مقایسه نمونه آرمانی سه دولت ایرانی/زرتشتی، عربی

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری

مقدمه: دولت در تمامی جوامع نه نماینده منافع عام یا تجلی روح مطلق، بلکه ریشه در شکاف‌های اجتماعی(طبقاتی/ قومی) و ابزار سلطه و منافع گروه برتر، یعنی صاحبان نیروی تولید دارد. حال این گروه برتر، طبقه، قوم یا قبیله باشد و نیروی تولید صنعت و کشاورزی یا غارت و چپاول باشد. آنچه در این مقاله در پی پردازش آن هستیم مقایسه سه دولت ایرانی، عربی و کُردی است. قوم پارس در نتیجۀ عطش ثروتهای مادها، و قوم عرب در نتیج عطش ثروتهای قیصر/کسری، به فتح/غارت ثروتها پرداختند در نتیجۀ تاراج ثروتهای اقوام مغلوب، به طبقۀ برتر تبدیل شدند. سپس برای حفظ سلطه و تداوم تاراجهای بیشتر، نهاد سلسله‌مراتبی دولت(خلافت/امپراتوری) را تشکیل و ازایدئولوژی دین، (زرتشت/اسلام)، برای مشروعیت بخشیدن به تاراج/فتح، در قالب مفاهیم مقدس غنیمت، زکات، جزیه، مالیات، جهاد و... استفاده کردند. بنابراین، نیروی تولید اقوام پارس/عرب، غارت/فتح است و دولت(خلافت اسلامی/امپراتوری ایرانی) و دین(اسلام/زرتشت)، بازتاب یا ابزار قوم/طبقه صاحب نیروی تولید(غارت)، یعنی عرب/پارس است. تقدیر این دولتها(خلافت/امپراتوری) دولت تک قومیتی عرب/پارس است. اما دولت کُردی از مادها تا کانتونها، نه در نتیجه عطش ثروتهای دیگری، بلکه نتیجه قرارداد اجتماعی برای اجرای عدالت و دفع فتح/غارت خارجی بود. بنابراین، نیازی به دولت قدرتمند نظامی و ایدئولوژی فراگیری چون زرتشت/اسلام، برای غارت و مشروعیت دادن به آن نداشته است به همین دلیل کردها در تاریخ نه صاحب امپراتوری بزرگی بودند نه دین مقدس. مقایسه دولت ایرانی/زرتشتی وعربی/اسلامی با دولت کردی/میترایی، مقایسۀ نمونۀ آرمانی الگوی فتح با الگوی قرارداد است. نتیجۀ منطقی الگوی فتح، رابطه‌ی «چوپان/گله» است. نتیجۀ منطقی الگوی قرارداد هم دموکراسی بدوی است. الگوی تحلیل مقاله رهیافت مارکس در باره دولت و ریشه آن در شکافهای اجتماعی است که دولت ابزار منافع طبقه برتر است با این تفاوت که موتور محرکه تاریخ در خاورمیانه نه طبقه بلکه قوم/قبیله است و نیروی تولید نه کار و تولید بلکه غارت و چپاول است و دولت(خلافت/امپراتوری)ابزار قوم/طبقه صاحب نیروی تولید یعنی همان غارت و غنیمت است. و دین(اسلام و زرتشت)ایدئولوژی آن یعنی معنا در خدمت قدرت قوم برتر.


عقل سیاسی عربی/اسلامی

دولت/خلافت اسلامی/عربی:

برخلاف نظر برخی محققان، شرایط خلافت/حکومت را بر دین اسلام تحمیل نکرد بلکه دعوت پیامبر اسلام از اغاز جنبه سیاسی و حامل پروژه سیاسی روشنی، یعنی پایان دادن به دو دولت ایران و روم و دستیابی به گنجهای این دو دولت بود.«مورخان از شخصی به نام عفیف کندی یاد می کنند که گفت فردی تاجر بودم در ایام حج به مکه امدم به پیش عباس عموی پیامبر رفتم . در حالیکه نزد وی بودم، مردی بیرون امد به سوی کعبه نماز گزارد، انگاه زنی بیرون امد و با او نماز گزارد و انگاه نوجوانی با انان نماز گزارد. به او گفتم : ای عباس این دین چیست؟گفت این برادرزاده ام محمد بن عبدالله است که ادعا می کند که خداوند وی را فرستاده است و گنجهای کسری و قیصر بر وی گشوده خواهند شد»(طبری، ج3، 1389: 47-48 . ابن اثیر ،ج2، 1370: 872. جابری، 1387: 87). به خوبی روشن است که هدف پیامبر از طرح‌ریزی دین اسلام، دست یابی به گنجهای قیصر و کسری بود.لازمه تاراج گنجهای قیصر و کسری، شکست دو امپراتوری قدرتمند ایران و روم بود لازمه شکست آن دو تشکیل امپراتوری قدرتمند عربی بود بنابراین پیمان نانوشته‌ای میان پیامبر، اشراف قریش و قبایل عرب صورت بست. بخشی از پیمان، پذیرش دین توسط اشراف قریش در مقابل وعدۀ سروری عرب و عجم به قریش، توسط پیامبر. پیامبر به رهبران قریش که برای شکایت از وی نزد ابوطالب رفته بودند گفت «یک عبارت به من بگویید(لااله اله الله) تا به ان پادشاهی عرب بدست گیرید و عجم سر در برابر شما خم کنند»((ابن اثیر، همان،882. طبری، همان: 54.جابری، ١٣٨٧: ٨٧). پیامبر، با تغییر قبله، از بیت‌المقدس به سوی مکه، و امضای اسلامی عرف حج، مرکزیت تجاری/سیاسی قریش/مکه را همچنان حفظ کرد. «حج مسلمانان به معنای آن بود که عایدات قریش از حج و زیارت نه تنها ضرر و زیانی ندیده بلکه افزایش نیز پیدا خواهدکرد»(جابری، همان: ١٨٧). «اشراف‌قریشی مکه با حفظ وضعیت اجتماعی و پایگاه خود، وارد دولت اسلامی مدینه شدند»(جابری، همان: ٢٤٦). .اشراف‌قریش با انگیزۀ سودگرایانه، غالباً دارای یک عقیده صوری نسبت به جنبش جدید بودند؛ ایمان آوردند و اسلام استقلال اقتصادی ایشان را منقطع نساخت(١٩٦٢,٥,Gibb).دولتِ دعوت پیامبر در نهایت تبدیل به دولت قریشی شد(جابری:٢٠٧). اشرافیت قریش، در قالب اشرافیت صحابه، ائمه من القریش، سابقان در دین و اهل «حل‌وعقد»، احیا و بازتولید، و سلطۀ قریش، همچنان پابرجا و با ابزار اسلام می‌رفت که از سروری شبه‌جزیره، به نصف‌جهان، غلبه و سروری یابد. سیادت قریش بر بیش از نیمی از جهان آباد آن‌روز محقق شد(فیرحی، ١٣٧٨ :١٤٣).

بخش دیگر پیمان با نیروی جنگی قبایل بود. قبایل عرب/قریش، با عصبیت و نیروی خویش، دین اسلام را گسترش، دین اسلام هم در قبال گسترش خود، مال و ناموس و زمین سرزمینهایی مفتوحه را در قالب غنیمت/کنیز، در اختیار آنان می گذاشت. جنگجویان عرب، نه به دلیل سرسپردگی خالص به کاریزمای پیامبر، بلکه با چشم انداز تصاحب زمین و قدرت تحریک، شده‌بوند(ترنر، ١٣٧٩: ٥٨). قبایل‌عربی یا به دلیل وعدۀ غنیمت جنگی یا تهدید نظامی ایمان آوردند(١٩٦٢,٥, Gibb).

طرفداران اولیۀ اسلام کسانی بودند که صرفاً به امید کسب غنایم جنگی و فتح سرزمین‌ها تحریک شدند(وبر در ترنر،١٣٧٩: ٣٧). آیۀ ١ و ٤١سورۀ انفال صراحتاً اعلام می‌کند: آنچه از کفار به زور به غنیمت گرفته می‌شد، چهار پنجم آن نصیب جنگاوران می‌شد. جالب است سورۀ انفال مستقیماً پس از غزوۀ بدر نازل شد، که به تشریعِ چگونگی تقسیم غنایم جنگی بپردازد. چون مسلمانان در مورد غنایم بدر، به نزاع پرداختند(جابری،همان: ١٧٩). اسلام، سُنن قبایل‌عربی از جمله؛ غارت، زن دوستی و جنگاوری عربی را در قالب، زکات، غنیمت،کنیز/چندهمسری و جهاد احیا و متوجه بیرون کرد. اسلام، روحیۀ لذت‌جویانۀ صرف را، بخصوص دربارۀ زنان، تجمّلات و دارایی می‌پذیرد(وبر در ترنر،١٣٧٩: ٢٠). همچنین، تمایلات جنسی، عامل مهمی در شکل‌دهی آموزش مسلمانان، دربارۀ خانواده و ازدواج بود(وبر، همان: ٥٩). در واقع،«اسلام مفاهیم عمدۀ انسانیت قبیله‌ای را اخذ و به آنها محتوایی نو و دینی بخشید»(ایزوتسو در ترنر،همان: ٦١). اسلام از آغاز استراتژی پیامبر برای سلطه قریش/عرب بر غیرعرب و تاراج گنجهای قیصر/کسری بود. اما چون ذهن قبیله‌ای عرب و دید محدود اشراف قریش برای درک استراتژی پیامبر قاصر بود، پیامبر از زبان و منطق خود آنان استفاده نمود. وعدۀ سروری به اشراف قریش که از سروران مکه و شبه جزیره به سروران کل دنیا تبدیل شدند و وعده غنیمت/کنیز به قبایل عربی که همان غارت و تجاوز آنان بود. اشرافیت دینی صحابه نیز همان اشرافیت مالی/خونی قریش بود که لباس مقدسات را پوشانده بود در عوض قریش و قبایل عرب باید رهبری پیامبر و دین وی را که ایدئولوژی اتحاد قبایل به امت(امپراتوری متحد)بود،.« نظام داخلی دولت اسلامی نیز مبتنی بر میراث قبیله و الگوی حیات قبیله را درمفهوم امت تحفظ نمود»(فیرحی، همان: ١٤٠)، و سروری قریش به سروری جهان، را بپذیرند. «صحابه در امت‌اسلامی همانند شرفای قبیله جاهلی، جایگاه پرمعنایی بین مسلمانان عادی و حاکم اسلامی دارند»(فیرحی،١٣٧٨ :١٤١). سیادت قریش بر بیش از نیمی از جهان آباد آن‌روز محقق شد(فیرحی، همان:١٤٣).

با تاراج و چپاول مازاد انباشت سرمایه دیگر اقوام، و روانه شدن آن به شبه جزیره و مکه و مدینه، قوم عرب که از نظر نظامی برتری خویش را تثبیت کرده بود به طبقه برتر نیز تبدیل، و دیگر اقوام مغلوب به طبقۀ فروتر و تحتانی تبدیل شده بودند.

حکومت/خلافت اسلامی نیز به عنوان نهادی سلسله مراتبی که قوم عرب/قریش در راس آن قرار داشتند به ابزار حفظ برتری و بازتولید سلطه و منافع قوم/طبقه برتر قریش/عرب شد. اسلام هم به عنوان ابزار هژمونیک و ایدئولوژیک آن، در خدمت منافع قوم عرب قرار گرفت. مخالفان قدرت و سلطه قریش/عرب به اسم کافر و بی دین و دشمنان خدا، طرد و سرکوب می‌شدند. و به اسم اطیعوالله...دارالسلام، خلیفه الله، تقدیر، زبان عربی زبان خدااست، و...مردم را به اطاعت از حکومت و سلطه عرب وامی‌داشتند. اشرافیت قریش با لباس جدیدِ ائمه‌من‌القریش، صحابه، اهل بیت، سابقان در اسلام و...ظاهر شد. غارت و تجاوز قبایل عربی نیز به اسم زکات، غنیمت، کنیز و ...مشروعیت اسلامی یافت. بنابراین، اصل اسلام، استراتژی و ایدئولوژی سلطه قریش بر عرب و اعراب بر غیرعرب، و دولت/خلافت اسلامی نیز ابزار نظامی آن بود. که روبنا یا بازتولید کنندۀ نیروی تولید و منافع قوم/قبیله عرب/قریش بودند. نیروی تولید قبایل عربی نیز، تاراج و غارت، به اسم زکات،جزیه،خراج، غنیمت و..بود. «زکات همان خراج/باج بود، که قبیله پیروز از قبیله شکست خورده می‌گرفت»(جابری، همان: ٢٠٦). به جای تجاوز و غارت قبایل عرب نسبت به همدیگر، آن‌ها را متحد و نیرو و غارت و تجاوز اعراب را متوجه غیر عرب کرد.

«همین‌که امنیت داخلی تامین و خون‌خواهی منع گردید جامعۀ نوپای مسملان می‌بایستی به سمت بیرون فشار میاورد....کارایی این نظام وابسته به یک نیروی نظامی توانا و متحرک بود»(ترنر، ١٣٧٩: ١٤٤)به نظر می‌رسد الگوی محمد در پی‌ریزی استراتژی اسلام، ایران زرتشتی بود. محمد مفاهیم بهشت و جهنم و آخرت را از زرتشت وام گرفته بود همچنان‌که دین زرتشت ابزاری در خدمت نظام شاهنشاهی پارس برای تاراج مازاد انباشت سرمایه سایر اقوام بود، دین اسلام هم ابزاری درخدمت تاراج مازاد انباشت سرمایه منافع قوم عرب و قریش قرار گرفت.

امپراطوری اسلام بعد از گسترش و غلبه نظامی بر سایر اقوام، روش مالیاتی شاهنشاهی ساسانی را به کار گرفت و جهد فقها بر این بود که به توجیه سوابق تاریخی و تطبیق انها با موازین عقلی بپردازند و انها را در قالب شریعت بریزند(لمبتون،١٣٤٥: ٨٨). «با امدن اسلام به ایران هیچ تغییر و پیشرفتی روی نداد پایتخت از تیسفون به مدینه رفت طبقات اجتماعی چهارگانه ساسانیان، در اسلام به همان حال گذشته باقی ماند........فقط اسلام جای زرتشت را گرفت »(فرای،٣٨٦).


عقل سیاسی ایرانی/زرتشتی:

دولت/امپراتوری ایرانی

همچنانکه دلیل بعثت و ظهور اسلام از زبان محمد، عطش ثروتها و تاراج گنجهای قیصر و کسری بود، دلیل شورش پارسها، نیز عطش ثروت مادها بود. بنابر نظر هرودت، علت اصلی شورش پارسیان بر ضد مادها و طمع اصلی کوروش برای تصرف ماد؛ ظاهرا این بود که پارسها در عطش ثروت ماد می سوختند(هرودت، ١٣٨٧: ٩٩-١٠٠. بریان، ١٣٨٠، ٢٣). پس از سه سال جنگ و ستیز که کوروش موفق به شکست آستیاگ و مادها گردید کوروش اکباتان را غارت و تمامی ثروتهای آن را به پاسارگاد انتقاد داد(گرشویج، همان،٦٤٤. دیاکونوف ،١٣٨٨: ٣٩٠).

کوروش با وساطت پدرش کمبوجیه، وعدۀ گنجهای اکباتان را به اشراف پارس داده در مقابل اشراف باید رهبری کوروش را بپذیرند. بنابراین، توافقی بین کوروش و اشراف و قبایل پارسی با واسطۀ پدر کوروش(کمبوجیه) صورت گرفت. که مفاد آن پذیرش رهبری کوروش از طرف اشراف، و غارت/فتح ماد و سرزمینهای دیگر و دادن اموال و زمینهای تصرف شده به اشراف پارسی است. پدر کوورش، کمبوجیه به‌ایرانیان می‌گوید که به منظور تامین خیر و برکت طرفین، کوروش باید از اشراف/پارس دفاع کند و اشراف از کوروش. که شرایط این توافق طبق گفته گزنفون حتی در زمان وی نیز وجود داشته است.(گزنفون، کریمی،٢٧). اتحاد کیخسرو با پهلوانان-امرای محلی-بر علیه افراسیاب تورانی، بازتابی از اتحاد کوروش با اشراف پارسی بر ضد ماد است(پیرنیا،١٣٨٣: ١٣٢).از جمله‌این امتیازات اشراف قبیله‌ای در زمان کوروش: «پادشاه حق دارد که فقط از محیط دختران هفت دسته اشراف قبیله‌ای ازدواج نماید، نمایندگان این قبایل حق دارند بدون هیچگونه مانع و رادعی به حضور پادشاه بیایند و در ایالات خود سمت حاکم موروثی را داشته باشند . حق دارند که کلاه ویژه بر سر گذارند. پادشاه باید توصیه های این اشراف را مود توجه قرار دهد اشراف به کوروش را از نظر نیروی نظامی پشتیبانی کنند و کوروش اموال و سرزمینهای فتح شده را مُلک شخصی اشراف پارسی کند»(داماندایف،١٣٨٦، ٢٢٥)«.بین کوروش و اشراف سازش های ی وجود داشت که از جمله شرایط ان پادشاهی کوروش و حفظ امتیازات آن طبقه ممتاز بود(داندامایف، همان: ٢٢٥).

سیاست بنیان گذاری امپراطوری با مقاصد اشراف قبیلوی سازگاری داشت(ویسهوفر، ١٣٨٩، ٧٠) . کوروش واشراف برای غنایم در صدد کشورگشایی بودند(رضایی،١٣٨٤، ٣٠٩). توافق اشراف با کوروش‌شاه در زمان پادشاهان بعدی از جمله داریوش نیز ادامه یافت. «در پادشاهی داریوش بخشی از بهترین زمینهای ملتهای مغلوب را ستانیدند و به مالکیت موروثی اعضای شاهی و نمایندگان اشراف پارسی در اوردند و مالکان این زمینها از پرداخت خراج معاف بوند»(ایوانف،١٣٥٩: ٨٥) تا پایان هخامنشیان تمامی مناصب عالی لشکری و کشوری در دست اشراف قبیله‌ای پارس بود چه در ایران و چه خارج از ایران(هینتس،١٣٨٦ :٢٩٩). سلطه و اقتدار اشراف قبیله‌ای در دستگاه اداری کشورهای مغلوب موجب نهب و غارت اموال و تضعیف قوای تولیدی کشورهای مزبور بود(همان:٢٩٩-٣٠٠). تا پایان هخامنشیان روابط و مناسبات قبیله‌ای به قدرت خود باقی ماند و از لحظه تاسیس هخامنشیان تا اخرین ساعات حیات این سلسله همواره ارتش آن حکومت در حال اردوکشی(فتح/غارت، قادری) بوده است (همان:٣٠٠). طبقه نظامیان پارسی با تصرف سرزمینهای سایر اقوام زمینهای آنان را نیز تصرف و پادشاه به پاس زحمتهای نظامی آنان سرزمین سایر ملل را ملک شخصی نظامیان می کرد «الوح گلی بابلی پارسیانی را به ما معرفی می کنند دارای تیول و املاک زیاد بودند» درنیمه غربی تمام املاک در دست اشرافیت پارسی است اما در شرق معلوم نیست که آیا بومی هستند یا پارسی،التهایم، بیکرمن، یونگ و فرای نظریه دوم را قبول دارند»(کوک،گرشویچ،١٣٨٧: ٣٣٥: ٢). بنابراین، در نتیجه برتری نظامی قوم پارس و تارایج مازاد و انباشت ثروتهای ماد و سایر متصرفات، قوم پارس به طبقه برتر و قوم ماد در نتیجه ضعف اقتصادی متحمل شده از سوی پارسها، به طبقه‌ی ضعیفتر و برده مبدل شد چون مادها در کتیبه‌ها هخامنشی(آپادانا) به عنوان خراج گذار معرفی شده‌اند(یونگ ،١٣٨٥: ٩٠) در حالی که پارسها چون ملت فرمانروا بودند، از مالیات معاف بودند(ایوانف ،١٣٥٨: ٨٨. کوک،١٣٨٣: ٨٦).. طبقه حاکم، یعنی حکومت گران و وابستگان آنها، با تاراج ثروت جامعه آن را صرف کاخها و معابد و هزینه لشکرکشی می کردند(علمداری،١٣٨٠ :١٥٧).

پارسها قبایل پراکنده و نیمه وحشی بودند که از طریق راهزنی و زندگی سخت دامداری امرار معاش می‌کردند طبق نظر کتسیاس کوروش بزچران بوده است. برای جلوگیری از راهزنی پارسها آستیاگ دژ مادی پاسارگاد را احداث کرد. «دژ مادی پاسارگاد به معنی نگهبانی از راهزنان و اوباشان پارسی است»(هینتس، ١٣٨٦: ٩٤). کوروش با اتحاد قبایل راهزن پارسی، راهزنی و غارت آنان را متوجه بیرون(ثروت مادها)کرد. بعد از شکست مادها نیروی نظامی قبیله‌ای خود را در قالب نهاد سلسله مراتبی امپراتوری نهادینه که هم ابزار سلطه پارسها باشد و هم مانعی در برار شورش و عصیان اقوام مغلوب شود، که پارسها در نتیجه چپاول و تاراج به طبقه برتر و در راس هرم سلسله مراتبی امپراتوری قرار گرفتند و اقوام مغلوب چون مادها، به طبقه تحتانی و بردگان امپراتوری تبدیل شدند. تسلط نیزه های پارسی بر سایر اقوام عامل تصرف غنیمت و تصرف سرزمین می شود.

همان‌طور که گفتیم امپراتوری هخامنشیان از بدو تولد خویش تا فروپاشی مشغول لشکرکشی بود. از لحظه تاسیس هخامنشیان تا اخرین ساعات حیات این سلسله همواره ارتش آن حکومت در حال اردوکشی(فتح/غارت، قادری) بوده است (هینتس،١٣٨٦ :٣٠٠). اردوکشی و فتح سرزمینها توسط امپراتوری همان غارت و راهزنی نهادینه شده پارسها بود. به همین دلیل، نهاد امپراتوری چون ملک شخصی در اختیار خاندانهای پارسی بود.خشترپاونهای کوروش و کمبوجیه بدون استثناء از خانواده‌های پارسی برخاسته‌اند(بریان،١٢٦). . داریوش نیز پایه دولت خود را بر اصل نجبای پارسی و قوم پارس گذاشت(یونگ،١٣٨٥ :٨١). «عدم حضور آشکار مادها و اقوام دیگر در مناصب مهم امروزه پذیرفته شده‌است و این نظر که مادها و پارسها متحد، و به قومی واحد تبدیل شدند جای تامل جدی دارد»(کوک،گرشویج، ،١٣٨٧،٢٣٢). «در امپراطوری جدید ....(پارسی) دولت جدید به لحاظ قومی و اجتماعی گروه برتر جدید حضور داشتند و شخصیتهای برجسته محلی فقط دستیار این گروه بودند. ما این گروه را قوم-طبقه مسلط می نامیم و بیشتری اعضای این قوم-طبقه را نمایندگان خاندآن‌های اشراف پارسی تشکیل می دادند.حتی قضات سلطنتی هم پارسی بودند»(بریان، همان،١٢٦-١٢٧). با تصرف ماد توسط پارسها/ایرانیها «اکباتان غارت شد؛ مادیها به بردگی گرفته شدند، و برای ان خراج وضع کردند. »(دیاکونوف، همان،٣٩٠).بنابراین، امپراتوری پارسی/هخامنشی، ابزار نظامی/اداری غارت و چپاول قوم پارس بود.

اگر امپراتوری ابزار نظامی و کمیتۀ اجرایی منافع قوم برتر پارس بود، دین زرتشت و اسطوره‌ها هم همانند دین اسلام، ابزار هژمونیک و ایدئولوژی مشروعیت بخش آن بودند.حتی امکان حضور و یا توافق زرتشت با پیمان کوروش و اشراف وجود دارد.

«کوروش می‌توانست سری هم به پیامبر خود زرتشت در کاشمر زده باشد که در آن زمان آوازاه داشت» (هینتس، ١٣٨٦ ،٩٣). چون دین زرتشت بنیاد مشروعیت امپراتوری هخامنشیان با مفاهیم فرۀ‌ایزدی و نظم کیهانی را فراهم و مشروعیت کشتار و حذف مخالفان را با مفاهیم اژی‌دهاک، دیو و اهریمن تامین کرد. پالیارو معتقد است که اصول اخلاقی زرتشتی، ستون فقرات مفهوم ایرانی سلطنت بوده است یعنی عاملی مذهبی و نوعی احیا اخلاقی که به آتش توسعه طلبی هخامنشیان نخستین دامن می زد (پالیارو به نقل از نیولی، ١٣٨١، ١٦). گوتشمید نیز اشاره دارد که زرتشتی گری چنان نیروی زندگی به امپراطوری هخامنشی بخشیده بود که بیشترین مقاومت به اسکندر در سرزمین زرتشت بود(نیولی، همان،١٧). مغان زرتشتی نیز در دربار کوروش و کمبوجیه احترام خاصی یافتند(دیاکونوف، همان،١٧٥). مغان زرتشتی همانند فقیهان اسلامی، شاهان پارس را نماینده خدا و دارای فره ایزدی(ظل السلطان) و نظم سیاسی را در ادامه نظم کیهانی و شاهنشاه را قرینه زمینی اهورامزدا می دانستند. که مخالفان سلطه و استبداد قومی پارس، به اسم اهریمن، دیو، اژی دهاک/ضحاک و دروغ طرد و سرکوب می‌شدند. همانند قاتلو‌فی سبیل‌الله و جاهدو فی سبیل‌الله اسلام، «جنگهای مقدس .. در متون مقدس دین زرتشتی مشی خشونت‌آمیز به چشم میخورد....تنها با تبرزین بکش(یسنا ٣١ بند ١٨).... ایمانی که تبرزین را خوب به خدمت می‌گیرد(یسنا ١٢ بند ٩)........ به دیگران به دیده تنفر روحی نگاه می‌کنم..... برای بندوه دعای مرگ می‌کنم.. کسی که درصدد کشتن من باشد فرزند مخلوق دروغ است ....... پس از توفیقی خاص در پادشاهی ایران، زرتشت به سیاست تبلیغ نظامی در جهت منافع ملت و دین خود، و جنگ علیه ملتهای همسایه شد(هیوم، دهباشی،١٣٨٢، ٢٤٨). در چشم اهورامزدا، کفار را باید با سلاح نابود کرد (یسنا ١٨/٣١) و کسی که به کافر با زبان و یا اندیشه و با دست بدی کند ... به میل اهورامزدا عمل کرده است (یسنا ٢ /٣٣). ادعای راندن مخالفین را دارد«مبادا کسی از شما به گفتار دروغ پرست گوش فرا دهد. چه ان سیاهکار، به خانمان، روستا و کشور، ویرانی و تباهی رساند. هان ای مردم، ساز نبرد کنید و (دروغپرستان) را با جنگ و ستیز از مرز و بوم برانید»(گاتها: یسنا هات ٣١ بند ١٨). بنابراین، زیربنای دولت و تمدن ایرانی/پارسی، همان غارت و چپاول اموال دیگر اقوام و فتح سرزمینهای آنان بود که برای تداوم فتح و غارت و جلوگیری از شورش اقوام مغلوب چون مادها، نهادی سلسله مراتبی و نظامی امپراتوری را ایجاد و از دین زرتشت برای مشروعیت آن و جواز جنگ به اسم مبارزه با کفار و دشمنان اهورامزدا استفاده می کردند.

کوروش همانند محمد خود را برگزیده از طرف خدا می دانست. همانند پیامبر اسلام قبایل پارسی را تحت رهبری قبیله هخامنشیان متحد و نیروی تخریب و غارت آنان را متوجه مادها کرد. هخامنشیان همان قبیله قریش، قوم پارس هم همانند قوم عرب، زرتشت همانند اسلام، نخبگان پارس همانند نخبگان قریش است. دولت/امپراتوری ایرانی همانند خلافت اسلامی ابزار نظامی/اداری در خدمت منافع پارسها و حفظ سلطه آنها و در انحصار نخبگان پارسی بود. اگر خلافت اسلامی به اسم ائمه من القریش و صحابی و نزدیکی به پیامبر در انحصار اعراب و قبیله قریش بود دولت ایرانی نیز به اسم نژاد برتر آریا/پارس، و حافظان دین مقدس زرتشت در انحصار پارسها بود. دین زرتشت هم همانند اسلام به نظم سیاسی هخامنشیان/ایرانیان تقدیس و به سرکوب مخالفان سیاسی/قومی مشروعیتی دینی متافیزیکی می داد. بنابراین، همانند اسلام، در ایران هم زیربنا نیروی تولید بود. نیروی تولید پارسها هم غارت و چپاول مازاد انباشت سرمایه مادها و دیگر اقوام بود و دولت به عنوان نهادی نظامی و سلسله مراتبی ابزار یا بازتولید کننده سلطه قومی پارس و سرکوب جنبشهای اقوام زیر سلطه بود. و دین زرتشت هم ابزاری هژمونیک برای قداست دادن به قوم حاکم و مشروعیت کشتار و سرکوب مخالفان سیاسی/قومی بود. دولت ایرانی از کوروش و داریوش تا رضاشاه و تا به امروز دولت تک-قومیتی پارس برای سلطه بر دیگر اقوام است و متنهای ایرانی نیز از زرتشت تا ناسیونالیسم دولتی و اسلام سیاسی، ابزار هژمونیک سلطه قوم برتر پارس است.


دولت/قرارداد ماد/کرد:

سیاست عقلانی مادها:

دولت مادی/میترایی برخلاف دولت اسلامی/عربی و زرتشتی/ ایرانی نه برای تجاوز و غارت اموال دیگر اقوام شکل گرفت، نه برای سلطه بر دیگران و نه بر اساسا حق الهی شاهان، بلکه بر اساس توافق/قرارداد اجتماعی، اجرای عدالت داخلی و دفع تجاوز و یورش خارجی بود. هرودت می نویسد که :«مادیها در دهات پراکنده و هیچگونه حکومت مرکزی نداشتند در نتیجه هرج و مرج در سراسر آن سرزمین شیوع داشت. دیوکس که در دهکده خود مرد برجسته‌ای بود با غیرت و جدیت بیشتر از پیش به اجرای عدالت درمیان هموطنان خود پرداخت.... مردم ده ، چون فضل و کمالش را بدیدند او را داور اختلافات خود برگزیدند.....(دیوکس) چنان اعتباری در نظر هموطنان خود بدست آورد که توجه مردمی را هم که در دهات مجاور میزیستند جلب کرد.... با خشنودی مرافعات بیشمار خود را پیش او میبردند.

(هرودت، همان،٧٦-٧٧).٤٨پس اساس دولت مادی بر اساس حکمیت و نیاز به داوری(میرزایی،١٣٧٩، ٢٣٣). مقبولیت و انتخاب مردمی، تعاون و امنیت داخلی و نهایتا دفع دشمن خارجی(آشور) بوده است. برخلاف ایرانیان/پارسها، هیچ اشاره‌ای به حق‌الهی شاهان(مشروعیت متافیزیکی)، نژاد و تخمه شاهانه، و عطش دستیابی به ثروت دیگر ملل و کسب غنایم در آن ندارد.

گرارد نیولی که به درستی در شاه گزینی پارسیان و مادها توانسته روند تحولی را مشاهده کند. به مجمعی(انتخاب عمومی)- گزارش هرودت از ماد دیااکو- و نشانه‌ای خدایی از کوروش(برگزیده شده از طرف خدا) گوهی می دهد(نیولی در ویسهوفر،١٧٩). در توصیفی که هرودت از گزیشن دیااکو Dieokes به شاهی در میان مادها اظهار می کند، از انتخاب واقعی سخن گفته می شود(ویدن‌گرن، همان، ١٤٨). گزارش هرودت از شاه گزینی مادها با آ‌نچه استرابون عنوان می کند ، به خوبی همخوانی دارد:«این هم سنتی مادی است، بی باک‌ترین کس را به شاهی برگزینند ».(ویدن گرن همان: 148).بنابراین، مادها شاه خود را به وسیله‌ی انتخاب دریافت کردند(همان: ١٤٩٩). محل این انتخاب هم هگمتانه بود که به معنی محل اجتماع و توافق است(گیرشمن،١١٦).

اگر زرتشت بنیان عقل سیاسی ایران بود و اسلام بنیاد عقل سیاسی عرب، بنیان هویتی مادها چه آیینی بود که در دورانی که حق الهی شاهان و شاه-کاهنی سکه رایج زمان بود، مادها بر اساس قرارداد اجتماعی و انتخاب عمومی شاهان خود را انتخاب می‌کردند. آیین باستان مادها/کردها، میترا بود، نه میترایی که مُهر زرتشتی/ایرانی خود و به خورشید پرستی تغییر معنا داد، بلکه میترای متقدم مادی به معنای قرارداد اجتماعی است. «تیمه» میترا را همسنگ قرارداد اجتماعی روسو و حتی پیشرفته تر از آن می‌داند.

«میترا به معنی پیمان و قرارداد است و هیچ مدرکی دال بر این که واژه میترا در اصل به معنای نور یا افتاب بوده است وجود ندارد نام گذاری میترا به معنای نور تایید نشده است در ودا یا اوستا میترا به معنای خورشید نیست پس این معنا بعدا افزوده شده است»(اشمیت، کلوسکا، ١٣٨٥، ٣٨٨-٣٩٠). میه در ١٩٠٧ مقاله با عنوان «ایزد میترا» انتشار داد و عقیده رایج را رد کرد که ‌این ایزد، خدای نور و خورشید است و ویژگی اخلاقی حامی راستی و دشمنی با دروغ افزوده‌های ثانوی هستند. «میه» میترا را تجسم پیمانcontract دانست مانند تمیس که در یونان تجسم عدالت است (میه به نقل از اشمیت، همان،٣٨٧). سپس پاول تیمه از نظریه میه که میترا مفهومی خنثی به معنی پیمان است دفاع کرد(هوفر، کلوسکا، همان،٣٦١). «مفهوم میترا.......تقدس قولهای رسمی مبادله شده، پیمان، میثاق و قرارداد است... همان‌طور که میه نیز اثبات کرد میترا خدای خورشید یا هر پدیده طبیعی دیگر که خدا تلقی شود نیست بلکه تجسم مفهوم مقدس پیمان است»(تیمه، کلوسکا، همان،٥٥٤). «اندیشه کانونی مهریشت تقدس قول مبادله شده ، که به صورت قرارداد باشد هرچه اسمش را بگذاری عهد یا میثاق یا... بنابراین، جای هیچ جر و بحث و تفسیر و ...را ندارد »(تیمه، همان،٥٦١-٥٦٢).

یعنی هر آنچه پیمان صرف نیست ثانوی و الحاقی است و ایزد میترا، شخصیت یافتگی و خداشدگی همان معنای عام میترا یعنی پیمان/قرارداد است(میه،عالیخانی،١٣٨٤، ١٥-١٦). پس میترا در اصل ایزد پیمان بوده که بعد بعدها با گسترش (ایرانی شدن) به‌ایزد خورشید و جنگ تغییر مقام داد(هینتس ،١٣٨٦ ،٧٢).

بنابراین، برخلاف اسلام وایران، اساس دولت مادی نه بر اساس غارت و تجاوز یا سلطه و سرکوب، بلکه نتیجه انتخاب عقلانیت جمعی و بر اساس قراداداجتماعی و دفع یورش خارجی بوده است. اگر عقل سیاسی اسلامی در وهابیت، رژیم بعث و داعش امروز بازتولید می‌شود، عقل سیاسی ایرانی در جمهوری اسلامی، که شعار راه قدس از کربلاست همان شعار نیزه‌های پارسی را تا دوردستها بردم داریوش است، زمانی به اسم ژاندارم منطقه و زمانی هم به اسم صدور انقلاب در پی دست‌اندازی و تسخیر است، عقل سیاسی کردی نیز در کانتونهای امروزی روزآوا واقلیم بازتولید شده است که بر اساس توفق داخلی و دفع یورش خارجی است. اینکه کردها در تاریخ صاحب امپراتوریهای بزرگ نبودند به این دلیل است که ماهیت و – به قول ارسطو- صورت دولت کردی با تجاوز و غارت در تضاد است و در پی تسخیر جهان نبوده اند که صاحب دین جهانی شوند.


نتیجه گیری:

آن‌چه در این مقاله بیان شد مقایسه اصل و ماهیت سه دولت ایرانی/زرتشتی، عربی/اسلامی و کردی/میترایی بود. روش کار تطبیقی و مدل تحلیل جامعه‌شناسی مارکس بود. که با دود کردن مقدسات، نقد آسمان به نقد زمین، نقد دین به نقد حقوق و نقد تئولوژی را به نقد سیاست تبدیل کردیم. واقعیت حقیقت اسلام و زرتشت، سلطه قومی عرب و پارس است. حقیقت دین و فرهنگ ایرانی و عربی، ابزار سلطه واقعی قوم عرب و پارس است. تکوین دولت(هم ابزاری نظامی آن و هم ابزار هژمونیک آن) عربی/اسلامی و ایرانی/زرتشتی، ریشه در خشونت و مبارزۀ نظامی برای تاراج و فتح داشت. بعد از سلطه که با قدرت نظامی و عصبیت قومی کسب شده بود، دولت و دین و قانون همان خشونت نهادینه شده و ابزار حفظ سلطه قومی شد. در واقع سیاست ایرانی و عربی، تداوم جنگ و خشونت قومی بود و کل قوانین و دین و فرهنگ آنها، نهادینه شدن خشونت قوم/طبقه حاکم پارسی/عربی است. زیربنای دولت،دین و فرهنگ و حقوق ایرانی/عربی، نیروی تولید تاراج و غارت است که در قالب زکات و جزیه و خراج و مالیات قانونی/شرعی شد.

کوروش و محمد هردو خود را برگزیده الهی و رسالت الهی خویش را تاراج گنجهای قیصر/کسری(محمد)و اکباتان(کوروش)می دانستند. هردو در میان جامعه‌ای نیمه وحشی متشکل از قبایل پراکنده‌ای بوند که مشغول راهزنی و غارت و تجاوز به همدیگر بودند. در میان قبایل عربی، قبیله قریش از موقعیت خاص و در میان قبایل نیمه وحشی پارسی، قبیله هخامنشی موقعیت هم شان قریش در عرب را داشت. محمد در جوانی چوپان و کوروش نیز بزچران بود. کوروش در سفرهایی که به ماد و بابل و محمد به شام و ایران داشت، سرشار از قریحه سیاسی و مهارت مدیریت شدند. محمد با واسطه خاندان بنی هاشم و عموی خود که رئیس بنی هاشم بود و کوروش با واسطه پدر خویش که رئیس قبیله هخامنش بود معاملاتی با قبایل و اشراف قبیله خود انجام دادند.مفاد پیمان؛ پذیرش رهبری محمد و کوروش توسط قبایل، در ازای آن سرزمینهای فتح شده و اموال به دست امده ملک شخصی قبایل پارس/عرب و روسای قبایل به روسای امپراتوری/خلافت بزرگ تبدیل شوند. محمد با وعده قیصر/کسری و کوروش با وعده اکباتان/ماد، بذر امید رهایی از زندگی سخت صحرایی و دزدی و ناامنی ناشی از ان را در دل قبایل خویش افشاندند. هنر این دو این بود که منطق قبایل خود که همان دزدی، غارت، راهزنی و چپاول و تجاوز در میان همدیگر بود را به با رهبری خویش به بیرون از قوم خود هدایت کردند. محمد با دین اسلام و کوروش با اسطوره ها و دین زرتشت و رهبری کاریزماتیک خودشان، قبایل را متحد و غارت و نیروی تخریب انها را متوجه اقوام دیگر کردند. قوم متحد خویش را مسلمان/زرتشتی، دارالسلام/ائیرنم ویچه، برگزیدگان الله/اهورا، و اقوامی که باید تاراج می کردند را کفار/دیوپرستان، سپاه شیطان/اهریمن و... خواندند و منطق غارت و تجاوز قبایل خود را با استفاده از دین اسلام/زرتشت در قالب مفاهیم غنیمت،مالیات، خراج، زکات و...تقدیسی متافیزیکی و مال و زمین و ناموس اقوام دیگر را حلال اعلام کردند. در قالب نهاد خلافت/امپراتوری منطق دزدی و غارت و فتح را نهادینه و نظم داد، و با دین اسلام/زرتشت به آن مشروعیتی متافیزیکی دادند. قدرت خود را در قالب ائمه‌من‌القریش، نژاد اصیل آریا، خلیفه خدا، جانشین اهورامزدا، ظل الله/فره ایزدی، مشروع و مخالفان را در قالب کفار، شیطان، اهریمن، دیو و...سرکوب وطرد می کردند. خلافت مقدس اسلامی/عربی و امپراتوری مقدس زرتشتی/پارسی نهادینه شدن همان غارت و چپاول قبایل عرب/پارس است. اصل این دو تمدن شکم(غارت/چپاول)، زیرشکم(تجاوز، کنیز)، که دولت(خلافت/امپراتوری)، بازوی اجرایی آن و دین(اسلام/زرتشت) عقل/مغز آن. به قول نیچه عقل گردوغبار ناشی از کارکرد غرایز است. عقل/مغز و اراده‌ی تمدن اسلامی/ایرانی در خدمت شهوت و شکم دو قوم عرب/پارس است که سلطه قومی خود را در قالب امت اسلامی فراقومی و ملت ایرانی چندقومیتی توجیه می‌کنند. بنابراین، عقل ایرانی/عربی در ذات خود سیاسی/اقتصادی است یعنی عقل(اسلامی/زرتشتی) در خدمت سیاست سلطه و اقتصاد غارت است اما سیاست کردی عقلانی است یعنی سیاست بر مبنای عقلانیت و عقلانیت هم همان اجماع و توافق است.

بنابراین، این است نتیجه تحقیقات ما: اصل و انگزیش تمدن عربی/ایرانی عطش ثروتهای دیگر اقوام بود یعنی نیروی تولید غارت و چپاول سرمایه دیگر اقوام بود. دولت و دین وحقوق هم روبنا یا بازتولید کننده نیروی تولید غارت/غنیمت و فتح/تجاوز بود. این دو قوم که با توجه به عصبیت قومی و قدرت نظامی برتری سیاسی را به دست اورده و اقوام دیگر را شکست داده بودند و سرمایه انها را تاراج کرده بودند به طبقه برتر نیز تبدیل شدند. برای حفظ برتری قومی/طبقاتی، دولت(خلافت/امپراتوری) را که نظمی هیرارشیک و نظامی داشت تشکیل و برای مشروعیت تاراج و چپاول خویش دین: زرتشت/اسلام را به کار بردند. پس دولت ایرانی/عربی ابزار یا بازتولید کنندۀ سلطۀ طبقه/قوم برتر ایرانی/عربی و ابزار سرکوب عصیانهای اقوام مغلوب بود. اقوام مغلوبی که در نتیجه تاراج سرمایه انها به طبقه مغلوب و فروتر نیز تبدیل شده بودند. دین( اسلام/زرتشت) هم ابزار هژمونیک و مشروعیت ایدئولوژیک سلطه قوم/طبقه برتر را فراهم می‌آورد. اما مبنای دولت/قرارداد کُردی نه اقتصاد غارت و غنیمت و بقاء، بلکه ابراز وجود و عدالت و توافق مشترک بود که نتیجه این توافق دفع یورش خارجی بود نه یورش به خارج. دولت ایرانی/عربی اقتصادی/غریزی و ارزش اصلی آن بقاء، که برای حفظ آن، قدرت نظامی و دینی را تشکیل دادند. اما دولت کردی نه اقتصادی/غریزی، بلکه دولت ازادی و ارزش آن ابراز وجود است. سیستم ایرانی/عربی سلطه، اما سیستم کردی آزادی است. نظم ایرانی/عربی هیرارشیک و عدالت طبقاتی، اما نظم دولت کردی، پلورال، و عدالت برابری است. دولت ایرانی/عربی حاکم بر جامعه، دولت کردی نماینده جامعه. نتیجه منطقی دولت ایرانی/عربی سلطه و رابطۀ اربارب/رعیتی یا چوپان/گله ای است اما نتیجه منطقی دولت کردی دموکراسی و برابری و آزادی است. چون ریشه دولت کردی قرارداد اجتماعی است و شرط قرارداد برابری اعضاء و آزادی انتخاب است.