فقر تاریخ یا نفرین آن

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری


این مقاله در جواب نقد کاوه قریشی و مدیا پژوهنده که به دیگر مقاله من درباره حمایت hpd از دگرباشان جنسی یورش برده بود نوشته شده است. کارل اشمیت متفکر عمیق آلمانی، در مقابله با برخی از مدافعان مدرنیته چون بلومنبرگ، که در مناظره با کارل لویت، در دفاع از مشروعیت مدرنیته، مدرنیته را دنیای جدیدی در گسست کامل از سنت الهیاتی تعریف و، آن را نه در تداوم یا بازتولید سنت بلکه نتیجه سوژۀ انسان مدرن می دانست، به الهیات سیاسی مسیح استناد می کرد که، سوژۀ خدا با ارادۀ خویش، هستی را از عدم و نیستی آفرید. در واقع مدرنیته ای که ادعای آفرینش مدرنیته از عدم را داشت، بازتولید همان الهیات سیاسی مسیحی بود که خدا از عدم، هستی را آفرید. با این تفاوت که ارادۀ انسانی را جایگزین تقدیر الهی کردند. اما این نه جایگزینی به معنای واقعی بلکه بازتولید و تداوم در گسست، یا سکولار شدۀ همان الهیات مسیحی بود. «امکانهای تفکر جدید سیاسی» از عدم، بدون توجه به سنت و تاریخ، همان الهیات سیاسی «بدوی» لامکان و لازمان است که «خود علیه آن می شورید». شاید این هفته بیایید ....دلخوش کردن به پایان تراژدی دنیا، و تحقق امرکلی، بازتاب همان الهیات سیاسی است که با ظهور مسیح و امام زمان دنیا از عدالت سرشار و ظلم وستم پایان می یابد.

ذهنیت احساسی پرمدعا، در عین حال فقیر تاریخی، با «سادگی مقدس» خویش، با قلب پاک و افقی محدود، سعی در مدینه فاضله کردن دنیا، تغییر و اصلاح آن را، بدون توجه به واقعیت امروز دارند و با امر واحد و مطلق کلی، سعی در سامان دادن به دنیا و انتظام در پراکندگی امر سیاسی ما/دیگری دارند. در واقع سادگی مقدس این جوانهای پاک دل، که با اراده خویش، سعی در نجات دنیا و تحقق بهشت بر روی زمین و نابودی «مرتجعان» دارند، بازتولید همان الهیات ادیان مرتجع است که، خدایان سعی در نابودی اهریمن و شیطان داشتند. خدایان که تاکنون موفق به نابودی شیطان و اهریمنان نشدند امیدوارم ادعاهای بزرگ و مغز کوچک جوانهای پاک دل، بتواند مرتجعان را از بین ببرند و به «امر کلی» برسند. امر کلی که بازتولید همان کلیات الهیاتی است که سعی در از بین بردن تفاوتها و تضادها و، هضم کردن آن در اراده واحد خدایان دارد، نه تنها تضادهای ما و دیگری را از بین نبرد بلکه به تضادها تقدیس و خشونتها را مقدس کرد. سعی در تحقق «امرکلی» در دنیای پراکندۀ جزئی، کُمدیک فهمیدن تراژدی دنیاست نه پایان آن. دنیا تراژدی است. سیاست، سلطه و مبارزه است دنیا نه طبق رویاهای ما بلکه مبنی بر سرشت ماست.

جوردانو برونو (1548-1600)، عارف، فیلسوف، ریاضی‌دان و منجم ایتالیایی، که در میانه‌ی کوهی از هیزم به تیرکی بسته شده بود تا به حکم دستگاه تفتیش عقاید کلیسایی به جرم ارتداد سوزانده شود. پیرزنی را دید که به حالت رکوع راه می رفت و کوله باری از هیزم را بر پشت خویش حمل می کرد تا بر توده‌ی چوب‌های دور تا دور برونو بیفکند، مگر در ثواب سوزاندن کافری شریک باشد و خدای از او راضی گردد. برونو نگاه دلسوزانه ای به وی افکند و زیر لب به زیبایی و بدون دلخوری از پیرزن، چنین گفت: چه «سادگی مقدسی». سادگی مقدس، همین جواب ساده را لایق است. سادگی مقدس گناهی نیست. گناه در مقدس کردن سادگی و بی عمقی است.

پیرزن غافل از آن بود که اگرچه، برونو، تحت عنوان مفاهیم کلی اخلاق، خدا، حقیقت و دین مقدس «اینترناسیونال» سوزانده می شود اما زیرساخت آن مفاهیم کلی، امر سیاسی و سلطه سیاسی گروهی صاحب اقتدار بود. «امرکلی» وجود ندارد. «امرکلی» برساخته و فراوردۀ ایدئولوژیکِ امر سیاسی است. اصل در امر سیاسی، تمایز ما و دیگری است. همانطور که روزگاری به تولید کالا پرداختیم به تولید مفاهیم کلی هم پرداخته شد. مفاهیم کلی و امر کلی، چنان توخالی هستند که هزاران نفر را در درون خود جای داده و روانۀ جبهه ها می کنند. جز همین انسانهای جزئی، انسانیتی وجود ندارد. انسانیت برساخته افلاطون و ارسطو بود که، سلطه طبقاتی خود را بر بردگان و، سلطه قومی خود بر به اصطلاح بربرها را توجیه کنند. انسان مدرن حقوق بشری نیز، با مولفه هایی چون مالکیت، همان انتزاعی و کلی شدن امر سیاسی سلطه سرمایه داری و کلی کردن خصوصیات انسان سرمایه دار و دارا در مقابل ندارهاست. همان¬طور که حقانیت اسلام و زرتشت1 در خدمت قدرت عرب و پارس بود. تکیه گاه پرچم مفاهیم توخالی کردار،پندار و گفتار نیک زرتشت، و مفاهیم مقدس اسلامی، گیوتین قتل و عام است. زشت و زیبا مربوط به حوزه هنر است. خوب و بد مربوط به حوزه اخلاق است. اگر به دنبال زیبایی و اخلاقیات هستید، باید به دنبال شعر و شاعری و هنرهای زیبا رفت. سیاست یعنی ما و دیگری. ما و دیگری خاورمیانه نیز، قومی است. سیاست یعنی سلطه و عصیان. سیاست نه تنها خود بنیاد است بلکه اخلاق و هنر و دین را نیز به عنوان ابزار هژمونیک خود به کار می برد. خود خدای کلی و جهانشمول، برساخته امر سیاسی زمینی و مبعوث شدۀ انسانهای جزئی چون: زرتشت و محمد و افلاطون است که با عرق بردگان و ریختن خون کافران، پرچم خدا(مثل، اهورا و..) را برافراشتند.

نگارنده این سطور نیز، عاشق تحقق بهشت در زمین و جهانی فارغ از تضاد هستم اما چرخهای سیاست سنگین تر از آنی است که با نسیم احساسات انسانی من به چرخش درآید. سیاست منطق خویش را دارد. جهان طبق رویاهای ما تغییر نمی کند بلکه سرشت ماست که سیاست را به پیش می برد. می توانیم از شعارهای زیبای انسان دوستی و آشتی با تمام دنیا و تحقق «امرکلی» در دنیای «اینترناسیونال» سخن بپراکنیم. ما می توانیم از کنفدرالیزه کردن دنیا شعار بدهیم اما سرشت ما جز دشمنی با خودی و دست دوستی دراز کردن با دشمن، چیزی دیگری را نشان نمی دهد. همچنین در توهم تغییر و اصلاح جهان و «امکان تفکر جدید سیاسی»، با اراده و رویا هستیم که بازتولید همان اراده الهی الهیات «بدوی» است اراده ای که موتور محرکۀ تحولات تاریخ و طبیعت است. فرض کنیم الهیات نیست و ما روشنفکر شدیم و اراده ما جای تقدیر خدایان را گرفته یا اراده خدا را در خود درونی کرده ایم و توان تحقق آشتی و صلح را در جهان و خاورمیانه داریم. اما اول باید از خودمان شروع کنیم یا نه؟ اول باید فدرالیسم و آشتی را در میان خود تحقق بدهیم، بعد دست دوستی به طرف دیگری عرب و ترک و فارس و «اینترناسیونال» دراز کنیم یا نه؟ ما توان اصلاح خود را نداریم با خود دشمنی می ورزیم از دوستی با دیگریها می گوییم؟ این نه نشان از صلح دوستی ما، بلکه خبر از عدم اتفاق و بی خبری ما دارد. وقتی روحی در جسم نباشد، اعضای جسم بدون هماهنگی با هم، در تضاد با هم، به جان هم می افتند. وقتی روح/معنایی در درون جسم یک قوم نباشد، اعضا/احزاب آن، به جای هماهنگی با هم و سازگاری یا تسلط بر محیط بیرون، به جان هم می افتند. احزاب کردی حاضر به رسمیت شناختن یکدیگر نیستند بعد سعی در مدینه فاضله کردن دنیا و دست دوستی به طرف دیگری دراز می کنند. این همان منطق قبیله نیست که در راه سرکردگی یک قبیله بر دیگری با قبایلی از دیگری، بر علیه قبایل خودی متحد می شوند؟ این «امر کلی» است یا امر سیاسی ما و دیگری؟ با این تفاوت که دیگران، «مای» هماهنگ خودی را دارند و دیگری تعریف شده، اما ما با دیگری دوست و، «مایی» پیدا نکرده ایم که به هماهنگی برسیم و این عدم ما، به دلیل فقدان روح در جسم که، همان معنا و مفهوم است که در ارتباط حال با گذشته/تاریخ به دست می آید. برای این هماهنگی، معنایی بباید که، به قول دیلتای در ارتباط حال با گذشته به دست می آید و این هماهنگی نه سلسله مراتبی، بلکه برای نفی سلسله مراتب امروزی، چه سیاسی و چه جنسیتی و چه خانوادگی، بباید بر اساس توافق و رضایت و قرارداد باشد که همان میترا است که در دو مقالۀ قبلی ارائه شده(حمایت از دگرباشان جنسی....و قرارداد اجتماعی از مادها...) و مقاله الهیات سیاسی زرتشت... به طور خلاصه به آن اشاره شد.

درک ناشی از عقب ماندگی اجتماعی امروزی و ناموس پرستی، باعث خلیده شدن خار در وجدان خوابیده نگارنده این سطور شد که، برای درمان آن در آینده، معنایی در گذشته بیابم. عقب ماندگی امروزی دلیلی بر نبود عظمت دیروزی نیست. کسی نمی تواند منکر عقب ماندگی فرهنگی/اقتصادی یونان نسبت به اروپا شود اما آیا عظمت گذشته باستان یونان را زیر سئوال می برد؟ اندیشه پاسخی به بحران موجود است به قول هگل«بوم مینروا هنگام غروب آفتاب به پرواز در می آید» تا بحران عقب ماندگی اجتماعی، سیاسی و جنسیتی امروز غوغا نمی کرد، نگارنده این سطوره به دنبال اندیشه و معنایابی نمی رفتم. جزیرۀ«تفکر جدید سیاسی» بدون معنا و هویت تاریخی، در امواج اقیانوس سنتِ مرتجع خواندن دیگری، غرق می شود. ما بدون تکیه گاه تاریخی، آدمک پادرهوای بختیار علی هستیم که نسیم اندیشۀ غربی ما را به هر سمت و سویی خواهد برد و با قطع جریان این نسیم، همانند گذشته، محکم به زمین خواهیم خورد.

برابری جنسی و حقوق بشر و رهایی سیاسی را، نمی توان از ترجمۀ مفاهیم انتزاعی غربی چون «انسان نوین» به دست آورد. اگر با کپی مفاهیم غربی می توانستیم الگوی غرب را تحقق و تجربه کنیم؛ با ترجمه nation-state به دولت-ملی که یک قرن از ترجمه این مفهوم می گذرد، تا کنون صاحب دولت –ملت شده بودیم، اما هیچوقت نشدیم که «یک قرن از فرایند آن گذشته باشد». شاید صندلی و ساختمان مجلس شورای ما خیلی از پارلمانهای اروپایی شیک تر و سر و صدای انتخابات آن بیشتر باشد، شاید بتوانیم مفاهیم غربی را با مردم سالاری و مشروطه ترجمه کنیم، اما آیا با تشکیل نهاد مجلس و کاغذ در صندوق انداختن، کارویژه مجلس را داریم؟ مجلسی که وظیفه آن تحدید کنندۀ قدرت است، به تجدید کنندۀ قدرت تبدیل شده است. بنابراین، با ترجمه مفاهیم و شعارهای امثال فوکو و پسامدرنها، و یا «انسان نوین» کمونیستها، نمی توانیم تجربه آنها را تکرار و تحقق ببخشیم. خود انسان به قول فوکو، «مخلوق خداوندگار دانش در دویست سال اخیر است» که ما به دنبال نوین آن هستیم. مفاهیم باید –به قول دیلتای- از دل تجربه زیسته شده انتزاع شود نه از بیرون قالب گردد. ما به جای کپی مفاهیم روشنفکران غربی، باید روش کار آنها را به کار ببریم. مثلاً شعاری که فوکو در حمایت از حقوق دگرباشان جنسی داده است هزیان گویی ناشی از بی خوابی شب قبل یا بازگویی مقالات ژورنالیستی دیگران نبوده است. فوکو سالها از عمر خویش را به مطالعه تاریخ گذراند. کل تاریخ غرب را، با ذره¬ بین موشکافی کرد تا کتاب «تاریخ جنسیت» را نگاشت. ما نمی توانیم یک شبه شعارهای فوکو را برگرفته و شعار سیاسی جامعۀ خود کنیم. مارکس، عمر خویش را در موزۀ بریتانیا به مطالعه تاریخ گذراند حتی خانوادۀ خویش را فدای مطالعه تاریخ کرد. بعد ما بدون توجه به روش کار آنها، به سادگی شعارهای آنها را کپی و لایک می زنیم و قصد داریم یک شبه راه صد ساله را طی کنیم همان راهی که لنین در شوروی با ترجمه مفاهیم مارکسیستی، سعی در پیمودن آن داشت که سر از دستگاه تفتیش عقاید استالینی در آورد که گوی سبقت را از دستگاه تفتیش عقاید الهیات «بدوی» ربود. مفاهیمی که ما از انها کپی می کنیم وحی منزل نیست. فوکو و مارکس درگیر شعار و نظریه سازی نبودند بلکه به مطالعه تاریخ و تحولات اجتماعی جوامع خودی پرداختند و نتیجه آن را در قالب متن ارائه دادند. آن¬چیزی که برای ما نظریه و اندیشه محض است، برای انها انتزاع تجربۀ زیسته شده جوامع خودی است. ما باید روش کار انها را به کار برده و تجربه زیسته شده تاریخی خودمان را انتزاع و در قالب مفاهیم در بیاوریم. باید روش انها را به کار برد نه شعار انها. باید به مطالعه تاریخ و باستان شناسی حاشیه کُرد، در متن اقوام غالب پرداخت. اگر در یک کلمه ساده بخواهیم فوکو2 و دریدا را توصیف کنیم، این است که، سعی در به متن در آوردن حاشیه ها داشتند. حال این حاشیه، گروه قومی باشد یا جنسی یا اقتصادی. فوکو عاشق ایجابی انقلاب ایران نشد که به ایران سفر کرد و مدتی از آن دفاع کرد. انقلاب اسلامی ایران حاشیه ای بود که متن سکولاریسم غرب را به چالش کشاند. چون چیزی که متن شده است مثلاً نماز خواندن یا محدودیت رابطه به زن و شوهر یا سکولاریسم، هیچ برتری و مشروعیتی نسبت به چیزی که حاشیه شده است، مثلاً دگرباشان جنسی، ندارد. اما زمانی که خود حاشیه انقلاب در برابر غرب، به متنِ جدید تبدیل و گروه های قومی/مذهبی دیگری را به حاشیه راند، فوکو از آن دلسرد و ادعاهای خود را پس گرفت. راقم این سطور به جای چسپیدن به شعارها و جملات قصار فوکو و مارکس و اشمیت، روش آن¬ها را در مطالعه و فهم تاریخ خودی به کار می برم. کُرد خون و قوم و نژاد نیست. نه اینکه قوم به معنای نژادی و زبانی نیست بلکه نباید کُرد را با این مفاهیم تعریف کرد. نگارنده این سطور، در مقالاتی که ارائه داده ام،3 کُرد را با مفاهیمی چون اروس در تقابل با لوگوس، عدالت اشتراکی در تقابل با عدالت طبقاتی/افلاطونی، مشروعیت زمینی/قرارداد در مقابل مشروعیت متافیزیکی/حق الهی شاهان، زمینی/جسمی در مقابل روحی/آسمانی و...تعریف و توصیف کرده ام. که این تقابل دوگانۀ مفاهیم در مبارزات سیاسی دو قوم پارس(په رسه) و کُرد، حال تقدیر بوده است یا این تقدیر ریشه درمنش این دو قوم دارد، تبلور عینی یافته است. برای مثال درایوش در مقابل گئوماته، انوشیروان و ساسانیان در مقابل مزدک، فریدون در مقابل ضحاک و... .کُرد را با مفاهیم به اصطلاح انسانی یا مفاهیم فرهنگی توضیح داده ام نه خونی و نژادی و با وام گیری از مارکس معتقدم که، «کرد، قومی در خاورمیانه که از خاورمیانه نیست. قومی‌که نه هیچ لقبی سنتی، بلکه فقط لقب آزادی را می‌تواند مدعی باشد». نگارنده با چارچوب نظری امثال فوکو و دریدا، سعی به متن در آوردن کرد از حاشیه تاریخ دیگریها دارم. برای اینکار باید متن و دیسکورس حاکمی که به «زبان فارسی» نوشته شده است را شالوده شکنی کرد. ما برای آنکه از حاشیه سیاسی به متن بیاییم، باید از حاشیه متن تاریخ دیگریها به متنی مستقل تبدیل شویم تا توان دیالوگ و کنفدرال و...را داشته باشیم. تا نباشیم، تا صاحب هویت مستقل و به رسمیت شناخته نشویم، اصلاً حق دیالوگ را به ما نمی دهند که بخواهیم با آن دنیا را به گفتگو دعوت و جهان را بهشت کنیم. فعلاً تا کرد حاشیه است، من(نگارنده) بت پرست و به جای بتِ سنگی، بت خدا، بت طبقه کارگر و حقوق بشر جهانی و انسانیت و اسلامیت و یا بت «اینترناسیونال»، بتِ «کُرد» را می پَرستم. حال اگر کُرد، به متن تبدیل شد و سعی در به حاشیه راندن و ظلم کردن، مثلاً به اقلیتهای آشوری و... را داشت در آن صورت یا «غروب بتها» یا بت دیگری مثلاً همان به حاشیه رانده شده ها، توسط متن کردی را جایگزین می کنم. نمی توان از فوکو گفت و به رویاها و «امرکلی»دل خوش کرد. فوکو3 هر حقیقتی و هر امر کلی را صورت بندی از قدرت و روابط سلطه می داند. ارتباط دانش(امر کلی، دین، اسطوره، علم و..) با قدرت آنتولوژیکOntologic است نه انتخابی و گزینشی. این در مورد شعارهای دموکراسی و حقوق بشر آمریکایی نیز صادق است4.

به متن درآوردن کرد از حاشیه، به مانند مقاله ها و تحلیلهای ژورنالیستی که، پرتقال فروش سر محله مان نیز از عهده آن بر می آید، نیست. مانند کارهای فوکو و مارکس، شب بیداری می خواهد سالها عمر گذاشتن می خواهد. دنیای امروز دنیای شعار و تحلیل ژورنالیستی نیست، نه اینکه تحلیل ژورنالیستی لازم نیست اتفاقا واجب هم هست اما از واژه های فقهی وام بگیریم، واجب کفایی ایست نه عینی، که همه درگیر آن شده اند. دنیای امروز دنیای شعار و ادعا و هیجانات نیست دنیای تحلیل و تبیین و مفهوم سازی است. احساسات را هم می توان در هنر در شعر یا در «هه لپه رکه» تخلیه کرد. اما سیاست و اندیشه سیاسی، جای احساسات شخصی و هیجان خالی کردن نیست. کار هرکس نیست یک شبه با مطالعه دو خبر، صاحب مقاله شود. بنابراین، جهالت و فقر تاریخیمان را نباید با نفرین تاریخ پاسخ بدهیم. اگر دستمان به گوشت تاریخ نمی رسد، نباید تاریخ را «بو» دار کنیم. البته که گوشت تاریخ فربه تر از آنی است که به چنگ گربه خانگی که به غذای آماده عادت کرده است، در آید. این غذای خانگی آماده همان، مفاهیم آمادۀ غربی است که تقلید و تکرار می کنیم. چون «کار هر بز نیست........» نباید سادگی مقدسمان را با مقدس کردن سادگی توجیه کنیم.

دوران غار نشینی به سر آمده است در دوران طفولیت بشر، انسانها با سمبل و نقاشی. بر روی دیوارهای غار و کتیبه ها «سخن» می پراکندند. این دوران به سر امده است که با عکس دختر تفنگ به دست روژآوایی و رهبر خلق باکوریی و هورا گفتن و لایک زدن ان، مسئله کُرد تبیین شود. دنیا، دنیای تبیین و تحلیل و مفهوم سازی است نه شعار و تصویر. راقم این سطوره نیز دنیای فارغ از تضاد و زیبایی را دوست دارم اما سیاست جای احساسات شخصی ما نیست. زیرساخت شعارهای اخلاقی و هنری امر سیاسی ما ودیگری است. ذات امر سیاسی تمایز دوست/دشمن است. با این تفاوت که، دیگران این شعارها را می دهند که منافع قومی را به پیش ببرند اما ما شعارها را عملی و جدی و، قومیت خود را فراموش می کنیم. اگر اهل زیبایی شناسی هستیم باید به دنبال هنر شاعری برویم نباید آنچه هست را با آنچه باید، قاطی کرد. دنیا طبق ارمان ما پیش نمی رود اصل و اساس سیاست به قول هگل، خشونت و ستیز و مبارزه است. سیاست به قول فوکو ادامه جنگ یا به قول پولانزاس نهادینه شدن خشونت و سلطه است. باید با محذورات آنچه هستمان، مقدورات آنچه باید را فراهم کنیم. مگر اینکه ارادۀ لایزال الهی را به ارث برده باشیم.

توهم «اینتر ناسیونال» وحقوق بشر جهانی و «امرکلی»، ذهنیت ساده ما را گول نزند. حافظ و عمر خیام را از کجا بیاورم که «فلک را بشکافند و طرحی نو دراندازند». فعلاً در این چرخ گردون، حقوق بشر جهانی فراتر از حد شعار نمی تواند برود. سیاست هنر برد و باخت و ستیز ما و دیگری است. فراموشی قومیت و دل خوش کردن به شعارهای جهانی، چیز جدیدی در تاریخ مبارزات کردی نیست. «امکان های جدید تفکر سیاسی آینده» نیست بلکه تکرار چرخۀ کور شورش/تسلیم و، یاد آور «توهمات» ناتاریخی اسلام جهانی و طبقه کارگر جهانی است که مکتب قرآن و کومله با «ارتجاعی» خواندن هم کیشان مبارز خود، به آن دلخوش کردند. «نورسی» و «مفتی زاده» (مکتب قران) به اسم شعارهای جهانی اسلامی، به قومیت خود پشت کردند در حالی که طرفین انها، اتاتورک و خمینی، به اسم شعارهای جهانی اسلام، سعی در جهانی کردن قومیت خود داشتند. کومله هم به اسم شعارهای جهانی طبقه کارگر، ملی گرایی را ترفند بورژوازی و ابزار امپریالیسم و نماد ارتجاع می دانست«با نگاهی تماما ارتجاعی». قومیت خود را فدای توهمات جهانی شدن مبارزات طبقه کارگر وکمونیسم کرد. اما چپ مرکز، شعارهای جهانی شدن کمونیسم را در راه خدمت به قوم فارس و هضم کردن اقوامی چون کرد در سیستم مرکز به کار می برد که، بسیاری از نخبگان و گروه های قومی را در راه منافع قوم مرکز مورد بهره برداری قرار داد. از جمله گسست کومله از کردیت، نتیجه تبلیغات جهانی کمونیسم قوم مرکز بود که، نه تنها چیزی از آن شعارهای زیبای هنری به دست نیاورد بلکه سیاست کُردیت را نیز فدا کرد. امروزه هم با شعار مفهوم کلی ایرانی(دموکراسی برای ایران و فدرالیسم و...) و کنفدرالیسم، همان اشتباه کومله در پناه بردن به شعار رهایی طبقه کارگر را تکرار، قومیت خود را نفی و سلطه دیگریها را درونی می کنیم. ما با پذیرش شعار جهانی اسلام، به جهانی شدن سلطه عربیت کمک کردیم. امروزه هم با دلخوش کردن به شعار «اینترناسیونال» و حقوق بشر جهانی و «امرکلی»، نه «امکان سیاست جدید آینده» بلکه تکرار چرخه کور شورش/تسلیم گذشته و فدا کردن قومیت خود در پای توهمات دیگری است. ایرادی ندارد، شعار جهانی شدن بدهید اما نمی دانم چرا فقط کردها باید مانند اخوند ساده و نپخته به شعارهایی که برای دیگران باید داد، عمل می کنند. یا مانند بچه مکتبیها در پای منبر آخوندها باید به دنبال نخود سیاه بروند. ایرادی ندارد، آرزوم می کنیم این شعارهای کلی تحقق یابد «آرزو (که) بر جوانان عیب نیست»، اصلاً این شعارها، جهانی شود، اما اولویت باید خودی باشد سپس دیگری؟ اول باید خودمان را اصلاح کنیم سپس سعی در اصلاح دنیا داشته باشیم؟ اگر صلح و آشتی در میان گروه های کُرد برقرار شد، چه ایرادی دارد با تمام دنیا در صلح و آشتی زندگی کنیم و دنیا را مدینه فاضله خواهیم کرد. اما نه اینکه ما با هم دشمن و توان اصلاح خود را نداریم اما قصد تغییر جهان را داریم؟ این دلخوش کردن به شعارهای «انسان نوین» و «اینتر ناسیونال»، تکرار همان اشتباه استراتژیک کومله و مکتب قران و... است5.

شاید بگویید همگرایی گروه ها و احزاب کردی، به معنای ملی گرایی کردی است و «ارتجاع» است. خوب آیا مرزهایی که باعث این جدایی شده است، به اصطلاح ارتجاع همان قوم گرایی نیست؟ با ارتجاع خواندن ملی/قوم گرایی، همانند سادگی مقدس آن پیرزن، هیزم در آتش ملی گرایی دیگری خواهید انداخت و در نهایت در همان آتش خواهید سوخت و بعد هم به جای تحلیل و تبیین آن با روش شناسی علمی، با مفاهیم کلی چون: ملت مظلوم کُرد، ملت حق خواه کُرد، رژیم های کهنه پرست.....صورت مسئله را پاک خواهید کرد.

گذار از دولت-ملت، شعارهای دیگران است برای هضم در دولتهای آنان. تا زمانی که اقوام دیگر(ترک و ایرانی و عرب)، بی دولت بودند، دولت-ملت، مفهومی مثبت و مناسبی بود اکنون کردها به خودآگاهی رسیده و خواستار دولت-ملی هستند، -چون دیگریها صاحب دولت و ما بی دولت هستیم،- «دولت ملت تاریخ ان گذشته است. عصر، عصر جهانی شدن و همزیستی است....» ما هم به سادگی شعارهای آنها را درونی می کنیم و با سادگی مقدسِ مثال زدنی، به دنبال هیزم می رویم که آتش دیگری را، که در نهایت هستی ما را به خاکستر تبدیل می کند، برافروخته کنیم.

کار نگارنده این سطور، نه فاکت بی روح تاریخی، بلکه مفهوم سازی است. مفهوم، توصیف واقعیت خشک نیست بلکه بازسازی آن است. اگر گریزی از مفهوم نیست، مفاهیم را باید از تجربه زیسته شده خودی انتزاع کرد نه تقلید از دیگری. با تقلید و ترجمه مفاهیم دیگری، تجربۀ آنان را نمی توانیم تقلید کنیم همانطور که با ترجمه Nation-State به دولت-ملی نتوانستیم دولت-ملت را نهادینه کنیم. علم تاریخ نه گردآوری فاکتهای پراکنده بلکه به قول کالینگوود، بازسازی تاریخ در ذهن مورخ است تاریخ نه با حوادث بلکه با افعال، افعالی که نمایانگر اندیشه هستند سروکار دارد. ما باز هم –به قول کالینگوود- برای آنکه بفهمیم کی هستیم که دیگران نیستند، باید تاریخ را بشناسیم چون ما به قول یاسپرس، به واسطه تاریخ این شده ایم که هستیم. اندیشیدن به تاریخ، نه توصیف واقعیت، چون واقعیتی خارج از ذهن ما وجود ندارد، بلکه بازسازی آن است که افقی برای اصلاح امروزی در آینده شود. امروزی که از مفاهیم فاصله بسیار دارد امروز کُردها، از رهایی در هر شکل آن، چه سیاسی و چه جنسیتی، فاصله بسیار دارد. زمانی که ماکس وبر نمونه های آرمانی مشروعیت را پردازش کرد، خیلی از محققان به تطبیق آن با واقعیت پرداختند که، باعث اعتراض ماکس وبر شد. وبر گفت، من نمونه های آرمانی را مفهوم بندی نکرده ام که با واقعیت تطبیق دهید بلکه باید بررسی کنید که واقعیت چقدر از این نمونه ها فاصله دارد. انتزاع مفاهیم از تجربه زیسته شده کُردها، به معنی مقدس کردن هستی موجود اجتماعی کُردها نیست بلکه افقی است برای نقد عقب ماندگی اجتماعی اکنون، مخصوصاً از نظر محدودیتهای جنسی و توهمات سیاسی. نگارنده این مفاهیم را از تاریخی که هژمونی سیاسی داشته است استنباط می کنم مابقی تاریخ اجتماعی، نه سواد آن را دارم نه منابع آن. امروزه هم آنچه هژمونی سیاسی و مفاهیم سیاسی کردهاست، مفاهیم مثبت برابری، عدالت، آزادی زنان و... است اما آیا جامعه و عامه در سطح آن مفاهیم هستند. دلیل نمی شود مبارزات برای سوسیالیسم را، دلیل بر وجود برابری و سوسیالیسم در کردستان بدانیم که اتفاقاً اسیر سلسله مراتب قبیله ای و پدرخواندگی و نابرابری اقتصادی است. بنابراین انتزاع مفاهیم آزادی جنسی در تاریخ کُرد که، منابع موجود آن را تایید می کنند، دلیلی بر عمومی بودن و تداوم آن در اکنون نیست. همانطور که نه عظمت فلسفی قدیم یونان، دلیلی بر عظمت اکنون می شود و نه عقب ماندگی امروز یونان، عظمت دیروز را زیر سئوال می برد. مفهوم بخشی از واقعیت را انتزاع و بازسازی می کند که افقی برای اصلاح آینده شود. حال، جامعه شناسان هم بیایند عقب ماندگی اجتماعی و محدودیتهای عرفی/دینی و آمار خودسوزی و ناموس پرستیهای کردستان را آمار بگیرند. نگارنده مفاهیمی را که هژمونی سیاسی داشته و دارند پردازش می کنم که ربطی به افراد مشخص ندارد. اینکه «فلان ترک یا فارس» در دفاع از روژآوا برخیزند، هویت سلطه طلبی پارسی را از بین نمی برد. همانطور که پیوستن چند آلمانی به داعش، دلیل بر مشروعیت داعش و تفکر داعش در آلمان ندارد. مگر اینکه بپذیرم پیوستن برخی از کردها به داعش، دلیلی بر مشروعیت تفکر و کردار داعش در میان کل کردهاست که در اینصورت مبارزات روژآوا و باکور و باشور را نیز باید نایده بگیریم که قطعاً دوستان موافق نیستند بنابراین، همانطور که پیوستن چند کرد به صف داعش، دلیلی بر نادیده گرفتن مبارزه کردها برای آزادی نیست، پیوستن چند «فارس و ترک» نیز به صف روژآوا و باکور، دلیلی بر نفی هویت سلطه طلبانۀ فارس بر سایر اقوام به اصطلاح ایرانی نیست.

احساساتی که امروزه در روژآوا و باکور است، اگرچه به محتوایی جدیدی دست یافته است اما فاقد معنا و خودآگاهی تاریخی است. این احساسات را در سال 57، شورش ملا مصطفی بارزانی، جمهوری مهاباد و حتی طبق گفته لمبتون در دوران قاجاریه نیز می توان ردیابی کرد. اما نتیجه چه شد؟ احساسات امروزی نیز، نه امکان جدید سیاسی، بلکه تکرار چرخۀ کور عصیان/تسلیم است. احساس، به همان آسانی که برانگیخته می شود، فرو می نشیند. احساس زمانی می تواند پایدار و به نهاد تبدیل شود که صاحب معنا شود. معنا نیز همانطور که در مقالۀ قبلی، از زبان دیلتای گفته ام، در ارتباط حال با گذشته به دست می آید. نگارنده نه برای خون وگوشت کردی بلکه برای مبارزات آزادی امروزی کردی، معنایی در گذشته می جویم که از احساس، به معرفت و مفهوم ارتقا یابد و صاحب هویت و معنا شود تا در واقعیت عقب مانده امروزی، امکان تبدیل شدن به نهاد و استراتژی را برای آینده داشته باشد. در نهایت باید اشاره کنم دیالوگ در زمینه بودن یا نبودن تاریخ، یا هرچیز دیگری را، فقط کسانی صلاحیت دارند که صاحب متنی علمی در زمینه تاریخ و اندیشه تاریخ باشند حتی اگر منکر آن باشند باید به طور علمی متنی در نقد آن داشته باشند. متن باید با هم دیالوگ برقرار کند نه ادعاهای شخصی. در غیر اینصورت نگارنده این سطور، زمانی برای از دست دادن ندارم. در این مختصر نیز نه به شخص خاصی بلکه به دیدگاهی پرداختم که ایشان نمایندۀ آن بود.

یادداشتها:

1- نگارنده(قادری) در مقاله الهیات سیاسی زرتشت و تقابل های دوگانه آن در پسِ پردۀ الهیات مقدس زرتشتی، امر سیاسی ما/دیگری فارس/ماد را بررسی کرده ام که برخلاف مقدس مآبان ساده اندیش،«توگویی انقطاع "ما" از زرتشت و مسلمان شدن، ما را از یک منبع فراتاریخی و "اصیل" محروم کرده و الان می‌توان دوباره کسب‌اش کرد.» نه قصد احیا و مقدس کردن زرتشت بلکه آن را به نقد کشانده ام. همچنین رجوع شود به مقاله مفصل و سه بخشی «سه روایت از دولت-ملت ایرانی: نقد طباطبایی، کاتوزیان و احمدی»، بخش اول سه روایت از دولت-ملت ایرانی : نقدی بر نظریه کثرت در وحدت جواد طباطبایی در سایت خاک و رادیو زمانه که، هستۀ الهیاتی تفکر مدرن این سه اندیشمند را عیان کرده ام. در مورد اسلام رجوع شود به دو مقالۀ دیگر نگارنده تحت عنوان پیوند اسلام و عصبیت، ناسیونالیسم عربی و «اسلام استراتژی سلطه یا دعوت معنوی» ارائه شده در خاک و سایت ایران گلوبال.

2- رجوع شود به مقالۀ ماد و پارس - تعامل یا تقابل، چاپ شده در مجله ژیوار و مقایسۀ نمونۀ آرمانی(صورت) سه دین/دولت ایرانی،عربی و کُرد که شکل مختصر آن در کردپا و شکل مفصلتر و مستندتر آن به زودی در مجله گفتمان دانشجویان دانشگاه تبریز چاپ خواهد شد. اگر چه در این مقالات تمام زوایای بحث را مطرح نکرده ام چون کتابی در دست انتشار دارم که نتیجه یک دهه تحقیقات در زمینه تاریخ کرد و ایران است و به زودی منتشر خواهد شد و در حد توان علمی خود تمامی زوایای مسئله کرد و کرد و تاریخ را بررسی کرده ام که چطور کُرد، نه تنها به حاشیه ایران و اسلام بلکه به حاشیۀ کل تاریخ رانده شد .

3- رجوع شود به مقاله «نقد گفتمان فلسفی مدرنیته، سوژه، حقیقت و قدرت در اندیشه میشل فوکو» به قلم نگارنده(قادری) در مجله علمی-پژوهشی غرب شناسی بنیادی. هم چنین مقاله نقد گفتمان فلسفی مدرنیته؛ نیچه و گذار به پست مدرنیته که در 18 سپتامبر در رادیو زمانه پخش خواهد شد.

4- برای اطلاع از زیرساخت امر سیاسی در پسِ پردۀ شعارهای زیبای حقوق بشر سیاست خارجی امریکایی رجوع شود به مقاله دموکراسی به عنوان ایدئولوژی امپراتوری به قلم الن میکسینز وود که توسط نگارنده(قادری) ترجمه و در سایت خاک و انجمن روابط بین الملل ارائه شده است.

5- رجوع شود به دو مقاله دکتر صباح مفیدی در نقد مکتب قرآن و چپ در کردستان(کومله) در مجلۀ روژف.