فدرالیسم و دولت/ناسیونالیسم ایرانی - مقاله کامل

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری


فدرالیسم و دولت/ناسیونالیسم ایرانی(آیا در چارچوب مفهوم ایران‌زمین و دولت‌ایرانی و زبان فارسی، امکان فدرالیسم و خودمختاری است؟)

چکیده:

امروزه روشنفکران و احزاب کُردی از کنفدرالیسم دموکراتیک ملتهای ایرانی، فدرالیسم و خودمختاری در چارچوب نظم ‌ایرانی دفاع می‌کنند. همزمان روشنفکران ایرانی از وحدت‌در‌کثرت نظم‌ایرانی(جواد طباطبایی) و دولت متکثر چند قومیتی و شهروند محور(حمید احمدی) ناسیونالیسم مدنی(جلایی پور) و.....دفاع می‌کنند. این شباهت شعار و مفاهیم ناشی از چه چیزی است؟ چطور دو طرف مبارزه، که یک طرف قوم غالب و طرف دیگر قوم مغلوب است، شعارها و مفاهیم همسانی به کار می‌برند؟ آیا ناشی از سلطۀ هژمونیک و فکری روشنفکران ارگانیک ایرانی و عقل‌سیاسی ایرانی بر روشنفکران و احزاب کُردی نیست؟ زمانی که روشنفکران و احزاب کُردی از امکان اصلاح و سازش در چارچوب نظم‌ ناسیونالیسم/دولت‌ایرانی می‌گویند و کنگره‌ها را هم به زبان فارسی برگزار می‌کنند، همچنان در چارچوب گفتمان ایرانی/پارسی می‌اندیشند. شعارها و خواسته‌های آنها نه تنها چالشی برای نظم‌ایرانی و ناسیونالیسم/دولت ایرانی نیست، بلکه به طور ناخودآگاه در چارچوب روشنفکران ارگانیک ایرانی و نظم هژمونیک عقل‌سیاسی ‌ایرانی را بازتولید می‌کنند. هدف از پردازش این مقاله بررسی این نکته است که آیا در چارچوب نظم دولت/ناسیونالیسم ایرانی امکان دستیابی به حقوق اقوامی همچون کُردها و امکان تکثر و فدرالیسم است؟ آیا مفهوم ایران‌زمین اصلا به کشوری چند قومیتی اطلاق شده‌است که اکنون بتوانیم در چارچوب آن به توافق قومی دست پیدا کنیم؟ آیا زبان فارسی زبان همه اقوام بوده یا فقط زبان قوم فارس که بر دیگران تحمیل شده‌است؟ کلیدواژگان: دولت، ناسیونالیسم، فدرالیسم، امپراتوری، شاهنشاهی، ایران‌زمین، زبان فارسی.

مقدمه: روشنفکران و سیاستمداران ایرانی، دولت‌ایرانی را دولت چند قومیتی و هویت ملی ایرانی را هویتی فراقومی‌تعریف می‌کنند. ایران‌زمین را نیز کشوری متشکل از قومیتهای گوناگون که در نهایت همزیستی با هم زندگی کرده و امپراتوری ایرانی –که آن را شاهنشاه به معنی دولت دولتها می دانند- دولتی فراقومی‌که نمایندۀ همه قومیتها بوده و همه قومیتها به طور یکسان در امپراتوری ایرانی مشارکت داشته‌اند، تعریف می‌کنند. همچنین، زبان فارسی را زبان همه قومیتهای زیر سلطۀ دولت‌ایرانی می‌دانند. هدف ما به چالش کشاندن این دیدگاه روشنفکران مرکز نشین ایرانی/پارسی است. نه ایران‌زمین به معنی کشوری چند قومیتی بوده‌است و نه شاهنشاهی/امپراتوری ایرانی نمایندۀ همۀ اقوام بوده‌است، نه زبان فارسی زبان مشترک. و نه آن‌طور که کاتوزیان می‌گوید دولت فراجامعه بود و تضاد دولت با ملت بوده است. ایران‌ویج/ ایران‌زمین مفهومی‌تخیلی/مذهبی در دین مزداپرستی بوده‌است که قبل از اینکه ایرانیها/پارسها وارد سرزمینی که بعداً به این اسم خوانده شد، وجود داشته است و معنایی مذهبی و نوعی بهشت گمشده بوده‌است که هرکجا را پارسها/پارتها تسخیر می‌کردند، آن را ایران‌ویج می‌نامیدند و برای حفظ متصرفات و سلطۀ خویش بر قومیتهایی که مغلوب کرده بودند، سیستم امپراتوری را تشکیل دادند. بنابراین، دولت/امپراتوری ایرانی ابزار سلطۀ قومی پارس بر سایر قومیتها بوده‌است و ایران‌زمین قبل از ورود پارسها، سرزمین مادها/کُردها بود که بخش مرکزی و شمالی آن ماد بزرگ و بخش شمال غربی آن ماد کوچک نامیده می‌شد. که با یورش نظامی پارسها و شکست مادها، سرزمین مادها، ایران ویچ نامیده شد و برای حفظ تصرفات خویش و حفظ سلطۀ نظامی بر مادها، سیستم متمرکز امپراتوری را با رهبری قوم و خاندان پارسی تشکیل دادند تا مانع از شورش و عصیان دوباره مادها و بازپس گیری قدرت و سرزمینشان شوند.همچنین بعد از شکست قیام فره‌ورتیش و چیثر تخمه مادی توسط داریوش پارسی، یک شبه زبان فارسی با تهدید کاتبان ایلامی و آرامی، توسط داریوش برساخته شد تا خاطره پیروزی پارسها بر مادها در تاریخ حفظ و در کتیبه‌ها ماندگار شود. بنابراین زبان فارسی درذات خود حامل خاطرۀ شکست مادها و پیروزی پارسها بر آنان و نتیجه تحمیل و سلطه قوم پارس بر قوم کرد است. همان‌طور که سرمایه‌داری، نظم و سلطۀ طبقاتی خویش را در قالب مفاهیم برابری حقوق و...توجیه می‌کند، قوم پارس هم نظم و سلطۀ قومی خویش را در قالب مفاهیم ایران پلورال، وحدت در کثرت، هویت ملی فراقومی و اتمیزه‌کردن اقوام در قالب حقوق شهروندی فردی توجیه و سعی دارد شکاف قومی را کتمان کند. آیا شعارهایی چون فدرالیسم و خودمختاری و...می‌تواند استراتژی مناسبی برای منافع کُردها و احقاق حقوق آن‌ها باشد یا مفاهیمی برگرفته از «هژمونی» دانش ایرانی است که نظم و سلطه ایرانی بر کُردها را بازتولید می‌کُند؟ اگر مفاهیم وحدت‌در‌کثرت(طباطبایی)، کنفدراسیون قبایل و دولت ملی فراقومیتی(حمید احمدی ) و ناسیونالیسم مدنی (جلائی پور و...) توسط روشنفکران ایرانی نه واقعیت، بلکه استراتژی برای حفظ سلطه نظم/دولت‌ایرانی/پارسی بر سایر اقوام است، اما کپی این مفاهیم در قالب فدرالیسم و کنفدرال و خودمختاری از طرف کُردها، نه تنها واقعیت نیست و نمی‌تواند باشد، بلکه حتی نمی‌تواند استراتژی مناسبی باشد بلکه بیشتر توهمی است که نه تنها خبر از شکاف تئوری و عمل در میان کُردها دارد بلکه تئوری کُردها همان نظم‌ایرانی را بازتولید، و در چارچوب تئوری و دانش ایرانی‌ می اندیشد. در حالی‌که در چارچوب نظمِ دولت/ناسیونالیسم ایرانی و مفهوم ایران‌زمین و زبان فارسی امکان مصالحه و سازشی وجود ندارد. چون تقدیر ایران‌زمین و ناسیونالیسم دولتی ایران و زبان پارسی مبتنی بر سلطۀ پارس بر سایر اقوام است و تقدیر کُردها هم آزادی است که آزادی هم جز با نفی سلطه ممکن نمی‌شود. بنابراین، تقدیر نظم/دولت‌ایرانی یا سرکوب و سلطه پارس بر سایر اقوام است یا فروپاشی کل نظم‌ِایرانی است. اولین گام در رهایی ملت کُرد این است که فراتر از چارچوب نظم دانش ایرانی بیندیشند. اما مفاهیم فدرالیسم و خودمختاری و...همچنان در چارچوب نظم‌ایرانی و سلطه ایرانی را بازتولید می‌کند. کُردها عملاً عصیانگر و در پی رهایی هستند اما متاسفانه چون دانش و تئوری مناسب با کردار سیاسی آن‌ها هنوز تدوین نشده‌است و ذهنیت کُردی از زیر سلطه عقل‌سیاسی ایرانی است امکان رهایی مقدور نمی‌باشد. برای رهایی سیاسی ابتدا باید اگاهی کاذب کُردها که همچنان در چارچوب دانش ایرانی می اندیشد را رها و به آگاهی واقعی دست یافت. باید ذهنیت کُردی را از زیر سلطۀ هژمونیک دانش ایرانی و روشنفکران ارگانیک –به معنای مد نظر گرامشی- ایرانی نجات داد. این کار جز با درکی فلسفی از تاریخ و تبارشناسی نظم دولت‌ایرانی امکان‌پذیر نمی‌باشد. که ما سعی در تبارشناسی مفهوم ایران‌زمین و دولت/شاهنشاهی ایرانی و زبان تک‌قومی پارسی داریم. تا ثابت شود که در چارچوب نظم‌ایرانی –شاهنشاهی و ایران‌زمین- و زبان فارسی امکان توافق و دیالوگ وجود ندارد. ایران‌ویج و کُرد: در اینجا می‌خواهیم بفهمیم ایران‌زمین چه معنا و مفهومی داشته است و چرا ماد، کُرد شد؟آیا ارتباطی بین ایران شدن سرزمین ماد و کُرد شدن ماد است؟ مفهوم ایران یا «ایران‌ویچ» معنای که امروزه از آن استبناط می‌کنند ، به معنای سرزمینی متشکل از چندین قوم که جذب هویت مشترک ایرانی شده و ایران را فراتر از قوم تعریف می‌کنند، نداشته است.چون اساساً زمانی که مفهوم «ایران¬ویچ» خلق شده‌است ایرانیها هنوز به سرزمینهایی که امروزه‌ایران نامیده می‌شود کوچ نکرده و با قومیتهای ساکن امروزی فلاتی که بعدها ایران نامیده شد، آشنا نشده بودند. «نباید وازه آریایی یا ایران ویچ را دقیقا به مردم ایرانی و یا مردمی‌که در ایران باستان می زیستند اطلاق کنیم به قول نولدکه، نباید آریانان را اصطلاحی کلی برای توصیف تمامی ایرانی از شرق تا غرب نسبت داد، چون استرابون «آریانا» را در شرق ایران دانسته است» (نیولی ،1381: 185). ایران¬ویچ هیچ¬گاه به معنای ایران کنونی و ملتهای آن نبوده‌است، بلکه مفهومی‌تخیلی، رویایی و یا «مفهومی مذهبی در مزداپرستی»(Gnoli,1993) بوده‌است« ایران ویچ بهشت گمشده‌ای که تمام زیبایهای گذشته زندگی آریایی را در خود منعکس کرده، طبعا زادگاه زرتشت هم تلقی شده‌است(زرین کوب،1368: 32).«ایران¬ویچ» مفهومی مذهبی و مکانی اساطیری در دین مزداپرستی بوده‌است. «ایران-ویچ» همان‌طور که هرتسفلد اشاره کرده است به معنی اگران یعنی سرزمین آتشکده¬ها بوده‌است یعنی جایی که دین مزدایی/زرتشتی حاکم بوده و آتشکده¬ها در آن دایر بودند بنابراین مفهومی مذهبی که هرکجا مذهب مزداپرستی حاکم و آتشکدانها را دایر کرده¬اند، ایران نامیده¬اند.« ایران ویج اسم قطعه خاکی است که نخست ایرانیان در انجا سکونت گزیدند و به تدریج در مهاجرت های خود پیش رفته و سراسر ایران‌زمین(قادری: سراسر زمینی که ایران‌زمین خوانده شد) را گرفتند و تمام سرزمین تصرف شده را با همین نام خواندند به تدریج این سرزمین نخستین جنبه قدسی و مینوی به خود گرفت و در ذهنایرانیان به بهشت روی زمین تبدیل شد» .( پورداوود یسنا ج 1 38 ). ایران ویچ؛ بهشت گمشده آریاییهای مهاجر به فلاتی که امروز ایران نامیده می‌شود، بوده‌است که درهر جا با زور شمشیر تصرف کرده-اند مفهوم آرمانی خود، ایران ویچ، را به آن قالب کرده¬اند. زمانی که پارسها با قدرت هخامنشیان سرزمین ماد کوچک و بزرگ را تصرف کردند و با نابودی آیین میترا، دین زرتشت را حاکم و آتشکده¬ها را دایر کردند، ایران‌زمین نامیده شد. « ایران ویج همان ائیرین واجه در اوستا یعنی سرزمین قوم آریا است. که ناحیه‌ای اساطیری بوده که هربار خواسته‌اند آن را ناحیه‌ای خاص بپندارند ........ اول خوارزم-وندیداد- بعدها ناحیه آذربایجان شد(کریستن سن ،1343: 84) در زمان ساسانیان نیز بابل سامی/عربی قلب ایرانشهر خوانده می‌شد(مسعودی به نقل از رستم وندی 1388: 23). ایران ویچ ابتدا سرزمینی در جنوب روسیه بوده‌است- به قول مهرداد بهار میان رود ولگا بوده‌است- سپس در مهاجرت به ناحیه خوارزم ، ایران ویچ به خوارزم قالب شد چون مسیر ورود آریاییها به‌ایران بوده‌است. مارکوارت و نیبرگ و بنونیست و هنینگ گفته‌اند ایران ویچ، خوارزم است (گیمن ،1378: 11).اکثر سرزمینهای ایران ویچ(ایرنم وئیچه) مانند گوه، مرو،بلخ، نیسایه، هروایوه(هرات) و.....بیرون از مرزهای فعلی ایران در سمت شرق و شمال شرقی قرار گرفته¬اند(گرنت در کرتیس، 1390: 47). نیولی و ویتزل ایران¬ویچ رامرکز افغانستان می دانند(گرنت در کرتیس، همان: 53).بنابراین، «ایران ویچ» نوعی فضای زیستی متغییر بوده‌است که آریاییهای ایرانی در سراسر آن دایم در حال کوچ بوده‌اند(زرین کوب،1368: 32). هر جایی را که تصرف کرده و در آن ساکن شده‌اند ایران ویچ نامیده‌اند. زمانی خوارزم،زمانی آذربایجان و دورانی هم بابل، شاید اگر مسیر مهاجرت ایرانیان، به جایی غیر از سرزمینی که امروزه‌ایران نامیده می‌شود، بود، اکنون ایران‌زمین جای دیگری در روی کرۀ زمین می‌بود. آریا یا ایرانیها، پارسها/پارتها بودند که از شرق به ایران کنونی وارد شدند. اساساً بین پارسها و ساکنان شرقی خویشاوندی هست. «پارسه از قوم اصلی در مشرق(پارت و باکتری..) جدا شده و به بین النهرین رفتند همانندی زبان فارسی با خوارزمی به اثبات رسیده است و.... پارسیان شاخه‌ای از اتحادیه ماساژتها با خوارزمیان بودند که انها به جنوب نرفتند و تفاوت پارس و پارت حاصل تفاوت لهجه س و ت است و هردو نام یک قوم است......»(فرای ،1344: 79). مشرق ایران، زادگاه دین و جایگاه ایرانیان بود(همان،191).پارسها با کیانیان و ایرانیان شرقی از یک نژاد و فرهنگ بودند و پارسها از مسیر شرق به پارس آمدند نه قفقاز:«پارسیان از راه ترکستان نه قفقاز و در واقع طبق فرضیه ه.کیپرت و توماش از کرمان و شرق به فارس کنونی امده‌اند و شباهت فارس با پارت و زبان پارسی با سغدی تایید آن است»(کوک،1383 : 22). بنابراین نه تنها از نظر زبانی بلکه از نظر فرهنگی و اساطیری بسیار به هم نزدیک بودند. در واقع اساطیر کیانی که چیزی جز شاه‌پرستی و مقابله با دشمنان شاه بوده‌است اساطیر مشترک پارسها و پارتها بوده‌است.«حماسه ملی ایرانیان از شمال شرقی ایران از امیختن افسانه‌های کیانیان و پارتیان و سکاها ریشه گرفته است» (همان:318).بنابراین، ایرانشهر(ایران ویچ) مفهومی مذهبی و اساطیری بوده‌است که قبل از ورود به سرزمینی که اکنون ایران نامیده می‌شود بوده‌است هرکجا حاملان این مذهب آریایی با شمشیر تصرف می‌کردند ایران ویج نامیده می‌شد حاملان آن هم قوم پارس-پارت بودند که با غارت گری و کشورگشایی و ساقط کردن هستی سیاسی سایر اقوام بر آنان غلبه و آن‌جا را ایران‌زمین می‌نامیدند.1 با تسلط ‌ایرانیان بر سرزمین مادهای بومی که بعداً ایران، نامیده شد. ماد، کُرد شد. آغاز سلطه‌ایرانیان، پایان آزادگی مادها، پایانی که آغاز کُرد شدن آن‌ها بود. واژه کُرد از کرتاش، به معنای برده، که در کتیبه‌های هخامنشی ،خطاب به کارگران و سنگ تراشان کاخهای شاهنشاهی ، به کار می رفت، ریشه دارد. واژۀ کُرد در زبان پارسی میانه به صورت «کرت»آمده است(ویکی پدیا..)گردوئن بطلیموس، از گرده، معادل کورتش به معنی کارگر است. واژه کورت(کرت)، از همان کورتش عیلامی است(کهلان،1375: 325). گرشویچ به درستی کلمه عیلامی‌کورتش را معادل لفظ ایرانی گرده می داند(گرشویچ به نقل از دیاکونوف ، همان:304)و گرده‌ها، نیروی اصلی کارگری در ایران را تشکیل می دادند که داغشان می‌کردند. چند بار از گردهای سلطنتی نام برده شده‌است که بی شک همان صنفی هستند که در بایگانی استخر به زبان عیلامی‌کورتش نامیده می‌شده و مسلماً برده بودند(همان). کردوخیهای گزنفون نیز همان سامی‌شده «تور»به معنی پهلوان است. که با کورتش به معنی کارگران قوی دست هم معنی است. بطلیموس و گزنفون ، بعد از تسلط ایران بر ماد،قلمفرسایی کرده¬اند. ساگارتیها که هرتسفلد و هینتس، انان را یکی از اجداد اصلی کُردها می دانند به معنی سنگ تراش است.(هرتسفلد در نیکیتین، 1377،49. هینتس، 1386، 55). کتیبه بیستون و منابع یونانی نام عمومی‌ ساگارتی به معنی سنگ¬تراش را بر ساکنین کُردستان جنوبی اطلاق کردند (کهلان، همان:325). موسی خورنی ارگامزان را پسر سنه کریم و پدر اساطیری کُردستان شرقی می داند معنیش استاد ساختمان است (همان:325). داریوش نیز در کتیبه بیستون مادها را به عنوان سنگ تراشان و تزئین کنندگان حرفه‌ای کاخهای خود معرفی می‌کند. واژۀ «کرد»یا «کورت»در کتیبه‌های سومری نیز خطاب به زاگرس نشینان به کار رفته است. اما نه به معنی برده بلکه به معنای آزادگان،چون تمدنهای میان رودان ، هیچ گاه مانند ایرانیان نتوانستند تسلطی دایمی‌بر کُردها بیابند. بنابراین، واژه کرد یا کرت در تمدن میان رودان معنای برده نداشت.تغییر معنای واژه‌ها نسبت به فرهنگ، همیشه بوده‌است. مانند واژه «آدم» که در بابل باستان به معنی «فرد آزاد»، اما در دوران بابل جدید برده را «آدم»می‌گفتند.(دیاکونوف، 1388: 303). بنابراین، با زیر سلطه رفتن مادها توسط پارسها، ماد، کُرد یا همان کورتاش شد. کورتش در کتیبه‌های هخامنشی هم معنی «مانیه»به معنی برده است(همان). مری-پ- به معنی اسیران و زندانیان است و از یاد نبریم که یکی از صنوف کورتش ،«کورتش مری. پ»نامیده می‌شود(همان). بنابراین با هجوم پارسها به این سرزمین که بخش اعظم آن تا ری و اصفهان و...در دست مادها بود و ماد بزرگ نامیده می شد، «ارض‌موعود» تخیلی خود را به نام ایران، به این سرزمین نام و تحمیل کردند. همچنین ورود پارسها به سرزمین ماد بزرگ با مقاومت سخت مادیهای بومی روبه رو شد که در فرهنگ دینی ایرانیان به دیو و اهریمن و اژی‌دهاک ...ملقب گشتند. به همین دلیل پارسها که با قدرت نظامی ‌توانستند مادها را شکست و حاکم شوند به قوم برتر واشرافیت حاکم را تشکیل دادند و مادها به قوم فروتر و برده یا همان کُرد شدند. که صرفاً از هنر آنها در کار ساختمان و معماری و همانطور که دورانت گفته است از زبان و کتابت مادها استفاده کردند. راز تغییر واژه از ماد به کُرد همین است. واژه‌ای است که پارسها به مادها به معنی تحقیر که آنها را برده خود کرده بودند، گذاشتند و سعی در فراموشی خط و فرهنگ و حتی اسم ماد داشتند. «ایران‌زمین» همان سرزمین مادهاست که توسط پارسها و نیزه‌های پارسی تسخیر شد. بنابراین، ایران‌ویچ محدود به قوم پارس و حاکمیت نظامی پارسها بوده‌است که اساس این حاکمیت نظامی در مقابل مادها بوده‌است. ایران-زمینی که به معنای هویت ملی که متشکل از چندین قوم از جمله کُردها باشد صورت متاخری است که بر آن قالب شده‌است. اساساً خصیصه ثابتی به اسم هویت ملی ایرانی وجود نداشته است زیرا فراتر از سیاست و قدرت حکومت واقعیتی جمعی به نام ملت وجود نداشته است(کچوئیان،1386: 242). اگر هم جنبه هویتی و قومی به خود گرفته است صرفا محدود به قوم پارس بوده‌است. بنابراین، ایران مصداق سرزمینیِ قدرت نظامی نیزه‌های پارسی شد و حاکمیت ایرانی همیشه در دست پارسها بوده و پارسها حاملان قومی مفهوم ایران‌زمین بوده‌اند که با شکست نظامی و برده کردن اقوامی مانند ماد و....و تسخیر سرمین و نابودی فرهنگ و مردم آنها، سرزمین های متصرف شده را ایران ویچ نامیدند. مادها که از اوج اقتدار به سنگ تراشان پارسی مبدل شده بودند، با اعلام بی نیازی به آن‌ها، توسط پارسها، در کار سنگ تراشی، مخصوصا بعد از حمله اعراب، به دلایل اعتقادی، که نیازی به هنر ساختمان نداشتند، سر به دیار کوه و صحرا، به چوپانی پرداختند. نام ماد، که از آزاده به برده سنگ‌تراش به معنای کرت-کرد تغییر معنا یافته بود،سپستر به رمه گردآنان و کوچ گران معنی یافت(ایوانف. مکنزی و ایوانف در ویکی پدیا). بعد واژه عامی‌شد که هر رمه‌گردانی از عرب و ایرانی و ترک گرفته را کُرد می نامیدند. اما عام شدن معنی کُرد، خاص بودن کُرد به معنای ملت کُرد را زیر سئوال نمی‌برد. معنای عام کُرد از مفهوم خاص ملت کُرد برساخته شده نه برعکس. بنابراین، مادهای بخت برگشته با تسلط ایرانیان، به کُرد ملقب گشتند«از بخت و کیان خود بگذشتم و پردختم / چون کُرد بماندستم تنها من و این باهو »(رودکی). سرزمین ماد با تسلطه نیزه‌های پارسی ایران‌زمین نامیده شد و برای حفظ تصرفات خویش و جلوگیری از عصیان دوبارۀ مادها نهاد سلسله‌مراتبی امپراتوری را تشکیل دادند که ابزار سلطه قوم پارس بر اقوام مغلوب باشد. بنابراین، ایران‌زمین همان فرمانروای پارسها ‌است به همین دلیل تمامی مورخان و سیاستداران تا قبل از 1933 اسمی از ایران نمیاوردند و همیشه این سرزمین و حاکمیت آن را تحت عنوان پارس می شناختند.«ایران کشوری است که تا دهه‌ی 1930 در غرب پرشا،پرس نامیده می شد»(کاتوزیان،1392: 3) تنها در 1933 آنهم با دستور رسمی رضاشاه به سفارتخانه‌های خارجی، آن‌هم تحت تاثیر پیشنهاد نازیستهای آلمانی، ایران جایگزین پارس گردید(کاتوزیان،همان).

دولت/امپراطوری ایرانی: از هخامنشیان تا پهلویان. امپراتوری پارسی هخامنشیان: با تسلط پارسها بر مادها، سرزمین مادها، ایران‌زمین نامیده شد و مادها، کُرد،یعنی برده شدند. اتفاقاً نهاد شاهنشاهی و دولت‌ایرانی از برای حفظ سلطه پارسها بر سایر اقوام ایجاد شد و نهاد شاهنشاهی همچون مفهوم ایران ویچ نه برابری اقوام بلکه در انحصار سلطه قوم پارس بر سایر اقوام بود. «ازدیاد جمعیت یا کمبود تولیدی مواد غذایی سبب می‌شود که قبایل برای دستیابی به منابع جدید به قبایل یا اقوام دیگر حمله کنند در ادامه این تغییر و تحولات قبیله غالب با اشغال سرزمینها و مردمان جدید، آنها را به زیر کنترل خود در آورد از این پس کنترل به شکل سابق یعنی رهبری یا ریاست قبیله عملی نبود رئیس قبیله غالب به قدرتی دست یافت که برای حفظ آن ناچار بود از نهاد دولت که اهرمی سازمان یافته از سلسله مراتب است استقاده کند شکل مناسبات قومی با روابط خونی به گروه بندیهای طبقاتی یا قشربندی جدید بدل می شد به طوری که افراد اقوام مغلوب جز طبقات تحتانی جامعه در می آمدند دولت جدید که از اعضای قبیله غالب شکل می‌گرفت افراد اقوام مغلوب را به کارهای اجباری و دشوار تا حد بردگی وا می داشت نیروی نظامی دولت جدید نه از افراد قبیله و قوم خودی بلکه از همه قبایل و به صورت حرفه ای یعنی سربازگیری شکل می‌گرفت اگر قوم غالب قادر نبود از افراد قبایل مغلوب استفاده کند آنها را می‌کشت تا سلطه خود را بر سرزیمن های انها تضمین کند یا به انها اجازه می داد در سرزمین های خود بمانند ولی مالیات بپردازند؛ یعنی حفظ جامعه بدون برخورداری از استقلال سیاسی»(Diamond,1997,289-292) .. علت اصلی شورش پارسیان بر ضد مادها و طمع اصلی کوروش برای تصرف ماد؛ ظاهرا این بود که پارسها در عطش ثروت ماد می سوختند(هرودت، مازندرانی، 1387: 99-100. بریان، فروغان،1380، 23). پس از سه سال جنگ و ستیز که کوروش موفق به شکست آستیاگ و مادها گردید کوروش اکباتان را غارت و تمامی ثروتهای آن را به پاسارگاد انتقاد داد(گرشویج، همان،644. دیاکونوف ،1388: 390). بنابراین، در نتیجه برتری نظامی قوم پارس و تارایج مازاد و انباشت ثروتهای ماد و سایر متصرفات، قوم پارس به طبقه برتر و قوم ماد در نتیجه ضعف اقتصادی متحمل شده از سوی پارسها، به طبقه‌ی ضعیفتر و برده مبدل شد چون مادها در کتیبه‌ها هخامنشی(آپادانا) به عنوان خراج گذار معرفی شده‌اند(یونگ ،1385: 90) در حالی که پارسها چون ملت فرمانروا بودند، از مالیات معاف بودند(ایوانف ،1358: 88. کوک،1383: 86). تاراج مازاد انباشت سرمایه اقوام زیر سلطه، قوم برتر نظامی پارس را به طبقۀ برتر و اقوام زیر سلطه را به طبقه فروتر تبدیل کرد. دولت‌ایرانی هم ابزار سلطه قوم/طبقه برتر پارسی بر اقوام زیر سلطه بود. انگلس سه شکل عمده پیدایش دولت را آتنی، یعنی دولت طبقاتی، رومی، یعنی غلبه اشراف بر جامعه و ژرمنی یعنی فتح سرزمین‌ها قالب‌بندی می‌کند. ایران باستان را می‌توان ابتدا شکل ژرمنی و سپس رومی نامید(علمداری 193). یعنی دولت‌ایرانی اساساً بر مبنای الگوی فتح و عطش ثروتهای مادی شکل گرفت و سپس این برتری نظامی/قومی در نتیجه تاراج ثروتهای مادی، به برتری اقتصادی/طبقه‌ای مبدل شد و قوم برتر که انحصار قدرت دولتی را در دست داشت، طبقۀ اشراف و صاحب منصبان نیز شدند. دوره هخامنشیان، دوره فتح یا همان الگوی ژرمنی است«هخامنشی بیشتر به فتوحات نظر داشت تا مانند ساسانی و اشکانی به توسعه فئودالیسم»( ویدن گرن،335). طبقۀ نظامیان پارسی با تصرف سرزمینهای سایر اقوام، زمینهای آنان را نیز تصرف و پادشاه به پاس زحمتهای نظامی آنان، سرزمین سایر ملل را ملک شخصی نظامیان می‌کرد «الوح گلی بابلی پارسیانی را به ما معرفی می‌کنند دارای تیول و املاک زیاد بودند» درنیمه غربی تمام املاک در دست اشرافیت پارسی است اما در شرق معلوم نیست که ایا بومی هستند یا پارسی،التهایم، بیکرمن، یونگ و فرای نظریه دوم را قبول دارند»(کوک،گرشویچ،1387: 335: 2). یعنی املاک و زمینهای تصرف شده سایر اقوام به نخبگان نظامی پارس بخشوده می‌شد و همین قوم برتر را به طبقۀ برتر مبدل می‌کرد. «کوروش در مناطق فتح شد فرمانروایان از خود می‌گذاشت. بنابراین، مانند شاهنشاهان ماد ........ شاه شاهان یا شاهنشاه حقیقی نبوده‌است»(کوک، 1383، 88). دولت یا امپراطوری هخامنشیان در انحصار قوم پارسی بود و کل مناصب مهم و ساتراپها از قوم پارس و خاندان هخامنشی بودند. اقوام مغلوبی چون ماد، هیچ نقشی در فرمانروایی و هیچ مشارکتی در قدرت نداشتند. «پیر بریان» از بزرگترین ایران‌شناسان، به درستی توهم سلطه مشترک ماد/پارس را زیر سئوال می‌برد:«اگر از سلطه ماد-پارس سخن گوییم راه افراط پیموده‌ایم تمامی نویسندگان باستان کوروش را به‌این علت بزرگ می دارند که برتری را از مادها گرفته و به پارسیان منقل کرده است........... اهمیت میراث ماد در تشکیلات اداری کوروش.......... با فاصله باید ارزیابی شود تاثیر عیلامیان در پاسیان به طور قیاس ناپذیری عمیقتر است.......... نام ماد به خشترپاون نشین تغییر یافت و برخلاف پارس مانند هر خشترپاون دیگری بایست خراچ می‌پرداخت و وجود هیچ خشترپاونی که خاستگاهش ماد باشد تایید نشده‌است(بریان، همان،125) و فرماندهان نظامی ماد –که مادها صرفا درمناصب نظامی مورد استفاده پارسی بودند مانند نظامیان درجه سوم امروزی که از کردهای کرمانشاهی و... هستند- ......... می‌بایست با فرماندهان پارسی و..... همکاری می‌کردند»(بریان، همان،126). خشترپاونهای کوروش و کمبوجیه بدون استثناء از خانواده‌های پارسی برخاسته‌اند(همان). شاه محتضر –کمبوجیه بعد از شورش گئوماته مادی- متشخصترینها را بر بالین خود احضارکرد تا...... آن‌ها را وادارد که به مادها اجازه دستیابی به برتری دوباره را ندهند(بریان، همان،126). این آخرین وصیت کمبوجیه ، در بازپس گیری قدرت از مادیها-با قیام گئوماته-به خوبی انحصار قدرت در دست پارسها و به حاشیه راندن مادها را نشان می دهد. اگر سلطه مشترک بود نه مادها دوباره برای احیای قدرت از دست رفته به رهبری گئوماته ، فرورتیش و جیثر تخمه قیام می‌کردند و نه کمبوجیه در از دست رفتن قدرت فغان سر می داد. کمبوجیه اشاره‌ای به احیای سلطه مشترک نکرده است بلکه صراحتا ، به بازپس گیری قدرت پارسیان از مادها اشاره می‌کند. یعنی قبل از قیام گئوماته، قدرت و سلطه در انحصار پارسها به رهبری کوروش و کمبوجیه بوده‌است. «عدم حضور آشکار مادها و اقوام دیگر در مناصب مهم امروزه پذیرفته شده‌است و این نظر که مادها و پارسها متحد، و به قومی واحد تبدیل شدند جای تامل جدی دارد»(کوک،گرشویج، ،1387،232). اسپاتنیس کماندار داریوش اول که مادی متصور شده‌است، دلایل زیادی داریم از خانواده پارسی است(کوک، همان،333). پارسها از لباس مادها استفاده می‌کردند. چون در کتیبه‌ها پارسیان با لباس مادها حک شده‌اند توهم مشارکت مادها در امپراطوری پارسها برساخته شد.«در حالی که به غیر از هارپاگ که به دلیل خدمت به کوروش و خیانت به مادها در هخامنشی ا،ستثناء است همه دیگر ساتراپ های هخامنشی پارسی بودند. پانزده افسر داریوش نیز همگی پارسی و از چهل افسر رده بالا همگی پارس بودند. حکومت هخامنشی به موضوعی خانوادگی تبدیل شده بود که از اقوام نزدیک و فامیل استفاده می‌کردند» (کوک، همان،334). «در امپراطوری جدید ....(پارسی) دولت جدید به لحاظ قومی و اجتماعی گروه برتر جدید حضور داشتند و شخصیتهای برجسته محلی فقط دستیار این گروه بودند. ما این گروه را قوم-طبقه مسلط می نامیم و بیشتری اعضای این قوم-طبقه را نمایندگان خاندآن‌های اشراف پارسی تشکیل می دادند.حتی قضات سلطنتی هم پارسی بودند»(بریان، همان،126-127).ترکیب کارکنان بلند پایه شاهنشاهی به نحو چشمگیری مبین آن است که شاهنشاهی را مجموع خاندان‌های بزرگ اشراف که پیرامون دودمان هخامنشی و سنن فرهنگی قوم پارس جمع بودند اداره می‌کردند(بریان، همان،553 ). با تصرف ماد توسط پارسها/ایرانیها «اکباتان غارت شد؛ مادیها به بردگی گرفته شدند، و برای ان خراج وضع کردند. به تدریح بزرگان ماد در زمان داریوش و خشایار نابود گشتند و حتی ظواهر کاذب و رسمی یگانگی دو پادشاهی ماد و پارس نیز بعد از داریوش اول دیگر مراعات نشد»(دیاکونوف، همان،390). داریوش شاه می‌گوید:«... سپاه پارسی را نگه دار............»،«داریوش شاه شاهنشاه پارس» در این جمله داریوش تمام دولت خود را مبتنی بر سپاه پارسی می داند(یونگ ،1385: 105). در ساختمان دولت خود از پارسها استفاده کرد، که سلطنت ملی/ قبیله‌ای پارسی را محکم کرد. مناصب بزرگ دولتی و درباری همه به قوم پارس می رسید(همان:105- 104). داریوش پایه دولت خود را بر اصل نجبای پارسی و قوم پارس گذاشت(همان:81). هیچ شورشی هم درمقابل داریوش و کوروش توسط پارسها شکل نگرفت چون آنها ازمالیات معاف و مالیات ومنابع سایر اقوام به جیب آنها سرازیر می شد.داریوش«چند بودند اقوامی‌که داریوش شاه بر آنان فرمان می راند»«خواهی دانست نیزه جنگجوری پارسی به دور دست رسیده است.......».(بریان ،1380: 272).«بنابراین، داریوش نه قصد بزرگداشت وحدت سیاسی ایران را داشته، نه تاکید بر وجود حوزه تسلط مشترک پارسی –مادی را. وقتی پارس در فهرستها قید می‌سود همیشه در راس است ............ مرکز شاهنشاهی همان پارس است..»(همان.278). بقیه اقوام صرفا به عنوان بنده و خراجگذار معرفی می‌شوند. «اساساً در کتیبه به جای واژه‌ایران، بیشتر بر روی واژه پارس تاکید دارند برای اینکه اساساً خود را در مقابل مادها تعریف می‌کرده‌اند»(ویسهوفر ،1377، 13). «داریوش شاه می‌گوید: این شهریاری که گئوماتا مغ از کمبوجیه گرفته بود این شهریاری از مدتها پیش از آن خاندان ما بود»(DB,1,43-48).«هر کسی که به من وفادار بود او را پاداش دادم و هر کسی که خیانت کرد او را سخت مجازات نمودم»«کسی که می‌کوشید به خاندان من نیکی کند پاداش دادم و کسی را که زیان رسانید من تنبیه کردم»(67- DB,4,61). در کتیبه بیستون داریوش اشاره می‌کند« هم اکنون من در پارس شاهم: این جمله نشان دهنده ان است که نه شاهنشاهی جهانی بلکه پارس مسئله اصلی بوده است(هینتس،1386 :39). طبق گفته خود داریوش ، نه سلطه مشترک ماد و پارس معنی داشته و نه وحدت سیاسی ایران‌زمین چند ملیتی، بلکه حق حاکمیت مطلق نه تنها محدود به پارسها بوده، و سایر اقوام مانند گئوماتا و فرورتیش مادی در صورت مشارکت غاصب و اهریمن محسوب می‌شدند بلکه در پارسها نیز محدود به خاندان هخامنشیان است. امپراتوری ایران‌زمین متکی بر قوم پارس و طبقه اشرافی شاهی بوده‌است و اجازه مشارکت سایر اقوام و مردمان را نداده است. هرودت می نویسد : فضیلت اقوام از نظر پارسیان بسته به دوری مکانی بود........ چون خود را از همه بهتر و مرکز می دانستند...... آنان که از آن دورتر بودند بدتر بودند....(هرودت به نقل از بریان، همان:278 ).«هخامنشیان و داریوش و... برخلاف یونانیان و... که جهان را به قاره‌ها....تقسیم می‌کردند کلیت امپراطوری را نه بر مبنای جغرافیایی، بلکه قومی رده بندی می‌کردند. پارس در مرکز جهان بود .... با تاکید بر تمایز هخامنشیان از دیگران و ابداع داستان های خواب آستیاگ به تقدس بخشی به حکومت خود پرداختند»(مقدمه صادقی بر کتاب قیام گئوماته، ویسهوفر،1389: 14-15). پارس گرایی در نبشته‌های داریوش به خوبی مشهود است ایا در کوروش نیز،با توجه به مصلحت اندیشی وی ،می‌توان رگه‌های پارس‌گرایی وی را تشخیص داد؟ پاسارگاد کاخ اصلی هخامنشی در فارس، نام آن از پارس، برگرفته از نام قبیله ای کوروش است. پاسارگاد به لحاظ شخصی و سیاسی برای او-کوروش-مهم بود حتی پس از ساختن تخت جمشید،پاسارگاد به صورت یک معیار مهم برای مشروعیت حکومت و نیز یک مرکز تشریفاتی برای تاج‌گذاری‌ها، باقی ماند.(گارثویت،همان،101). اما این همه اهمیت پاسارگاد، که حتی شاهان بعدی هخامنشی، با وجود کاخهای بزرگتر و با ابهت تری چون تخت جمشید و شوش و بابل و...،همچنان در ان تاج گذاری می‌کردند، ناشی از چه چیزی بود؟ استرابون می گوید: کوروش برای پاسارگاد ارج فراوان قائل بود به سبب ان بود که در همین مکان به اخرین نبردی دست زده بود که ایشتوویگو(آستیاگ) ماد در ان شکست خوده بود.............و امپراطوری اسیا را در دست او قرار داد و برای انکه خاطره این رویداد زنده بماند کوروش کاخ پاسارگاد را بنیان نهاد( کتاب 15 فصل 3 بند 8.به نقل از بریان،همان،132). بنابراین، پاسارگاد پایتخت و نماد شاهنشاهی هخامنشی، به افتخار پیروزی بر مادها، و مهمتر اینکه، ریشه در واژه پارس، به معنی تاکید بر اصل و نصب عشیره ای/قومی پارس است.که به خاستگاه عشیره ای(قومی، قادری)و گذشته هخامنشی کوروش مشروعیت می بخشد(گارثویت،همان،101). کتیبۀ بیستون نیز توسط داریوش به افتخار پیروزی بر مادها، در سرزمین مادها حکاکی شد که حامل خاطره پیروزی پارس بر ماد باشد. بنابراین، امپراتوری ایرانیان، نه کشوری چند فرهنگی و یا کثیر الملله، بلکه از دوره داریوش تا رضاشاه، مبتنی بر قوم گرایی پارسی و دولتی تک-قومیتی بوده‌است. لاجرم در طول تاریخ خود همیشه استبدادی بوده است(کاتوزیان، 1379: 7). چون لازمه حفظ سلطه و سرکوب اقوام دیگر، استبداد بوده است. سایر ملل به عنوان بنده و قومهای مطیع نام برده شده‌است. داریوش نبشته‌های کتیبه را بعد از سرکوبی گئوماته و قیام های ملی مادها، فرورتیش وچیثر تختمه نگاشته است؛ وقتی بر نیزه‌های پارسی و حق دودمان هخامنشی تاکید می‌کند، خطابش به مادها، که آن‌ها را شایسته بندگی دانسته نه همترازی در قدرت. در دوران هخامنشی از وحدت سیاسی ایران، که با واژه‌ایران نمادین شود، اثری نیست(همان:277) و داریوش واژه آریا را در معنای محدود زبان فارسی به کار برده است به معنی اشراف و اصیل زاده که خطاب به پارسیان و خاندان سلطنتی دارد(بریان، همان:287). مادها در کتیبه‌ها هخامنشی(آپادانا) به عنوان خراج گذار معرفی شده‌اند(یونگ ،1385: 90) در حالی که پارسها چون ملت فرمانروا بودند، از مالیات معاف بودند(ایوانف، ،1358: 88). سرکوبگری داریوش به دلیل پیمانش با نجبای پارسی بود(کوک، ،1383: 144) هدف کل سنگنبشه‌های داریوش بازآوردن قدرت شاهی به خاندان هخامنشی و قوم پارسی و پاس داشتن تخمه و اموال پارسیان است (شهبازی،1350: 22).

ناسیونالیسم ایرانی و تکوین دولت مدرن. «سرشت انفرادی ایرانی و نبودن یگانگی و اتحاد در ایران ......در سراسر تاریخ ایران دیده می‌شود و شاید توفیق نیافتن رضاشاه........در مقابله با روحیه جدایی طلبی که درمیان ایرانیان همچنان زنده است را به آن نسبت داد»(فرای، 1343: 21-22). به همین دلیل چه در دوره شورش داریوش و چه در دوره شورشهای بعد از مشروطه، که زنگ خطر فروپاشی دولت‌ایرانی به صدا در آمد همه پارسها به حمایت از دولت متمرکز ومستبد روی اورده وخواهان سرکوب جنبشهای سایر اقوام شدند.چرخۀ شورش(قومیتهای بی دولت مانند کرد)/سرکوب (فارس) تقدیر ایران‌زمین است. « از دوره مشرطه تا تثبیت رضاشاه همان الگوی سنتی تغییرات تاریخی در ایران، یعنی چرخه حکومت استبدادی- شورش و هرج و مرج- حکومت استبدادی، مطابقت می کند هرچند به صورت کاملا تازه‌ای که نتیجه برخورد تجربه سنتی کشور بااروپای متجدد است(کاتوزیان،1380: 15). در دوره مدرن نیز در مقابل جنبشهای اقوامی مانند ترک و کرد و عرب(سمکو، خزعلو... ) بود که دولت مدرن شکل گرفت. تشکیل هر دو دولت شاهنشاهی پدر و پسر بر اساس سرکوب قیام ملی کُردها ،سمکو و قاضی محمد بود. البته به‌این معنی نیست که عامل اصلی شکل‌گیری دولت مدرن در ایران،کُردها یا مبارزه علیه کُردهامی‌باشد. قطعا مجموعه عوامل ملی و بین المللی در این امر دخیل بوده است. اما یکی از اصلی ترین عوامل در تشکیل و تکوین بعدی نظام پهلویها، مساله کرد و سرکوب کُردها بوده است. همان‌طور که قیام فره ورتیش تنها قیام بر علیه داریوش نبود اما طبق گفته خود داریوش در بیستون مهمترین آن‌ها بود، و اساسا تثبیت امپراتوری هخامشنیان با سرکوب جنبش مادی فره ورتیش ممکن شد. در زمان پهلویها هم، قیام کُردها تنها قیام نبود و قیامهای دیگری از جمله شیخ خزعل و کلنکل پسیان و ... بود اما بدون شک مهمترین عامل در تکوین پهلویها و دولت مدرن، قیامهای کردی بود.چون اساساً دولت مدرن در ایران در برابر و به خاطر سرکوب جنبشهای قومی/قبیله‌ای تکوین یافت. دولت مدرن دولتی تک-قومیتی پارسی برای حفظ سلطه خود بر سایر اقوام بود. رضاخان- به قول کاتم- رسالت اصلی خود را سرکوب سمکو می دانست و بعد از سرکوب سمکو و جمهوری مهاباد در تمامی ایران جشن و پایکوبی بر پا شد. همان‌طور که داریوش، بعد از سرکوبی جنبشهای کُردی فره‌ورتیش و چیثرتخمه، در تمامی امپراتوری جشن برپا کرد وجسد فره‌ورتیش را در تمامی امپراتوری به نشانی پیروزی گرداند. بعد از سرکوب فره‌ورتیش و سمکو، امپراتوری/دولت ایرانی تثبیت شد و راز خشونت آن در پسِ پردۀ حاکمیت حقیقت عقل‌ایرانی فاش نشد. بار دیگر مسئلۀ کُرد حل نشد، لولۀ تفنگ جای جوهر قلم را گرفت و جوهر قلم تنها لکه خون تفنگ را پوشاند. تکوین دولت مدرن نه نتیجه یک کودتای نظامی، بلکه حمایت روشنفکران و قوم فارس از آن برای حفظ سلطه پارسها بر سایر اقوام با شعار وحدت‌ملی بود. رضاخان معتقد به برتری قوم اریایی و طرفدار ایدئولوژی پان‌فارسیسم که بعد از جنگ اول در میان روشنفکران متجدد ریشه دوانیده بود(کاتوزیان، افشار،1383: 363). «ناسیونالیسم رضاشاه بامردم محلی، گویی با سرزمین اشغال شده ای برخورد می‌کردند تبعیض علیه استانهای غیرفارسی زبان وجود داشت. تمامی فرمانداران و استانداران و....از فارسی زبان انتخاب می شدند......انگار برخورد سفیدپوستان با سرخ‌پوستان بود که مختص رضاشاه نبود. او مجری بینش نخبگان ناسیوونالیست تجدد خواه شد که به ان گرویده بود»(همان: 435-436). همین نویسنده درجای دیگری به درستی می‌نویسد:« سیاستهای همه فارسی خواهانه حکومت، موجودیت جوامع عرب‌زبان جنوب انکار شد. طبع و نشر به ترکی قدغن شد. زبان کردی را رسماً لهجه‌ای از زبان فارسی و انتشار آن ممنوع شد. فرماندهان و مدیران وفرمانداران از فارسی زبانان بودند حتی رده‌های پایین‌تر را از تهران می فرستادند و با مردم محلی چنان رفتار می کردند که گویی سرزمین اشغال شده ای را اداره می‌کنند. تبعیض فراگیری علیه همه استانها به سود تهران و علیه کلیه استانهای غیر فارسی زبان به نفع فارسی زبانها وجود داشت»(کاتوزیان، 1379: 436).نازیسم و المان نازی الگوی ملت گرایی رسمی حکومت رضاشاه شد(کاتوزیان،1380: 236).

حامیان و تئوریسنهای دولت مدرن رضاشاه پارس‌گرایان با ایدئولوژی باستان‌گرایی بودند و جز با سرکوب قدرت نظامی و تسخیر سرزمینهای سایر اقوام تکوین نیافت که بلافاصله بعد از از دست رفتن قدرت نظامی رضاشاه، سایر اقوام دوباره دست به شورش بر علیه سلطه پارسها زدند. بنابراین، دولت/امپراتوری ایرانی از بدو تکوین خویش تا دولت مدرن دولتی تک قومیتی بر اساس تاراج و تسخیر سایر اقوام بوده‌است و دولت‌ایرانی همیشه حافظ منافع قوم/طبقۀ برتر پارسی بوده‌است. دولت مدرن هم در این زمینه جز ظاهر فریبنده ایدئولوگ آن همان ساختار دولت تک-قومیتی پارسی را دارد. این از حمایت روشنفکران و مرکزنشینان از دولت مطلقه رضاشاه و سرکوب جنبشهای قومی، ‌توسط رضاشاه به خوبی مشهود است. خیلی قبل از به قدرت رسیدن رضاشاه مجله «کاوه» در آلمان و بعدا «ایرانشهر» و «فرنگستان» از استبداد‌منور و مردقوی برای حفظ وحدت‌ملی و تحمیل زبان پارسی و سرکوب جنبشهای قومی سخن می‌راندند. «هدف مجلات ایرانشهر و فرنگستان حمایت از سردار سپه و سیاستهای او بود»(آصف، 1384: 150). تقی‌زاده در مجله کاوه از تمرکز قدرت و استبداد منور دفاع کرده بود(کاوه،ش6، س1 :7). مجلۀ ایرانشهر می نویسد: انقلاب از بالا توسط رهبری یک فرد مقتدر و روشن فکر بهتر است وجود یک پطر کبیر بهتر از مجالس معنوی و کمیته و..است»(در آصف، همان:190). پارسها به هر اسمی، استبداد منور یا دموکرات و چپ، یک هدف داشتند تشکیل دولت تک-قومیتی پارس و سلطه بر سایر قومیتها. «پس از انقلاب روسیه و شکست مشروطه....هجده تن از زعمای حزب دموکرات به پیشنهاد محمد تقی بهار تصمیم به ایجاد حزبی ملی گرفتند، تا بدنۀ اصلی دولت فاضل قدرتمند را تشکیل دهند....(همان:145). دولتی منظور بود نظیر دولتی که به دست اتاتورک ها و بعدها در المان به دست نازی ها به وجود امد(بهار،1371: 27). رهبری حزب کمونیست با ستایش از رضاشاه، هرگونه حرکت استقلال طلبانه را توطئه‌ی انگلیس ارزیابی می‍کرد. کودتای رضاخان (برانداختن قاجار) را چون "سقوط حکومت بورژوازی و چون مبداء جدیدی در تاریخ معاصر ایران" و سیاست رضاخان را یک سیاست ملی ارزیابی می‍کردند. روزنامه‌ی "نصیحت" رضاخان را در برگشت از کارزار خزعل با قصیده‌ی"من رضا و تو رضا و ملت ایران رضا" مورد استقبال قرار داد(http://www.iran-archive.com به نقل از امین آوه). بنابراین، زیرساخت همه این فریب‌کاریها، فارس‌محوری است. حال به اسم حزب دموکرات باشد یا ارادۀ آهنین و یا حزب توده و چپ و یا مذهب و اسلام سیاسی یا ایران پلورال. «رضاشاه ناسیونالیستی فارس‌محور بود....رضاخان از ایدئولوزی آریایی و فارس‌محوری که در میان ایرانیان متجدد نفوذ پیدا کرده بود الهام می‌گرفت این ایدئولوزی را روشنفکران جوان به او اموختند... تجدد، تمرکز و سکولاریسم را نخبگان ناسیونالیست فارس‌محور پایه گذاشته‌بودند(کاتوزیان،1392: 222). دال مرکزی گفتمان ناسیونالیسم مشروطه که دموکراسی و آزادی بود، به وحدت‌ملی در گفتمان ناسیونالیسم بعد از مشروطه مبدل شد. دلیل اینکه روشنفکران ایرانی/پارسی، از آزادی و مشروطه و پلورالیسم در مشروطه دفاع می‌کردند این بود که با خودآگاهی که قوم پارس یافته بود، حاکمیت قاجارهای ترکی را دیگر نمی‌توانستند بپذیرنذ(تضاد دولت و ملت) به همین دلیل با شعارهای ضد استبدادی و آزادی و مشروطه، حاکمیت ترکی قاجارها را برکنار و بر کرسی قدرت مجلس نشستند. اما با مجلس، توان حفظ سلطه بر سایر اقوام(وحدت‌ملی) را نداشتند، زمینه ظهور رضاخان و استبداد وی را فراهم کردند. در حالی پارسها که با شعار مبارزه با استبداد به جنگ قاجارهای ترک رفتند. مشکل دیگر استبداد نبود، چون حاکمیت فارسی شده بود بلکه مشکل در جامعه غیر فارسی بود. بنابراین، به جای مبارزه با قدرت دولتی غیر فارسی با تکیه بر مردم، به مبارزه با مردم غیر فارس با تکیه بر دولت پارس‌گرا پرداختند و استبداد حاکمیت مستبدانۀ پارسی رضاشاه، نه تنها امر مذمومی نیست بلکه مطلوب و برای سرکوب دیگر اقوام لازم بود. در این گفتمان مشکل اصلی جامعه ایران را پراکندگی قومی، زبانی و فرهنگی می دانستند که قبل از اقدامات رضاشاه از گسترش و تحمیل زبان و فرهنگ پارسی در میان سایر اقوام تحت عنوان شعار وحدت‌ملی حمایت می‌کردند. رضاشاه و حامیان قومی وی تنها چیزی که از مدرنیته دریافت کردند دولت مطلقه و متمرکز بود. دولت مطلقه پارسی نماد مدرنیته و پیشرفت تاریخ و تمدن شد و اقوام بی دولت مانند کُردها نماد سنت و خرافات و عقب‌ماندگی که همانند بومیان سرخ‌پوست امریکای شمالی یا استرالیایی با حالت تحقیر بومیان اصیل خطاب می شدند یعنی هنوز وارد قافله تمدن که پارسها آن را با دولت قیاس می‌گرفتند نشده‌اند. بنابراین، در این گفتمان، مفهوم »بوم‌ اصیل» خطاب به کُردها، تفاوتی با «ترک‌کوهی» از طرف اتاتورک ندارد. بنابراین، دولت مدرن در ایران نیز دولت/استبدادی تک قومیتی برای حفظ منافع پارسی و زبان و فرهنگ آن در مقابل سرکوب جنبشهای قومی‌تشکیل شد. هویت ملی و ناسیونالیسم ایرانی هدفش دادان پایه ایدوئولوژیک به دولت بود(آشوری،171). با تشکیل دولت مدرن پارسی رضاشاه، با گسترش و آموزش اجباری زبان پارسی، زبانهای سایر اقوام در معرض نابودی قرار گرفت. تعداد فارسی زبانان بر غیر فارسی زبانان ازدیاد یافت. (ابرهامیان، 1383: 177) مراکز مهم تجاری سایر اقوام مانند تبریز و کرمانشاه و...از رونق افتاده و تهران مرکز عمده تجاری و اقتصادی شد. اقوام از نیروی نظامی محروم و دولت پارس گرای مرکز انحصار خشونت و نیروی نظامی را در اختیار خویش گرفت یعنی همان ساختار سنتی تداوم یافت و دولت تک قومیتی پارس نه تنها به تثبیت و گسترش اجباری فرهنگ و زبان خویش پرداخت بلکه به تاراج انباشت سرمایه سایر اقوام پرداخت و مراکز فارس نشین را به مراکز عمده تجاری و اقتصادی مبدل کرد. غلات کُردستان و اذربایجان، منابع زیرزمینی مثل نفت و گاز عربستان(خوزستان) و ....را غارت و روانه مراکز پارس نشین می‌کرد.همان غارت و تاراج اموال و سرمایه سایر اقوام به شکل مدرن‌تر در قالب قانون و بوروکراسی تداوم یافت. کل حقوق و قانون ایرانی نهادینه شدن غارت و خشونت پارس بر سایر اقوام است. انقلاب اسلامی همانند انقلاب مشروطه تجلی ناسیونالیست ایرانی بود. در انقلاب مشروطه دو گروه مذهبی روحانیون و ملیون، یکی با شعار اسلام، دیگری با شعار دموکراسی بر علیه دسپوتیسم قاجار برخواستند. اما با از بین رفتن دشمن مشترک، سازش بین آن‌ها به دشمنی تبدیل شد. دورۀ پهلویها دوارن حاکمیت ملی‌گرها و طرد مذهبی‌ها بود که در مقابل طرد در انقلاب اسلامی 57 دست به شورش و عصیان بر ضد ملی‌گرایی پهلوی زدند. دلیل این انقلاب عارضه‌ای بود که در ساختار عقل‌سیاسی ایرانی روی داده بود. اساس عقل‌سیاسی ایران مبتنی بر اتحاد دین و دولت بود. زرتشت دین قومی و دولتی شاهنشاهی ایران باستان نه تنها مشروعیت بخش آن بود، بلکه محرک و زمینه‌ساز تشکیل امپراطوری هخامنشیان شد. اگر کوروش حاکمیت مادها را ساقط و داریوش عصیان دوباره مادها به رهبری گئوماته و فره‌ورتیش را با قدرت نظامی مغلوب کردند دین زرتشت به سرکوب و کشتار مادیها مشروعیت می‌بخشید و با نیک و حقیقت خواندن نظام هخامنشیان، مادها را نماد اژی‌دهاک، اهریمن، دیو و دروغ می‌دانست. اتحاد دین و قدرت در دورۀ میانه با نظامهای عباسیان و طاهریان و....در قالب اسلام بازتولید شد. طوری که پطروشفسکی نظام عباسیان را ناشی از اتحاد الهیات اهل‌سنت و فئودالیسم ایرانی می‌داند. ساختار سیاسی ساسانیان در قالب عباسیان، مالیات گیری ایران باستان در قالب خراج و جزیه بازتولید، و روحانیون جای مغان را در مشروعیت بخشی به قدرت پُر کردند. فره ایزدی شاهان به ظل السلطان تبدیل شد. در دورۀ صفویان دوباره اتحاد دین و دولت‌ایرانی این‌بار نه با اسلام سنی بلکه با اسلام شیعی و عرفان ایرانی احیا شد. ادعا می‌کنند که صفویان با شمشیر دین اهل سنت مردم ایران را به شیعه تغییر دادند این ادعا درست است و نمی توان منکر خشونتهای صفویان در تغییر مذهب ایرانیان شد اما چرا بعد از صفویان هیچ گرایشی به اهل‌سنت در میان ایرانیان شیعه شده یافت نشد. اگر صرفاً با اجبار بود می‌بایست بعد از رفع اجبار(نابودی صفویان)دوباره مردم به دین پیشین خود که در مخیلۀ آنان بود، باز می‌گشتند، اما این‌کار را نکردند، چرا؟ جدا از گسترش عرفان و تصوف که پیوندی نزدیکی با شیعه در تداوم فیض نبوت در قالب ولایت و قطب و امام دارد و اکثر عرفای بزرگ اسلامی ایرانی بودند، دلیل دیگر آن سیاسی و هویتی بود. پیوند ایرانیان با اسلام سنی، همچنان آنان را در خطر سلطه و هژمونی فرهنگی اسلام عربی و اسلام سنی عثمانی قرار می‌داد. برای ایرانیان عصبیت قومی از همه چیز مهمتر است و دین همیشه ابزاری برای حفظ عصبیت قومی و سلطه قومی بر دیگران یا رهایی قومی از سلطۀ دیگران بود. اگر دین زرتشت هم محرک و هم ابزار سلطه قومی بر اقوامی چون مادها بود، مذهب شیعه صفویان ابزاری برای رهایی از سلطۀ اقوامی چون ترک و عرب بود. به همین دلیل با جان و دل تغییر مذهب از سنی به شیعه را به دلایل سیاسی و احیا امپراطوری ایرانی پذیرفتند و روحانیون شیعه مشروعیت بخش قدرت نظامی صفویان شدند. ملی‌گرایی پهلوی با سیاستهای ضد دینی، گسستی در عقل ایرانی ایجاد کرد. این گسست به گسست و شکاف میان بخشهای مختلف جامعه و دولت منجر شد که انقلاب اسلامی پاسخی به آن بود. چون قومیت ایرانی/پارسی همیشه با مذهب عجین بوده است. ملی‌گرای مدرن ایرانی اولین‌بار با جنبش تنباکو به رهبری علمایی چون حسن شیرازی به ظهور رسید. قوم‌گرایی پارسها هم در دوران باستان با رهبری دینی مزدیسنا و مبارزه با دیو اهریمن توسط زرتشیت آغاز گشت. همان‌طور که گفتیم ایران‌زمین مفهومی مذهبی در دین مزدیسنا بود که پارسها حاملان آن مفهوم به دنبال بهشت گمشدۀ خویش و تاراج سرمایه و سرزمین دیگران به سرزمین مادها، که بعدآ ایران نامیده شد، یورش آوردند بعد با عصبیت قبیله‌ای/قومی به قدرت سیاسی دست یافتند. یعنی دین زرتشت محرک و مقدمۀ قدرت سیاسی ایرانیان، و بعد از تصرف قدرت به توجیه و مشروعیت بخش آن تبدیل شد. ملی‌گرای مدرن ایرانیان نیز با مذهب و رهبری روحانیون(شیرازی، طباطبایی و بهبانی و..) آغاز شد. بعد از گسست و عارضه‌ای که با نظام پهلوی، به دلیل تقلید از غرب و اتاتورک و بی توجه به سنت ایرانی،ر پیش آمد، مذهب شیعه که جایگزین زرتشت –اساساً هرمس‌گرایی زرتشتی/ایرانی در قالب بخشیدن شیعه نقش مهمی داشت- یا بازتولید همان آیین زرتشت بود، محرک و انگیزش دست یافتن به قدرت سیاسی را ایجاد کرد و بعد از تسخیر قدرت خود به ابزار و مشروعیت بخش آن تبدیل شد. بنابراین دولتهای مستبد ایرانی نه نتیجه دیکتاتوری و روانشناسی یک شخص یا دلیل طبیعی(تئوری کم آبی و...) داشته باشد بلکه خواست سیاسی قوم پارس و اصحاب دانش آنان(مغ، روحانی یا روشنفکر) عامل اصلی شکل گیری و تداوم سیستم استبدادی دولت تک-قومیتی ایرانی بوده‌است. «بنیانگذارن دولت پهلوی تنها رضاخان و مشتی افسر ارتش یا دولت انگلیس نبودند..احساسات ملی و تجدد طلبی...در میان روشنفکران، نوگریان و....به سرعت گسترش یافته بود(کاتوزیان،1380: 335). چون جز با قدرت و نیروی نظامی قادر به حفظ سلطه قومی خود بر سایر اقوام نیستند. بنابراین، آنچه تحت عنوان فرهنگ و هویت ایرانی از آن نام می برند چیزی جز ابزار هژمونیک سلطه قومی و استبداد نظامی آن نیست. فرهنگ‌ایرانی همان سیاست سلطه ایرانی است. قدرت پارسها صرفاً در خشونت نیروی نظامی و ارتش نیست بلکه بخش اصلی آن در فرهنگ و دانش تولید شدۀ روشنفکران ارگانیک است که با مفاهیمی چون وحدت در کثرت، کنفدراسیون قبایل، ناسیونالیسم مدنی و دولت ملی فراقومی، وحدت ملی و.. سلطۀ قومی و دولت تک-قومیتی پارس را توجیه و مشروعیت می بخشند. متاسفانه مفاهیم و ابزارهای ایدئولوژیک کُردها - مانند فئودالیسم، خودمختاری برای کردستان و دموکراسی برای ایران و.... - نه تنها توان مقابله با سلطۀ هژمونیک ایرانیها را ندارد بلکه در چارچوب آن و بازتولید همان مفاهیم ایرانی است. بنابراین، شکاف و تضاد اصلی جامعه ایرانی نه تضاد دولت با ملت، یا وحدت‌در‌کثرت، یا دولت با قبیله، یا تضاد طبقاتی، بلکه تضاد ما بین دولت-امپراتوری تک-قومیتی پارس بر سایر اقوام بی دولت است. اصل بر سلطه دولت تک-قومی پارس بر سایر اقوام از جمله کُردها است. برتری قومی‌که منجر به تاراج مازاد ثروتها و منابع سایر اقوام بی دولت از جمله کُردها، و انتقال آن به قوم برتر یعنی پارسها می‌گردد، باعث تبدیل برتری قومی پارس به برتری طبقاتی می‌گردد. تضاد قومی به تضاد طبقاتی مبدل می‌شود. برتری طبقاتی/افتصادی بسیاری از پارسها را از کار یدی فارغ گردانیده و به کار فکری و تولید فکر و دین ایدئولوژیک برای توجیه قدرت پارس روی آوردند. بنابراین برای توجیه غصب خویش به ایدئولوژی برای مشروع جلوه دادن آن نیاز داشتند. «توجیه مشروعیت هم برای داریوش هم برای کوروش ضرورت داشت زیرا که هر دوی آن‌ها غاصب بودند و از راه پیروزی نظامی‌به پادشاهی رسیده بودند کوروش ارباب مادی خود را سرنگون ساخت وداریوش گئوماتا را»(گارثویت، همان:122). چون با صرف خشونت و نیزه می‌توان قدرتی را سرنگون کرد اما نمی‌توان برای همیشه آنها را به بردگی گرفت. امپراتوری تک- قومیتی پارسها هم برای حفظ قدرت خویش به ایدئولوژی و توجیه قدرت خویش نیاز داشتند لاجرم در قالب گفتمان زمانه هر بار به دانش و ایدئولوژی خاصی برای مشروعیت دادن به خود پناه برده‌اند. اصل توجیه قدرت است و ساختار عقل‌سیاسی ایرانی همیشه هدفش توجیه قدرت بوده‌است نه تولید دانش و معرفت. در دوره باستان با اسطوره‌های آریایی و تفسیر اسطوره‌ای از دین زرتشت به توجیه اقدامات و غصب خویش و نکوهش و طرد دیگری می‌پرداختند. تمامی قدرت طلبی و تاراج و غصب خویش را نماد نیکی و دستور اهورامزدا و رونق کشاورزی توجیه و عصیانها و اعتراضات سایر اقوام را نسبت به غصب و تاراج ثروتها و سرزمینهای خودی را نماد شر و اهریمن و اژدها و ضدیت با تمدن توصیف و در دالان تاریخ روانه آینده کردند. در دوره میانه اسلامی خود را نماد اسلام و خیر و ضل السلطان و معارضان را نماد شر و شیطان و قرمطی و کافر و.... در دوره معاصر با تشکیل دولت مدرن با ایدئولوژیهای ناسیونالیسم دولتی و اسلام سیاسی مخالفان امپراتوری و دولت تک قومیتی پارس را به نام تجزیه طلبی و خرافات قومی و عامل امپریالیسم و قبیله‌گرایی طرد و نفی می‌کنند.


زبان پارسی زبان گفتگو یا زبان سلطه؟ آغاز زبان ایرانی به شکل مکتوبش کتیبه بیستون است(Kent,1953, 43). داریوش بعد از کشتن گئوماته مادی و شکست جنبشهای مردمی مادی در کتیبه بستون افتخارات جنگی خود را با زبان ایلامی و بابلی/اکدی ثبت کرد. بعد- به قول والتر هینتس- به فکر افتاد افتخارات پارسی چرا نباید به زبان پارسی باشد. داریوش بعد از نگارش کتیبه به دو زبان عیلامی و اکدی،«ننگین از اینکه چرا خود خطی ندارند...به منشیان ایلامی و آرامی خود فرمان داد تا خطی ایرانی اختراع کنند....منشیان از میان عناصر همه خطهای میخی،عمودی و افقی نشانه‌های برگرفتند و با خط الفبایی آرامی درهم آمیختند...یعنی زبان پارسی آمیخته‌ای از دو خط بود و یک شبه بوجود آمد بدون اینکه تکامل طبیعی داشته باشد...»(هینتس،1386: 40-41). نوشته های سه متن در جزییات فرق دارد.....مثلا عدم حمایت از داریوش به جز گارد پارسی، که در دو متن ایلام و اکد امده در متن پارسی حذف می شود(همان: 42). خط فارسی باستان فقط در سینه صخره ها و ستون کاخها دوام اورد حتی به ندرت بر روی لوح‌ گلی و مهرهای سنگی نوشته می شد(همان: 44-45). دو لوح گلی ایلامی در تخت جمشید نشان می دهد که 16 نفر از کودکان نجبا چگونه با زور با هزینه و پاداش زیاد به یادگیری پارسی باستان مجبور شده اند تا این خط فراموش نشود(همان: 45-47). با همین هزینه‌های و قدرت نظامی و اداری زبان فارسی به سایر قومیتها تحمیل شد. زبان فارسی باستان – به قول پطروشفسکی- از زبان آرامی-عیلامی و زبان فارسی میانه از زبان عربی برساخته شد. آنطور که هینتس می‌گوید این زبان پارسی یک شبه بوجود آمد که حافظ و حامل خاطره شکست مادها و پیروزی پارس بر ماد شود. این زبان فرایند طبیعی و تکامل طبیعی نداشته است یک شبه به دستور قدرت و صرفا برای حفظ خاطره شکست مادها بوجود امد. داریوش قبلا با خشونت تمام قیامهای مادها از جمله فره ورتیش و چیثرتخمه و گئوماته را نابود کرده بود و فلسفه نگاشتن کتیبه بیستون هم حفظ خاطره پارس بر ماد بود اکنون سعی داشت این پیروزی بر مادها/کردها را در حاکمیت حقیقت ماندگار و به خورد تاریخ بدهد. زبانی که کلا سیصد تا چهارصد کلمه بیشتر نبود و محدود به مدح شاهان و توصیف پیروزیهای شاهان پارسی بر مردم ماد/کرد بود. بنابراین، در ذات و ماهیت این زبان، خاطره سلطه و برتری پارس بر کرد/ماد نهفته است. فلسفه وجودی زبان پارسی، حفظ خاطره شکست کردها/مادها بود. آیا انطور که روشنفکران ایرانی می گویند زبان فارسی می تواند زبان همه اقوام به اصطلاح ایرانی باشد. زبان فارسی هم، یک شبه به دستور داریوش، همانند دولت/امپراتوری و مفهوم ایران، برای حفظ خاطره پیروزی پارس بر ماد برساخته شد. زبان پارسی صرفا در کتیبه ها وجود داشت زبان اداری ارامی یا عیلامی بود. بنابراین برخلاف دیدگاه روشنفکران ایرانی، در چارچوب زبان فارسی نمی توان به توافق قومی دست یافت. بنابراین، سرزمین و دولت و زبان و فرهنگ(زرتشت)ایرانی در اصل و اساس در تقابل با هویت مادی/کردی تکوین یافته است. فرهنگ و زبان ایرانی همان سیاست و سلطه ایرانی است.سرزمین ما را تسخیر و اسمش را ایران گذاشتند. دین ما میترا را نابود و دین خود، زرتشت را تحمیل کردند. زبان ما را نابود و زبان پارسی را به افتخار پیروزی بر ما برساختند. دولت مادی را نابود، امپراطوری هخامنشی/پارسی را برای حفظ سلطه خویش ایجاد کردند. نتیجه گیری: آنچه در این مقاله بیان شد این است که ناسیونالیسم دولتی امروزی و امپراتوری دینی گذشتۀ ‌ایرانی چه در قالب مفهوم ایران‌زمین و چه در قالب دولت/امپراتوری، نه نظمی چند قومیتی، بلکه دولت/امپراطوری تک قومیتی و نظام سیاسی ایرانی از بدو تکوین خویش تا دولت مدرن، ابزار سلطۀ قومی پارس بر سایر اقوام بوده‌است. فرهنگ و دانش و دین ایرانی(فره ایزدی، مرشد کامل، شاهنشاهی، چپ، اسلام سیاسی، مدرنتیه و..) و اصحاب دانش(مغان، ففقیهان/روحانیون، روشنفکران و...) ایرانی نیز ریشه در ساختار قدرت و منافع قومی پارسها داشته است.زبان فارسی هم زبان قوم پارس و حامل خاطره شکست مادها/کُردها است که با قدرت نظامی/اداری تحمیل شده‌است. بنابراین، فرهنگ‌ایرانی همان سیاست سلطه قوم پارسی/ایرانی است. و سیستم ایرانی جز با قدرت و نیروی نظامی امکان تداوم ندارد. از زمان کمبوجیه تا مشروطه و رضاشاه همینکه خلئی در قدرت مرکزی بوجود می‌آمد –مانند خروج کموجیه از ایران به مصر که باعث شورشهای گسترده اقوام بر ضد سلطه هخامنشیان گشت، تا مشروطه که همه اقوام دست به شورش زدند، تا خلاء قدرت ناشی از عزل رضاشاه – نظم ایران‌زمین در معرض فروپاشی و ملتهای غیر فارس در پی رهایی و آزادی خویش از سلطۀ دولت‌ایرانی/پارسی بوده‌اند چیزی که نظم‌ایرانی به آن تجزیه طلبی می‌گوید. تقدیر ایران‌زمین و پارسها، سلطه بر سایر اقوام و حفظ این سلطه است از «نیزه‌های پارسی را تا دوردستها بردم.....»تا آزادی قدس ...فقط ایدئولوژی و توجیه این سلطه تفاوت کرده است زمانی به اسم دین آسمانی و خیر زرتشت، زمانی به اسم ژاندارم منطقه و صدور انقلاب و... .بنابراین، در چارچوب نظم/دولت‌ایرانی، زبان فارسی که ابزار سلطه قومی پارس و فرهنگ‌ایرانی عین سیاست و سلطۀ آن است امکان احقاق حق کُردها و مصالحه و سازش با مفاهیمی چون فدرالیسم و...وجود ندارد. فرهنگ، حقوق، دین و بوروکراسی ایرانی، نهادینه شدن خشونت قوم‌حاکم است و سیاست ایرانی ادامۀ جنگ آنها. تقدیر ایران‌زمین یا سلطه است یا فروپاشی. سلطه‌ای که در دوسطح نظامی/اداری و فکری/هژمونیک جریان دارد. که فدرالیسم و خودمختاری و ملیتهای ایرانی و کنفدرالیسم دموکراتیک و ملیتهای ایرانی غیر فارس و دولت دموکراتیک همه ایرانیان و ما از همه ایرانیها ایرانی تریم و....نشان از سلطۀ فکری/هژمونیک عقل‌پارسی بر ما است. بحث من خوب و بد بودن فدرالیسم نیست بلکه این است که در چارچوب عقل سیاسی ایرانی امکان تحقق فدرالیسم وجود ندارد. در ایران همیشه سیاست بر تفکر و اندیشه مقدم و حاکم بوده است. اندیشه و شعارهای ایرانی در خدمت سیاست و ابزار هژمونیک آن است. مهم نیست ایرانیها چه شعارهای زیبایی می‌دهند، مهم این است بر اساس هستی سیاسی خود(که سلطه بر سایر اقوام است) چه عملی می‌توانند انجام بدهند که همان حفظ سلطه و سرکوب قومیتها، به اسم وحدت ایرانی/اسلامی، مبارزه با تجزیه طلبی، مدنیت، برادری و...است. نقد عقل سیاسی ایرانی، نقد استبداد و سلطه قومی اندیشه‌ورزانه ایرانی است باید با نقد عقل ایرانی، گل‌های خیالی پرچین سلطه پارسی را برداشت تا پرچین پرخار سلطه ایرانی فاش و درد آن درک شود. مهم نیست ما هم چه شعاری بدهیم و چه بیندیشیم مهم هستی سیاسی ما،کُردها است هستی سیاسی ما بردگی و زیرسلطه بودن است. اما با مُسَکن برابری، وحدت، بومی اصیل و ایرانیان اصیل و فدرالیسم و...درد بردگی را درک نمی‌کنیم. راه رهایی کُردها، که ایرانیها به آن تجزیه طلبی می‌گویند، اتحاد تئوری و عمل است. مشکل کُردها خدمت و خیانت نیست، بلکه از خودبیگانگی فکری و جدایی تئوری و عمل است. کُردها تاریخ تراژدیک و مبارزات عملی بسیاری داشته‌اند اما متاسفانه در تئوری جز در حد کمدیک مطرح نشده‌اند.راز این همه شورش پیاپی و شکست پیاپی نیز در عدم اتحاد تئوری و عمل است، نه خدمت و خیانت افراد. اگر منطق عمل کرد، مفاهیم و فرهنگ متناسب با خود را نیابد، منطق عمل، ناگزیر در فرهنگ دیگری حاکم، غرق و لاجرم دچار انحطاط می‌گردد. مفاهیم و مقولات مناسب با منطق عمل کرد را نیز، نه می‌توان از مفاهیم انتزاعی ناسیونالیسم غربی و یا مفاهیم کلی اخلاقی استنباط کرد، و نه به مسائل فرعی اقتصادی و قبیله‌ای تقلیل داد. منطق عمل شورشیان کُرد بر مبنای منطق فکری عقل ایرانی/عربی عمل کرده در عین حال تفاوت بنیادی با آن دارد. در قیامهای کردی، عمل از دیدگاه نظر بر مبنای عقل ایران/عرب قرار داشته است و نه در عمل. زیرا ظابطه منطق کرد، اندیشه متافیزیکی ایران/عرب نبود و در فقدان اندیشه‌ای متناسب با الزامات کنش کرد،لاجرم. منطق عمل خود را تحمیل می‌کرد. به همین دلیل منطق عمل نفی و فعلیت کرد هم‌چنان بدون توجه به اسلوب اندیشه متناسب با منطق عمل خود، پایدار بوده است و اگر از اسلوبهای اندیشه عقل ایران/عرب استفاده کرده است باز در جهت نفی و تضاد بوده است چرا که قادر به خلق تفکر متناسب با عمل خود نبوده است. اگر چه کرد قادر به تدوین عقل و مفاهیمی متناسب با منطق عمل خود نبوده است اما منطق عمل خود را بدون پشتوانه فکری تحمیل کرده است وامتناع تدوین مفهوم را نباید به معنای عدم مضمون آن فهمید. اما امروزه چون ذهنیت ما اسیر عقل سیاسی ایرانی است و ما از زاویۀ و عینک ایرانی به تاریخ خود می‌نگریم، لاجرم منطق عمل کُردی در چاه ویل اندیشۀ ایرانی هبوط و ما دچار انحطاط شده‌ایم. لازمۀ رهایی از انحطاط تدوین مفاهیم و تئوری متناسب با منطق عمل مبارزات کردهاست که این کار جز با نقد دیسکورس‌های حاکم عقل ایرانی/عربی و...مقدور نمی‌باشد.

منابع:

1- آلن استوارت آونز، تاریخ هرودت، ترجمه وحید مازندرانی، تهران علمی فرهنگی، 1384.

2- آصف، محمد حسین.مبانی ایدوئولوژیک حکومت در دوران پهلوی،تهران مرکز اسناد انقلاب اسلامی:1384.

3- بریان،پیر. امپراتوری هخامنشیان، ترجمه ناهید فروغان، تهران نشر فرزان روز:1380.

4- بریان،پیر. امپراتوری هخامنشیان، ترجمه ناهید فروغان، تهران نشر فرزان روز:1380.

5- دیاکونوف،ا.م. تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران، علمی فرهنگی:1379.

6- طباطبایی، جواد، دیباچه‌ای بر نظر یه انحطاط ایران، تهران: نگاه معاصر،1380.

7- ع. شهبازی، شاپور، جهانداری داریوش بزرگ، تهران: دانشگاه پهولی،1350.

8- علی اف، اقرار. پادشاهی ماد، ترجمه کامبیز بهاء، تهران ، ققنوس: 1388.

9- کاتم،ریچارد، ناسیونالیسم در ایران ، ترجمه احمد تدین،تهران،کویر،1375.

10- کاتوزیان، همایون، ایرانیان، از دوره باستان تا معاصر، ترجمه حسین شهیدی، تهران، مرکز: 1392.

11- کاتوزیان، همایون، دولت و جامعه در عصر رضاشاه،ترجمه حسن افشار، تهران، مرکز، 1379.

12- کاتوزیان، همایون. تضاد دولت و ملت، ترجمه علیرضا طیب، تهران، نشری نی: 1380.

13- کریستنسن، ارتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، تهران: صدای معاصر،1382.

14- کریستنسن،آرتور.ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشیدیاسمی، تهران صدای معاصر:1382.

15- کوک، ج. مانوئل، تشکیل شاهنشاهی هخامنشیان، ترجمه مرتضی ثاقب فر، تهران: ققنوس، 1389.

16- گارثویت، جین رالف، تاریخ سیاسی ایران از هخامنشی تاکنون؛ ترجمه غلامرضا علی بابایی، تهران: اختران، 1385.

17- گرشویچ، ایلیا، تاریخ ایران کمبریج.جلد دوم. دوره‌های ماد و هخامنشی. قسمت دوم. ترجمه تیمور قادری.چ 1 . تهران: مهتاب،1387.

18- گیرشمن، رومن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران: عملی فرهنگی،1382.

19- گیرشمن،ر. ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران ، علمی فرهنگی:1382.

20- گیمن، دوشن، اورمزد و اهریمن، ماجرای دوگانه باوری در عهد باستان، ترجمه دکتر عباس باقری. تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، چ1. 1378.

21- مارکوار، یوزف، ایرانشهر بر مبنای جغرافیای موسی خورنی، ترجمه مریم میر احمدی. تهران: اطلاعات ،چ1، 1373

22- ماری کخ، هاید، از زبان داریوش، ترجمه پرویز رجبی، تهران: کارنگ، بی تا.

23- مفرد کهلان، جواد، گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران، تهران: نگین، ج1، 1375.

24- نلسون فرای، ریچارد، تاریخ باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب نیا، تهران: علمی فرهنگی،1388.

25- نیولی، گراردو، زمان و زادگاه زرتشت، سید منصور سید سجاد، تهران: اگه، 1381.

26- نیولی، گراردو، زمان و زادگاه زرتشت، سید منصور سید سجاد، تهران: اگه، 1381.

27- ویسهوفر، یوزف، قیام گئوماته و آغاز پادشاهی داریوش اول، ترجمه هوشنگ صادقی، تهران: آمه ،1389.

28- هینتس، والتر، داریوش وایرانیان، ترجمه پرویز رجبی، تهران، نشر ماهی:1386.

منابع لاتین

1- Genito,B, “The Medes: A Reassessment of the Archaeological Evidence,” East and West 36/1-3, 1986.

2- Gnoli,G.the Idea of Iran,An essay on its origin, SOR,LXLL,ROME,1989.

3- Helm,p.r, Herodotu'sMedikos Logos and Median History », Iran 19, 1981,