مقایسۀ نمونۀ آرمانی(صورت) سه دین/دولت ایرانی،عربی و کُرد

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

ذکریا قادری


چکیده:

بنابر نظر هگل و ماکس‌وبر تصور هر قوم از دولت، ریشه در درک آن‌ها از دین و تصور آن قوم از امر مطلق(خدا) دارد و دولت در هرجامعه و قومی، ریشه در دین و آیین آن قوم دارد. در گذشته ادیان، نقش ایدئولوژیهای امروزی را برای دولتها داشته است. دولت در تمامی جوامع نه نماینده منافع عام یا تجلی روح مطلق، بلکه برآیند شکافهای اجتماعی(طبقاتی/قومی) و ابزار سلطه و منافع گروه برتر، یعنی صاحبان نیروی تولید است. حال این گروه برتر، طبقه، قوم یا قبیله باشد. آنچه در این مقاله در پی پردازش آن هستیم مقایسه سه دولت ایرانی، عربی و کُردی است که همبستۀ سه دین زرتشت، اسلام و میترا و ریشه در تصور هر قوم از آیین و دین آنان دارد. قوم پارس در نتیجۀ عطش ثروتهای مادها، و قوم عرب در نتیج عطش ثروتهای قیصر/کسری، به فتح/غارت ثروتها پرداختند در نتیجۀ تاراج ثروتهای اقوام مغلوب، به طبقۀ برتر تبدیل شدند. سپس برای حفظ سلطه و تداوم تاراجهای بیشتر، نهاد سلسله‌مراتبی دولت(خلافت/امپراتوری) را تشکیل و از ایدئولوژی دین، (زرتشت/اسلام)، برای مشروعیت بخشیدن به تاراج/فتح، در قالب مفاهیم مقدس غنیمت، زکات، جزیه، مالیات، جهاد و... استفاده کردند. بنابراین، نیروی تولید اقوام پارس/عرب، غارت/فتح است و دولت(خلافت اسلامی/امپراتوری ایرانی) و دین(اسلام/زرتشت)، بازتاب یا ابزار قوم/طبقه صاحب نیروی تولید(غارت)، یعنی عرب/پارس است. تقدیر این دولتها(خلافت/امپراتوری) دولت تک قومیتی عرب/پارس است و توسعه طلبی دولتهای ایرانی و عربی مشروعیت خود را از دین آنها یعنی زرتشت و اسلام گرفته است. اما دولت کُردی از مادها تا کانتونها، نه در نتیجه عطش ثروتهای دیگری، بلکه نتیجه قرارداد اجتماعی برای اجرای عدالت و دفع فتح/غارت خارجی بود که ریشه در آیین میترایی آن‌ها به معنی پیمانContract دارد. بنابراین، نیازی به دولت قدرتمند و دین فراگیر و جهانی چون زرتشت/اسلام، برای غارت و مشروعیت دادن به آن نداشته است به همین دلیل کردها در تاریخ نه صاحب امپراتوری بزرگی بودند نه دین مقدس. مقایسه دولت/دینِ ایرانی/زرتشتی و عربی/اسلامی با دولت/دینِ کردی/میترایی، مقایسۀ نمونۀ آرمانی الگوی فتح با الگوی قرارداد است. نتیجۀ منطقی الگوی فتح، رابطه‌ی «چوپان/گله» است. نتیجۀ منطقی الگوی قرارداد هم دموکراسی بدوی است. ادیان زرتشت و اسلام با مشروعیت بخشیدن به نیروی تولید غارت و چپاول و فتح سرزمینهای دیگری با مفاهیم دینی چون جهاد، غنیمت و.... زمینه دولتهای اقتدارطلب و متجاوز ایرانی و عربی(امپراتوری و خلافت) را فراهم آوردند اما آیین مادها/کُردها با مقدس کردن مفهوم پیمانcontract و عدم تجاوز زمینه دولتی مبنی بر قرارداد اجتماعی که هدف آن نه یورش و جهاد بلکه دفاع و همزیستی است را فراهم آورد.

کلیدواژگان: عقل‌سیاسی، قوم/قبیله، طبقه، فتح، قرارداد،نیروی تولید،دولت.


مقدمه:

«انگلس» سه شکل عمدۀ پیدایش دولت را آتنی، یعنی دولت طبقاتی، رومی، یعنی غلبه اشراف بر جامعه و ژرمنی یعنی فتح سرزمین‌ها قالب‌بندی می‌کند(علمداری،1380: 193). ایران و اعراب را می‌توان ابتدا شکل ژرمنی و سپس رومی نامید. یعنی دولت ایرانی اساساً بر مبنای الگوی فتح و عطش ثروتهای مادی/کٌردی، و دولت عربی بر مبنای الگوی فتح و عطش ثروتهای ایرانی/کسری و رومی/قیصر بود. بعد دوقوم حاکم، طبقۀ برتر و اشراف تمدن ایرانی/اسلامی شدند. الگوی دیگری که نه به عنوان واقعیت، بلکه مفهومی از واقعیت، بخواهیم مطرح کنیم، الگوی قرارداد است. که همان‌طور که در ادامه خواهد آمد، ظاهراً نمونه‌های ناقص آن را می‌توان در دولت کُردی، از حکمیت و انتخاب عمومی دیااکو تا کانتونهای امروزی روژآوا، انتزاع کرد. بنابراین، الگوی دو دولت ایرانی/عربی فتح، و الگوی دولت کُردی قرارداد یا پیمانcontract است. دولتهای بزرگ تاریخی خاورمیانه(امپراتوری/خلافت) اگر چه نهایتاً در خدمت نیروی تولید و منافع قومی بودند و شکافهای قومی را مشروعیت می بخشند اما از بدو تکوین خویش در فرهنگ آن قوم و درک آیینی آنان ریشه دارد و دین و دولت به هم وابسته هستند. نتیجۀ منطقی دولت/امپراتوری ایرانی/زرتشتی و دولت/خلافت اسلامی/عربی، طبقاتی‌شدن جامعه و سلسله‌مراتب شدید است که قوم برتر عرب/پارس، در راس هرم و طبقۀ برتر، و اقوام مغلوب که فاقد‌ دولت هستند در پایین هرم و طبقۀ تحتانی خواهند شد. که وظیفۀ دولت(خلافت/امپراتوری)، حفظ این سلسله‌مراتب از عصیان اقوام مغلوب است که قوم غالب در راس آن قرار گرفته و رهبری را بر عهده دارد. وظیفه ایدئولوژی(دین در گذشته و اسلام سیاسی امروز)، نیز مشروعیت دادن به سلطۀ قوم/طبقۀ برتر و حفظ نظم سلسله‌مراتبی است. که اقوام مغلوب شورشگر را با مفاهیمی چون کافر، اهریمن، شرک، تجزیه‌طلب، عامل بیگانه و... ،سرکوب کنند و سلطه را با مفاهیم، امت‌اسلامی، ملت‌ایرانی، وحدت دینی/ملی، اسلام/زرتشت، ملت‌/دولت چندقومیتی، برابری و... .توجیه کنند. بنابراین، اصل دولتهای عربی/ایرانی، از قریش تا داعش، از کوروش تا رضاشاه، نیروی تولید غارت دیگر‌اقوام و فتح سرزمینشان است. لازمه فتح هم قدرت نظامی و ایدئولوژی مشروعیت بخش است. که دولت قدرت اجرایی/نظامی و دین ابزار هژمونیک و مشروعیت بخش آن است. ادیان زرتشت و اسلام با مقدس کردن خشونت و کافر خواندن مخالفان، زمینه دولتهای توسعه طلب ایرانی/عربی را فراهم کردند. اما دولت/قرارداد کُردی از مادها تا اقلیم و کانتونها، نه در پی غارت/فتح، بلکه حفظ خود از غارت و تسلط دیگران است که در نتیجۀ توافق قبایل/احزاب، شکل می‌گیرد و چون هدف غارت منابع و فتح سرزمین دیگر اقوام نیست، نیازی هم به قدرت‌نظامی سلسله‌مراتبی و ایدئولوژی توتالیتر نداشته است. این است راز اینکه کُردها در تاریخ نه صاحب امپراتوریهای کشورگشا/غارتگری چون ساسانیان و عباسیان بوده‌اند و نه صاحب دین‌جهانی اسلام/زرتشت، چون هدف تسخیر جهان را نداشته‌اند و فرهنگ دینی آنان نه ادیانی مانند اسلام و زرتشت که قصد تسخیر جهان و هدایت جهانیان به دین خویش را داشته باشد بلکه آیین میترا است که به معنی پیمان و قرارداد اجتماعی است. دولت در غرب ناشی از مناسبات طبقاتی بوده است. اگر چه مناسبات طبقاتی به همان شیوۀ غرب در شرق به وجود نیامد، ولی تضاد منافع و ساخت دولت به عنوان ابزار قدرت نگهداری منافع گروهی ممتاز در جامعه، پدیده‌ای جهانشمول در طول تاریخ بوده است.( علمداری،1380: 152). چه در شرق چه غرب نخستین دولت در تبدیل خادمان به مخدومان به وجود امده است(خنجی به نقل از علمداری،1380: 152). همه تئوریهای مختلفی که در باره پیدایش دولت ارائه شده است، آن را نتیجه تضاد و جنگ و سلطه‌جویی دانسته‌اند (علمداری،همان: 196). با این تفاوت که در غرب، مثلاً در یونان باستان، دولت کاملاً طبقاتی و نتیجه تضاد منافع طبقاتی درون یک گروه فرهنگی که امروزه آن را ملت می نامیم، تکوین یافت. در بین النهرین و مصر هم دولت هیدرولیک، مازاد همان مجموعه فرهنگی خود را تاراج می‌کرد. اما در ایران باستان و اعراب، -نه رودهای بزرگ نیل و فرات بود که نظریه هیدرولیک و کم آبی جوابگو باشد و نه تضاد طبقاتی- دولت نه در نتیجه تضاد منافع طبقاتی داخل قوم، بلکه در نتیجه تضاد قومیتی ما بین قوم پارس/عرب و سایر اقوام شکل گرفت، که در نتیجۀ غارتها، قوم غالب به طبقه برتر نیز تبدیل شد و دولت ابزار قدرت نگهداری منافع قوم/طبقه غالب شد. بنابراین، به نظر نمی رسد رابطه انسان با طبیعت ریشه شکلگیری دولت ایران/عربی باشد. تئوریهای کم آبی، استبداد شرقی و....توان تحلیل تکوین دولت در ایران باستان را ندارند اگر هم طبیعت دستی در تکوین دولت داشته است به صورت غیر مستقیم بوده است. آنچه مسلم است تئوری تضاد طبقاتی نیز جوابگوی تکوین دولت در ایران نیست. چون هیچگاه طبقات مستقل از دولت و مالکیت خصوصی پایدار که لازمه تشکیل طبقه است، وجود نداشته است. چون دولت ابزار یا نمایندۀ منافع طبقه‌ای خاص نبوده است برخی از محققان(کاتوزیان)، به اشتباه نظریۀ دولت فراطبقاتی و فراجامعه را طرح و از تضاد دولت و ملت می‌گویند. درحالی که دولت هیچگاه ماوراءجامعه نبوده است و البته طبقاتی هم نبوده‌است، اما طبقاتی نبودن، به این معنی نیست که دولت هیچ پایگاه اجتماعی نداشته و ماوراء جامعه بوده است، بلکه قومی و دولتهای ایرانی/عربی، دولت تک-قومیتی پارس/عرب بوده‌اند و تضاد هم نه تضاد دولت و ملت، بلکه تضاد دولت تک-قومیتی با دیگر اقوام بی دولت است. که در ایران، از کمبوجیه(شورش گئوماتا/فره ورتیش) تا مشروطه(سمکو/خزعل و...)، به محض ضعف قدرت مرکزی قوم مسلط، اقوام بی دولت دست به عصیان و شورش زده‌اند. در اسلام نیز از پیامبر(جنگهای رده) تا صدام(شورش کردها)، به محض ضعف قدرت مرکزی، اقوام مغلوب برای رهایی دست به شورش زده‌اند. که فقط با قدرت نظامی و خشونت امکان حفظ دولت و مطیع ساختن اقوام/قبایل را به دست آورده‌اند. ابوبکر صدیق مخالفان سلطۀ قریش را به اسم مرتد(ایدئولوژی دین اسلام)، و با جنگ مطیع ساخت. داریوش با قدرت نظامی گارد جاویدان و اسم اهریمن/دروغ(ایدئولوژی زرتشت)، مخالفان سلطه پارس را مطیع ساخت و رضاخان نیز به اسم یاغیگری و عوامل امپریالیسم با قدرت نظامی قزاقها با توجیه ایران چند قومیتی(ایدئولوژی ناسیونالیسم)، سلطۀ دوباره قوم پارس را حاکم و دولت مدرن پارسی را برساخت. روش تحقیق: روش تحلیل، تطبیقی و چارچوب نظری مدل تحلیل مارکسیستی دربارۀ دولت است. فرضیه: به نظر می‌رسد الگوی دو دولت ایرانی/زرتشتی و عربی/اسلامی، الگوی فتح و سلطه/غارت است اما الگوی دولت کُردی/میترایی، قرارداد و دفع یورش است که متناسب با درک و تصور دینی سه قوم است.


چارچوب نظری:

مفهوم عقل‌سیاسی، عقل(دین و فرهنگ واسطوره و..) را از قداست متافیزیکی انداخته و رابطه عقل و سیاست را فاش می‌سازد. در این مفهوم، عقل قائم به ذات نیست، عقل نه نتیجه اتصال به منبع حقیقت(عالم مثل یا خدا)و نه نتتیجه کشتن نفس و پاداش جان‌های آزاده، بلکه بیانگر ارزشها و خواسته‌های اجتماعی و سیاسی یک قوم/طبقه و توجیه‌گر منافع و نظم‌اجتماعی است. بنابراین، برای رهایی و آزادی فرد باید از رویای حقیقت دست شست. حقیقت چیزی این‌جهانی است صرفا محصول گونه¬های الزام و قدرت است حقیقت باعث می شود قدرت تاثیرات منظمی از خود به جا بگذارد(شرت ،1392: 218). «عقل سیاسی، از سویی «عقل»است چرا که مشخصه ها و نمودهای کنش سیاسی همگی از یک منطق درونی پیروی می‌کنند که بر این مشخصه و نمودها حاکم است و روابط آن‌ها را سامان می‌بخشد. از سویی دیگر «عقل سیاسی»،«سیاسی»است ،زیرا کارکرد آن نه تولید معرفت، بلکه اجرای قدرت یا بیان چگونگی اجرای آن است.عقل سیاسی مقولات وابزارهای نظام‌های معرفتی متفاوت را بر حسب نیاز به کار می‌گیرد»(جابری،سواری،1384: 9). بنابراین، کارکرد عقل سیاسی ایران/عرب(از اسلام و زرتشت تا ناسیونالیسم و ملت)، نه تولید معرفت و هدایت اخلاقی بشریت بلکه اجرای قدرت قومی است. در فلسفه کلاسیک از زرتشت و حمورابی تا افلاطون و مسیح و تا دوره مدرنیته، یک دال استعلایی و منبع حقیقتی مستقل از ساختار جامعه و غرایز انسان به نام عالم مثل، اهورامزدا، خدا و یا عقل داریم که معیاری است برای تعریف نیکی، حقیقت، قوانین نظام سیاسی و هدایت زندگی انسان. اصل بر حقیقت و عقلانیت است و سیاست و قدرت ابزار حقیقت برای هدایت زندگی انسان و به سعادت رساندن آن است و چون عده معدودی( در افلاطون فلاسفه، در اسلام روحانیون، در مسیح پاپها، در زرتشت شاهان و...) توانایی کشف حقیقت متافیزیکی را دارند، لاجرم فقط آن عده معدود حق حکومت بر دیگران را دارند.

اما سه مفهوم ایدئولوژی مارکس، آپولون نیچه و رویای فروید و نتیجه منطقی آن را در پست‌مدرنها، برخلاف فلسفه کلاسیک، رابطه عقل و سیاست کاملاً وارونه شد. عقل، حقیقت و کل دانش بشری ابزار سلطه و کتمان رابطه قدرت است. در این دیدگاه سیاست وجهی انتولوژیک یافته و اصل بر قدرت است و دانشهای بشری و حقایق متافیزیکی ابزار یا وابسته به قدرت هستند بنابراین عقلانیت از قداست افتاده و نقد آسمان به نقد زمین، نقد عقل/دین به نقد سیاست ، نقد سلسله‌مراتب کیهانی به نقد سلسله‌مرابت اجتماعی مبدل خواهد شد. زیرا که ریشه مفاهیم مقدس عقلانی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی ریشه دارد. نیچه عقل را گردوغبار ناشی از کارکرد غرایز می‌داند. مارکس عقل را ابزار منافع اقتصادی و فروید عقل را توهم و فرافکنی غرایز جنسی می‌داند. البته عقل به معنای کلی آن در نظر است یعنی دانش بشری از اسطوره و دین و اخلاق و... . در این دیدگاه عقل ایرانی/اسلامی(زرتشت و اسلام و ناسیونالیسم و..) گردوغباری از کارکرد غرایز و ایدئولوژی منافع است که غرایز و منافع هم غارت، تجاوز و فتح تمدن ایرانی/عربی است. این سه اندیشمند قداستهای عقلانی و متافیزیکی را در قالب مفاهیمی چون ایدئولوژی، توهم آپولونی و رویاهای روان¬پریشی تفسیر کردند که کل نظام دانایی کلاسیک و قداست آن را بر باد دادند و رابطه سازه¬های معنایی را با ساختار قدرت و سلطه فاش کردند. یعنی آنچه در فلسفه کلاسیک تحت عنوان مقدسات عقلانی و متافیزیکی پردازش شده بود چیزی جز ایدئولوژی(معنا در خدمت قدرت. آگاهی کاذب) نبوده که در خدمت قوم/طبقه برتر است. و ریشه آنها در ساختار قدرت و روابط سلطه یافتند. یعنی هر حقیقتی صورت بندی خاصی از قدرت و روابط سلطه است. بعد از چرخش فکری، به سلسله‌ای از متفکرانی چون گرامشی آلتوسر ،لاکان و فوکو بر می‌خوریم که نظام دانایی و فرهنگ را از منظر قدرت بررسی می‌کنند به عقیده گرامشی قدرت صرفا در خشونت طبقه حاکمه نیست بلکه در پذیرش مفهومی از حقیقت و جهان ریشه دارد که متعلق به طبقه حاکم است و هژمونی که مفهومی کلیدی در گرامشی است درک رابطه قدرت در زندگی روزمره و در محرمانه‌ترین اعمال زندگی است. «قدرت محدود به قدرت متمرکز دولتی و نیروهای خشونت‌آمیز آن نیست بلکه در کل سطح جامعه مدنی و نظام معنایی آن جریان دارد. و رابطه همبسته بین نظام آگاهی، روشنفکران و قدرت وجود دارد.دولت ترکیبی از رضایت و اجبار است. دولت به کل مجموعه فعالیتهای عملی و نظری گفته می شود که طبقه حاکم به وسیله آنها نه تنها سلطه خود را توجیه و حفظ می کند بلکه رضایت فعالانه طبقات زیر سلطه را نیز به دست می آورد و هژمونی مبتنی بر سلطه فرهنگی است. قدرت بر حسب سلطه و استیلای فکری تعریف می شود و توده ها با بهره گیری از وسایل سلطه فکری به سازش کشانده می شوند یا سرکوب می گردند ایدئولوژی طبقه حاکم از طریق ابزارهایی چون اخلاق ، زبان، دین و آموزش در درون ذهن توده‌ها رسوخ می کند و موجب جلب رضایت آنها و مشروعیت دولت می‌گردد. بنابراین، قدرت واقعی نظام‌سیاسی را نه در خشونت طبقۀ حاکمه و نه در قدرت اجبارآمیز دستگاه دولتی آن، بلکه در پذیرش جهان‌بینی حکام توسط توده‌های تحت سلطه جست. فلسفه طبقۀ حاکم از صافی پیچیده‌سازیهای عامیانه بسیاری می‌گذرد و به عنوان عقل سلیم آشکار می‌شود این همان فلسفه توده‌هایی است که اخلاق، رسوم و رفتارهای عادی جامعه را می‌پذیرند( گرامشی به نقل از وینسنت، بشیریه، 1383: 246-49). جهان‌بینی قوم/طبقۀ‌حاکم عرب/پارس در قالب مفاهیم دینی/اخلاقی و ملی رضایت اقوام مغلوب را کسب می‌کند.


مارکس: نقد آسمان به نقد زمین....

مارکس تمامی متنها(دین، فرهنگ، اخلاق، اسطوره و...)را فاقد عمق و ایدئولوژی(معنا در خدمت قدرت)تعریف کرد و معنای متنها را در بیرون متن، در زیرساخت منافع و نیروی تولید دانست که متنها در خدمت و بازتولید کنندۀ آن هستند. همچنین مارکس دولت را نه تجلی خدا و نمایندۀ منافع عام یا پدیده‌ای طبیعی، بلکه ابزار یا با استقلال نسبی بازتولید‌کنندۀ منافع طبقۀ برتر دانست. مارکس با «نابودی جهانی بودن حقیقت، حقیقت این جهان را تثبیت کرد»باید با استفاده از اندیشه مارکس«نقد آسمان به نقد زمین، نقد دین به نقد حقوق و نقد تئولوژی به نقد سیاست»، جهان حقیقت (قرآن و اوستا)اسلامی/ایرانی را نقد و حقیقت جهانی سلطه و دولتهای آنان را فاش ساخت. متنهای اسلامی/ایرانی، فاقد هرگونه عمقی، و معنا و عمق آن در منافع و سلطه قومی آنان است. اما برای بکارگیری مفهومی اندیشه مارکس در بررسی دولت ایرانی/زرتشتی و اسلامی/عربی باید دستکاریهای در اندیشه مارکس متناسب با منطق خاورمیانه زد. مارکس موتور محرکه تاریخ و زیربنای جامعه را طبقه می‌داند که دولت و متن(دین فرهنگ اسطوره و...)روبنا یا بازتولید کنندۀ زیربنای نیروی‌تولید است. اما در خاورمیانه، هیچ‌گاه طبقاتی مستقل از دولت، که دولت بازتاب آن باشد وجود نداشته است. اما مدل مارکس که دولت ریشه در شکاف جامعه و ابزار منافع گروهی درجامعه است همچنان کاربرد دارد، با این تفاوت که این گروه نه طبقه، بلکه قوم/قبیله است که دولتها(خلافت/امپراتوری) ابزار سلطه قوم/قبیله غالب نظامی است. زیر ساخت دولت و متنهایی چون قرآن و اوستا و...منافع قومی/قبیله‌ای است و موتور محرکه تاریخ و زیربنای جامعه منافع قومی/قبیله‌ای است. نظریات مارکس در مورد دولت، بعد از خود به دو دسته تقسیم شد که ریشۀ هردو نظریه هم در آراء خود مارکس بود. یکی نظریۀ ابزاری دولت، که پلخانف و کائوتسکی از آن دفاع می‌کردند به این معنی که دولت کمیته اجرایی طبقۀ بورژوازی است و فاقد هرگونه استقلالی است. نظریه دوم، نظریۀ استقلال نسبی است که گرامشی و پولانزاس از آن دفاع کردند. پولانزاس امور سیاسی و ایدئولوژیک را نه صرفاً بازتولید، بلکه اجزای اصلی روابط اجتماعی که نقش مثبتی در بازتولید فرایند طبقه برتر دارد. دولت سرمایه‌داری با ترفند دموکراسی ، هر نفر یک رای، ملت را اتمیزه و مبارزه را از اقتصاد به سیاست کشانده است. با این ترفند طبقه را اتمیزه کرده و مبارزه طبقاتی را کتمان می کند. از نظر پولانزاس دولت سرمایه‌داری، وحدت‌طبقاتی را متلاشی و وحدت اتمیزه دولت-ملت را شکل می‌دهد(پولانزاس در مارش،1388: 394). همان‌طور که اشاره کردیم در خاورمیانه دولت نه طبقاتی، بلکه قومی، که با اتمیزه کردن افراد در قالب وحدت دینی یا ملی، امت یا ملت، سعی در کتمان شکاف قومی دارد. دولت ایرانی/عربی نیز بعد از تثبیت، نه صرفاً روبنا، بلکه اجزای اصلی روابط اجتماعی که نقش مثبتی در بازتولید فرایند سلطه قوم دارد.


عقل‌سیاسی ایرانی/زرتشتی:

دولت/امپراتوری و دین ایرانی/زرتشتی:

کوروش خود را برگزیده از طرف خدا/اهورامزدا، برای دست‌یافتن به گنجهای اکباتان/ماد و سلطۀ پارس بر ماد می‌دانست. مادها صاحب پادشاهی و پارسها قبایل بدوی و پراکنده بودند. لازمۀ دست یافتن به گنجهای اکباتان، شکست پادشاهی ماد بود و لازمۀ شکست مادها تشکیل امپراتوری پارسی بود و لازمۀ تشکیل امپراتوری قدرتمند پارسی/هخامنشی، ایدئولوژی توتالیتر و مشروعیت بخش بود که اساطیر آریایی و دین زرتشت آن‌را فراهم آوردند. بنابراین زیربنای تمدن ایرانی غارت اکباتان و فتح سرزمین مادها بود. دولت/امپراتوری ابزار نظامی.اداری فتح/غارت و حفظ سلطۀ بعدی آن و زرتشت/اهورا، ابزار هژمونیک آن. اکنون به اثبات آن می‌پردازیم: همان‌طور که دلیل بعثت و ظهور اسلام از زبان پیامبر اسلام(ادامه...)، عطش ثروتها و تاراج گنجهای قیصر و کسری بود، دلیل شورش پارسها، نیز عطش ثروتهای ماد بود. بنابر نظر هرودت، علت اصلی شورش پارسیان بر ضد مادها و طمع اصلی کوروش برای تصرف ماد؛ ظاهرا این بود که پارسها در عطش ثروت ماد می‌سوختند(هرودت، 1387: 99-100. بریان، 1380، 23). مادها صاحب پادشاهی قدرتمند و پارسها قبایل پراکنده نیمه وحشی بودند که بقای خود را مدیون دامداری و زندگی سخت صحرا و دشت بودند طبق گفته کتسیاس قبیله هخامنشی کوروش بزچران بودند. طبق روایت هرودت:«کوروش در این فکر بود که چگونه‌ایرانیان را بشوراند. بعد از فکر زیاد مجمعی از ایرانیان را فراهم ساحت و گفت بروید و هر کدام داس خود را بیاورید.... کوورش به هرکدام دستور داد قطعه زمینی که پر از خار و تیغ انباشته بود پاک کنند...روز دیگر کوروش تمام اغنام پدر خود را از گوسفند و گاو و ... کشت و مهیا کرد تا ضیافتی بتمام سپاهیان ایرانی بدهد با شراب و خوش گذرانی.... بعد از پایان مهمانی از آن‌ها پرسید کدام یک را بهتر خوش امدید. ایشان درجواب گفتند: تفاوت بین آن دو بسیار بود دیروز جز سختی ثمری نداشت و امرزو سراسر خوشی بوده است. کوروش منطور خود را صریح بیان کرد و گفت اکنون وضعیت شما این است اگر حرف مرا گوش کنید از نعمات و هزاران لذات دیگر برخوردار می‌شوید و هرگز گرفتار رنج و بندگی نمی‌شوید و اگر گوش ندهید خودتان را برای رنج و زحمات فراوان مانند کار دیروز آماده سازید.... من از طرف پروردگار مامور آزادی شما هستم شما به هیچ وجه از مادها پست تر نیستید لذا بی درنگ بر ضد آستیاگ شورش کنید (هرودت، 1387، 99-100). پس از سه سال جنگ و ستیز که کوروش موفق به شکست آستیاگ و مادها گردید کوروش اکباتان را غارت و تمامی ثروتهای آن را به پاسارگاد انتقاد داد(گرشویج، همان،644. دیاکونوف ،1388: 390).

بنابراین، توافقی بین کوروش و اشراف و قبایل پارسی با واسطۀ پدر کوروش(کمبوجیه) صورت گرفت. که مفاد آن پذیرش رهبری کوروش از طرف اشراف، و غارت/فتح ماد و سرزمینهای دیگر و دادن اموال و زمینهای تصرف شده به اشراف پارسی است. پدر کوورش، کمبوجیه به‌ایرانیان می‌گوید که به منظور تامین خیر و برکت طرفین، کوروش باید از اشراف/پارس دفاع کند و اشراف از کوروش. که شرایط این توافق طبق گفته گزنفون حتی در زمان وی نیز وجود داشته است.(گزنفون، کریمی،27). اتحاد کیخسرو با پهلوانان-امرای محلی-بر علیه افراسیاب تورانی، بازتابی از اتحاد کوروش با اشراف پارسی بر ضد ماد است(پیرنیا،1383: 132).از جمله‌این امتیازات اشراف قبیله‌ای در زمان کوروش: «پادشاه حق دارد که فقط از محیط دختران هفت دسته اشراف قبیله‌ای ازدواج نماید، نمایندگان این قبایل حق دارند بدون هیچگونه مانع و رادعی به حضور پادشاه بیایند و در ایالات خود سمت حاکم موروثی را داشته باشند . حق دارند که کلاه ویژه بر سر گذارند. پادشاه باید توصیه های این اشراف را مود توجه قرار دهد اشراف به کوروش را از نظر نیروی نظامی پشتیبانی کنند و کوروش اموال و سرزمینهای فتح شده را مُلک شخصی اشراف پارسی کند»(داماندایف،1386، 225)«.بین کوروش و اشراف سازش های ی وجود داشت که از جمله شرایط ان پادشاهی کوروش و حفظ امتیازات آن طبقه ممتاز بود. کوروش خود یکی از شاهزدادگان قبیله و نماینده قبایل بود زیرا خاندان هخامنشیان یکی از هفت قبایل مشهور بشمار می رفت»(داماندایف، همان،225-26). هرودت امتیازات زیاد هفت قبیله بزرگ و متنفذ را با سقوط گئوماته-سمردیس- و استقرار آن‌ها را به داریوش نسبت می دهد(هرودت، همان،232-242. داندامایف،1386، 224). اما همان‌طور که بسیاری از محققان یاداور شده اند به کوروش انتساب دارد.(Dunker,1867,s,811.Flogl,1881,s,13.PRASK,1906,S204.. داندامایف، همان،224، ویسهوفر، 1389، 70). سیاست بنیان گذاری امپراطوری با مقاصد اشراف قبیلوی سازگاری داشت(ویسهوفر، 1389، 70) . کوروش واشراف برای غنایم در صدد کشورگشایی بودند(رضایی،1384، 309). توافق اشراف با کوروش‌شاه در زمان پادشاهان بعدی از جمله داریوش نیز ادامه یافت. «در پادشاهی داریوش بخشی از بهترین زمینهای ملتهای مغلوب را ستانیدند و به مالکیت موروثی اعضای شاهی و نمایندگان اشراف پارسی در اوردند و مالکان این زمینها از پرداخت خراج معاف بوند»(ایوانف،1359: 85). داریوش پس از آنکه توانست ده‌ها ملت یاغی را سرجای خود نشاند. امتیازات اشراف قبیله را باز پس گرفت و این امتیازات تا اخرین لحظات سلطه هخامنشیان باقی ماند(هینتس، 1386: 298). همان‌طور که افلاطون گفته است: داریوش قلمرو سلطنت را به هفت قسمت بین همدستان خود در قتل سمردیس تقسیم نمود (همان:298).تا پایان هخامنشیان تمامی مناصب عالی لشکری و کشوری در دست اشراف قبیله‌ای بود چه در ایران و چه خارج از ایران(همان:299). سلطه و اقتدار اشراف قبیله‌ای در دستگاه اداری کشورهای مغلوب موجب نهب و غارت اموال و تضعیف قوای تولیدی کشورهای مزبور بود(همان:299-300). تا پایان هخامنشیان روابط و مناسبات قبیله‌ای به قدرت خود باقی ماند و از لحظه تاسیس هخامنشیان تا اخرین ساعات حیات این سلسله همواره ارتش آن حکومت در حال اردوکشی(فتح/غارت، قادری) بوده است (همان:300) بنابراین، در نتیجه برتری نظامی قوم پارس و تارایج مازاد و انباشت ثروتهای ماد و سایر متصرفات، قوم پارس به طبقه برتر و قوم ماد در نتیجه ضعف اقتصادی متحمل شده از سوی پارسها، به طبقه‌ی ضعیفتر و برده مبدل شد چون مادها در کتیبه‌ها هخامنشی(آپادانا) به عنوان خراج گذار معرفی شده‌اند(یونگ ،1385: 90) در حالی که پارسها چون ملت فرمانروا بودند، از مالیات معاف بودند(ایوانف ،1358: 88. کوک،1383: 86). امپراتوری هخامنشیان ابزار سلطه پارسها بر مادها که در انحصار قوم پارس که طبقۀ اشراف امپراتوری بزرگ شدند و اقوام مغلوب چون مادها، به طبقه تحتانی و بردگان امپراتوری تبدیل شدند. کوروش، همچنانکه بعدها پیامبر کرد، قبایل پارسی را تحت رهبری قبیله هخامنشیان متحد و نیروی تخریب و غارت آنان را متوجه مادها کرد. تسلط نیزه های پارسی بر سایر اقوام عامل تصرف غنیمت و تصرف سرزمین می شود. طبقه حاکم، یعنی حکومت گران و وابستگان آنها، با تاراج ثروت جامعه آن را صرف کاخها و معابد و هزینه لشکرکشی می کردند(علمداری،1380 :157). طبقه نظامیان پارسی با تصرف سرزمینهای سایر اقوام زمینهای آنان را نیز تصرف و پادشاه به پاس زحمتهای نظامی آنان سرزمین سایر ملل را ملک شخصی نظامیان می کرد «الوح گلی بابلی پارسیانی را به ما معرفی می کنند دارای تیول و املاک زیاد بودند» درنیمه غربی تمام املاک در دست اشرافیت پارسی است اما در شرق معلوم نیست که آیا بومی هستند یا پارسی،التهایم، بیکرمن، یونگ و فرای نظریه دوم را قبول دارند»(کوک،گرشویچ،1387: 335: 2).

اگر خلافت اسلامی به اسم ائمه من القریش و صحابی و نزدیک به پیامبر در انحصار اعراب و قبیله قریش بود دولت ایرانی نیز به اسم نژاد برتر آریا/پارس، و دین مقدس زرتشت در انحصار پارسها بود. مفهوم آریا در ایران باستان هم به معنی نژاده و اصیل‌زاده، یعنی خطاب به طبقات بالا-اشراف و روحانیون و شاهزادگان پارسی-است(بریان ،1380: 287). هم به معنای خونی،قومی آن تاکید دارد «این اصطلاح را نیز درمقابل اهالی بومی که ممالک انها را تصرف کرده بودند و به انها به حالت تحقیر می نگریستند به کار می بردند»(گورلیتس ،1312: 3). بنابراین واژه آریا هم به معنای قومی در مقابل اقوام بومی و هم به معنای اصیل و طبقاتی در مقابل طبقات فروتر که همان اقوام بومی زیر سلطه بودند به کار می رفت.

بنابراین، کوروش خود را برگزیدۀ خدا برای تاراج اکباتان و سروری پارس بر ماد می‌دانست. این همان الگوی چوپان/گله‌ای است که فوکو به آن اشاره دارد. کوروش و پیامبر خود را برگزیده از طرف خدا برای رهایی قوم خود و مانند چوپان، وعدۀ زمین و غنیمت را به گله می‌دهد. « کوروش هموار عادت بگفتن این کلمات داشت که یک پادشاه خوب هیچگونه تفاوتی با یک چوپان قابل ندارد. همانقدر چوپان از گله های خود فایده میبرد که از آن‌ها مواظبت کند شاه هم از طرف زیردستان خود اطاعت می‌بیند، که سعادت ایشان را فراهم نماید(گزنفون، کریمی،258). اندیشمندان اسلامی نیز مانند غزالی و نظام الملک بارها رابطۀ شاه/رعیت را به چوپان/گله تشبیه کرده‌اند. همان‌طور که چوپان باید به فکر گلۀ خویش باشد از گله/رعیت هم انتظار اطاعت مطلق می‌رود.

دولت ایرانی، دولت تک-قومیتی پارس و در انحصار قوم پارس بود.خشترپاونهای کوروش و کمبوجیه بدون استثناء از خانواده‌های پارسی برخاسته‌اند(بریان،1380: 126). «عدم حضور آشکار مادها و اقوام دیگر در مناصب مهم امروزه پذیرفته شده‌است و این نظر که مادها و پارسها متحد، و به قومی واحد تبدیل شدند جای تامل جدی دارد»(کوک،گرشویج، ،1387 ،232). «در حالی که به غیر از هارپاگ که به دلیل خدمت به کوروش و خیانت به مادها در هخامنشی ا،ستثناء است همه دیگر ساتراپ های هخامنشی پارسی بودند. پانزده افسر داریوش نیز همگی پارسی و از چهل افسر رده بالا همگی پارس بودند. حکومت هخامنشی به موضوعی خانوادگی تبدیل شده بود که از اقوام نزدیک و فامیل استفاده می‌کردند» (کوک، همان،334). «در امپراطوری جدید ....(پارسی) دولت جدید به لحاظ قومی و اجتماعی گروه برتر جدید حضور داشتند و شخصیتهای برجسته محلی فقط دستیار این گروه بودند. ما این گروه را قوم-طبقه مسلط می نامیم و بیشتری اعضای این قوم-طبقه را نمایندگان خاندآن‌های اشراف پارسی تشکیل می دادند.حتی قضات سلطنتی هم پارسی بودند»(بریان، همان،126-127).ترکیب کارکنان بلند پایه شاهنشاهی به نحو چشمگیری مبین آن است که شاهنشاهی را مجموع خاندآن‌های بزرگ اشراف که پیرامون دودمان هخامنشی و سنن فرهنگی قوم پارس جمع بودند اداره می‌کردند(بریان، همان،553 ). با تصرف ماد توسط پارسها/ایرانیها «اکباتان غارت شد؛ مادیها به بردگی گرفته شدند، و برای ان خراج وضع کردند. به تدریح بزرگان ماد در زمان داریوش و خشایار نابود گشتند و حتی ظواهر کاذب و رسمی یگانگی دو پادشاهی ماد و پارس نیز بعد از داریوش اول دیگر مراعات نشد»(دیاکونوف،1388،390). داریوش شاه می‌گوید:«... سپاه پارسی را نگه دار............»،«داریوش شاه، شاهنشاه پارس» در این جمله داریوش تمام دولت خود را مبتنی بر سپاه پارسی می داند(یونگ ،1385: 105). «در ساختمان دولت خود از پارسها استفاده کرد، که سلطنت ملی/ قبیله‌ای پارسی را محکم کرد. مناصب بزرگ دولتی و درباری همه به قوم پارس می رسید»(همان:105- 104). داریوش پایه دولت خود را بر اصل نجبای پارسی و قوم پارس گذاشت(همان:81).

اگر امپراتوری ابزار نظامی و کمیتۀ اجرای منافع قوم برتر پارس بود، دین زرتشت و اسطوره‌ها هم همانند دین اسلام، ابزار هژمونیک و ایدئولوژی مشروعیت بخش آن بودند.حتی امکان حضور و یا توافق زرتشت با پیمان کوروش و اشراف وجود دارد. «کوروش می‌توانست سری هم به پیامبر خود زرتشت در کاشمر زده باشد که در ان زمان آوازاه داشت» (هینتس، 1386 ،93). چون دین زرتشت بنیاد مشروعیت امپراتوری هخامنشیان با مفاهیم فرۀ‌ایزدی و نظم کیهانی را فراهم و مشروعیت کشتار و حذف مخالفان را با مفاهیم اژی‌دهاک، دیو و اهریمن تامین کرد. پالیارو معتقد است که اصول اخلاقی زرتشتی، ستون فقرات مفهوم ایرانی سلطنت بوده است یعنی عاملی مذهبی و نوعی احیا اخلاقی که به آتش توسعه طلبی هخامنشیان نخستین دامن می زد (پالیارو به نقل از نیولی، 1381، 16). گوتشمید نیز اشاره دارد که زرتشتی گری چنان نیروی زندگی به امپراطوری هخامنشی بخشیده بود که بیشترین مقاومت به اسکندر در سرزمین زرتشت بود(نیولی، همان،17). مغان زرتشتی نیز در دربار کوروش و کمبوجیه احترام خاصی یافتند(دیاکونوف، همان،175). مغان زرتشتی همانند فقیهان اسلامی، شاهان پارس را نماینده خدا و دارای فره ایزدی(ظل السلطان) و نظم سیاسی را در ادامه نظم کیهانی و شاهنشاه را قرینه زمینی اهورامزدا می دانستند. که مخالفان سلطه و استبداد قومی پارس، به اسم اهریمن، دیو، اژی دهاک/ضحاک و دروغ طرد و سرکوب می‌شدند. چون اساس شورش پارسها بر علیه مادها و عطش ثروتهای مادی بود که با غارت اکباتان به طبقه برتر نیز تبدیل شدند اکثر شورشها برعلیه سلطه پارسها/هخامنشیان، توسط مادها، مانند گئوماته، فره ورتیش و چیثرتخمه شکل می گرفت. به همین دلیل کردها/مادها در متون ایرانی/زرتشتی به اهریمن، اژی دهاک، دیو و دروغ ملقب گشتند و ایرانیها/پارسها نمادی از راستی، اهورا و نیکی شدند.

برای مثال اهریمن زرتشت همان میترای مادی است. رسالت اصلی میترا کشتن گاو مقدس بوده است(زنر،لومل، بیانگی در کلوسکا،1385، 48).در گاتها، این اهریمن است که گاو مقدس را می‌کشد(بویس، 1381: 50. زنر در بیانگی، 1385: 48. هینلز، 1385: 128). اهریمنی که به اسم شیطان به دین اسلام و مسیح و یهود هم انتقال یافت(بهار، 1384: 421).

«وندیداد» از کتب مقدس زرتشتیان است. وندیداد شکل تحریف شده‌ای از ترکیب اوستایی «Vidaeva data»به معنی «قانون ضد دیو»است. و دیوهای آن خطاب به مادها و خدایان مادی است.ویدن گرن، دیوهای وندیدا را خطاب به خدایان ماد قدیم می داند(ویدن گرن، 1377: 167). فصلی از وندیداد فهرستی از مکان‌های نجس را نام می‌برد که ماد یکی از مکان‌های نجس است و پارس را پاک و دور از اهریمن دانسته اند(رضی،1385: 66). «از مجموعه خدایان باستان مادها که حذف شده و به دیو ملقب گشتند، مهم ترین شان ایندره، سئوره ، میترا و.... بودند زمان این برخورد اواخر مادها و اوایل هخامنشیان بود» (رضی، همان:86 ). »در وندیداد خدایان مادهای باستان را در شمار اهریمنان اورده اند»(همان:103).اما همان‌طور که از زبان مارکس بیان کردیم این متنها فاقد هرگونه عمقی، و ابزار هژمونیک سلطه پارسها بر ضد مادها/کردها بود. که خود را مطابق راستی و نیکی و مخالفان سیاسی را اهریمن و دیو و ضحاک می دانستند همانند امروز که مخالفان سیاسی را فتنه، مفسد فی الارض، عامل امپریالیسم و.. می دانند.

همانند قاتلو‌فی سبیل‌الله و جاهدو فی سبیل‌الله اسلام، «جنگهای مقدس .. در متون مقدس دین زرتشتی مشی خشونت‌آمیز به چشم میخورد....تنها با تبرزین بکش(یسنا 31 بند 18).... ایمانی که تبرزین را خوب به خدمت می‌گیرد(یسنا 12 بند 9)........ به دیگران به دیده تنفر روحی نگاه می‌کنم..... برای بندوه دعای مرگ می‌کنم.. کسی که درصدد کشتن من باشد فرزند مخلوق دروغ است ....... پس از توفیقی خاص در پادشاهی ایران، زرتشت به سیاست تبلیغ نظامی در جهت منافع ملت و دین خود، و جنگ علیه ملتهای همسایه شد(هیوم، دهباشی،1382، 248). در چشم اهورامزدا، کفار را باید با سلاح نابود کرد (یسنا 18/31) و کسی که به کافر با زبان و یا اندیشه و با دست بدی کند ... به میل اهورامزدا عمل کرده است (یسنا 2 /33). ادعای راندن مخالفین را دارد«مبادا کسی از شما به گفتار دروغ پرست گوش فرا دهد. چه ان سیاهکار، به خانمان، روستا و کشور، ویرانی و تباهی رساند. هان ای مردم، ساز نبرد کنید و (دروغپرستان) را با جنگ و ستیز از مرز و بوم برانید»(گاتها: یسنا هات 31 بند 18).

« مزدیسنا .... دین بهی را به درختی تشبیه، که چهار شاخۀ آن چهار طبقه اجتماعی ... بر بالای همه آن‌ها، شاه شاهان ایستاده است. کاملترین نمونه دین زرتشت، پیروی دین از دولت است . دین و دولت به هم وابسته و مظهر و تاج هر دو، شاه شاهان است . شاه‌ایرانی هم پاسدار عدالت و نظم است هم دین و حقیقت»(زنر، همان، 88). بنابراین، اساس نظم و عدالت زرتشتی «اشه» است که به طور سلسله مراتبی و تثبیت طبقات و اتحاد دین و دولت است.

اعتدال/عدالت در اندیشه اسلام و ایران، برخلاف اندیشۀ مدرن نه برابری، بلکه ضد برابری و حفظ سلسله مراتب اجتماعی/طبقاتی است که شاه/خلیفه در راس آن قرار دارد. در سیاست نامه عدالت توجه به تغلب یا سلطه سیاسی است نه فضیلت و سعادت(همان:19). عدالت/داد در ایران به معنی عدالت امروزی نیست بلکه قانون ایزدی است(ثاقب فر،1377: 168).منظور از اشه یا راستی در عقل سیاسی ایران نه راستگویی،بلکه سامان و نظام هستی آفرینش است(همان:244). نیبرگ و دوشن‌گیمن راستی را قانون کیهانی و نظم جهانی می دانند. نظم آسمانی الگوی نظم زمینی است و نهادهای اجتماعی و سیاسی تحقق مادی مینوهای آسمانی و دینی است(همان:245). شاهنشاه قرینه‌زمینی اهورامزدا، و هفت طبقه اشراف نمادی از هفت فرشته دستیار اهورا در نظم کیهانی است عصیان در مقابل شاهنشاه عصیان در مقابل اهورامزدا و نظم کیهانی است. به همین دلیل شاهنشاه خواهان اطاعت مطلق پیروان است. در نامه تنسر هیچ خصلت و فضیلتی عظیم¬تر از آن نداریم که همیشه درخدمت شاهان خضوع و خشوع نماییم(همان:44). همچنین می نویسد:«در دنیا کاری بدتر از این نیست که زیر دستان را به جای زبردستان بگمارند»(نامه تنسر به نقل از باقری،1378: 207). جامعه‌ایرانی در زمان ساسانیان بر دو رکن قائم بود: مالکیت و خون. بنا بر نامه تنسر حدی بسیار محکم، نجبا و اشراف را از عوام الناس جدا می‌کرد(کریستن سن، یاسمی، 1378: 228). وضع رعایا در برابر اشراف ملاک با احوال غلامان تفاوتی نداشت رعایا گاه به دولت و گاه به اشراف و گاه به هر دو مالیات می دادند. بدون هیچ مزدی، جزء پیاده نظام سپاه بودند(همان: 232). قباد اسم دیوان خراج را که مبتنی بر غارت اموال کشاورزان و بی چیزان، برای اشرافیت بود را دیوان عدل نامید.(همان:11). بنابراین، مفاهیم دروغ و شر واهریمن، خطاب به مخالفان استبداد شاهنشاهی و سلطه قوم پارس بوده است. و رعایا و زیر دستان اقوام مغلوبی چون کُرد بودند که به طبقه تحتانی نیز تبدیل شده‌بودند و اشراف و شاهنشاه همان قوم غالب پارس که در نتیجه غارت و سرمایه دیگر اقوام به طبقه برتر که دین حاکم ایدئولوژی آن است. چون قوم مغلوب ماد/کُرد به طبقه تحتانی و ناچیز مبدل شده بود شورشهای آ‌ن‌ها بیشتر از اینکه رنگ قومی داشته باشد رنگ طبقاتی و ضد دینی نیز داشت مانند شورش کُردی/مادی گئوماته/مزدک که شکل کمونیستی و ضد زرتشتی نیز داشت.

بنابراین، زیربنا و اصل دولت ایرانی/پارسی غارت اموال و فتح سرزمین است. که برای رسیدن به آن توافقی میان کوروش به عنوان رهبر و فرستادۀ خدا و قبایل پارسی به عنوان جیره‌خواران و اشراف صورت گرفت. پذیرش رهبری کوروش از طرف قبایل و بخشیدن متصرفات به عنوان ملک شخصی به قبایل.که برای مشروعیت غارت و کشتار مردمان اقوام مغلوب و فتح سرزمینشان، توافق نانوشته‌ای هم با زرتشت و مغان زرتشتی صورت گرفت. زرتشت و کوروش دشمن مشترکی داشتند: دشمن زرتشت آیین میترای مادها بود و دشمن کوروش، پادشاهی و سلطۀ مادها بود. دشمن مشترک باعث اتحاد دین زرتشت و رهبری و قدرت نظامی کوروش و قبایل پارسی شد. کوروش و قبایل فتح و کشتار می‌کردند زرتشت نیز با اهریمن کردن میترا، و اژدها کردن آستیاگ، به آن مشروعیت می‌داد.دین زرتشت ابزار هژمونیک غارت/فتح پارسها و امپراتوری ابزار نظامی و نهادینه کردن آن.بنابراین، عقل سیاسی ایران برآیندی از منافع قبایل پارسی(تاراج و غارت)، اشراف پارس(حفظ اشرافیت با فرماندهی نظامی و ساتراپهای ایالتها)، پادشاهی کوروش در امپراتوری برای فتح و غارتها و دین زرتشت برای مشروعیت آن.

عقل‌سیاسی عربی/اسلامی

دولت/خلافت و دین اسلامی/عربی:

پیامبر اسلام همانند کوروش، از روزهای آغازین بعثت، رسالت خویش را دست‌یافتن به گنجهای قیصر وکسری می‌دانست. قیصر و کسری در دستان دو امپراتوری قدرتمند آن‌روز، یعنی روم وایران بود. لازمۀ دست‌یافتن به گنجها، شکست و نابودی دو امپراتور قدرتمند بود. برای شکست دو امپراتوری قدرتمند، نیاز به امپراتوری قدرتمندتری بود، که شبه‌جزیره، مکان ظهور پیامبر، فاقد آن بود. تشکیل امپراتوری قدرتمند نیز به یک ایدئولوژی/دینِ فراگیر و مقدس نیاز دارد. بنابراین، تمامی سعی پیامبر، تبدیل پراکندگی قبایل عرب به امت/امپراتوری و هدایت جنگاوری قبایل به بیرون بود. بنابراین، همانند توافق کوروش با اشراف پارسی، پیمان نانوشته‌ای بین پیامبر و اشراف قریش و قبایل عرب برقرار شد؛ پذیرش دین اسلام و پیامبری محمد(ص) از سوی قبایل عرب/قریش، دادن امتیاز غنیمت/کنیز به قبایل عرب و حفظ اشرافیت و سروری قریش در تمدن جدید اسلامی، مفاد آن پیمان بود. قبایل عربی با عصبیت و نیروی خویش، دین اسلام را گسترش، پیامبر هم در قبال گسترش دین خود، مال و ناموس و زمین سرزمینهایی مفتوحه را در قالب غنیمت/کنیز، در اختیار قبایل و سروری/اشرافیت قریش بر عرب را نه تنها حفظ، بلکه سرور کل امپراتوری/خلافت جهانی کند. عقل سیاسی اسلام، با انگیزش غنیمت/فتح(قبایل)، بازوی نظامی دولت/خلافت(قریش) و مشروعیت دین(پیامبر)، تدوین شد. زیربنای آن از عقل اقتصادی/غریزی قبایل عرب، سروران و اشراف آن از قریش و قانون آن وحی پیامبر.

برخلاف نظر محققان، شرایط، حکومت را بر دین اسلام تحمیل نکرد بلکه دعوت پیامبر اسلام نیز از اغاز جنبه سیاسی و حامل پروژه سیاسی روشنی، یعنی پایان دادن به دو دولت ایران و روم و دستیابی به گنجهای این دو دولت بود.«مورخان از شخصی به نام عفیف کندی یاد می کنند که گفت فردی تاجر بودم در ایام حج به مکه امدم به پیش عباس عموی پیامبر رفتم . در حالیکه نزد وی بودم، مردی بیرون امد به سوی کعبه نماز گزارد، انگاه زنی بیرون امد و با او نماز گزارد و انگاه نوجوانی با انان نماز گزارد. به او گفتم : ای عباس این دین چیست؟ گفت این برادرزاده ام پیامبر اسلام بن عبدالله است که ادعا می کند که خداوند وی را فرستاده است و گنجهای کسری و قیصر بر وی گشوده خواهند شد»(طبری، ج3، 1389: 47-48 . ابن اثیر ،ج2، 1370: 872. جابری، 1387: 87). همچنین پیامبر به رهبران قریش که برای شکایت از وی نزد ابوطالب رفته بودند گفت «یک عبارت به من بگویید تا به ان پادشاهی عرب بدست گیرید و عجم سر در برابر شما خم کنند»((ابن اثیر، همان،882. طبری، همان: 54). مفسران درتفسیر آیه 26 عمران می‌گویند: که پیامبر وقتی مکه را فتح کرد امت خود را به پادشاهی ایران و روم وعده داد(الزمخشری،421، به نقل از جابری،1387- 87-89). در این گفتار، توافق نانوشتۀ اشراف قریش با اسلام پیامبر مشهود است. پذیرش دین اسلام توسط قریش و وعدۀ پادشاهی توسط پیامبر که بعداً منافع/غریزه قبایل در ازای گسترش دین، به آن اضافه شد. به خوبی روشن است که هدف پیامبر از طرح‌ریزی دین اسلام، دست یابی به گنجهای قیصر و کسری و اتحاد قبایل پراکندۀ عرب برای تشکیل امپراتوری بود.

قبایل عربی پراکنده و خدایان متکثری داشتند. پیامبر اسلام برای از بین بردن اختلافات قبایل و اتحاد آنها در زیر چتر یک قدرت برتر، ابتدا خدایان آنها را در خدای بزرگی به اسم الله هضم وتحلیل برد و زمینه تئوریک حاکمیت واحد و سلطه واحد بر کثرت را فراهم آورد. اشراف قریش و قبایل عربی نیز به دلیل هژمونی سیاسی اسلام که زمینۀ سروری و مرکزیت عربستان و قریش و مکه را فراهم آورد، ایمان آوردند. مخالفت اشراف قریش نیز با پیامبر اسلام که نه به خاطر دین، بلکه به خاطر مزایای اقتصادی بت های کعبه بود.(جابری،،1384، 159). اما همینکه فهمیدند اسلام نه تنها ضرری برای مزایای تجاری آن‌ها ندارد بلکه بت جدید کعبه/حج امکان سرازیر شدن بیشتر زائرین را نسبت به بتهای قبیله‌ای فراهم می‌آورد، و تجارت رونق بیشتری می‌گیرد و برای بازرگانان سود بیشتر فراهم می‌آورد(Gibb,1962,5)، نه تنها دست از مخالفت کشیدند بلکه درخدمت به آن گوی سبقت را از هم می ربودند. پیامبر با تغییر قبله از بیت‌المقدس به سوی مکه، و امضای اسلامی عرف حج، پیغام خود را به آن‌ها، دال بر اینکه مکه و اشراف قریش همچنان اشرافیت و تجارت خویش را زیر لوای حج اسلامی حفظ خواهند کرد، رساند. «حج مسلمانان به معنای آن بود که عایدات قریش از حج و زیارت نه تنها ضرر و زیانی ندیده بلکه افزایش ینز پیدا خواهد کرد»(جابری، همان: 187). بسیاری از اصول خداشناسانۀ تعلمیات پیامبر اسلام همراه با مسایل بازرگانی مطرح شده است واصطلاحات فنی قران مملو از مفاهیم تجاری است(grunbaum,33) .اشراف قریش با انگیزۀ سودگرایانه غالبآ دارای یکعقهد صوری نسبت به جنبش جدید بودند؛ که اسلام استقلال اقتصادی ایشان را منقطع نساخت(Gibb,1962,5). پیامبر خود خوب دلیل اسلام آوردن مکیان را می‌دانست که در فتح مکه به تازه ایمان آورندگان که ایمان سستی داشتند، غنایم بیشتری تقسیم کرد. در واقع جامعۀ صدر اسلام –به قول برترام توماس- یک ابر قبیله بود(Thomas,1937, 125). اسلام هیئت تالیفی قبیله را استخدام و جذب نمود(فیرحی،1378: 135).

قبایل‌عربی همین‌که پیامبر از شعارهای انسانی به سوی شعارهای قاتلو فی سبیل الله و غنیمت و ... چرخش یافت، همگی برای تاراج انباشت سرمایه سایر اقوام ایمان آوردند. « اسلام قبایل، همانند اسلام تمام اعراب و اسلام آنان‌که منافقین خوانده می‌شدند و اسلام قریش و...همگی اسلام سیاسی بود، شبیه پیمانی که قبایل عربی در جاهلیت با رهبر قبیله پیروز در غزوات امضا می‌کردند»(جابری،همان: 206)طرفداران اولیۀ اسلام کسانی بودند که صرفاً به امید کسب غنایم جنگی و فتح سرزمین‌ها تحریک شدند(وبر در ترنر،1379: 37). جنگجویان عرب نه به دلیل سرسپردگی خالص به کاریزمای پیامبر، بلکه با چشم انداز تصاحب زمین و قدرت تحریک شده بوند(همان: 58). جنگ مذهبی در اسلام به کسب متصرفات وسیعی از املاک ارضی معطوف بود، زیرا که قبل از هر چیز متوجه علایق فئودالی در زمین بود(weber,1965, 87). قبایل عربی یا به دلیل وعدۀ غنیمت جنگی یا تهدید نظامی ایمان آوردند(Gibb,ibid). ساخت قبیله نه تنها به حمایت از حضرت رسول(ص) پرداخت بلکه به موتور محرک دولت اسلامی بدل شد و گسترش اسلام در خارج از مرز مدینه نیز بر مدار قبیله بود(فیرحی،1378: 138-139).

این فقط اشراف و قبایل قریش/عرب نبودند که با منطق غنیمت به مخالفت و یا به اسلام روی آوردند. منطق غنیمت و منطق قبیله خود سهم مهمی در تکوین دولتِ دعوت پیامبر داشت. غنیمت در مرحله نوین دعوت، به گونه‌ای خاص حضور داشت(جابری،همان: 161). موقعیت پیامبر به عنوان یک پیامبر و رهبر کاریزمایی، فقط بواسطۀ برتری نظامی و سیاسی وی حاصل شد(وبر در ترنر،1379: 57). حملات پیامبر به کاروانها همگی به هدف دست اندازی به کاروانهای تجاری قریش بود(همان: 175).تا زمانی که پیامبر در مکه و در ضعف نسبت به قریش بود،آیات قرآنی مکه(هفتاد آیه)، به صبر سفارش می‌کرد. اما همزمان با هجرت به مدینه و قرارداد دفاع مشترک در مقابل قریش، آیات قتال(قاتلو فی سبیل‌الله) که به مسملانان اجازۀ ورود به جنگ با قریش را می داد نازل شدند(همان: 173). ایۀ 1 و 41 سورۀ انفال صراحتا اعلام می کند انچه از کفار به زور به غنیمت گرفته می‌شد چهار پنجم آن نصیب جنگاوران می شد. جالب است سورۀ انفال مستقمیا پس از غزوۀ بدر نازل شد که به تشریع چگونگی تقسیم غنایم جنگی بپردازد(جابری،همان: 179) چون مسلمانان در مورد غنایم بدر به نزاع پرداختند(ابن اثیر، ج3، 961). دعوت پیامبر نه فقط دعوت بلکه دولت بود(جابری، همان: 195). در واقع دولت اسلامی تا زمانی که در شبه جزیره عرب بود دولت قریشی و ابزار سلطه قریش بر عرب بود، بعد از گسترش به ایران و روم، دولت عربی/قریشی و ابزار سلطه و برتری عرب بر غیر عرب بود. نظام داخلی دولت اسلامی نیز مبتنی بر میراث قبیله و الگوی حیات قبیله را درمفهوم امت تحفظ نمود(فیرحی، همان: 140).

در واقع اسلام سنن قبایل عربی از جمله دزدی، غارت، تجاوز جنسی و جنگاوری عربی را باطل و خراج، مالیات، زکات، کنیز و چندهمسری و جهاد را احیا و گسترش داد. «اسلام مفاهیم عمدۀ انسانیت قبیله‌ای را اخذ کرد و به آنها محتوایی نو و دینی بخشید»(ایزوتسو در ترنر،همان: 61). تمایلات جنسی عامل مهمی در شکل دهی اموزش مسلمانان درباره خانواده و ازدواج بود(وبر، همان: 59). به جای تجاوز و غارت قبایل عرب نسبت به همدیگر، آن‌ها را متحد و نیرو و غارت و تجاوز اعراب را متوجه غیر عرب کرد. «همین‌که امنیت داخلی تامین و خون‌خواهی منع گردید جامعۀ نوپای مسملان می‌بایستی به سمت بیرون فشار میاورد....کارایی این نظام وابسته به یک نیروی نظامی توانا و متحرک بود»(ترنر، 1379: 144). به قول ماکس وبر: حاملان اجتماعی دین اسلام جنگجویان قبایل عرب بوند. اسلام روحیۀ لذت‌جویانۀ صرف را بخصوص دربارۀ زنان، تجمّلات و دارایی می پذیرد(وبر در ترنر،1379: 20). اسلام و خلافت اسلامی هم به عنوان ابزار هژمونیک و ابزار نظامی در خدمت تجاوزات امپراتریسی عرب و حفظ سلطۀ عرب بر سایرین استفاده شد. دولت/خلافت اسلامی/عربی «زمیندار حقیقی»شد و نخبگان عرب که از مزایای زمین و مالبت‌های سرانه برخوردار بودند در راس نظام قشربندی قرار داشتند(ترنر،1379: 149). و سایر اقوام به بردگان عمومی آن. در واقع پیامبر اسلام مابین خواست تجاری اشراف قریش و خواستهای غنایم و جنگجوی قبایل صحرایی در پرتو تعلیمات متن، سازش ایجاد کرد.«نیروی محرکۀ منحصر به فرد اسلام از امتزاج موقت نیروهای ماهر و رهبری شهری با قدرت چادرنشینی حاصل شد»(وبر،همان: 60). بنابراین محتوای دینی صدر اسلام پدیده‌ای ثانویه تلقی می‌شود و پدیده‌ی اصلی آن یعنی فتح و پیروزی دنیایی است(وبر، همان: 66).

ابوبکر خلیفۀ اول به خوبی منطق پیام پیامبر و فلسفۀ وجودی اسلام را درک کرده بود. او براستی قریحه سیاسی پیامبر گرامی اسلام را به ارث برده بود. که نماز و زکات را از هم جدا نمی‌دانست. ابوبکر به خوبی می دانست که اگر خون غنایم – به اسم زکات و...- قطع شود، امکان تشکیل امپراطوری اسلامی باقی نخواهد ماند که نماز پیاده شود. وی می‌دانست چشم‌پوشی از زکات به معنای لغو رابطۀ حاکمیت و چشم پوشی از سرزمین است(جابری،همان:222). به همین دلیل بعد از مرگ پیامبر اسلام، بسیاری از اعراب که همچنان دین را حفظ کرده بودند اما حاضر به پرداخت زکات نبودند را، مرتد و به آنها اعلان جنگ داد و با توجیه اسلام و مرتد از دین، به جنگ آنها شتافت. ابوبکر در جواب صحابه که وی را از جنگ با کسانی که به اسلام و توحید ایمان دارند، چرا فرمان جهاد می دهد، گفت«با هرکس میان نماز و زکات تفاوت بگذارد جنگ خواهم کرد به خدا سوگند اگر از پرداخت بزغاله ای سرباز زنند با ایشان جنگ خواهم کرد»(مقدسی،1374: 988) او همانند پیامبر به خوبی پیوند تاراج(زکات)با ایدئولوژی اسلام را دریافته بود که اصل اسلام عطش ثروتها ایران و روم(قیصر و کسری) و خون رگهای اسلام، تاراج اقتصادی به نام زکات و خراج است به همین دلیل برای تاراج به اسم جهاد در راه خدا به جنگ مسلمانان رفت. جالب است قریش، که از همه دیرتر ایمان آوردند و سست ایمان‌تر بودند، از اسلام بازنگشته و مرتد نشدند، چون دولتِ دعوت پیامبر در نهایت تبدیل به دولت قریشی شد(جابری:207). هنگام وفات پیامبر که مردم قریش سعی در بازگشت به دین جاهلیت داشتند سهیل بن عمرو از اشراف قریش، آنها را از این کار منع کرد و گفت:«نخستین از دین برگشتگان نباشید ...آیین محمد پیروز خواهد شد من او را در همین جایگاه خویش دیدم که می گفت با من یک کلمه بگویید تا عربان را رام شما گردانم و عجم به شما گزیت بپردازد...به خدا قسم روزی فراخواهد رسید که شما گنجهای سزار و خسرو را به دست میارید»(ابن اثیر،ج3، 1198). بنابراین، جنگهای رده برخلاف نظر علی عبدالرزاق، نه آغاز خلافت/دولت اسلامی، بلکه تداوم آن از زمان پیامبر بود و زکات، همان خراج/باج بود که قبیله پیروز از قبیله شکست خورده می‌گرفت(جابری، همان: 206).

با غنیمت گرفتن مازاد انباشت سرمایه دیگر اقوام، و روانه شدن آن به شبه جزیره و مکه و مدینه، قوم عرب که از نظر نظامی برتری خویش را تثبیت کرده بود به طبقه برتر نیز تبدیل، و دیگر اقوام مغلوب به طبقۀ فروتر و تحتانی تبدیل شده بودند. حکومت/خلافت اسلامی نیز ابزار حفظ برتری و بازتولید سلطه و منافع قوم/طبقه برتر قریش/عرب شد. اسلام هم به عنوان ابزار ایدئولوژیک، در خدمت منافع قوم عرب قرار گرفت. مخالفان قدرت و سلطه قریش/عرب به اسم کافر و بی دین و دشمنان خدا، طرد و سرکوب می‌شدند. و به اسم اطیعوالله...دارالسلام ، تقدیر، زبان عربی زبان خدااست، ائمه من القریش و اهل بیت(شیعه) و...مردم را به اطاعت از حکومت و سلطه عرب وامی‌داشتند. اشرافیت قریش با لباس جدیدِ ائمه‌من‌القریش، صحابه، اهل بیت، سابقان در اسلام و...ظاهر شد. طبیعی است به دلیل امکانات ارتباطی دنیای آن‌روز و فاصله زیاد جغرافیایی، صحابه و سابقان در دین، نمی توانستند از میان غیر قریش و غیر عرب باشند چون پیامبر درمیان آن‌ها ظهور نکرده بود. بنابراین، اشرافیت قریش/عرب در قالب اسلام احیا گشت. بنابراین، اصل اسلام، استراتژی و ایدئولوژی سلطه اعراب بر غیر عرب، و دولت/خلافت اسلامی نیز ابزار نظامی آن بود. که روبنا یا بازتولید کنندۀ نیروی تولید و منافع قوم/قبیله عرب/قریش بودند. نیروی تولید قبایل عربی نیز، تاراج و غارت، به اسم زکات، جزیه، خراج، غنیمت و..بود. که در نتیجه غارتها/خراج، قوم عرب به طبقه برتر نیز تبدیل شده بود.

«در زمان عباسیان با زوال عصبیت و برتری عرب، امپراتوری اسلامی یک عنصر همبستگی اجتماعی را از دست داده و رژیم جدید می‌بایستی از نهادهای مذهبی برای خلق احساس تازه‌ای ازه ویت سیاسی بهره برداری نماید تحت نین شرایطی که چهره خاص جامعه اسلامی متاخر یعنی وصلت بین خلافت و علما بسط پیدا کرد...علما برای حکومت مشروعیت اماده ساختند و و خواستار پذیرش قانون به عنوان وحی الهی و پدیده ای ثابت بودند»(ترنر، 1379: 152). در این زمان بود که دانش اسلامی و علمایی مانند ماوردی، نظام الملک و غزالی و سایر فقیهان با زوال عصبیت قریش/عرب، با ظل السطان خواندن خلفا و قداست دادن به حکومت و کافر خواندن مخالفان سیاسی، به نام اسلام و الله، نظم سلسله مراتبی و سله اعراب را حفظ می‌کردند. امام شافعی «تفکیک معنا و تفسیر قرآن را از زبان‌شناسی عرب و خصوصا روایت قریش ناممکن می نماید و فهم قریش از نّص را بهترین فهم و بنابراین سیادت قریش را لازمه دین درست می‌داند»(فیرحی، همان: 235). «خلافت در نظر شافعی منحصر در قریش است هرچند که قریشی با زور وشمشیر غلبه نماید او خلیفۀ مشروع است و....هرگونه مخالفت با وی از مصادیق بدعت خواهد بود»(ابوزید،1996: 62.احمد،1975: 327).

تشابه الگوی دولت ایرانی و عربی، ناشیه از تشابه دین دو قوم است به نظر می‌رسد الگوی پیامبر اسلام در پی‌ریزی استراتژی اسلام، ایران زرتشتی بود. پیامبر اسلام مفاهیم بهشت و جهنم و آخرت را از زرتشت وام گرفته بود و همان‌طور که دین زرتشت ابزاری در خدمت نظام شاهنشاهی ایرانی برای تاراج مازاد انباشت سرمایه سایر اقوام بود، دین اسلام هم ابزاری درخدمت تاراج مازاد انباشت سرمایه منافع قوم عرب و قریش قرار گرفت. امپراطوری‌اسلام، بعد از گسترش و غلبه نظامی بر سایر اقوام، روش مالیاتی شاهنشاهی ساسانی را به کار گرفت. خراج گیری اسلامی بر پایه روش ساسانی بود(فرای،387) و جهد فقها بر این بود که به توجیه سوابق تاریخی و تطبیق آن‌ها با موازین عقلی بپردازند و آن‌ها را در قالب شریعت بریزند(لمبتون،1345: 88). «با امدن اسلام به ایران هیچ تغییر و پیشرفتی روی نداد پایتخت از تیسفون به مدینه رفت و اصول مالیاتی محلی و نظام اجتماعی بومی همچنان زنده باقی ماند و زورمندان محلی و بومی همچنان فرمان می‌راندند»(فرای،386). سازمان اداری و همداستانی دین ودولت که از پایه‌های اسلام به شمار می‌رفت، سرمشقی از دولت ساسانی بود(همان:388). فرۀ‌ایزدی شاهان –به قول طباطبایی- به ظل‌السلطان تعبیر شد و دستگاه خلافت، سنن و رسوم دولتداری عهد ساسانیان را پذیرفت(پطروشفسکی: 72). طبقات اجتماعی چهارگانه ساسانیان، در اسلام به همان حال گذشته باقی ماند........فقط اسلام جای زرتشت را گرفت(فرای، همان:387). دستگاه دیوانی عباسیان تقلید کاملی از ساسانیان بود و سنت خاندانی و نظام سلسله مراتبی و......همچنان ادامه یافت(گارثویت،1385: 231). اگراشتغالات عمده شاهنامه و خدای‌نامه‌های ایران باستان در اطراف حقانیت و مشروعیت پادشاهان و وفاداری رعایا به شاهشاه و مبارزه ابدی میان خیر و شر است(لازار،کمبریج، 1379: 538). اشتغالات عمدۀ فقه سیاسی و دانش اسلامی(سیاست‌نامه‌ها و شریعت نامه ها) حول محور حقانیت و مشروعیت خلفا و وفاداری رعایا به خلافت و مبارزۀ ابدی میان مسلمان و کافر است. اما روشن است اصحاب خیر/عدالت همان صاحبان قدرت و اصحاب شر مخالفان قدرت هستند.جالب است بدانیم تثبیت موقعیت عباسیان بعد از سرکوب شورش کُردی خرمدینان بود1.


سیاست عقلانی کُردی/میترایی

دولت/قرارداد و دین کرد: از هگمتانه ماد تا کانتون روژآوا:

الگوی دولت کُردی برخلاف دولت ایرانی/عربی که الگوی فتح بود، الگوی قرارداد است. ما هیچ سندی نداریم که دیااکو خود را برگزیده خدا و اقوام خود را به تاراج گنجهای دیگر اقوام تشویق کرده باشد. این قبایل مادی بودند بدون هیچ وعدۀ غنیمت/فتح، صرفاً به خاطر شهرت عدالت دیااکو، وی را به رهبری برگزیدند. بنابراین، دولت مادی و رهبر آن، برخلاف محمد/کوروش، نه برگزیده از طرف خدا بلکه برگزیده از طرف مردم و از پایین به بالا بود. و هدف آن نه سلطه و غارت بلکه عدالت/حکمیت و دفع سلطه و غارت دیگری(آشور) بود. برای بررسی این امر سررشتۀ کلام را ابوالمورخین هرودت می‌سپاریم که می‌نویسد :«مادیها در دهات پراکنده و هیچگونه حکومت مرکزی نداشتند در نتیجه هرج و مرج در سراسر آن سرزمین شیوع داشت. دیوکس که در دهکده خود مرد برجسته‌ای بود با غیرت و جدیت بیشتر از پیش به اجرای عدالت درمیان هموطنان خود پرداخت.... مردم ده ، چون فضل و کمالش را بدیدند او را داور اختلافات خود برگزیدند.....(دیوکس) چنان اعتباری در نظر هموطنان خود بدست آورد که توجه مردمی را هم که در دهات مجاور میزیستند جلب کرد.... با خشنودی مرافعات بیشمار خود را پیش او میبردند.(هرودت، 1387،76-77). پس اساس دولت مادی بر اساس حکمیت و نیاز به داوری(میرزایی،1379، 233). مقبولیت و انتخاب مردمی، نهایتا دفع دشمن خارجی(آشور)بود. برخلاف ایرانیان/اسلام، هیچ اشاره‌ای به حق‌الهی شاهان(مشروعیت متافیزیکی)، نژاد و تخمه شاهانه، و عطش دستیابی به ثروت دیگر ملل و کسب غنایم در آن ندارد.

گرارد نیولی که به درستی در شاه گزینی پارسیان و مادها توانسته است روند تحولی را مشاهده کند. به مجمعی(انتخاب عمومی)- گزارش هرودت از ماد دیااکو- و نشانه‌ای خدایی از کوروش(برگزیده شده از طرف خدا) گوهی می دهد(نیولی در ویسهوفر،179). در توصیفی که هرودت از گزیشن دیااکو Dieokes به شاهی در میان مادها اظهار می کند، از انتخاب واقعی سخن گفته می شود(ویدن‌گرن، همان، 148). گزارش هرودت از شاه گزینی مادها با آ‌نچه استرابون عنوان می کند ، به خوبی همخوانی دارد:«این هم سنتی مادی است، بی باک‌ترین کس را به شاهی برگزینند اما تنها در میان کوه‌نشینان».(ویدن گرن 1390: 148).بنابراین، مادها شاه خود را به وسیله‌ی انتخاب دریافت کردند(همان: 149). محل این انتخاب هم هگمتانه بود که به معنی محل اجتماع و توافق است(گیرشمن،1388: 116). بنابراین، دولت مادی از پایین به بالا نتیجه قرارداد اجتماعی بر مبنای رضایت و با هدف عدالت و دفع غارت/سلطه خارجی بود. برخلاف ایران/عرب که از بالا به پایین(سلسله مراتبی)، برگزیده از طرف خدا، و با وعدۀ غارت به آنها بود. و به جای رضایت، وعدۀ غارت و با تهدید و پاداش رهبری را تحمیل کردند.

دولت/قرارداد مادها حتی بعد از شکست آشور و قدرتمندتر شدن، به استبداد و سلسله‌مراتب حول یک قوم یا رهبر مقدس گرایش پیدا نکرد و همچنان سیستمی پلورال و متکثر باقی ماند که اقوام/قبایل دیگر نه برده و مغلوب بلکه با پیمان/عقد در دولت مادی مشارکت داشتند. برای نمونه « مادهایی که توسط کتیبه آشوری توصیف شده اند، 27 شاه مستقل از هم بودند. و هیچ سندی در دست نیست که اوضاع داخلی اقوام ماد را ، درراستای اتحاد قبایل، در پیرامون سرکُردهای برتر، که بتوان او را شاه ماد نامید تحول یافته باشد(بریان، همان،41).قیام مادیها در نوروز 673 بر علیه آشور، با رهبری خشتریته خداوند ده کار-کاشی، مامی تیارشو خداوند ٶیشینده، در ایالت مادای و دوساننی خداوند ده در ایالت ساپاردا بود. بدین قرار مردم سه‌ایالت یکجا به ریاست سه پیشوای متساوی الحقوق وارد گیرودار شدند(دیاکونوف،1379،247).اشارتهای روشنی در متنهای اشوری مبنی بر عدم وجود حکومت متمرکز مادی پیوسته شده است(Vogelsang, 1999, 48). ارمیای نبی نیز خطاب به ماد:« امتی عظیم و پادشاهان بسیار از سوی شمال می اید. خدا، روح پادشاهان ماد را بر انگیخته ... ای دختر بابل،پادشاهان ماد حاکمانشان جمیع والیانشان است. و تمامی اهل زمین سلطنت او.... (ارمیای نبی به نقل از علی اف، 1388،410-411). همان‌طور که از فحوای کلام ارمیای نبی بر می آید ماد حتی در اوج قدرت خویش بعد از فتح آشور، که تهدیدی برای دولت بزرگ بابل به شمار می آمد «پادشاهان بسیار»«پادشاهان ماد»«جمیع والیانشان»و.. خطاب می‌شود. چون سلطه مادها بر آسیای مرکزی ، بیشتر به عقد پیمان با روسای محلی شبیه بود تا تشکیل امپراطوری(بریان،1380،35). هرودت نیز شاهنشاهی ماد را سازمانی نابسامان(عدم سلسله‌مراتب استبدادی) توصیف کرده است(هرودت به نقل از فرای،1344، 120). با انتقال حکومت از دست مادها به‌ پارسها، حکومت از حکمیت و داوری بین مردم به حکومت و حاکمیت بر مردم تبدیل شد(رضایی،1384، 12).از حکومت مردمی به حکومت بر مردم تبدیل شد. اگر زرتشت بنیان عقل‌سیاسی ایران بود و اسلام بنیاد عقل‌سیاسی عرب، بنیان هویتی مادها چه آیینی بود که در دورانی که حق الهی شاهان و شاه-کاهنی سکه رایج زمان بود، مادها بر اساس قرارداد اجتماعی و انتخاب عمومی(نه به معنای امروزی و دموکراتیک آن) شاهان خود را انتخاب می‌کردند. آیین باستان مادها/کردها، میترا بود، نه میترایی که مُهر زرتشتی/ایرانی خود و به خورشید پرستی تغییر معنا داد، بلکه میترای متقدم مادی به معنای قرارداد اجتماعی است. «تیمه» میترا را همسنگ قرارداد اجتماعی روسو و حتی پیشرفته تر از آن می‌داند. میترا آیینی مادی/کردی است(ویدن‌گرن، 1377: 170. هرودت در کریستن سن،1382: 70. هوفر، کلوسکا، ،1385: 365. رستم‌پور،1381: 26).

«میترا به معنی پیمان و قرارداد است و هیچ مدرکی دال بر این که واژه میترا در اصل به معنای نور یا آفتاب بوده است، وجود ندارد. نام‌گذاری میترا به معنای نور تایید نشده است در ودا یا اوستا میترا به معنای خورشید نیست پس این معنا بعدا افزوده شده است»(اشمیت در کلوسکا ،1385، 388-390). در اوستا سرود خورشید وسرود مهر جداگانه هستند(رضی،1381: 413) «میه» Millet در 1907 مقاله‌ای با عنوان «ایزد هندو ایرانی میترا» انتشار داد که عقیده رایج را رد کرد که ‌این ایزد، خدای نور و خورشید است و ویژگی اخلاقی حامی راستی و دشمنی با دروغ افزوده‌های ثانوی هستند. «میه» میترا را تجسم پیمانcontract دانست مانند تمیس که در یونان تجسم عدالت است (میه به نقل از اشمیت، همان،387). سپس «پاول‌تیمه»Thieme از نظریه «میه» که میترا مفهومی خنثی به معنی پیمان است، دفاع کرد(هوفر، کلوسکا، همان،361). «مفهوم میترا.......تقدس قولهای رسمی مبادله شده، پیمان، میثاق و قرارداد است... همان‌طور که میه نیز اثبات کرد، میترا خدای خورشید یا هر پدیده طبیعی دیگر که خدا تلقی شود نیست بلکه تجسم مفهوم مقدس پیمان است»(تیمه، کلوسکا، همان،554). «اندیشه کانونی مهریشت تقدس قول مبادله شده ، که به صورت قرارداد باشد، است. هرچه اسمش را بگذاری عهد یا میثاق یا... بنابراین، جای هیچ جر و بحث و تفسیر و ...را ندارد »(تیمه، همان،561-562). . یعنی هر آنچه پیمان صرف نیست، ثانوی و الحاقی است و ایزد میترا، شخصیت یافتگی و خداشدگی همان معنای عام میترا یعنی پیمان/قرارداد است(میه،عالیخانی،1384، 15-16). پس میترا در اصل ایزد پیمان بوده که بعد بعدها با گسترش (ایرانی شدن) به‌ایزد خورشید و جنگ تغییر مقام داد(هینتس ،1386،72).

بنابراین، برخلاف اسلام وایران، اساس دولت مادی نه بر اساس غارت و تجاوز یا سلطه و سرکوب، بلکه نتیجۀ انتخاب عقلانیت‌جمعی و بر اساس قراداداجتماعی و دفع یورش خارجی(آشور) بوده است. اگر عقل‌سیاسی اسلامی در وهابیت و داعش امروز بازتولید می‌شود و عقل‌سیاسی ایرانی در صفویان وشاهنشاهی پهلوی و...، عقل‌سیاسی کردی نیز در کانتونهای امروزی روژآوا و...بازتولید شده است که بر اساس توفق داخلی و دفع یورش‌خارجی است. قرارداد اجتماعی مادها در مکانی بود که بعداً هگمتانه به معنی محل توافق نامیده شد. شاید کوبانی هم به معنی محل کوبوونه‌وه باشد. اینکه کردها در تاریخ صاحب امپراتوریهای بزرگی نبودند به این دلیل است که ماهیت و – به قول ارسطو- صورت دولت کردی با تجاوز و غارت در تضاد است. شاید اسم کانتونهای امروزی از سوئیس و مفاهیم مدرن غربی را برای توصیف آن به کار ببرند، اما ماهیت آن ریشه عمیقی در عقل‌سیاسی کردی/مادی، و بازتولید همان حکمیت مادها است، داعش هم همان آشور. آیین کُردی میترا، برخلاف اسلام و زرتشت، نه ابزار هژمونیک سلطه و مشروعیت دادن به کشتار و غارت، بلکه آیینی اجتماعی به معنی توافق که پیام آور رضایت و تعاون و برابری است. میترا/قرارداد در ضدیت با سلطه و سلسله‌مراتب است چون شرط توافق رضایت و آزادی انتخاب است.

نتیجه‌گیری:

آن‌چه در این مقاله بیان شد؛ مقایسه اصل و ماهیت سه دولت ایرانی(امپراتوری)، عربی(خلافت) و کردی(قرارداد اجتماعی) با هم بود که ناشی از فرهنگ و درک دینی آنان(زرتشت، اسلام و میترا) است. روش کار تطبیقی و مدل تحلیل جامعه‌شناسی مارکس بودکه، با دود کردن مقدسات، نقد آسمان به نقد زمین، نقد دین به نقد حقوق و نقد تئولوژی را به نقد سیاست تبدیل کردیم. واقعیت حقیقت دین اسلام و زرتشت، سلطه قومی عرب و پارس است. حقیقت دین و فرهنگ ایرانی و عربی، ابزار قدرت و روابط سلطه قومی عرب و پارس است. تکوین دولت/دینِ عربی/اسلامی و ایرانی/زرتشتی، ریشه در خشونت و مبارزۀ نظامی داشت. ادیان اسلام و زرتشت با قصد هدایت جهانیان به دین حق و مبارزه با دگردینان، قصد تسخیر جهان و کشورگشایی و لاجرم سر از امپراتوری درآوردند اما آیین مادها/کُردها، نه قصد تسخیر جهان و نه هدایت جهانیان را دارد بلکه به معنی قرارداد اجتماعی و مبنای تشکیل دولت کردی شد که نه مبتنی بر سلسله مراتب و کشورگشایی بلکه با رضایت و توافق و دفع تهاجم خارجی است اما ادیان اسلام و زرتشت با قداست دادن به قدرت و حاکمان(فره ایزدی ،اطیعوالله و...) و تکفیر کردن مخالفان سیاسی(با تبرزین بکش ،جاهدو فی سبیل الله و قاتلو فی سبیل الله و....) زمینه دولت سلسله مراتبی و اقتدارطلب و کشورگشا را فراهم آوردند.

بعد از سلطه که با قدرت نظامی و عصبیت قومی کسب شده بود، دولت و دین و قانون، ابزار حفظ سلطه شد. در واقع سیاست ایرانی و عربی، تداوم جنگ و خشونت قومی بود و کل قوانین و دین و فرهنگ آنها، نهادینه شدن خشونت قوم/طبقه حاکم پارسی/عربی است. زیربنای دولت، دین و فرهنگ و حقوق ایرانی/عربی، نیروی تولید غارت سرمایه دیگران و فتح سرزمین آنان است که در قالب زکات و جزیه و خراج و مالیات قانونی شد در حالی که اساس دولت ماد/کُرد نه بر اساس تاراج، بلکه حفظ خود از تاراج و ماهیت آن قرارداد اجتماعی بود. چون برخلاف ایران/عرب نه به قصد غارت/فتح، بلکه عدالت و دفاع بوده است نیازی به امپراتوری نظامی قدرتمند وایدئولوژی توتالیتر آسمانی نداشته است. بنابراین، برخلاف ایران/عرب که به امپراتوری طبقاتی و نظامی تبدیل شد نتیجۀ منطقی دولت مادی/کردی، دموکراسی بدوی و ضدطبقاتی است.

بنابراین، این است نتیجۀ تحقیقات ما: دولت نه تنها در غرب بلکه در خاورمیانه(ایران/عرب)هم، نه جانشین خدا و نه پدیده‌ای طبیعی و نه نمایندۀ منافع عمومی بلکه بازتولید یا ابزار سلطه گروه برتر صاحب نیروی تولید است. گروه صاحب نیروی تولید، قوم/قبیله عرب/پارس است و نیروی تولید، نه کار و سرمایه، بلکه غارت و چپاول(غنیمت، زکات ، مالیات و...) دیگران است که ادیان زرتشت و اسلام به آن مشروعیت دادند. در نتیجه غارتهای اقوام مغلوب، قوم/قبیله غالب عرب/قریش و پارس/هخامنش، به طبقۀ برتر و اشرافیت امپراتوری چندقومیتی شدند که در راس هرم دولت جدید و اقوام مغلوب در نتیجه غارت شدن، به طبقه تحتانی که در پایین هرم سلسله‌مراتب قرار گرفتند. برای حفظ سلطه و تداوم غارتها و جلوگیری از شورش اقوام مغلوب که طبقه تحتانی وبرده نظام جدید شدند، حکومت و نیروی نظامی قبیله‌ای را به دولت سلسله‌مراتبی و قدرت نظامی نهادینه شده یعنی امپراتوری/خلافت تبدیل کردند که سیمان آن اسلام/زرتشت بود. بنابراین، زیربنای بدنه تمدن ایرانی/عربی، منافع شکم/زیرشکم، غارت/فتح است امپراتوری/خلافت بازوی اجرایی آن و دین(اسلام و زرتشت) ابزار هژمونیک وایدئولوژی مشروعیت بخش آن. اگر ادیان کشورگشا و مشروعیت بخش اسلام و زرتشت نبود دولتهای عربی/ایرانی به راحتی قادر به توسعه طلبی و یا حداقل فاقد مشروعیت لازم در کشورگشایی می‌شدند و اساساً این ادیان زرتشت و اسلام بود که باعث اتحاد پارسها و اعراب زیر یک پرجم و حمله به دیگر اقوام شد.

چون کُردها در درازنای تاریخ نه قوم حاکم و فاتح، بلکه مغلوب و محکوم بوده‌اند و همان‌طور که اشاره کردیم به دلیل غارت انباشت سرمایه، قوم مغلوب به طبقه فروتر نیز تبدیل می‌شد. کُردها از گئوماته و مزدک و خرمدینان تا به امروز محکوم به مبارزه به شکل کمونیستی بوده‌اند.دولتهای غالب به دلیل تارایج و تبدیل شدن به طبقه برتر، این شکل مبارزه را بر ما تحمیل کرده‌اند. شیوه و شکل مبارزۀ کُردها کمونیستی است اما نه آرمان آن. هدف همان مبارزه قومی و امر سیاسی ما و دیگری است. شکل مبارزه کمونیستی فقط ابزار احیای رهایی قومی و بازپس گرفتن منابع قومی است. که متاسفانه امروزه گاهاً شکل و روش بر آرمان و هدف غلبه یافته و مبارزات قومی/ملی فدای توهمات کمونیستی و بین المللی شده است. کُردها به دلیل غارت مازاد انباشت سرمایه قومی، به طبقۀ فروتر و ناگزیر از مبارزه به شکل کمونیستی هستند اما آرمان اصلی و نهایت مبارزه کُردها، همان رهایی قومی است. در مقابل دفاع کُردها از مبارزه و ایدئولوژی کمونیستی(نه حتما به معنای مدرن و مارکسی آن)، اقوام غالب بر کُردها(ایران/عرب)، به دلیل اینکه به طبقه برتر و راس هرم سلسله مراتب قرار گرفته‌اند در عالم اندیشه از عدالت به معنای قدیم آن، اعتدال، یعنی حفظ سلسله‌مراتب اجتماعی/طبقاتی در عالم اندیشه دفاع‌ کرده‌اند. همچنین، چون قوم‌برتر به دلیل فراغتی که از طبقه برتر بودن به دست آورده بود به تولید اندیشه و دین پرداخته است اندیشه و دینی که نه با هدف معرفت بلکه روغنی است که چرخ‌دنده‌ی تولید قدرت را روانتر کند قوم‌تحتانی کرد که برده و بیشتر وقت خود را صرف عقل قید معاض و کار یدی کرده است فراغتی برای تولید اندیشه نداشته است. به همین دلیل مبارزۀ قوم/طبقۀ تحتانی کُرد با قوم/طبقۀ برتر پارس/عرب، همان‌طور که اشاره کردیم متنهای مقدس ایرانی و عربی(زرتشت و اسلام)، جدا از روح قومی صاحبان آن نبوده است و دین و فرهنگ، همان ایدوئولوژی(معنا درخدمت قدرت) و ابزار هژمونیک سلطۀ قومی عربی/ایرانی بوده است. دولت هم ابزار نظامی/اداری آن. اما بنیان هویتی جامعۀ کُردی میترا است. البته میترا نه به معنای دین و قابل پرستش، بلکه به معنی توافق و قرارداد. قرارداد میترا را از نیستی انتزاع به هستی اجتماع وارد می‌کُند. قرارداد و توافق، مقدم بر خوب و بد و مبنای تشخیص خوب از بد و درست از نادرست است. هیچ خوب و بد از پیش تعین شده‌ و مقدسی قبل از رضایت و توافق وجود ندارد. سیاست هم باید مبتنی بر گفتگو و به قول هابرماس عقلانیت ارتباطی باشد که حقیقت همان اجماع و توافق است که ریشۀ همچنین سیاست آرمانی که نه مبتنی بر سلطه و حذف، بلکه توافق و گفتگو است را می‌توان در فرهنگ‌سیاسی کُردی انتزاع کرد. مشارکت همه گروها و افکار و گفتگو و توافق نهایی آن‌ها. که به نظر می‌رسد احیای آیین میترا بنیان هویتی مناسبی برای اینکار است. فرضیه تحقیق بنده به معنی سرکوب و یا طرد گروه‌های اسلامی در امر سیاسی و دولت کردی نیست. بلکه نباید از هیچ حق و اصول از پیش تعین‌شده در دنیای سیاست دفاع کنند. اصول و ماهیت دولت را توافق همه گروه‌های اجتماعی تعریف می کنند نه اصول از پیش تعیین شده متافیزیکی. اصل در امر سیاسی کُردی منافع قومی/ملی بر اساس توافق داخلی و مبارزه با دیگریها است. متاسفانه امروزه احزاب کردی،که بازتولید قبیله گرایی هستند، در دشمنی نسبت به هم و از دوستی و توافق با دیگریها می‌گویند. فدرالیسمfederalism، از واژه لاتین foedus که بمعنی عهد و پیمان و قول وقرار است که ترجمان غیرمستقم همان میترا است. اما پیمانcontract در میان مادها میان قبایل خودی بود برعلیه آشوریان. درحالی که احزاب کردی به جای توافق و بکاربردن فدرالیسم در میان خود، دردشمنی نسبت به هم و از فدرالیسم و توافق با آشوریهای زمان ....می‌گویند. این چنین سیاستی گسست و عارضه‌ای از هویت‌سیاسی کُردی است و صحبت از فدرالیسم و توافق با دولتهای حاکم بر کُرد، مانند آن است که قبایل مادی به جای توافق و اتحاد با هم و انتخاب دیااکو، با آشور متحد و یک آشوری را به رهبری بر می‌گزیدند. در حالی که اساس فدرالیسم مادها انتخاب یک مادی، دیااکو، به شاهی بود نه تن دادن به قدرت و شاهی دیگریها. هوخشتره هم در تلفظ مادی به معنای شاه بر خود است(هینتس، 1386: 55).

قوم کرد، قبل از تشکیل حاکمیت مادها، همانند پارسها و اعراب به قبایل پراکنده و متکثری تقسیم شده و هرکدام زیر سلطۀ اقوام دیگر مخصوصا آشوریان بودند. ظاهرا هم کُردها/مادها و هم پارسها/ایرانیها و هم اعراب موفق به تشکیل دولتی فراتر از پراکندگی قبایل شدند با این تفاوت که حاکمیت مادی متکثر و بدون حذف کثرت قبایل بود. یعنی وحدت در کثرت بود و بیشتر شبیه توافق با روسای قبایل و مشارکت همه در سیستم قدرت بود. اما حاکمیت اعراب و پارسها، نه وحدت در کثرت، بلکه سلطه واحد بر کثرت و انتظام در پراکندگی بود. نه بر مبنای توافق بلکه با ایجاد استبداد و سلسله مراتب و حذف کثرتها بود. خدایان متکثر را در خدای واحد الله/اهورامزدا هضم کردند نشان از هضم و حذف قدرتهای متکثر در قدرت واحدی بود. وحدت ایرانی/عربی با سلطه و حذف تکثرها و رقبا حاصل شد اما وحدت مادها که نه وحدت بلکه توافق بود با توافق تکثرها ایجاد شد. این از اسم هگمتانه که به معنای توافق و محل اجتماع(گیرشمن،1388: 116) و هخامنش که به معنی اتحاد است(هینتس ، 1386، 55) به خوبی هویداست. تفاوت دو واژه اتحاد با اجماع، به اندازه تفاوت دو سیستم مادها با ایرانیها است. در اسلام هم مانند پارسها وحدت و واحد مفهوم اصلی است. بخشی از این امر ریشه در خواست و انگیزش تشکیل حکومت برمی‌گردد. چون هدف تشکیل حکومت در اعراب و ایران دست اندازی و تاراج دیگران بود لازمۀ آن تشکیل حکومت متمرکز و سلسله مراتب شدید انضباطی بود که توان شکست و فتح سرزمینها را به دست بیاورند اما هدف مادها نه دست اندازای و تاراج بلکه اجرای عدالت و دفع یورش بود. به همین دلیل نیازی به سلسله مراتب و تمرکز استبدادی نداشت.

منابع:

1- ابن اثیر، عزالدین، تاریخ کامل، ترجمه سید حسین روحانی، تهران: اساطیر،1370.

2- اشپولر،برتولد(1377). تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمه جواد فلاطوری، تهران، علمی فرهنگی.

3- اشمیت، هانس پیتر، (1385)،مسئله اصلی مطالعات میترای هند و ایرانی، ترجمه مرتضی ثاقب فر، در کلوسکا و دیگران، دین مهر در جهان باستان، تهران: توس.

4- بویس، مری، (1375) ،تاریخ کیش زرتشت، هخامنشیان، ترجمه همایون صنعتی زاده، ج2، تهران: توس.

5- بهار، مهرداد، (1376)، پژوهشی در اساطیر ایران، چ2، پاره نخست و دویم، تهران: اگاه.

6- بهار، مهرداد، (1384)،از اسطوره تا تاریخ، چ4، گرداورنده و ویراستار ابوالقاسم اسماعیل پور، تهران: نشر چشمه.

7- پطروشفسکی، ايلياپاولويچ،اسلام در ایران،ترجمه کریم کشاورز، تهران: پیام،1363.

8- پورداوود، ابراهیم، (1388)،زرتشت و دین او،زندگی و اندیشه زرتشت، سیری در زندگی وآاموزه‌های زرتشت،چ3، به اهتمام علی دهبابشی، تهران: افکار.

9- ترنر، برایان،ماکس وبر و اسلام، ترجمه سعید وصالی، تهران، نشر مرکز: 1379.

10- ثاقب فر، مرتضی، شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران، تهران: قطره-معین،1377.

11- جریر طبری، محمد، تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: اساطیر،1375.

12- جعفریان، رسول(1377). از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، تهران.

13- رضی، هاشم، (1385)،اوستا کهن ترین گنجینه مکتوب ایران،کتاب مغان وندیداد،تهران: بهجت.

14- رضی، هاشم، آیین مهر، (1381)،تاریخ آیین رازامیز میترایی در شرق و غرب از اغاز تا امروز، تهران: بهجت.

15- زنر، ارسی، (1377)،تعالیم مغان.گفتاری چند در معتقدات زرتشتیان، چ1، ترجمه فریدون بدره ای، تهران: توس.

16- طباطبایی، جواد، دیباچه‌ای بر نظر یه انحطاط ایران، تهران: نگاه معاصر،1380.

17- طباطبایی، سید جواد، خواجه نظام الملک و تداوم اندیشه‌ایرانشهری، تهران: 1379.

18- ع. شهبازی، شاپور، جهانداری داریوش بزرگ، تهران: دانشگاه پهولی،1350.

19- عابد الجابری،محمد، عقل سیاسی در اسلام، ترجمه عبدالرضا سواری، تهران، گام نو: 1384 .

20- عنایت، حمید، اندیشه سیاسی اسلام معاصر، ترجمه خرمشاهی، تهران ، خوارزمی، 1360.

21- فرای،ن، ریچارد. تاریخ ایران از سقوط ساسانیان تا برآمدن سلجوقیان،ترجمه حسن انوشه، ج4، تهران علمی فرهنگی:1379.

22- فیرحی، داود، قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام، تهران، نشر نی: 1378.

23- فیوری، جوزپه، انتونیو گرامشی، ترجمه مهشید امیرشاهی، تهران، خوارزمشاهی،1360.

24- کاتوزیان، همایون، ایرانیان، از دوره باستان تا معاصر، ترجمه حسین شهیدی، تهران، مرکز: 1392.

25- کاتوزیان، همایون، دولت و جامعه در عصر رضاشاه،ترجمه حسن افشار، تهران، مرکز، 1379.

26- کریستن سن، ارتور، مزداپرستی در ایران قدیم، ترجمه دکتر ذبی ح الله صفا، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ 2، 1345.

27- کریستنسن، ارتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، تهران: صدای معاصر،1382.

28- کوک، ج. مانوئل، تشکیل شاهنشاهی هخامنشیان، ترجمه مرتضی ثاقب فر، تهران: ققنوس، 1389.

29- گارثویت، جین رالف، تاریخ سیاسی ایران از هخامنشی تاکنون؛ ترجمه غلامرضا علی بابایی، تهران: اختران، 1385.

30- گرشویچ، ایلیا، تاریخ ایران کمبریج.جلد دوم. دوره‌های ماد و هخامنشی. قسمت دوم. ترجمه تیمور قادری.چ 1 . تهران: مهتاب،1387.

31- مسعودی، ابوالحسن.مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج2، تهران انتشارات علمی فرهنگی، چ4، 1370.

32- نلسون فرای، ریچارد، تاریخ باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب نیا، تهران: علمی فرهنگی،1388.

33- نیولی، گراردو، زمان و زادگاه زرتشت، سید منصور سید سجاد، تهران: اگه، 1381.

34- ویدن گرن، گئو، دینهای ایران، ترجمه منوچهر فرهنگ، تهران: اگاهین ایده،.چ1، 1377.

35- ویدن گرن، گئو، فئودالیسم در ایران باستان، ترجمه هوشنگ صادقی، تهران: کتاب آمه، 1390.

36- ویسهوفر، یوزف، قیام گئوماته و آغاز پادشاهی داریوش اول، ترجمه هوشنگ صادقی، تهران: آمه ،1389.

37- هرودت، تواریخ، ترجمه وحید مازندرانی، تهران: دنیای کتاب، 1368.

38- هینتس، والتر، داریوش و ایرانیان، (1386)،تاریخ فرهنگ و تمدن هخامنشیان،کتاب اول ودوم.. ترجمه پرویز رجبی. تهران: نشر ماهی.

39- هینلز، جان، (1385)،شناخت اساطیر ایران، چ10،ترجمه، ژاله اموزگار و احمد تفضلی، تهران: چشمه.

40- یا ما اوچی، ادوین ام، (1390)،ایران و ادیان باستانی، ترجمه منوچهر پزشک، تهران: ققنوس.


1- Max Weber, the sociology of Religion London, 1965

2- H.A.R. Gibb, studies on the civilization of islam, London,1962

3- Arfa Hassan,the kurds: Ahistorical and political study. London,Oxford,1966.

4- Ahmed,ashtiagh. The concept of an aslamic state,London:1987.