پیرامون جنبش روشنفکری

از زاگرس
پرش به: ناوبری، جستجو

مسعود بیننده

در شروع بحث خواهشمندیم تاریخچه‌ای را از نحوه‌ شكل‌گیری مفهوم روشنفكر و جنبش روشنفكری بیان نمایید:

جوامع غربی در مراحل اولیه‌ صنعتی شدن بواسطه اینكه در سطح پایینی از تقسیم كار اجتماعی و پیچیدگی سیستمی قرار داشتند و هنوز تفكیك یافتگی چندان توسعه‌ نیافته بود، تقابل گروه‌ها و نیروهای اجتماعی دارای حالتی مشخص و مرزبندی شفافی بود و روابط تضاد و همبستگی ساده‌تر و در نتیجه قابل تشخیص‌تر بود. تقابل‌ها در سطوح تضاد سنت و مدرن، یا رویارویی طبقه كارگر و طبقه سرمایه‌دار، و یا سلطه‌گران و ستمدیدگان قابل تعریف و بازخوانی بود. همسانی و همگونی جامعه به معنایی ویژه بیشتر بود و لذا ایده بازنمایی و نمایندگی امكان‌پذیر بود. امكان‌پذیر بودن نمایندگی از یك طرف با كاركرد آن نیز مرتبط بود. گروه‌ها و هویت‌های مختلف بواسطه اینكه دارای آگاهی و توانای چندانی در تعیین سرنوشت و اعمال كنترل بر زندگی خود نبودند، به نیروهایی محتاج بودند كه بدانها آگاهی بخشیده و به سازماندهی آنها در جهت تحقق اهداف‌شان یاری رساند.تز لنین تحت عنوان حزب پیشرو، نمونه بارز این مسأله است. آوانگاردیسم برساخته ی لنین در شرایط ویژه‌ای امكان تحقق و پیاده شدن در واقعیت را پیدا نمود و این شرایط همانا شرایط امكان بازنمایی و نمایندگی بود. توده‌های وسیع كارگرو دهقان در به حركت درآوردن چرخ‌های اقتصادی جامعه نقش اول را عهده‌دار بودند اما در تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود و اصولاً مشاركت در بهبود وضعیت خود هیچ نقش و اقتداری نداشتند. لذا وجود یك گروه نخبه كه بیشتر متكی به نیروی فكری باشد تا بدنی، ضرورت می‌یافت تا خواست‌ها و مطالبات گروه‌های استثمار شده را با ابزارهای نظری و عملی بازنمایی نموده و در تحقق آن بكوشد. مقطع تاریخی ظهور پدیده روشنفكر به مثابه نماینده و متكی به منطق بازنمایی به ظهور عصرروشنگری برمی‌گردد، زمانی كه نیروهای اجتماعی نوین در برابر سلطه‌ سیاسی و اجتماعی نیروهای سنتی نیاز به نماینده و سخنگو داشتند. بروز سمبلیك چنین الگویی از روشنفكر كه بعنوان وجدان بیدار جامعه و قشر آگاه و منتقد از آن یاد می‌شود را می‌توان در قضیه دریفوس مشاهده نمود. روشنفكران ظهور یافته بعد از دوران روشنگری نخبگانی بودند كه موافق تغییرات اجتماعی و كنار گذاشته شدن نظم قدیمی بودند. اینان در كنار خلاقیت فردی و ابتكارهای حوزه خصوصی به یك امر عمومی و عام معتقد بوده و به نوعی آن را نمایندگی می‌كردند. در واقع روشنفكر در این معنا بدون ارتباط با امر عام و یا به تعبیری دیگر امر سیاسی معنا نمی‌یافت. روشنفكر یك پدیده سیاسی بود و این نشأت گرفته از جریان عظیمی بود كه عصر روشنگری و انقلاب فرانسه‌ به راه انداخت و تا اواسط قرن بیست ادامه یافت. از طرفی فرانسوی بودن منشاء این جریان نیز قابل توجه است جریانی كه بارزترین نمود آن را در آثار و فعالیت‌های ژان پل‌ سارتر می‌توان مشاهده نمود.

سیر تحولات و تغییرات مربوط به‌ معنا و مفهوم روشنفكر چگونه است، آیا این الگوی اولیه اكنون دستخوش تغییر شده یا كماكان پابرجا است؟

بعد از جنگ جهانی دوم با تشدید و تسریع جریان صنعتی شدن در غرب و تغییرات عینی و ذهنی ناشی از خود جنگ، با سطح بالایی از تقسیم كار اجتماعی و روند پیچیدگی روزافزون جواع غربی روبرو خواهیم شد. گروه‌بندی‌ها و تقابل جریان‌ها چندان پیچیده و تو در تو می‌شود و همچنین تفكیك یافتگی بین عرصه عمومی و عرصه خصوصی به میزانی افزایش می‌یابد كه جریان بازنمایی و مفهوم آن را دستخوش تغییر می‌نماید. تفكیك یافتگی حوزه‌ها هر كسی را در عرصه ویژه‌ای درگیر می‌سازد و لذا ارتباط و پیوستگی قبلی دچار از هم‌گسیختگی خواهد شد. كلیت از هم گسیخته می‌شود و لذا هیچ فرد یا جریانی نمی‌تواند چون گذشته موجودیت خویش را بر اساس نمایندگی كل تعریف نماید. تخصص اهمیت می‌یابد و هر كس بر اساس تخصص در نظام تقسیم كار جایگاه ویژه‌ای را خواهد یافت.

فلیکس گاتاری و ژیل دلوز در کتاب ضد ادیپوس تعبیر زیبایی را در این مورد بیان می‌کنند: "دیگر همه‌ی ما گروهک هستیم،نمایندگی و نماینده‌شدن تمام شد،فقط جنبش وجود دارد.".به‌ تعبیر آن‌ها دیگر گروه‌های بزرگ نمی‌توانند وجود داشته‌ و داعیه‌ی نمایندگی اکثریت را داشته‌ باشند،حقایق خرد شده‌ و تکثیر یافته‌ و دوران فراروایت‌ها به‌ سر رسیده است لذا بازنمایی و نماینده‌شدن در مفهوم کلاسیک آن که‌ متکی به‌ فراروایت‌ها بود معنای خود را از دست داده است.البته‌ منشأ این دیدگاه به‌ فوکو برمی‌گردد.فوکو بیان می‌دارد که‌ قدرت چنان تکثیر یافته که‌ تمرکز و تجمع آن در دست یک فرد یا گروه ممکن نیست لذا ما در فضایی قرار داریم که‌ در آن جنگ همه علیه همه در جریان است.به‌ زعم او هیچ گفتمانی نمی‌تواند نمایندگی تام نیروهای اجتماعی را بر عهده داشته باشد و لذا هر گفتمانی وابسته به یک قدرت خرد است.بر اساس دیدگاه فوکو نمایندگی از بین نمی‌رود بلکه‌ از حالت کلان آن به حالت خرد و لوکال تغییر شکل می‌دهد.جریان روشنفکری بعد از سارترتحت تأثیر چنین دیدگاهی است.

بر اساس این دیدگاه‌ها دیگر روشنفکر منتقد قدرت و نماینده‌ی امر عمومی که‌ به‌ تعبیری او را وجدان بیدارجامعه‌ بنامیم وجود ندارد. پس در این صورت نقش روشنفکر چه خواهد بود؟

تغییر مفهوم و کارکرد روشنفکر از نگاه این طیف فکری جدید بر اساس چند تغییر بنیادی صورت گرفته است.اول اینکه‌ بر خلاف دیدگاه‌های متکی به‌ آرمان‌های عصر روشنگری بین مفاهیم عام‌باوری،عقل‌گرایی و دمکراسی پیوندی تام و تمام برقرار نیست ، و لذا روشنفکر در عین نفی عقل‌گرایی و عام‌باوری که‌ به‌ عقلانیت ابزاری و سلطه‌گرایی می‌انجامند می‌تواند در عرصه‌های خرد جهت ایجاد دمکراسی و تکثرگرایی تلاش نماید.

دوم اینكه بازنمایی چه از نظر منطقی و چه از نظر تاریخی دچار تغییر و تحول گشته است. لاكلائو در واسازی مفهوم بازنمایی بیان می‌دارد كه بازنمای خود امری ناتمام است. به زعم او بازنمای زمانی كامل است كه نماینده بطور تمام و كمال به بازنمایی و بازگویی خواست و نظر نماینده‌ شدگان بپردازد اما همچنانكه می دانیم نماینده همواره چیز دیگری بدان می‌افزاید و سمت سوی خاصی بدان می‌بخشد. در اینجا به ناكامل بودن هویت نماینده شدگان پی می‌بریم كه ما را به ناكامل بودن امر بازنمایی می رساند. این در واقع واسازی منطق بازنمایی بود اما از نظر تاریخی چنانچه بدان اشاره شد در فضایی به شدت تفكیك یافته و تكثیر یافته از نظر گفتمانی و از بعد قدرت، پدیده كلیت و امر بازنمایی عام دچار از هم گسیختگی شده و در عرصه‌های خرد و محلی ذوب می‌شوند. لذا طیف فكری مابعد سارتری بیان می دارند كه در اثر چنین تغییراتی امر نمایندگی و بازنمایی كه اصل و اساس مدل روشنفكری سارتری است دچار تغییرات بنیادی شده است. البته علاوه بر خرد شدن و لوكالیزه شدن مفهوم و نقش روشنفكر كه مربوط به جریان پساساختارگرایی است تغییر دیگری دامن مفهوم كلاسیك روشنفكری را گرفته و آن جریان پراگماتیزه‌ شدن مفهوم روشنفكری است که‌ ریچارد رورتی به‌ نوعی از آن حمایت می‌کند. رورتی بر خلاف هابرماس عقل‌گرایی و عام‌گرایی را از مفهوم روشنفكر می‌زداید و موقعیت روشنفكر را به گفته خودش از رندی در حوزه خصوصی به لیبرالی در حوزه عمومی ارتقاء می‌بخشد. از منظر پراگماتیستی روشنفكر لزوماً كسی نیست كه حقیقت یا ایده‌ای را بداند كه عوام از آن باخبر نیستند، پس بر خلاف آوانگاردیسم ،روشنفكر حزب پیشرو یا نخبه فیلسوفی كه صاحب دستگاه فلسفی باشد نیست، بلكه فردیست اهل عمل که به مسائل مرتبط با امر عمومی می‌اندیشد و در رابطه با آن به تلاش و فعالیت عینی و انضمامی دست می‌زند. رورتی بیان می‌دارد كه برقراری دمكراسی نیازمند مبانی فلسفی نیست و لذا روشنفكر كسی است كه با ایده‌ها و اعمالش در ارتباط با حوزه عمومی در جهت ایجاد دمكراسی تلاش نماید. حوزه عمومی از این منظر عام‌زدایی شده است و لذا دارای تفاوت‌هایی اساسی با امر عمومی و عام مربوط به مفهوم كلاسیك روشنفكری است.

شما در میان دیدگاههای مختلفی كه بیان نمودید؛ اعم از كلاسیك و مدرن كدام مفهوم از روشنفكری را قبول دارید و اصولاً كدام یك از آن‌ها بهتر می‌تواند مفهوم و جایگاه روشنفكر را در جامعه ما تعیین نماید؟

اگر اجمالاً به دسته‌بندی دیدگاه‌های مورد اشاره بپردازیم می‌توانم آن‌ها را در سه بخش تقسیم‌بندی نمایم. اول دیدگاه كلاسیك كه روشنفكر را نماینده تام و تمام امر عمومی و عام می‌داند؛ ویژگی این دیدگاه در عام‌گرایی و ذات‌گرایی آن است. دوم دیدگاهی كه روشنفكر را صرفاً در ارتباط با ایده و خلاقیت و ابتكار شخصی تعریف می‌كند و بدین گونه ارتباط و دخالت او در امر عمومی و سیاست را غیر ممكن و غیر ضروری می‌داند. ویژگی این دیدگاه در ضد سیاسی بودن و خرد بودن نگرش آن است. و نهایتاً دیدگاه پراگماتیستی سوم كه تفاوتی ذاتی بین عرصه خصوصی و عرصه عمومی قائل شده و روشنفكر را عملگرایی مربوط به حوزه عمومی می‌داند، ویژگی این دیدگاه در ضد بنیان‌ باوری و ضد عام باوری آن است. دیدگاهی كه من در تعریف مفهوم روشنفكر بدان معتقدم دیدگاه چهارمی است كه اولاً بر خلاف دیدگاه اول غیر ذات باور بوده و مفهوم بازنمایی و نمایندگی را به شكل و سیاق كلاسیك آن نمی‌پذیرد. همچنین بر خلاف دیدگاه دوم ضد سیاسی نیست و لذا روشنفكر را صرفاً تا حد متخصص و كارشناس یك حوزه تقلیل نمی‌دهد. همچنین بر خلاف دیدگاه سوم تفاوت و تقابل ذاتی بین عرصه عمومی و عرصه خصوصی قانل نیست و در مواردی همپوشانی و درهم تنیدگی این حوزه‌ها را مورد اشاره قرار می دهد. دیدگاه اول به نوعی توتالیتاریانیسم فكری و عملی می‌انجامد كه در نتیجه آن یك طبقه یا یك تفسیر محكوم به كناره گیری و زوال توسط یك طبقه یا تفسیری دیگر است. دیدگاه دوم به نسبی‌باوری تمام عیار می انجامد، اصل معیارناپذیری از این منظر بیانگر این واقعیت است كه گفتمان‌ها و حقیقت‌ها قایل مقایسه نیستند و هر كدام مبتنی بر منطق درونی‌ خود و شكلی از یك بازی زبانی است. اصل سوم نیز درگیر مقتضیات عمل شده و به نوعی محافظه‌كاری سیاسی می‌انجامد. پیاده كردن اصول این نگرش در عمل غیر ممكن است، همچنانكه شرایط گفتگوی ایده آل مد نظر هابرماس هیچ وقت در عمل مهیا نشده و تحقق توافق نهایی هیچ وقت امكان‌پذیر نیست. لذا همیشه ایده‌ها و ارزش‌های ما در تفسیر ما از واقعیت و نحوه موضع گیری ما در برابر آن تأثیر‌گذار خواهد بود. مخرج مشترك انتقادهای وارده بر سه دیدگاه قبلی دست‌مایه تعریف دیگری از روشنفكر خواهد بود كه از نظر بنده گویاتر و قابل قبول‌تر است. به نظر من در فاصله بین حوزه خصوصی و عمومی كه رورتی به تقابل ذاتی‌ آن‌ها باور دارد، حوزه‌ای میانی وجود دارد كه بر اساس دیدگاه‌های جامعه‌شناختی می‌توان آن را حوزه كنش نامید. واقعیت‌هایی ذهنی و یا مسائل مربوط به حوزه عمومی و خصوصی هیچكدام مستقیماً و مستقلاً تبدیل به كنش انسانی نمی‌شود. بلكه این واقعیت‌ها در یك حوزه میانی به تقابل دیالکتیكی پرداخته و در نهایت بر اساس اولویت‌های ذهنی و عینی كنشگر مورد تفسیر واقع شده و طی روند ویژه‌ای تبدیل به كنش می شوند. لذا دو حوزه عمومی و خصوصی صرفاً به تنهایی در تعیین كنش انسان تأثیر‌گذار نمی‌باشند. بلكه تقابل و سنتزی دیالیتیكی از آن‌ها كه تحت تفسیر و انتخاب كنشگر واقع شود تعیین كننده خواهد بود. روشنفكر از این منظر نه صرفاً رندی در حوزه خصوصی است و نه لیبرالی در حوزه عمومی. روشنفكر با هر دو این حوزه‌ها در ارتباط است اما به سلطه و انقیاد این حوزه‌ها تن نمی‌دهد. لذا روشنفكر فردی كنش‌گر است كه همواره به تعیین و تفسیر امر خصوصی و امر عمومی می‌پردازد. فرد نیروهای حیاتی را از حوزه‌ی شخصی ،اطلاعات و قاعده‌های فرهنگی را از حوزه‌ی عمومی دریافت می‌کند و در حوزه‌ی کنش به‌ تفسیر و بازخوانی آن‌ها می‌پردازد .لذا کنش نهایی فرد بر اساس یک تفسیر دیالکتیکی صورت می‌گیرد که‌ آزادی و اختیار مشروط او را در برابر این ساختارها تضمین می‌کند.در غیر اینصورت کنش آگاهانه‌ یا به‌ تعبیر بلومر کنش پیوسته‌ شکل نمی‌گیرد و فرد برده‌ی ساختارها می‌شود.اگر فرد صرفآ بر اساس نیروهای حیاتی و رانه‌های غریزی و یا فشارهای اجتماعی و قاعده‌های فرهنگی عمل نماید نمی‌تواند به‌ کنش آگاهانه‌ بپردازد بلکه‌ تنها واکنشی منفعلانه‌ در برابر ساختارها از خود نشان می‌دهد.هرچه‌ توسعه‌یافتگی و به‌ تعبیری جامعه‌شناختی تفکیک‌یافتگی جوامع بیشتر باشد حوزه‌ی کنش پیوسته‌ وسیع‌تر خواهد بود. حوزه‌ی کنش در جوامع مبتنی بر (I) نسبت به‌ جوامع مبتنی بر(Me) توسعه‌یافته‌تر و وسیع‌تر می‌باشد.بر اساس این توضیحات روشنفکر تنها در جوامع مبتنی بر(I) می‌تواند وجود داشته‌ باشد و کنش او کنش فعالی است که‌ محدودیت‌های ساختاری را نفی می‌کند.