسک را خدشه دار کرد زرتشت را چندگانه پرست و مانند سایر ادیان دینی با رسوم و مناسک و قربانی معرفی کرد. به همین دلیل روشنفکران آریای غرب که سرخوش از کشف پیامبری روشنفکر در مقابل پیامبران سامی‌بودند، حملات خود را متوجه انکتیل کردند. ویلیام جونز نوشت:. بی دست و پاترین شیادان هم نمی‌توانند چنین یاوه هایی .. مانندکتاب –انکتیل- درموردزرتشت بنویسند ... یا زرتشت عقل سلیم نداشته یاکتابی مال او نیست ..... پس کتابی را به زرتشت نسبت دادند بیان اکاذیب و مجعولات است مردم را فریب داده‌اید و درخور تحقیر جامعه هستند از معلومات عاری هستید و عبث و بیهوده است (شیبانی، همان:546). لحن تند و تیز ویلیام جونز مورد پشتیبانی شرق سشناسان انگلیسی بود او در 1789 اتهامات خود را تایید کرد...جان ریچاردسن در سال 1777 با اظهار این که دیگر هیچ نسخه‌ای از زبان اولیه‌ایرانیها باقی نیست با وی هم اواز شد... ماینرز در گوتینگن سه تذکره در باب زرتشت نشر کرد. در ضمن آن اعلام داشت که کتابهای که انکتیل از هندوستان اورده، نه از زرتشت است، نه از عهد قدیم (همان،546). فلکسیه ردال ناسزاهای جونز را برعلیه انکتیل تکرار کرد... ان را کتابی پنداری محض دانست که براساس نسخه های خطی غیر موجود در هیچ جا تدوین شده است.. هوئه اسقف اورانش..گفت که زرتشت که شخصیتی افسانه‌ای است چگونه می‌تواند کتاب نگاشه باشد؟... انکتیل از پای درآمده بود. یکه و تنها با عقیده به کارش، مقاومت کرد... اصحاب دایره المعارف هم مخالف بودند(همان:548). دیدرو در مقاله پارسیان در دایره المعارف می نگارد «زند ابدا تصنیف زرتشت نیست بلکه مربوط به دوران اوزب-اسقف قیصریه-منسوب کرد ....»... شاوب چنین می نویسد «پس از خشم ها و کینه های شرق شناسان انگلیسی که دشمنان علنی انکتیل بودند ... انتظار داشتند انکتیل سلاحی علیه مذهب اورده باشد ولی وقتی متوجه گشتند وی سلاحی به نفع مذهب جسته است خصمانه گشت»(شاوب به نقل از شیبانی، همان:548). ولتر در سال 1764 در مبارزه رشته کلام را به دست گرفت به نگارش مقاله «زرتشت در قاموس فلسفی »پرداخت در حالت طعنه به انکتیل نوشت:«دکتر هاید سال خورده بیش از مسافران آینده به‌ایین مزدیسنا واقف بود و درمغرب انگلستان به زبان ایرانیان عهد کوروش پی برده بود»(همان:549). ولتر نوشته انکتیل را پندار دانست. از این رو اصحاب دایره المعارف نمی‌توانند مردی را که با کشف زرتشت، از وی برای امحا و اضمحلال موسی و عیسی بهره نمی جوید خائنی ساده لوحی بیش بشمارند (همان:550). آن‌ها با اصل زرتشت کاری نداشتند زرتشت ابزاری برای کوبیدن عیسی و موسی بود در مقابل اهریمن عیسی، اهورای زرتشت را برساختند. میلن... در سال 1798. انکتیل را یک نفر وحشی دانست که نمی‌توان به او نزدیک شد. ی عدم اعتماد روسو و خشونت دیوجانس را توام دارد (همان:550). دیدرو نوشت: اینکه انکتیل می‌گوید بخاطر حقیقت و... سختی سفر و دوری از خانواده را تحمل کرده است...را باور مدارید.. او اشوب طلب و. است(همان:550). اصحاب دایره المعارف فرانسه از تاخت و تازهای انگلسیها به انکتیل، ابدا از او حمایت ویاری نکردند.گریم در جمهوری ادبیات.. در نامه‌ای در توصیف زند-اوستیا انکتیل.«این توده درهم و برهم سه جلدی. که به فروش نرفت وکسی تنوانست ان را بخواند و بفهمد».گریم با جونز ، انکتیل را محکوم کرد و انکتیل را لیاقت همان ادبیات تند جونز دانست(همان:551). بنابراین، روشنفکران غربی که از زرتشت انتظار ابزار و سلاحی برای در هم کوبیدن ادیان سامی را داشتند و انکتیل انتظارات آن‌ها را برآورده نساخته بود، نوک تیز حملات خود را متوجه وی ساخته، و وی را اهریمنی و وحشی و یاوه سرا خواندند. هم‌چنان سعی داشتند تصویر مثبت زرتشت را به عنوان پیامبری آریایی در مقابل عیسی و موسی و محمد اسلامی‌برجسته سازند. در مقابل ادیان سامی عقب مانده ، دینی روشنفکرانه از زرتشت برساختند که روشنفکران ایرانی نیز مانند پور داوود و دوستخواه و... به جای شناخت صحیح تاریخ و دین و فرهنگ ملت خویش. مقلدانه‌ایدئولوژی روشنفکران غربی را بر تاریخ خود تحمیل کردند. اما این تصویر مثبت از زرتشت نمی‌توانست پایدار بماند. انکتیل تاثیر خود را گذاشته بود و منابع او اصیلتر از دیگران بود. هردر از انکتیل حمایت کرد..تیچسن و هیرن از او دفاع کردند ... هردر گفت: «پیش از انکتیل همه عالم از زرتشت سخن می‌گفتند ولی کتاب های او را نخوانده بودند... کتاب انکتیل باید مورد مطالعه هر خواننده‌ای قرار بگیرد از هر ملتی». بورنف و میشله نیز از انکتیل حمایت کردند(همان:657). چون طعنه ها و حملات روشنفکران به انکتیل، و تحریم وی و کتابهای او نتوانسته بود مانع از نفوذ نوشته های انکتیل گردد، به ترفند دیگری برای حفظ پاکی پیامبر آریایی دست زدند. سطل زباله مغان مادی را ساختند. «ولتر چون در انکتیل انتظار تکیه گاهی که داشت براورده نشد امید خود را بر باد رفته یافت و ان را توده دهرم و برهم و نفرت انگیزی نسبت به زرتشت دانست. همگام با دیدروو... مذهب ایرانیان باستان را مذهب فطری و معقول دانستند که بر اثر کهنه­پرستی و تعصب مغ­ها تباه گردیده است(همان:553). از همین جا اسطوره تحریف دین زرتشت توسط مغان مادی شکل‌گرفت. زرتشتی کهن­کیش گاتها را از سایر اوستا جدا کردند.«در حالی که آن­چه امروزه زرتشتی کهن­کیش انگاشته می شود عمدتا ساخته­ی پژوهشگران غربی از پایان سدۀ نوزدهم به بعد است»(اسکیرو در کرتیس، فیروزمند، 1390: 76).بدون توجه به تمام مستندات تاریخی، مغان که روحانیون اصیل زرتشتی و حاملان و حافظان دین زرتشت بودند را تباه­کنندگان دین زرتشت خواندند. شاید برای اولین بار درتاریخ، آن‌هم نه ناشی از تحقیق تاریخی، بلکه باقدرت ایدوئولوژی آریاگرایی، مغان و زرتشت از هم جدا شدند. اگر چه هرودت قبلا گفته بود مغان مادی هستند اما هیچ اشاره‌ای به تضاد مغان با دین زرتشت نکرده بود و مورخان هم عصر هرودت همگی متفق القولند که مغان زرتشتی، و زرتشت رئیس مغان بوده است. ایران باستان که روشنفکران ایرانی، آن را نماد و مکان حقوق بشر و حدت د رکثرت و....می داند و کوروش را نماد آزادی و زرتشت را نماد خرد می داند ریشه در اساطیر قدیمی شاه پرستی و اساطیر جدید آریاگرایی است که فاقد هرگونه ارزش علمی است. اگر مورخان قدیمی چون گزنفون که شاگرد سقراط و سقراط از بزرگترین دشمنان دموکراسی و طرفدار پادشاهی بود، نفرت خویش از دموکراسی یونانی را با ستایش از پادشاهی ایران بیان کردند، مورخان جدیدی چون گوبینو نیز همانند گزنفون در ناامیدی از و حدت نژادی آریاییها در اروپا و جنگ پروس و فرانکها که هردو آریایی بودند همچنین تحلیل نژادی وی از انقلاب فرانسه -که آن را انقلاب طبقات پایین و نژاد پست بر علیه نژاد برتر فرانکها که از اقوام ژرمن بودند، می دانست- وی را به ایران و طرح نظریه نژادی آریاگرایی کرد که تاریخ ایران همچون تاریخ پر افتخار گذشته نژاد آریایی را برجسته کرد.آنچیزی که در مورد زرتشت گفتیم در مورد کل تاریخ ایران صادق است و اینکه ایران باستان نماد حقوق بشر و ازادی و تکثرگرایی است برساخته روشنفکران نژادپرست غربی بود.

تاریخ‌نگاری کرد:

برای نگارش تاریخ کرد باید از تکیه بر حقایق بدیهی چشم پوشید.باید به دیرینه شناسی سکوت پرداخت. با دیرینه شناسی/باستان‌شناسی تاریخ متمایز کرد را از زیر گردوغبار تاریخ ایرانیت، اسلامیت/عربیت و...بیرون کشید. باید با جاروی اندیشه گردوغبار و شاخ و برگ اساطیر تاریخ ایرانیت و اسلامیت را بر روی خزانه تاریخ کرد بزدایم. حاشیه بودن ما از نظر سیاسی بازتاب حاشیه بودن ما در متنهای تاریخ است. متنهای تاریخی یا کتیبه‌های شاهان فاتح است -که چون ما در تاریخ فاتح نبوده‌ایم سهمی در این متنهای تاریخی نداریم- یامورخان درباری چون بیهقی و رشیدالدین و...هستند که صرفاً به کشورگشاییها و کلان‌روایتهای شاهان پرداخته اند به همین دلیل که عنوان کتابهای تاریخی یا خدای‌نامه است یا شاهنامه یا سیرالملوک و...که آن‌هم چون ماکردها، قوم فاتح و شاه نبوده‌ایم سهمی در این متنهای تاریخی نداریم. تاریخ نگاری غربی هم در بالا اشاره کردم که چطور به نفع پارسها و به ضرر ما در امد. ما در متنهای تاریخی فقط در حاشیه و پاورقیها حضور داریم برای نگاشتن متن مستقلی از تاریخ کرد باید هزاران حاشیه و پاورقی متنهای فاتحان را دورهم جمع کنیم تا بتوانیم متن مستقلی برای کرد بینگاریم. بنابراین، برای نگاشتن تاریخ کرد، نباید به چند منبع اکتفا کرد.نگاشتن متن مستقلی از تاریخ کرد، کاری است بس طاقب فرسا و جور هندوستان خواهد. باید به شالوده‌شکنی متنهای فاتحان پرداخت و از پارادوکسها و سوتی‌های متنهای آنها و برگرداندن تقابل‌های دوگانهBinary opposition متنهای تاریخی، هویت و تاریخ مستقلی برای کردها کشف و بازیابی کرد. باید کردها را از حاشیه تاریخ به متن درآورد سپس می‌توانیم از حاشیه سیاست به متن قدرت برسیم. احساس و اعتقاد به کرد بودن در میان ما کردها بسیار قوی است اما هیچ معرفت و علمی در پشت احساس کرد بودنمان نیست. صرفا با علم تاریخ و احیای هویت و تاریخ متمایز کرد است که احساس کرد بودن به معرفت تبدیل می‌شود. باید غریزه کرد بودن به معرفت و آگاهی تبدیل شود.

نوشته‌های کُردها را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد. اکثر نوشته‌های قدیمیتر و نویسندگان کلاسیک صرفاً به تاریخ کُرد و ذکر رویداد می پردازند بدون هیچ پشتوانۀ اندیشه و تفکری. اکثر روشنفکران ونویسندگان جوانتر امروزی هم یا مشغول تحلیلهای ژورنالیستی هستند یا درگیر تفکر بی مکان و انتزاعیات هگل و هابرماس و مارکس و فوکو. این دو رویکرد زمانی به درد می خورد که با هم باشند در صورتی که نتوان سنتزی از ذکر رویداد تاریخی واندیشه های فلسفی به دست دهیم. اندیشه ما محدود به ذکر رویداد و تکرار مکررات تاریخی و اندیشه لامکان انتزاعی خواهد شد. در کتابخانه‌های کتابهای زیادی را برداشتم که عنوان پرطمطراق تاریخ کرد و کردستان بر روی جلد آنها است و با چه هیجانی شروع به مطالعه آنها کرده ام اما دریغ و افسوس فقط زمان را به هدر دادم و جز ذکر رویداد تاریخی که می‌توان در هر کتابی آن را خواند، چیزی در این کتابها نیست. این کتابها که اکثرا به تاریخ ایلات و عشایر پرداخته اند در واقع به حوادث تاریخی پرداخته اند و نتوانسته اند از ذکر رویداد فراتر روند. تاریخ به حوادث و ذکر رویداد نمی پردازد تاریخ –به قول کالینگوود- به افعال می پردازد یعنی حوادثی که اندیشه ای درپشت آنها است تاریخ به افعال سیاسی می پردازد نه به کردارهای غریزی عشایر. تاریخ ایل و عشیره تاریخ بی تاریخی کردستان است. رفتارهای ایلی و عشیرتی در تمامی عشیره های سایر ملل هم یکسان است بنابراین صرفا ذکر رویداد است و نمی توان تاریخ و هویت متمایز یک ملت را از آن بیرون کشید. کنشهای عشایر در هر ملتی یکسان و واکنش به حوادث طبیعت است اندیشه و تفکری پشت آن نیست که نیاز به تاریخ‌نگاری آن باشد تاریخ به افعالی که نمایانگر اندیشه و آستن کردار سیاسی هستند می‌پردازد. کردارهای عشایر نه کنش، بلکه واکنش است و مادۀ بی روحی است که هیچ صورت اندیشه‌ای بر آن نقش نبسته است. بنابراین بررسی ایلات و عشایر فقط ذکر رویداد و تکرار مکررات است در حالی که تاریخ با مفاهیم و معرفت سروکار دارد نه با غریزه.

از یک طرف هم نوشته‌های مدرنتر که در مورد کردها نگاشته شده‌اند را مطالعه می کنید یا تحلیهای ژرونالیستی است یا اکثر آن مربوط به اندیشه‌های هابرماس و پوپر و گفتمان و مارکس است. در این شکی نیست ما بدون اندیشه‌های غربی کور هستیم و امکان هیچ گونه تحلیلی از تاریخ بدون اندیشه های غربی مقدور نمی باشد. اما اندیشه های غربی فقط می توانند چارچوب نظری و امکانات مفهومی تحلیل تاریخ را برای ما فراهم آورند. زمانی یونانیها می‌گفتند منطق نه اندیشه بلکه ابزار اندیشیدن است اکنون خود اندیشه های غربی حکم منطق را برای ما دارند و ابزار اندیشیدن ما و ابزار تحلیل و تفسیر تاریخ ما هستند. نظریات اندیشمندان بزرگی چون مارکس و فوکو از دل تاریخ و تحولات اجتماعی آن جوامع برخاسته است ما نمی توانیم به طور انتزاعی با آن اندیشه ها برخورد و بدون تطبیق آن با تحولات اجتماعی و مقایسه ان با تحولات تاریخ خودی به بررسی آنها بپردازیم. باید از اندیشه های غربی برای تفسیر تاریخ خودی استفاده کنیم. باید با کپسول هوای اندیشه های غربی در اقیانوس تاریخ غوطه ور شویم. با پرتو اندیشه تاریکی تاریخ را روشن کنیم. و به اندیشه های غربی دستبرد بزنیم بعد انها را مورد استفاده قرار بدهیم. مثلا مارکس دولت را ابزار سلطه طبقاتی می داند آیا ما در ایران طبقه ای مستقل از دولت داشته ایم، که دولت بازتاب ان باشد بدون شک نه. اما مدل اندیشه مارکسیستی زیر سئوال نمی رود فقط باید متغییرها را دست کاری کنیم. در همه جوامع دولت ابزار سلطه منافع گروهی است این گروه در ایران نه طبقه بلکه قوم و قبیله است دولت ایرانی ابزار سلطه یا بازتولید کننده سلطه قومی است.

مشکل اصلی کرد نه خدمت و خیانت، بلکه جدایی تئوری و عمل است. ما به هستی سیاسی خود آگاهی نداریم. ما در یک خلا فکری قرار داریم که چون خروسی سربریده هربار به دامن ایدئولوژیها و شعارهای بی پایه سیاسی می رویم. برای دست یافتن به اگاهی و تبدیل اعتقاد و احساس کرد بودن به معرفت و اگاهی، باید فلسفیدن تاریخ را اغاز کرد. خوداگاهی در خلا بوجود نمیاید. لازمه خوداگاهی ملی و سیاسی، خوداگاهی تاریخی است. باید روح متناسب با هستی و کردار سیاسی کرد را از دل تاریخ بازیابیم. باید با جنگ افزار اندیشه فلسفی، دیوارهای متنهای تاریخی فاتحان را شالوده شکنی و درهم شکست. فقط با ازدواج فلسفه و تاریخ نوزاد کرد متولد و به بلوغ خواهد رسید.